یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

کاش بهار زودتر بیاید

روزایِ آرومیه این روزا.شاید نشونه ی تغییرِ فصله.پاییز آدمو یادِ آرامش و سکوت می اندازه.یه خورده اگه دقت کنیم و پنجره هامونو باز کنیمُ هوا رو بو بکشیم بوشُ می شنویم و اگه یه نگاهی به برگ درختهای خیابون بندازیم می فهمیم که پاییز خیلی خیلی نزدیکه.پاییز رو همراه با همه ی نشونه هاش در گذشته خیلی بیشتر دوست داشتم.اواخر هر تغییر فصلی یه حس خاص می آد سراغم.و حالا تا چند روز دیگه یه پاییز دیگه رو شروع می کنیم.بعضیا می گن فصل عاشق شدنه پاییز و بعضی ها هم نشونه های افسرده گی می آد سراغشون.بعضی ها هم از رسیدن پاییز تا تموم شدنش نهایت استفاده رو می برن،می رن با چتر هاشون زیر بارون نم نم پاییزی قدم می زنن و برگ های خشک جمع می کنن.پاییز رو به دلایل مختلفی دوست داشتم.(می گم دوست داشتم چون الان دیگه ندارم)یکی به دلیل باز شدن مدارس و دانشگاه که الان دیگه منتظر باز شدن هیچ کدومشون نیستم چون از دوره ی دانش آموزیِ من و روزهای خوب و شادِ مهر خیلی گذشته و چند وقتی هم هست که دوران دانشجویی رو پشت سر گذاشتم و چقدر حیف که نمی تونم مثل هر سال فرا رسیدن مهر رو شادمانه جشن بگیرم و دلیل دیگه هم به این برمی گرده که پاییز فصل تولدمه و انگار آدم هر چی که بزرگتر می شه دیگه فرا رسیدن ماه و روز تولدش مانند گذشته چندان جذاب نخواهد بود.از یه سنی به بعد انگار تولد گرفتن مفهوم خودش رو از دست می ده و انگار آدم دیگه دوست نداره جمله ی"تولدت مبارک" رو بشنوه.به هر حال حالا که این دو بهانه برای جشن گرفتن پاییز رنگ باخته انگار زیبایی های پاییز هم مثل گذشته نیست.انگار در گذشته همه چیز درخشان تر و پاییزی تر بود و لذت های آدم ها عمیق تر و ماندگار تر.حالا فصل مورد علاقه ی من "بهار"شده .دلم شادی،طراوت،زایش و نو شدن می خواهد نه ریزش،کهنگی،پیری و فرسایش...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
سنجاق شده به :