یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

اینجا باران، نیویورک برف، اهواز خاک

دیروز که باران می خورد به شیشه ی جلویی ماشین و برف پاک کن ها مدام کار می کردند و ما توی ترافیک سنگین پل سیدخندان گیر افتاده بودیم فکر کردم به آدم هایی که تا به امروز از روی پل رد شده اند و آدم هایی که از روی ترافیک سنگین پل تابلوی مجتمع فنی تهران و موسیقی عرفان و کانون فرهنگی آموزش را خوانده اند و آدم هایی که شاید از روی این پل خودشان را پرت کرده اند درست اول خیابان سهروردی شمالی و تمام شده اند.دیروز همان طور که باران روی سقف ماشین ضرب می گرفت فکر کردم توی خیابان های شهر چقدر آدم هست که بالا و پایین می رود.چند نفر امامزاده صالح هستند ، چند نفر توی بولینگ عبدو دارند شام می خورند، چند نفر توی پارک ساعی دارند سگ لرز می زنند و چند نفر زیر طاقی بانک ها و موسسات مالی اعتباری از باران پناه گرفته اند.با خودم فکر کردم چند نفر به چترهای بقیه با حسرت نگاه کرده اند و چند نفر از عرض خیابان که داشتند رد می شدند به ماشین های بی ملاحظه فحش داده اند.دیروز داشتم فکر می کردم چند نفر توی نایب دارند شیشلیک به نیش می کشند و چند نفر دارند از باران فرار می کنند.شاید کسانی که پنجره ای را باز کرده اند تا دود سیگارشان را بفرستند بیرون همان قدر زیاد هستند که آن هایی که کنار خیابان منتظر تاکسی های معمولی هستند و تاکسی ها در روزهای بارانی نیست و نابود می شوند.پالیزی را که دور زدیم فکر کردم چیز عجیبی نیست که اینجا دارد باران می بارد، نیویورک برف و اهواز خاک.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
سنجاق شده به :