یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

دسته اول یا دوم،مسئله این است..

برای من کتابا دو دسته هستن.دسته اول کتابایی هستند که یکبار می خونمشون و اونقدر خوبن که وادارم می کنه تا دوباره بخونمشون و یا حتی چند باره.دسته دوم هم کتابایی هستند که آرزو می کنم زودتر تموم شن تا از شر قصه های بدشون خلاص بشم.کتابای دسته اول کتابایی هستن که ازشون چیزای خوبی یاد گرفتم و همین منو ترغیب به دوباره یا چند باره خوندشون کرده.این کتابا رو یا از فروشگاه برای اولین بار خودم خریدم یا از کتابخونه قرض گرفته ام و با دیدن موضوعشون و کششی که برام ایجاد کرده تصمیم به خریدشون گرفتم.اما کتابای دسته دوم کتابایی هستند که یا موضوع های کلی و تکراری دارند و تمِ داستان به صورت گاه به گاه در کل کتاب تکرار می شه و یک روند تکراری و خسته کننده ایجاد می کنه مثل "جاده" از کورمک مک کارتی که به سختی تمومش کردم و کل محتوای داستان علی رغم محبوبیت نویسنده اش کسل کننده و تکراری بود و یا مترجمان خوبی ندارندمثل "خشم و هیاهو" که هنوزم نفهمیدم چجوری تمومش کردم.
بعضی کتابام علی رغم اسمشون هیچ کششی نداشتن مثل "کشش ها".
از اونجایی که اعتقاد دارم هر کتابی که خریده می شه باید حتما"خونده بشه ولو یکبار،همه ی کتابایی رو که می خرم می خونم و اینطور نیست که مثلا"از اواسط داستان چیزی عذابم بده و منو به خودش جذب نکنه و من کتابو برای همیشه بزارم کنار و هیچ وقت بهش فکر نکنم.
اتفاقا"کتابایی که جذبم نمی کنن ذهنمو بیشتر به خودشون مشغول می کنن که:"اصلا"این چی می خواست بگه؟"
یادمه وقتی داشتم "جاده"رو می خوندم از حرکتُ جابجاییُ ایستاییِ پدر و پسر داستان حسابی کلافه و خسته شده بودم ولی بالاخره هفته به آخر نرسیده بود که کتاب کسالت آور مک کارتی رو تموم کردم و یه علامت سوال تو سرم نقش بست و با خودم فکر کردم بعضی نویسنده ها چه الکی الکی مشهور می شن آ .روند داستان اینجوریه که یه روز صبح از خونه میای بیرونُ می بینی همه چی به هم ریخته است و دنیا به آخر رسیده و تو دست پدرتو می گیریُ از این شهر به اون شهر دنبال رد پای یه آدمیزادی چیزی هستی.و کل داستان اینه که اونا هی می رنُ و هی خسته می شنُ و استراحت می کننُ و دوباره باز میرن. حالا این وسطه یه چند تا آدم جدیدم واسه تنوع میان تو داستان که دقیقا"نقششون معلوم نیست.خب که چی آخه ؟سوال
ولی یه چیزی که این وسط خیلی جالبه اینه که داستان و درون مایه کتابایی که دوست نداشتم مثل چسب به ذهنم چسبیدن و سریع به یادشون می آرم.حالا مثلا"بگن داستان کافه پیانو که 3 بار خوندیُ می شه واسه ما تعریف کنی؟ و این منم که می گم:خب...بذارید ببینم...ها...یه کافه بود که...گل گیسو...توش قهوه می دادن...نه اسم قهوه اش گل گیسو نبود...بذار ...پرفورمنس...چیز...یادمه ها..

کتابای چند بار خونده شده

کتابهای یکبار خونده شده

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
سنجاق شده به :