یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

کودکی هایی که گذشت

بچه که بودیم وقتی می رفتیم مهمونی دوست داشتیم از هر چیزی که اونجا بهمون تعارف می کنن یه دونه برداریمُ امتحان کنیم.یه جور کشف و شهود داشتیم بین خوراکی هایی که روی میز بودند و منتظر فرصتی بودیم تا حواس بزرگترا پرت بشه و بریم چند تاشونو بزاریم تو جیب شلوار لی جدیدمون تا بعدا"سر فرصت کالبد شکافیشون کنیم و ته توی مزه شونو در بیاریم.بزرگترا قبل از مهمونی کلی نصیحتمون می کردنُ توصیه ی اکید داشتن اگه چیزی بهمون تعارف شد فقط یه دونه برداریمُ حتما"حتما"تشکر کنیم و سریعم نخوریمش چون کلی بی ادبی می شه و از این حرفاچشمک اون موقع دل هممون غنج می رفت واسه یواشکی چیز برداشتنُ پنهونی تو کشف مزه چیزا فرو رفتن.حالا نمی دونم چه حکمتی بود که همه ی اینا فقط تو مهمونی بود که مزه می داد و اگه بسته ی اون خوراکی خوشمزه حی و حاضر تو خونه خودمون روی میز بود و همشم مال خودِ خودمون بود و هیچ محدودیتی هم برای خوردنشون وجود نداشت اینهمه کِیف نمیداد...

حالا بعد از گذشت سال ها از اون موقع ها با خودم فکر می کنم کاش بزرگترا می ذاشتن اون موقع به کشف و شهود عالم بچگیمون با فراغ بال رسیدگی کنیمُ اینهمه جلوی کشف تجربه های جدید رو نمی گرفتن.چون الان دیگه این اونا هستن که تو مهمونیا اصرار می کنن و ما دیگه حس و حال تجربه کردن نداریم مثل اون موقع هاافسوس

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
سنجاق شده به :