یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

همه چیز به خودمان مربوط است.به دلمان

چاق شده ام به دیگران ربطی ندارد.دلم نمی خواهد سر فلان میز با تو در فلان کافه سیب زمینی بخورم به خودم مربوط است.آخر هفته ها دلم هوس پیست اسکی توچال می کند و پول زیادی می دهم برای کرایه ی یک ست کامل وسایل اسکی تا به آرامش برسم باز هم به خودم مربوط است.عطر loewe می زنم و یک دفعه حقوق یک ماهم را برایش می دهم آن هم دخلی به دیگران ندارد.به جای سریال آبکی هر شب شبکه ی جم فیلم های معناگرا می بینم بگذار بگویند هوای روشنفکری برش داشته است.کنسرت می روم، بلیط تیاتر"مردی برای تمام فصول" رزرو می کنم و بارانی "ابر کرومبی اند فیچ"می خرم آن هم مسئولش خودم هستم.دست می گذارم روی گران ترین میوه ی بازار تجریش و "پشن فروت"های تازه به بازار آمده از بلاد غرب و شرق را سوا می کنم آن هم پولش از جیب خودم می رود.کریسمس را به جای تمام اعیاد مذهبی و غیر مذهبی برگزار شده و برگزار نشده ی ایرانی ها می پسندم و حال و هوای محله های ارامنه نشین تهران حالم را جا می آورد حالا هزار نفر هم بیایند بگویند گناه دارد و ما مسلمان هستیم و این چیزها برای ما نیست و این حرف ها ...گوشم بدهکارشان نمی شود.حالم را خوب می کند و پی اش را می گیرم و همین کافی است.اگر شیرینی های شب یلدایم را از "ورتا"و "اکلر" می خرم و کنار آجیل تواضع "ماکارون" می گذارم باز هم به خودم مربوط است.اگر شکلات"ریتر اسپرت"را به "کانفت"های بی مزه یا آبنبات قیچی ترجیح می دهم حتما اینطوری بیشتر به من خوش می گذرد، حالا بگویند طرف حتما خیلی پولش زیادی کرده .برعکسش هم صادق است البته.شاید دلم بخواهد ساندویچ فری کثیف گاز بزنم مثلا تا بروم پالادیوم، سوشی بدمزه و خام بخورم.ختم کلام زندگی همه ی ما به خودمان مربوط است و زندگی دیگران به ما مربوط نیست.یاد بگیریم کاری به سبک زندگی دیگران نداشته باشیم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۳
سنجاق شده به :

دل آدم مموری نوکیای از رده خارج شده است

در خیابان قدم می زنم و خسته ام.تمام راه را پیاده می آیم و خسته ام.وسط پاییز دلم هوای بهار می کند و خسته ام.این روزها طول و عرض خودم را هی گز می کنم و مدام تصویر خودم را می بینم که با خودم غریبه است.آدم های اضافی زیادی را از زندگی ام حذف کردم و حالا راضی ام.کسی شیرینی اش زیاد باشد مثل کسی که تلخ و گزنده است درست به یک نسبت حالم را به هم می زند و من مستقیم شوتش می کنم آن دورها بدون لحظه ای تردید.می گویند آدم تنهایی شده ام اما همه اش حرف است.آدم اگر بخواهد مدام به حرف دیگران فکر کند کلاهش پس معرکه است.یک روز هم کسی یک جایی باید بگوید بی خیال حرف بقیه و این را به دیگران هم یاد بدهد.دارم فکر می کنم بیشتر چه کسانی را از زندگی ام حذف کرده ام.کسانی که خیانت می کنند.به گمانم این آدم ها منفورترین آدم های زندگی هر کسی می توانند باشند.از اتوبان های شلوغ تهران بالا و پایین می روم و به آدم هایی که از اردی بهشت تا آذر از دست داده ام فکر می کنم.تعدادشان زیاد است.متوسط ماهی 3 آدم.و این رقم کمی نیست.دل آدم مثل هارد اکسترنال چند ترابایتی نیست که هی عکس تویش بریزی و پر نشود و نیشش تا بناگوش باز باشد و پز جاداری اش را بدهد.دل آدم مموری کم جان یک عدد گوشی نوکیای مدل پایین از رده خارج شده است که چند تا اس ام اس که برایت می آید دیگر نمی توانی حتی با گوشی ات عکس بیندازی و برای این که بتوانی عکس های جدید بگیری باید بتوانی دیلیت کنی.باید دل و جرات حذف کردن زواید را داشته باشی.باید غصه ی بعدش را نخوری که با فلان اس ام اس خاطره داشته ای و فلان عکس تو را به یاد سال های عاشقیت می اندازد.باید دستت را راحت ببری سمت آن سطل آشغال قشنگ و سفید گوشه ی صفحه و چشم بسته و بدون لحظه ای تامل فشارش دهی.دل آدم فقط یک مموری کوچک است که جای زیادی ندارد با آدم های جا تنگ کن پرش نکنیم لطفا.جرات داشته باشیم بی مصرف ها را حذف کنیم.طوری نمی شود عوضش وقت عکس گرفتن پیغام لعنتی مموری ات پر است اول خالی اش کن بعد عکس بگیر را روی صفحه نمی بینیم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦
سنجاق شده به :

بهترین ها همین نزدیکی ها هستند

من معتقدم اگر معمولی ترین ها برایمان اتفاق می افتند و مهم ترین ها گاهی هرگز در زندگی امان رخ نمی دهند خودمان مقصریم.تقصیر خودمان است که از یک جایی به بعد به این معمولی ها عادت می کنیم.یاد می گیریم معمولی زندگی کنیم، معمولی بخوریم، معمولی بپوشیم،تفریحاتمان معمولی باشد و معمولی عاشق شویم حتی.دنبال چیز بهتری نمی گردیم و راضی می شویم به معمولی بودن و معمولی خواستن.راضی می شویم به این به اصطلاح تقدیری که من شخصا نیمچه اعتقادی هم به آن ندارم.کم کم یاد می گیریم از خواسته هایمان کوتاه بیایم و راضی شویم به حداقل ها.همین که دانشگاه برویم کافیست.مهم نیست چه رشته ای.همین که ماشین داشته باشیم کافیست مهم نیست چه ماشینی و همین که ازدواج کنیم بس است مهم نیست با چه کسی.آدم های دور و بر من یاد نگرفته اند به جنگ معمولی ها بروند و برای به دست آوردن بهترش تلاش کنند.معمولی بودن خوب است.اصلا هنر می خواهد آدم معمولی ای باشی .اما معمولی خواستن و به همینی که هست راضی بودن خوب نیست.تنبلی می آورد.همیشه فرق است بین زندگی کردن و خوب زندگی کردن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
سنجاق شده به :

بدبختی هایتان را بگذارید در جیب هایتان

نمی دانم فقط من اینجوری هستم یا پیدا می شوند کسانی هم اینجوری باشند چون من خلافش را زیاد دیده ام.وقتی ناراحتم، هزار و یک بدبختی دارم، کم آورده ام، مریضم، خسته ام، پولم را نداده اند، هزارکار نکرده و ده هزار آرزوی به انجام نرسیده دارم دلم نمی خواهد کسی این ها را بفهمد.می خندم و این که ته دلم هزار ماجرا دارد را به روی خودم نمی آورم.از نظر من دیگران چه گناهی کرده اند بنشینند پای مصیبت های من.اخم هایم را پشت تلفن توی اس ام اس ها و یا در ملاقات های حضوری توی جیبم می گذارم و وقتی تلفن قطع شد، وقتی اس ام اس سند شد و وقتی رسیدم خانه درش می آورم آویزان می کنم جلوی چشمم و هی بهش زل می زنم.اما دیدید بعضی ها انقدر که توی بدبختی ها و بدبیاری هایشان به دیگران اخم و تخم می کنند که فکر می کنی این تو هستی مثلا که کار و کاسبی اش را به هم زده ای.یا مثلا پرداخت حقوق سر ماه اش به عهده ی توست.و تو الکی الکی فکر می کنی چه بد که اینجوری است و دلت می خواهد هر طور شده کمکش کنی.چه بد که از تو ناراحت است و هزار چه بد دیگر.غافل از این که گیر کار جای دیگری ست و تو ناخواسته وارد بازی دلسوزانه ای شده ای که نتیجه ای هم ندارد در نهایت.نکنید این کاررا.گاهی رعایت حال دیگران را بکنیم.مشکلات ما هیچ ربطی به بقیه ندارد مسلما.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
سنجاق شده به :

