یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

یک بعدازظهر دوست داشتنی با مریدا

دارم فکر می کنم خیلی دلم می خواست الان دوستِ مریدا همون دختر زرنگه تو انیمیشن"شجاع"بودم من.اصلا"شخصیتش یه جورایی خیلی خاصه و من خیلی ازش خوشم می آد.تو واقعیت هم دوست داشتم همیشه با یه همچین آدمی دوست بشم که هیچ وقت نشد.فکر کن الان من و مریدا با هم دوستیم و من برای یه عصرونه ی ساده دعوتش کردم خونمون و دو تایی باهم نشستیم کنار پنجره و چای می خوریم.بعد من کتابی رو که در حال خوندنش هستم و هنوز تمومش نکردم رو به مریدا نشون می دم و اون می گه قبلا"این کتاب رو خونده بعد شروع می کنیم راجع به کتابه حرف زدن.حالا من در همین حین خیلی دلم می خواد به مریدا بگم می شه به منم تیر اندازی با کمان رو یاد بدی؟ولی نمی دونم چرا روم نمی شه اینو بهش بگم.از اول تا آخر چایِ عصرونه هم تو کفِ رنگ موهاشم که همین جور ویو ریخته اینور اونورش و می خوام ببینم دقیقا"این موها چه رنگی هستن.زعفرونی،ترکیب نارنجی و قرمز یا چی؟ بعد مریدا یه کم از اون خواستگار سمجا برام تعریف کنه و دوتایی کلی بهشون بخندیم.مخصوصا"به اون دستُ پا چلفتی هاشون.بعد با خودم می گم یادم باشه راجع به اون 3 تا فسقلی ها بهش هشدار بدم .بعدم  شماره تلفنشو با آی دیِ اسکایپشو ازش بگیرمُ با ماشین برسونمش خونه.حیف آخر سر هم جریان تیراندازی با کمان رو نگفتم.شاید وقتی دیگر...نیشخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
سنجاق شده به :