یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

رقیق شو

این روزا در مقابل اصرار بچه هایی که تو خیابون فالُ گل می فروشند یا اصرار دارن شیشه ی ماشین رو پاک کنن واکنش خنثی ای دارم و خیلی راحت از کنارشون رد می شم ،این روزا دلم نمی سوزه برای زنی که با یه بچه ی کوچیک کنار خیابون داره دستمال کاغذی می فروشه.حتی نگاهی هم به دست های کسی که با التماس به شیشه می زنه نمی ندازم .قبلا" رقیق تر بود احساسم نسبت به اینجور آدما و مخصوصا"بچه های کوچیک.نمی دونم چه اتفاقی داره برام می افته.اتفاقِ بدیه به گمونم.این یعنی من بی تفاوت شدم؟این یعنی سنگدل شدم آیا؟الان دارم فکر می کنم من چرا قبلا"به خاطر دیدن یه همچین صحنه هایی از کودکان ِکار در خیابون ها هزار تا آه می کشیدمُ افسوس می خوردمُ این وضعیتُ به چالش می کشیدمُ اشک گوشه ی چشمام جمع می شد و آخرشم بهشون کمک می کردم ولی الان دیگه اینجوری نیست؟دلم اون آدمِ رقیقِ سابقُ می خواد.دارم دنبال علتِ یه همچین اتفاقی می گردم.من چند وقته به خاطر دیدنِ چنین صحنه هایی منقلب نشدم؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
سنجاق شده به :