باران حرف بارید دیروز

دیروز توی هوای خیلی خوبی که برای تهران نایاب بود قدم زدیم و حرف زدیم و توی کافه ها سرک کشیدیم و دود سیگارها را که به آسمان می رفتند نگاه کردیم و نوک دماغمان سرخ شد و باز خندیدیم و حالیمان نشد ساعت کی هشت شد و ما هنوز در خیابان ها می چرخیدیم.دیروز از جلوی کافه قهوه دار رد شدیم و کمی بعد من به صندلی های کافه ی بعدی که توی حیاط چیده شده بودند حسودی ام شد، بعد رفتیم نشستیم پرچک و دست های سردمان را گذاشتیم روی میز و به انگشت هایمان خیره شدیم و حرف زدیم از داشتن کافه ای این چنینی که هی تویش آدم بیاید و برود و ما هی موکا بگذاریم جلویشان و هی چیز کیک بدهیم به خوردشان و از این پیشبندها ببندیم و بدهیم دیوارهای کافه امان را یک در میان سفید و سیاه بزنند یا شاید سفید و لیمویی.بهار نارنجم را که مزمزه کردم توی سرم آدم ها وول می خوردند و در رفت و آمد بودند.فکر کردم به روزهایی که هر کدام از ما دلش می خواهد برایش معمولی نباشد، روزهای نیامده ای که دلمان می خواهد برایمان خوب رقم بخورد.و به تنهایی فکر کردم و نیاز همیشگی آدم ها به حرف زدن.کافه ها اگر نبودند شاید نمی شد هیچ وقت حرف حساب زد و شنید.فلسفه ی کافه نشینی به حرف هایی است که هیچ جای دیگر از دهانمان در نمی آید.انگار اینجور جاها فقط می شود از هر چیزی که دلت می خواهد حرف بزنی، بهترین قهوه ی دنیا را هم در خانه درست کنی گاهی حرف زدنت نمی آید.فکر کردم به ماه آخر پاییز که بدک نیست.مثل آن دو ماه دیگر مزخرف نیست حداقل.دل گیریش کمتر است.شاید چون دارد سردتر می شود.پاییزتر.حالمان دارد بهتر می شود.دیروز پشت ترافیک یک تهران باران ندیده گیر کردیم، گوش مان نشست پای درد دل راننده تاکسی ها و تا خانه زیر باران شعر خواندیم و خندیدیم و حرف هایمان ته نکشید.فکر کردم گاهی باید از لاک جدی زندگی خارج شد.تازگی ها همه یاد گرفته ایم به جای زندگی کردن غصه ی زندگی را بخوریم.بی خیال باید شد یک وقت هایی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
سنجاق شده به :

بغض کردیم و بغض گوش دادیم دیروز

هیچ وقت نشد بلیط کنسرتت را بخریم و دوتایی با هم برویم بنشینیم روی یکی از صندلی های مخمل قرمزی که دید خوبی داشته باشد به تو و برایت دست بزنیم و هورا بکشیم و تو از آن بالا "یکی هست "را بخوانی و ما ایمان بیاوریم به حرف هایت اما در عوض دیروز نشستیم و تمام آهنگ های گوش داده نشده ات را دانلود کردیم و بغض کردیم و به زندگی لعنت فرستادیم و با این که هیچ وقت ندیده بودیمت دلمان برایت تنگ شد.هیچ وقت وقت گوش دادن به آهنگ هایت فکر نکردیم پشت صدای با احساست سلول ها چه بی رحمانه دارند تکثیر می شوند و تو نادیده می گیریشان به جایش دیروز به اندازه ی تمام آهنگ هایی که بارها ری پلی کردیم برایت زار زدیم و افسوس خوردیم و به زمین و زمان بد گفتیم.به جایش دیروز پخش ماشینمان را لعنت کردیم که هر چه می شنیدیم پتکی بود که کوبیده می شد بر فرق خاطره هایمان.دیروز عکسی که ساعت 10 صبح زیتا گذاشته بود توی اینستاگرامش دلم را لرزاند و باورم نشد باید از این به بعد آهنگ های قدیمی ات را هی بگذاریم و افسوس بخوریم که چرا آلبوم تازه ای نمی دهی دیگر.باورم نشد "به گوشت می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم".دلمان نخواست یاد پاسداران و همت و ونک و شریعتی و ولیعصر بیافتیم.دیروز می خواستیم خیابان ها نباشند و قطعه ای از هیچ کدام از آهنگ های تو لابلای هیچ سی دی ای پیدا نشود.دیروز پرده ها را شسته بودیم و هی آه کشیدیم لابلای اتو زدن ها و هی وای گفتیم لابلای نصب کردن ها و هی بغض کردیم و "بغض"گوش دادیم و حالمان بد بود و بد بود و افتضاح بود حتی.هنوز هم باورمان نمی شود نباشی وقتی هنوز صدایت هست، وقتی هنوز می شود ماشینت را به مقصد نامعلومی برانی و تو بخوانی برایمان.سرطان بد است.سرطان نامرد است.سرطان بی رحم است.سرطان نمی فهمد تو دلت زندگی می خواهد.سرطان خودخواه است.ریشه می دواند و جلو می رود و به تو اعتنایی نمی کند.نه جوانی ات را می بیند نه شوق نفس کشیدنت را.سرطان بی وجدان است.نه گریه ی بچه ها را می بیند نه ضجه ی بزرگترها را.هر چقدر هم مبارز خوبی باشی آخرش شکست می خوری.آخرش درمانده می شوی و سپر می اندازی.از دیروز دارم فکر می کنم به غول بی شاخ و دم و افسار گسیخته ای که این روزها بد دارد تاخت و تاز می کند.همه می دانیم که حق تو زندگی بود

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤
سنجاق شده به :

دلتنگی

دلم برای دو چیز این روزها زیاد تنگ می شود:روزهایی که خوب بوده ام و روزهایی که بد بوده ام اما ایمان داشتم که خوب خواهم شد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
سنجاق شده به :

چی فکر می کنیم چی می شود

خیلی وقت ها چیزایی که در تصورات ماست با واقعیت به شکل عجیبی در تعارضه.خیلی وقت ها فکر می کنیم اون چیزی که تو ذهن ماست دقیقا اون چیزیه که تو عالم واقع وجود داره.اما فقط فکر می کنیم.و وقتی با خود واقعیت مواجه می شیم یه جیغ بلند می کشیم، چشمامون از تعجب گشاد می شه، سرخورده می شیم و دیگه در واقع اون مورد برامون کاملا رنگ میبازه و یه چیزه معمولی می شه می ره کنار بقیه ی چیزای معمولی.مثلا گاهی دوستای مجازی اینجوری ان.وقتی وبلاگشونو می خونی از طرز فکرشون خوشتون میاد و دوست داری باهاشون رو به رو بشی اما به محض رو به رو شدن باهاشون همه چیز یه دفعه عوض می شه و همه ی تصوراتت از اون آدم دود می شه و می ره هوا.این شامل خیلی چیزا می شه.آدما، مکان ها، موقعیت ها و شرایط، محیط کاری، عشق و چیزایی از این دست.بنابراین یه اصل وجود داره که می گه زود قضاوت نکن و اینو بدون که بعضی چیزا تا وقتی باهاشون مواجه نشدی قشنگ و جذابن.

