یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

کودک درون من

دلم برای پاییز یه چتر رنگی رنگی می خواد،موهای بافته با لاک زرد می خواد،دلم اون شیشه ی پر از دکمه های ِرنگیِ مریم تو فیلم حوض نقاشی رو می خواد،دلم کلی خال خالیُ راه راه و چهارخونه می خواد،کلی رنگُ کلی سرزندگی،دستمال سفره های اسمایلی می خواد دو تا نقطه یه نیم پرانتز ترجیحا"،دلم ماگ های رنگی می خواد بزرگ باشن و دسته های خوش فرم داشته باشن،می خواد گل خشک کنه و عکس بچسبونه رو در و دیوار،دلم کلی نخ رنگی می خواد تا باهاش دستبند درست کنه،کلی کاغذ رنگی می خواد برای فرفره و بادبادک،من الان کلی کنفُ نمد می خوام باهاشون مگنت درست کنم بچسبونم به یخچال،الان کل یکی از درهای خونه رو با نقشه های رنگی رنگی پوشوندم و ذوق برم داشته شدیدا".پارچه های هاشور خورده می خوام برای جلد دفترچه هام،کلی مقوای رنگی که پرچمشون کنم بزارم تو گلدونا و کلی روبان های رنگی که دورِ نی های چوبی بچسبونمشون بزارم تو لیوان های بلندِ شیشه ای،آخ تیله های رنگی م یادم رفت اونا رو هم می زارم تو ظرف های لعابیِ آبی م با طرح ماهی که از شهر کتاب خریدمشون،از این پارچه های کتون سفید هم می خوام واسه ساک دستی بعد با ماژیک های تکستایل  روشون راه راه و نقطه نقطه بکشم...خیال باطل اینا کودکِ درونم هستن یعنی اینقدر دارن به من ایده های رنگی پنگی می دن؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
سنجاق شده به :