این مقدمه ی طولانی رو گفتم تا راجع به یکی از محبوبترین و رنگی ترین و پر مخاطب ترین سایت های این روزای دنیای اینترنت حرف بزنم.رنگی رنگی.همه ی ما رنگی رنگی رو می خونیم، دوست داریم و حتی شاید از فروشگاهش خرید کرده باشیم.به نظرمون میاد چقدر همه چیز اون تو مرتب و خوب و رنگی و شاده.چقدر می تونن کارمندای این سازمان با هم خوب و شاد باشن و لحظه ی کاری خوبی رو کنار هم تجربه کنن.کار کردن تو رنگی رنگی ایده آل و آرزوی خیلی از ماهاست.این ایده آل و آرزو طی دو روز برای من اتفاق افتاد و مثل همیشه تصوراتم رو کاملا به هم ریخت.آدمایی که تو رنگی رنگی کار می کنن آدمای کاملا معمولی و بدون رنگ هستند، از صبح تا شب به جز وقتی ناهار می خورن با هم حرف نمی زنن، سکوت و صدای فن تنها چیزیه که توی یه آپارتمان 60، 70 متری به گوش می رسه، هیچ کدوم از کارمندا لباسای رنگی نپوشیدن و شاد نیستن، مدیر با همه خشک و رسمی و جدی برخورد می کنه و ارتباطش با کارمندا محدود به چت و ایمیله و کم پیش بیاد باهاشون رودررو حرف بزنه.آدمایی که ما تو تصوراتمون رنگی رنگی می شناختیمشون به هیچ کدوم از قواعد رنگی رنگی بودن عمل نمی کنن، آدما رو خیلی راحت ناراحت می کنن، وقتی باهاشون حرف می زنی یا از خودت شادی نشون می دی فکر می کنن وقتشونو گرفتی و تعجب می کنن که تو داری با شادی باهاشون حرف می زنی، در بدو ورود به هیچ کدوم از کارمندا معرفی نمی شی، مدیر آدم انتقاد پذیر و منعطفی نیست و فکر می کنه باید حرف حرف خودش باشه و فک می کنه تو با اینکه دو روزه فقط اومدی تا باهاشون همکاری کنی می خوای سیستمشونو به هم بریزی.بعله.رنگی رنگیا تو یخچالشون نوشابه دارن، همه ی گلدوناشون خشک و پلاسیده است، پنجره ها و سیفون توالتشونم خرابه و در صدد تعمیر هیچی نیستن.حتی حال مرتب کردن فضای کاری و روی میز خودشونم ندارن.رنگی رنگیا فقط رنگی بودن رو تو سایتشون می نویسن و مخاطب جذب می کنن با رنگ ها و حرف ها.باور یه همچین چیزی برای من فوق العاده سخت بود اما متاسفانه همین طوره و سایتی که هر روز توسط عده ی زیادی از ما خونده می شه خودش یه رنگی رنگی اصیل نیست و محیط کاری رنگی ای نداره و تعریفی از کارمند رنگی ارایه نمی ده.و خیلی چیزای دیگه که جای صحبت کردنش اینجا نیست چون وبلاگم یه وبلاگ انتقادی نیست.همه ی اینا رو گفتم که این نتیجه ی اخلاقی رو بگیرم قبل از این که با واقعیت مواجه بشید در مورد چیزی یه شهر آرمانی نسازید برای خودتون.همه چیز اونطور که ما اون گوشه های ذهنمون تصور می کردیم نیست.حتی در مورد آدم ها هم قضاوت نکنید.خیلی ها فقط از دور قشنگند.و در نهایت یه پیشنهاد اگه چیزی خیلی براتون ایده آله و دوست دارید بهش برسید، اگه جزو آرزوهاتونه که شبیه یکی از دوستای مجازیتون تو اینستاگرام باشید،پیشنهاد می کنم فقط یک روز اجازه بگیرید و تجربه شون کنید تا از برزخ فکر و خیال های واهی خارج بشید، تا به آرامش خیال برسید و بفهمید همه چیز آنطور قشنگ و مرتب و اتو کشیده نیست دوستای خوبم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢
سنجاق شده به :

مثل آمدن روزهای بد پشت بند روزهای خوب

یه روزایی هست اینقدر خوبی که اصلا به روزهایی که قراره یه روز بیان و بد باشن اصلا فکر هم نمی کنی.اونقدر خوبی که فکر رسیدن یه روز حتی متوسط هم آزارت می ده.تو خیابون راه می ری و به تنها چیزایی که فکر نمی کنی جنگ،بیماری،عدم امنیت،پذیرفته نشدن،شکست خوردن و مرگه.اما ناگهان یه روز که دستات تو جیبته و جلوی یه دکه ی روزنامه فروشی وایستادی و داری تیتر درشت روزنامه ی همشهری رو می خونی همه ی اینا با هم شروع می شه.خیلی ناگهانی.خیلی الکی.و تو مجبور می شی با همشون روبرو بشی.بهت زنگ نمی زنن هیچ کدوم.مقدمه چینی هم نمی کنن.یک دفعه می رن سر اصل مطلب و پاشنه ی آشیل ات رو هدف می گیرن.مهمونای ناخونده ای که آدم دلش می خواد در خونه شو هیچ وقت روشون باز نکنه غافل از این که همه شون کلید در خونه ی تو رو دارند.بعضی چیزا مثل اومدن روزای بد پشت بند روزای خوبه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥
سنجاق شده به :

می خواهم بقیه اش را با کنج دنج اتاقم سر کنم

این روزها به بی علاقگی هایم می رسم.به چیزهایی که دوست ندارم.کتاب هایی که متنفرم از خواندنشان.به آهنگ هایی که لای فولدرها خاک خورده اند و فکر می کردم هرگز بهشان گوش نخواهم داد.دلم می خواهد خرمالوها زودتر بیایند روی پیشخوان میوه فروشی ها و به همه ی کامنت های اعتراض آمیز جواب می دهم.این روزها دست زده ام به خودکشی علاقه مندی هایم.چیزی را با چیزی ست نمی کنم.رنگ لاک ناخن هایم ریخته است و همین طوری زیباترند از نظرم.فیلم های ترسناک می بینم و سیستم عامل تبلتم را با نسخه ی بالاتر اندروید که چیز خیلی خیلی مزخرفی است آپگرید کرده ام تا جایی که از کیت کت متنفر شده ام.شکلاتش منظورم است.دکمه ی اسکرین شاتش یک جایی گم و گور شده است و عکس هایم کراپ نمی شوند دیگر.این روزها از بوی بد میوه های گندیده و گوشت و مرغ مانده ایراد نمی گیرم و از جلوی ماهی فروشی که رد می شوم دماغم را چین نمی دهم.این روزها به افتضاح ترین شکل ممکن بی خواب شده ام.این روزها توی هر لیوانی که دستم برسد چای می خورم حتی همان ماگ بی کیفیت و بی ریختی که از بس توی ماشین ظرفشویی گذاشتیمش رنگش جا به جا رفته است و قبل ترها سر ریختن یا نریختن چای توی آن برای من دعوا داشتیم.دیگر فرقی نمی کند چقدر انگور بخورم تا حساسیت ام دمار از روزگار گلو و بینی و چشم هایم دربیاورد و فرقی نمی کند کمک راننده چقدر صندلی اش را عقب داده باشد تا من راحت نتوانم سرجایم لم بدهم آن پشت و تکیه بدهم به پشتی صندلی و از شیشه ی عقب عبور تیرهای چراغ برق اتوبان ها را نگاه کنم.این روزها داستان تایپ شده ام را روزی هزار بار می خوانم و می خوانم و نمی فرستمش برای آن مجله ای که جایزه ی نفر اولش 7 ملیون تومان ناقابل است چون چیزی کم دارد از نظرم،چون اینطوری بهتر است شاید،این روزها درس می خوانم تا برای خودم کسی بشوم ،جزوه هایم را ریخته ام وسط و دست و لباسم رنگ ماژیک های لایت زرد فسفری ام شده است .زیر جمله های مهم خط می کشم غافل از این که چیزی برایم مهم نیست حتی جمله ها.این روزها نوشابه می خورم تا پوکی استخوان بگیرم.برایم نه روغن پالم توی شیرها مهم است،نه سنگدان مرغ توی سوسیس و کالباس و نه میوه های غیرارگانیک بی مزه .یکی از همین روزها ناهار می رویم یکی از این جگرکی های کثیف و پر از مگس میدان بهمن می نشینیم یک دل سیر دل و جگر یک سال مانده می خوریم و بعد بالا می آورم و سه هفته به حال مرگ می افتم و باز هم راضی ام.حتی حس بد آمپول بی حسی دندانپزشکی دارد برایم کم رنگ می شود.هنوز زنده ام با همه ی این آت و آشغال های زندگی.این روزها یک چیزی ام می شود.یک چیز بد حتی.اما بد و خوبش فرقی نمی کند.چون می گذرد.مقایسه ی این روزها با روزهایی که خوب می گذشت من را به هیچ چیزی نمی رساند.همه چیز همان جور می گذرد که باید.نظر تو را نمی پرسد.حتی اگر صد سال هم از خانه ات بیرون نیایی و با گوشه ی دنج اتاقت سر کنی چیزی را آن بیرون از دست نداده ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤
سنجاق شده به :

ترسی شبیه تار موی سپید بین انبوه موهای سیاه

پیری ترسناک است.چیزی است که نمی خواهیمش و بهمان تحمیل می شود.چیزی است که باید بپذیریمش.دیر یا زود.زودتر از تمام شدن این تابستان شاید.زودتر از به نیمه رسیدن فنجان های چای سرد شده و از دهن افتاده امان.زودتر از تمام شدن همه ی سفرهای دلچسب و خاطره انگیزمان.پیری ناگزیر است.فکر می کنیم هیچ وقت سراغمان نمی آید اما یک روز ناگزیر موهایمان رنگ دندان هایمان می شود .همه چیز آنقدر آهسته شروع می شود که اصلا متوجه اش نمی شویم.از یک تار موی سپید ناگهانی وسط موهایمان تا یک چین اضافی کوچک زیر چشم هایمان.همه چیز آهسته شروع می شود و ما نمی فهمیم هر روز که می گذرد یک قدم به مرگ نزدیک تر می شویم .و بعد عادی می شود همه چیز.تارهای سپید مو عادی می شوند،پوست افتاده ی گونه و چروک های زیر چشم حتی.باهاشان کنار می آییم آن موقع .چقدر خوب است که همه چیز یک دفعه اتفاق نمی افتد.من از پیر شدن می ترسم.پیر شدن با خودش تنهایی می آورد.پیر شدن اتفاق بدی است.روزی همه ی ما تابلوی تمام بزرگراه ها را گم می کنیم،روزی همه ی ما یادمان می رود امروز آخرین روز تابستان است،روزی همه ی ما شاید یادمان برود آدم های زندگی امان را حتی.روزی همه ی ما چشم هایمان خشک می شود روی تمام درها و پنجره ها،همه امان شاید امروز را برای نسل های بعدی امان چندین و چند بار تکرار کنیم و این امروز برای آن ها هیچ جذابیتی نداشته باشد،من از پیر شدن می ترسم.از ندیدن سنگریزه های نان سنگک وحشت دارم،از این که یادم برود چند بار به غذا نمک زده ام می ترسم،از شانه کردن موهای خاکستری ریخته ام هم می ترسم.من از اشتباهی گرفتن شماره تلفن ها می ترسم،از عدس های خوب پاک نشده و چرت های بعدازظهری کوتاه می ترسم.پیرشدن دردناک است.این را وقتی می فهمی که قوایت ذره ذره مثل دانه های درشت قهوه ی آسیاب شده کف فنجان ات ته نشین می شود وقتی دلت هوای خیلی چیزها را می کند اما نمی توانی مثل سابق داشته باشی اشان،خیلی چیزها برایت ممنوع می شود،خیلی چیزها را دیگر تو انتخاب نمی کنی برایت تجویز می کنند.وقتی میفهمیم که زنبیل سبزی و کیسه ی داروهایمان برایمان سنگین می شوند پیری فرارسیده است.آن وقت امروزمان خاطره می شود و همه ی چیزهایمان عاریه.پیری وابستگی است و نمی دانم چرا دعا می کنند الهی پیر شوی.پیری حسرت روزهای از دست رفته است.دیدن لحظه لحظه هایی که دیگر خودت نیستی،دیدن لحظه لحظه های تحلیل رفتنت و این چیز خوبی نیست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
سنجاق شده به :

گریه به اندازه ی لب های آویزان و چشم های پف کرده و دماغی قرمز

من گریه ی خیلی از آدم ها را ندیده ام.به جایش آدم هایی که دلشان نمی آید اشک بریزند زیاد دیده ام.من بغض کردن آدم ها را زیاد دیده ام،فرو دادن بغض هایشان را هم زیاد دیده ام اما فرو ریختن اشک هایشان را ندیده ام.من خیلی ها را می شناسم ماه ها است اشک نریخته اند،خیلی ها را می شناسم نمی توانند اشک بریزند،خیلی ها را می شناسم با هیچ کدام از شخصیت های غمگین داستان ها و فیلم ها همذات پنداری نمی کنند،خیلی ها را می شناسم که له شدن گربه ی همسایه زیر چرخ های بی ام و آن یکی همسایه متاثرشان نمی کند،من خیلی ها را می شناسم که حتی بغض کردن را هم نمی شناسند،خیلی ها را می شناسم که خوشبخت نیستند چون گریه نمی کنند،چون وسط فیلم هایی که می دانند فیلم است و دروغ است و چرند است دستمال کاغذی برنمی دارند و برای پسری که یک لنگه کفشش را گم کرده گریه نمی کنند،چون وسط ترافیک همت شیشه هایشان را برای گل فروش ها بالا می کشند.خیلی ها خیلی دلشان می خواهد از دانشگاه که می زنند بیرون وسط خیابان بی محابا گریه کنند اما نمی توانند چون خجالت می کشند ازعابرین پیاده ای که از روبرو می آیند بنابراین عینک آفتابی می زنند و بغض می کنند تا خودشان را پرت کنند در اولین تاکسی خالی و ترجیحا صندلی پشت راننده .خیلی ها از گریه کردن در خیابان می ترسند.خیلی ها نمی توانند گریه کنند و این خوب نیست.نمی توانند و به ما می گویند احساساتی.نمی توانند و به ما می گویند این همه اشک از کجا می آوری.نمی توانند و به ما می گویند حساس نباش محکم باش.من هنوز گریه ی خیلی ها را ندیده ام.کسی گفته یا در جایی نوشته مردها هرگز گریه نمی کنند و من هنوز نفهمیده ام چرا یک مرد نباید گریه کند.من هنوز نفهمیده ام چرا مردها دستمال کاغذی در جیبشان نمی گذارند.من هنوز نفهمیده ام چرا کسی که گریه می کند ضعیف است و آن دیگری قوی.من از گریه نکردن آدم ها می ترسم.من می ترسم آدم ها یادشان برود گریه کنند.من می ترسم اشک ریختن فراموش شود.من نمی دانم چرا می گویند گریه آدم ها را زشت می کند.من اما خودم را وقت گریه کردن دوست دارم.بعد از گریه در آینه ی دستشویی تبدیل به فرشته می شوم.لب های آویزان و چشم های پف کرده و دماغ  قرمزم را دوست دارم.با این وجود گریه ی خیلی ها را ندیده ام و خیلی ها گریه ی من را دیده اند.من راحت می توانم گریه کنم ،عینک آفتابی نمی زنم و از چشم های روبرو خجالت نمی کشم.من سبک می شوم ،زیبا می شوم و دیگران سنگین و اندوهناک زیر پتوهایشان اشک می ریزند شاید و به خود می بالند که گریه اشان را تا به حال کسی ندیده است

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
سنجاق شده به :

من از فرو رفتن در نقش آدم هایی که نیستم می ترسم

ما یک جاهایی دیگر کم می آوریم آن هم درست جاهایی که نباید،درست وقت هایی که بهمان گفته اند تو قوی ترین آدمی هستی که می شناسم،درست وقتی سنگینی بار روی دوششان را می اندازند روز شانه های نحیفت.ما آدم ها همه امان یک جاهایی کم می آوریم آن هم درست وقت هایی که هی می شنویم چقدر خوبه که هستیم،چقدر وجود ما مایه ی آرامش است،آن هم درست وقت هایی که می خواهیم برویم یک گوشه زانوهایمان را جمع کنیم زیر بغلمان و از ناتوانی اشک بریزیم و کسی می گوید به داشتنمان افتخار می کند.آن وقت له می شویم زیر انتخاب همچنان محکم بودن یا همان زانو زیر بغل زدن.ما آدم ها اصلا دلمان می خواهد کم بیاوریم نمی خواهیم فرشته ی نجات باشیم،نمی خواهیم گوش شنوای کسی باشیم وقتی خودمان گوش شنوایی نداریم،ما آدم ها اصلا می خواهیم به همه نشان بدهیم که می توانیم زار زار جلوی چشم هزارها عابر پیاده و درست وسط خیابان ولیعصر زیر گریه بزنیم.ما آدم ها دلمان می خواهد به همه بگوییم که همه امان مثل شیشه شکننده ایم و تا به حال هزار ترکِ مخفی برداشته ایم و از هم پاشیدنمان این روزها حتمی است.ما می خواهیم بین زیر شانه های کسی را گرفتن و بغل کردن زانوهایمان ،زانوهای خودمان را بغل کنیم اصلا.ما آدم ها می خواهیم به همه بگوییم از فرو رفتن در نقش هر آدم منجیِ خیرخواهی خسته شده ایم.ما خسته شده ایم از درگیر لبخندهای مصنوعی بودن و می خواهیم به همه بگوییم اوضاعمان زهر مار و بلکه چیزی بیشتر از آن است.می خواهیم سناریوهای نمایش از پیش ساخته امان را یک جایی گم و گور کنیم و به زندگی عادی برگردیم.به همان آدم معمولی و شکستنی نه یه اَبَر قهرمان ساختگی.من از فرو رفتن در نقش آدم هایی که نیستم می ترسم.از درک نشدن شکستگی ها و ظرافت هایم می ترسم.از این که قهرمان زندگی دیگران باشم می ترسم.از این که روزها کم نیاورم و شب ها بالشم ازترس ها،نگرانی ها و تشویش هایم خیس شود می ترسم.من از داشتن چیزهایی که نباید داشته باشم می ترسم.از روزی که خودم نباشم ،خود واقعی ام را گم کنم و بروم زیر جلد زورو نقش بازی کنم می ترسم.من می ترسم وقتی به من می گویند از دنیای کودکی ام فاصله گرفته ام و می توانند روی من حساب کنند.من از حساب و کتاب کردن  آدم  بزرگ ها می ترسم.از دو دو تا چهار تایشان.از این که فقط در مواقع خاصی برایشان بزرگ می شوی همان موقع ها که دلت می خواهد بروی گوشه ای و زانوهایت را بغل کنی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۱
سنجاق شده به :

سفرنامه ی استانبول

سفر از اون بخش هایی از زندگیه که علاوه بر این که حال آدم رو به شدت خوب می کنه کلی هم به تجربه های آدم اضافه می کنه.سفرنامه نوشتن کار خیلی سختیه ضمنا".سخت تر از نوشتن وبلاگ یا حتی نوشتن کتاب به نظرم.تو این پست می خوام خاطرات سفرم از یکی از زیباترین شهرهای دنیا بنویسم.از استانبول.شهری که تنها شهر در دنیاست که هم در اروپا است و هم در آسیا.شهری درست در انتهای کشور ترکیه و با جمعیتی بالغ بر 11 ملیون نفر و به شدت توریست پذیر.شهری که خواب نداره و تمام وقت در جنب و جوش و حرکته.شهری که جا به جا چرخ دستی های رنگی فروش مواد غذایی داره و یه سیستم حمل و نقل کامل اما پیچیده و در عین حال گرون.قبل از سفر تصورم از استانبول جایی بود پر از ناامنی و کلاه گذاشتن سر توریست ها اما این طرزفکر بعد از رسیدن به فرودگاه آتاتورک به کلی شکل عوض کرد و جاشو به حس امنیت قشنگی داد که در خاطرم هم نمی گنجید.قبل از سفر برنامه ریزی کاملی انجام داده بودم.نرخ وسایل نقلیه ی عمومی رو درآورده بودم،لیستی از جاهای تفریحی و خوردنی های خوشمزه ی استانبول تهیه کرده بودم و خلاصه یه برنامه ریزی کامل انجام داده بودم و بنابراین با یه اطلاعات جامع راهی سفر شدیم.از اون جایی که استانبول سیستم حمل و نقل گرونی داره نقشه ی خطوط حمل و نقل زمینی و متروی شهر رو روی تلفن همراهم نصب کردم ، دو تا بلیط هواپیما تهیه کردیم و به کمک یکی از دوستان یه سوییت خوب تو منطقه ی تکسیم رزرو کردیم و راه افتادیم.به همین سادگی.
استانبول شهر زیباییه .از اون شهرها که اگه یک بار بیاین محاله دفعه ی بعد دلتون نخواد اونجا رو ببینید.پر از گل و بالکن های قشنگه.مردمش علاقه ی زیادی به گل دارن و توی هر بالکنی حتما چند گلدون پر از گل زیبا می بینید.این شهر برای عکس گرفتن بی نظیره.سوژه های زیادی پیدا می کنید تا دوربینتون رو روش زووم کنید و ازش عکس بندازید.از بالکن های پر از گل تا میوه های تازه و تمیز ،از بناهای تاریخی و مساجد معروف استانبول تا دریا و پل های متعددش،از تاکسی های زرد رنگ و ترامواهای قرمز تا متروی زیبا و قدیمی شهر،از کبوتر های میدان تکسیم تا دست فروش ها و گل فروش های کنار خیابان.شهر پر است از جاذبه های زیبای تفریحی.

در استانبول معمولا همه تا دیر وقت در خیابان ها به تفریح و خوشگذرونی مشغول اند و بساط خوردن انواع و اقسام خوراکی ها گرم است.از کباب معروف ترکی گرفته که همین جا اعتراف می کنم کباب ترکی های خودمان به مراتب بهتر و خوشمزه تر و نسبت به قیمتشان خوش آب و رنگ تر و پر و پیمان تر است تا ماسل که نوعی صدف دریایی است که داخلش را با برنج و ادویه پر می کنند و با لیموی تازه سرو می شود و از شاه بلوط بو داده شده گرفته تا ذرت آب پز.خیابان استقلال در شب بسیار زیباست و مردم تا صبح در این خیابان در رفت و آمدند و نوازندگان دوره گرد هم در این خیابان مشغول نوازندگی.چنان که حتی گروه نوازنده ی ایرانی توجه ما را در این خیابان جلب کرد که آهنگ های اصیل ایرانی را با سازهای سنتی و ضربی می نواختند و خیلی خیلی جالب توجه بودند و ایرانی های زیادی ازشان استقبال می کردند

شاه بلوط

آقای فروشنده ی کباب ترکی با سرویس ویژه ی دلیوری

مردم در استانبول به دلیل گران بودن تاکسی و دلموش که نوعی ون است از سیستم حمل و نقل عمومی بیشتر استفاده می کنند .حمل و نقل در ترکیه به دلیل بالا بودن قیمت سوخت تقریبا گران است حتی اتوبوس،مترو و تراموا هم به نسبت ایران بسیار گران تر است.بنابراین تاکسی ها فقط مملو از توریست هایی است که از سیستم حمل و نقل استانبول سر در نمی آورند و رانندگان تاکسی ای هم هستند که از توریست بودن افراد سو استفاده می کنند ،گاهی تاکسی مترشان ر روشن نمی کنند و مسافر را چند بار دور شهر می گردانند تا هزینه ی فرد بیشتر شود.تنها راه فرار از این معضل تهیه ی یک نقشه ی مترو از شهر و یه کمی اعتماد به نفس است تا در عرض کمتر از یک روز به پیچیدگی های و چم و خم سیستم حمل و نقل عمومی اشان پی ببری.از آن جایی که تمام شهر تحت پوشش مترو،تراموا یا اتوبوس نیست این قضیه کار را کمی سخت می کند.
اگر گذرتان به استانبول افتاد از خوردن غذاهای خوشمزه ی ترک ها غافل نشوید.خوردن غذاهای اصیل و محلی ترکیه هزار مرتبه به رفتن به شعبات کی اف سی و یا مک دونالدز و گاز زدن همبرگرهای اندازه ی یک کف دست بسیار بسیار می ارزد ضمن اینکه غذا در استانبول اصلا گران نیست و به عبارتی می شود با یک قیمت بسیار مناسب یکی از خوشمزه ترین غذاهای محلی آن جا را امتحان کرد.پیشنهاد من بیف با سس قارچ و کمپیر است که نوعی سیب زمینی با محتویات موادی شبیه سالاد الویه ی خودمان است که خیلی خیلی خوشمزه است و خودش در حکم یک وعده ی غذایی کامل است.

کمپیر

در استانبول گربه ها همه جای شهر هستند.و به طرز عجیبی با آدم ها دوست شده اند.گربه ها بخشی از شهر هستند.شاید یکی از جاذبه های توریستی شهر.آرامند و مطمئنن اند که کسی به کارشان کاری ندارد .خواب راحتی دارند هر جا که دستشان برسد،هر جا که عشقشان بکشد دست و پایشان را دراز می کنند و لم می دهند و خمیازه می کشند و آدم ها هم بدجوری نازشان را می خرند.بعله

در استانبول همه هوای همدیگر را دارند،اصراری ندارند در مترو جای خالی دیدند به هر قیمتی هموطنانشان را هل بدهند و زیر دست و پا له کنند و روی صندلی خالی جا بگیرند بلکه حتی اصرار دارند گوشه و کنارها بایستند و صندلی هایشان را برای پیرترها خالی بگذارند،استانبولی ها انگلیسی بلد نیستند یا خیلی کم بلدند به زبان ترکی خودشان تعصب خاصی دارند و اصرار دارند که بفهمند چه می خواهی و هر طور شده کمکت کنند،استانبولی ها حتی استامینوفن ساده را هم بدون نسخه نمی دهند و اینطور نیست که در  یک داروخانه ای نسخه ی دارویت را از تو بخواهند و در داروخانه ی دیگر بتوانی با یک مقدار زیر میزی داروی مورد نظرت را بدون نسخه تهیه کنی.استانبولی ها شب هایشان را در خیابان های پر از نور و صدا و هیاهو می گذرانند و پلیس هایشان از خودشان عکس سلفی با نیش باز می اندازند،استانبولی ها چند دقیقه پشت سرت راه می آیند تا به تو برسند و سطل آشغال را نشانت دهند،در روزهای بارانی پیاده کنارت راه می روند تا تو را به ایستگاه مترو برسانند و باد که در بسته ی چیپست را با خود می برد دنبالش می دود تا آن را به تو برگردانند،استانبولی ها خیلی راحت به تو می گویند جنسی که می خری اصل نیست و های کپی اش را داری می خری و می گوید که برای خرید جنس اصل باید کجا بروی،استانبولی ها عشق می کنند وقتی کمی انگلیسی بلدند و می توانند تو را راضی کنند و وقتی ازشان تعریف می کنی و می گویی چقدر انگلیسی خوب حرف می زنند قند توی دلشان آب می شود،استانبولی ها اصراری ندارند به زور تو را داخل مغازه اشان بکشانند و وقتی ازشان خرید نمی کنی به تو باز لبخند می زنند،استانبولی ها صبح های زود کنار تنگه ی بسفر می دوند با نایک های اصلشان و روی نیمکت های رو به مرمره برای مرغ های دریایی نان خرد می کنند.

دریای مرمره



قیز کوله سی یا قلعه ی دختر وسط آب که به نماد استانبول معروف است

در خیابان های شهر که قدم می زنی همه به عکس گرفتن ها عادت دارند حتی جلوی دوربینت ژست می گیرند و دلشان می خواهد عکسشان را بگذاری در شبکه های اجتماعی،در مترو کسی به کسی زل نمی زند و هر کسی سرش به کار خودش گرم است برخلاف ما ایرانی ها،یا 2048 بازی می کنند یا با آیفونشان ور می روند یا روزنامه می خوانند و یا هندزفری در گوششان است.مترو در ایستگاه ها توقف های کوتاه دارد و وقتی در قطار بسته می شود یعنی امکان ندارد دوباره باز شود این یعنی قطار حتما حرکت می کند و باز شدن دوباره ی در برای مسافرین جا مانده امیدی واهی است مسئله ای که در ایران بارها و بارها در متروها شاهدش هستیم و آدم هایی که در هر بار دوباره باز و بسته شدن در بین در گیر می کنند و مسائلی از این دست.در استانبول هیچ کس کسی را به خاطر داشتن علایق شخصی مورد تمسخر فرار نمی دهد چنان چه با حجاب ها خیلی خیلی مسالمت آمیز در کنار بی حجاب ها در اماکن عمومی قرار می گیرند و کسی به خاطر نوع پوشش انتخابی خود مورد تمسخر قرار نمی گیرد.در فرودگاه استانبول من تازه متوجه شدم که این که می گویند دو ساعت قبل از پرواز در فرودگاه حاضر باشید فقط و فقط در ایران صدق می کند و بس.در ایران اینقدر که کارها در فرودگاه کند پیش می رود و کسی مسئولیت دیگری را پذیرا نیست و هرج و مرج و شلوغی در صف ها به حد اعلای خود می رسد برای یک مهر زدن ساده در پاسپورت باید حداقل نیم ساعت سر پا ایستاد اما نظم در فرودگاه آتاتورک مثال زدنی بود.مترو از فرودگاه یکراست تو را به مرکز شهر می برد و حتی کادر پرواز خودشان را با مترو به محل کار خود می رساندند نه با هیونداهای شاسی بلند!!!!
با اینکه رطوبت در شهر نسبتا زیاد است اما به دلیل اینکه باد تقریبا به صورت دایمی در شهر می وزد هوا خنک است تا جایی که ما حتی شاهد دو روز بارانی خنک در وسط اگوست گرم و تابستانی بودیم.
در انتها اگر به استانبول زیبا و رویایی رفتید فرصت دیدار اط جزیره ی بیوک آدا را از دست ندهید که پر از خانه های زیبا و رویایی و دنج است.می توانید دوچرخه کرایه کنید و از مناظر بیوک آدا لذت ببرید و عکس بیندازید و یا سوار بر درشکه این جزیره ی زیبا را گردش کنید.در ادامه عکس های زیبایی از بیوک آدا را می بینید

پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده استانبول را ببینید.مطمئنن پشیمان نخواهید شد.ناگفته ها از استانبول زیاد است فقط در این مقال نمیگنجد مسلما.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
سنجاق شده به :

زیر لیوان پوچ بود.بازی را باختم

احساس می کنم ابعاد دنیا برایم تنگ شده است.جا نمی شوم در این حجم کوچک و وهم انگیز.خیلی چیزها را در سایز و اندازه ی من نساخته اند، حسم شبیه وقت هایی است که کفش دلخواهم را پشت ویترینی پیدا کرده ام و فروشنده سایز پایم را تمام کرده است یا پیراهنی که مدت ها بوده دنبالش می گشتم الان تنها از آن یکی موجود است آن هم در ویترینی که فروشنده دلش نمی خواهد دست به ترکیبش بزند و پیراهن دلخواه من را با یکی دیگر جایگزین کند.حالم شبیه آدم هایی است که آخرین اتوبوس مقصدشان را در شبی تاریک و عمیق و سراسر ترس از دست می دهند و در سیاهی مطلق شب به ذهنشان نمی رسد چگونه به خانه برگردند.شاید هم حال کسی را دارم که در لحظه ی پیاده شدن از تاکسی می فهمد کیف پولش را جا گذاشته است.زمان برای من آبستن اتفاقات ناگزیر است  انگار عادت دارد به انگشت به دهان نگه داشتن من.این روزها زیاد کم می آورم.ژن های معیوب و کمتر غالب جامعه زیاد در من بروز پیدا می کند.مثل موش های آزمایشگاهی به کوچکترین چیزی واکنش نشان می دهم ، زیاد مورد آزمون قرار می گیرم و دقیقا آنچه نباید بروز پیدا کند ،غالبا در من بروز پیدا می کند.این منم این روزها که انتظار هر چیزی را دارم و اصل غافلگیری زمان با وجود من بدجوری زیر سوال می رود.وقتی به دنیا می آییم با خودمان این شیر یا خط ها را به دنیا نمی آوریم، اما گاهی درست وسط هاگیر و واگیر زندگی همه چیز خلاف میل تو تغییر جهت می دهد، خط می خواهی شیر می آوری، آچمزت می کند زندگی و بعد تو با خودت فکر می کنی از چار دیواری خودت کجا فرار کنی بهتر است.این روزها دارم فکر می کنم صندوقچه ی شانس هر کدام از ماها جایی گم و گور شده است، با هم قاطی شده است وقتی داشتیم از آن بالا می آمدیم پایین،کسی محتویاتش را جابه جا کرده است وقتی هنوز ما خواب بودیم شاید.لیوان ها را جابه جا کرده اند و تو یکی از لیوان های پوچ را برداشته ای و تمام

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸
سنجاق شده به :

همه ی این ها زیر سر کسی است آن سمت دست چپ

وقتی قلبت می شکند هر چقدر ملافه ها را مچاله کنی و ترک های سقف را بشماری حال دلت خوب نمی شود.هر چقدر پنهان کنی خودت را پشت لبخندهای مصنوعی ات فایده ندارد.هر چقدر بایستی جلوی آینه و برای خودت شکلک در بیاوری مسخره تر می شوی.هر چقدر دلت زار زدن بخواهد کمتر زار زدنت می آید،هر چقدر آدم های دور و برت را بشماری کمتر یادت می آید چه کسانی را داشته ای.قلب آدم که می شکند نه می شود درش آورد و دوباره چسباندش و عین روز اولش کرد نه حتی اگر بشود چسباندش نمی شود جوری گذاشتش که ترک خوردگی هایی که چسبانده ای کمتر به چشم بیاید،قلب آدم وقتی می شکند بیشتر دلت می خواهد به همه بگویی که حالت بد است،بیشتر می خواهی خیال کنی که تنهایی،بیشتر می خواهی خودت را دستِ کم بگیری.چیز بدی ست این قلب آدم.و من نمی فهمم چرا می گویند مرکز احساسات است.احساسات در کجای یک مشت دریچه و سرخرگ و ماهیچه و خون جای می گیرد؟اما درست همین دور و برهاست که وقتی بهمان می گویند بالای چشمت ابروست چیزی هُری همان نزدیکی ها فرو می ریزد و تو هم صدای افتادنش را می شنوی و هم صدای شکستنش را.چیزی سمت چپ سینه ات از هم فرو می پاشد.درست همان جایی که قلب هست.من سر  در نمی آورم چرا مرکز احساسات بدن است اما خوب می فهمم که هر چه هست هم بی ارتباط به او نیست.من نمی فهمم چه کاری از رگ و ریشه ی قلب برمی آید که ویران می کند آدم را یکدفعه،اما می فهمم که وقتی احساس شکست می کنم این سمت سینه ام سنگین تر می شود،وقتی دلم به حال خودم می سوزد انگار گلدانی از همان سمت به خیابان غم و غصه هایم پرتاب می شود،انگار باد دو لَتِ یکی از دریچه های قلبم را محکم به هم می کوبد و خرده شیشه هایش از گلویم بالا می آید و از چشم هایم می زند بیرون.من نمی فهمم از این عضو اندازه ی مشت آدمیزاد چه کاری برمی آید اما می دانم وقتی دستمال کاغذی پشت سر هم مچاله می شود و خودم جمع می شوم در خودم مثل آکاردئون حال این سمت بدنم خوب نیست.می خواهد رها کند خودش را روی شانه ای روی بالشی حتی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤
سنجاق شده به :

به ندای جیبت گوش کن

ما از کِی فهمیدیم که می شود بدون خیلی چیزها به زندگی ادامه داد؟ از کِی فهمیدیم چروک های گوشه ی چشممان یا تار موی سفید لابلای موهایمان را جدی بگیریم؟از کی دلمان خواست ساعت سواچ دختر بغل دستی مان در اتوبوس مال ما باشد؟ما از کی به تغییر فصل ها فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم هیچ فصلی بوی همان فصل را نمی دهد؟از کی مسئله ای نشد برایمان پشت چراغ قرمزهای ممتد ایستادن و بوق نزدن حتی؟ازکی خوردن بیف استروگانف با نون و پنیر برایمان دیگر فرقی نکرد؟ما از کی تصمیم گرفتیم پرایدهای قراضه ی زیر پایمان را نگه داریم و صبح به صبح توی صف نون و سبزی وقت بگذرانیم؟از کی تعداد دفعات ساعت پرسیدنمان در روز نصف شد؟از کی عکس بهترین آدم های زندگیمان از پشت طلق کیف پول هایمان درآمدند؟از کی ترجیح دادیم 12 ساعت استخوان های بدنمان در قطارهای درجه ی دو و سه خرد شود اما یک ساعت با آرامش سرمان را به پشتی صندلی هواپیمای ماهان تکیه ندهیم و از آن بالا برای بچه هایمان توضیح ندهیم ابر در واقع همان بخار آب متراکم شده است؟ از کی به لیبل قیمت اجناس قبل از برداشتن جنس فکر کردیم؟از کی زیبایی و سادگی دریای جنوب را به ساحل سراسر آشغال دریای شمال فروختیم و روی تخت هایی شب را به صبح رساندیم که شرجی هوا خفه مان می کرد و بوی بد ملافه ها بیشتر؟ما از کی دیگر دلمان نخواست با کسی عمیقا دوست بشویم و دعوتش کنیم کافه آن ؟از کی آلبوم های موسیقی دلخواهمان را با اشتیاق دانلود کردیم و به جایش پول خریدش  را کنار گذاشتیم تا جوراب بنتون بخریم؟ما از کی ترسیدیم که یک روز دیگر خودمان را حتی در آینه هم نشناسیم و از کی تمام سعی مان را کردیم به نوزده سالگیمان برگردیم و نوزده ساله بمانیم و از گروه تین ایجرها حذف نشویم هیچ وقت؟ اما خواه ناخواه حذف شدیم و کرم های دور چشم و آب رسان های پوست و مرطوب کننده ها معجزه نکردند هیچ وقت.
از کی دیگر چیزی به وجدمان نیاورد،خرید کردن خوشحالمان نکرد،لقمه ها سنگ شدند و از گلویمان پایین رفتند،دو دو تا چهارتایمان زیاد شد،صورتحساب رستوران ها کوبیده شدند بر فرق سرمان و بساطمان را علم کردیم جمعه ها پارک ملت زیر نور بی فروغ چراغ های بلند قد و لاغر روی چمن های خیس و لزج  به صرف عدس پلوی دم نکشیده.از کی ما بی اشتهایی عصبی گرفتیم و به جایش ماشینمان به پرخوری عصبی مبتلا شد؟!
ما از کی به خانه های شیروانی دار اتو کشیده با پنجره های قدی و پرده های تور رها شده در باد با دربان و سگ شکاری نگاه حسرت بار داشتیم و خانه ی خودمان را فقط سالی یک بار استخوانی رنگ می زدیم که آن هم تجملاتی محسوب می شد برای خودش.
ما از کی فاصله امان اینقدر شد؟که به جای اینکه برویم دربند و حالمان تازه شود حالمان گرفته شود از دیدن سدان ها و کوپه ها و چه و چه .
ما از کی فهمیدیم دلار پول رایج مملکت ایست در آنور آب که بر همه ی چیزهای اینور آب تاثیر می گذارد؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
سنجاق شده به :

هنوز خیلی کوچکی اما بچه های کوچک شیرین ترند

هنوز چند روزی مونده تا یکساله بشه.یادمه اون روز داشتم با چایی ام دونات شکلاتی می خوردم که به سرم زد یه وبلاگ داشته باشم.واسه همین چای رو تا ته سر کشیدم و دونات رو نصفه و نیمه روی کانتر آشپزخونه رها کردم و لپ تاپمو زدم به برق.شروع خوبی بود شاید.اما نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.می دونستم نیاز به نوشتن همیشه وادارم کرده بنویسم،اوایل توی سررسیدای تاریخ گذشته و حاشیه ی روزنامه ها و حالا تو ی دفترچه های بدون خط مثلث.اما دلم این وسط یه چیز تازه می خواست.یه چیز تعاملی که بشه به روزش کرد،ادیتش کرد،با بقیه به اشتراک گذاشت و به جای اینکه فقط برای خودم باشن که شبا بعد از شام یا موقع چای عصرونه بخونمش تویه دنیای مجازی بزرگ اونو با بقیه شریک بشم.حتی اسم خاصی هم مدنظرم نبود و "یک فنجان چای در بعدازظهر"همین جوری به ذهنم رسید یا شاید چون قبلش داشتم چای می خوردم .من هیچ وقت نتونستم تنیس یاد بگیرم،بدمینتونم هم اصلا خوب نبوده،توی ورزش یک سره لنگ می زنم و حتی طناب زدن هم درست و حسابی بلد نیستم،هیچ وقت مشترک ثابت یه مجله نبودم و نتونستم دست کم یه زبون اختراع کنم تا در مواقع اضطراری به کارش بگیرم،پروژه های ناتموم زیادی دارم و یه دوربین حرفه ای عکاسی هیچ وقت نخریدم چون فکر می کردم دوربینای معمولی می تونه نیازم به عکس گرفتن رو برآورده کنه،یه چیزایی بوده که یه جاهایی از وسطاش ولش کردم و سراغ یه کار دیگه رو گرفتم مثل کتابی که جذبم نکنه و خودم رو مجبور نمی کنم تا آخرش رو بخونم.اما این یکی،یکی از شاهکارمه.چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و بهش رسیدم و تا الانم اینجوری دووم آورده و کنار گذاشته نشده،فراموش نشده و تونسته دوستی های خوبی رو برام رقم بزنه.چیزی که نیاز نبوده یادش بگیرم و حسرت بلد نبودنش رو بخورم .بعضی وقتا دلم می خواد عنوانشو عوض کنم یا رنگ پس زمینه ی هِدِرش رو تغییر بدم یا عکس پروفایلمو بردارم،راست کلیکم رو ببندم،بدون عکس بنویسم و ... اما هیچ وقت به سرم نزده دیگه ننویسم ،هیچ وقت دلم نخواسته حذفش کنم و نوشته هامو امحا کنم.شاید چند روزی بی دلیل غیبم بزنه،شاید حس انگشت گذاشتن روی کیبورد رو نداشته باشم،شاید نوشتنم نیاد چند روزی حتی اما در نهایت می دونم که برمی گردم،می دونم که بهش نیاز دارم و می دونم که تو این یک سال بهش وابسته شدم.من می نویسم برای خودم نه این که یه وبلاگ نویس حرفه ای بشم اما انکار هم نمی کنم که هر چی جلوتر رفته حرفه ای تر شدم.الان وبلاگم مثل بچه هایی که از چند روز قبل انتظار دارن بزرگترا یادشون باشه که تولدشون کیِ و هی روزا رو با انگشتاشون می شمرن و سر و گوش آب می دن ببینن آیا خبری از تولد گرفتن هست یا نیست شده و الان خیلی خوشحاله که یادم مونده کی یکساله می شه.تولدت مبارک وبلاگ جان بدون هیچ حرف اضافه ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
سنجاق شده به :

هنوز هم همانم.همان نقطه توی بغل مامان

خیلی وقت پیش وقتی شاید هنوز مدرسه می رفتم یه تابستون طولانی و گرم مهمون خونه ی عزیز بودیم.اون موقع  فکر می کردم یه چیزایی هست که فقط مختص آدم بزرگا است و یه چیزایی هم فقط برای ما بچه ها.مثلا فکر می کردم آدم بزرگ ها هیچ وقت لاک نمی زنند چون کمتر آدم بزرگی توی دوره ای که من بچه بودم لاک می زد.اون موقع تابستونو مونده بودیم تهران و رفته بودم کلاس زبان و راه به راه توی خونه نوار کاست های هِد وِی گوش می دادم و باهاش لاک صورتی خوشرنگ می زدم و از این که هنوز می تونم لاک بزنم احساس خوبی داشتم.از صدای خانومه توی نوار خیلی خوشم می اومد و تا جای ممکن سعی می کردم صداشو تقلید کنم.روی فرش گلی عزیز که هنوز زنده بود دراز می کشیدم و پاهامو رو به کولر آبی دستی روی هره ی پنجره دراز می کردم و تکرار می کردم:candel,a cup of tea,icecream
نوار توی ضبط صوتی که تا همین چند وقت پیش داشتیمش و بابا یه روز دل و روده اش رو ریخت بیرون و دیگه درست نشد و رفت توی انباری مثل باقی چیزای خراب هی حرف می زد ،نوار توی ضبط صوت می چرخید و صدای خانومه با صدای قیژقیژ ضبط قاطی می شد و من به چرخش نوار از طلق شفاف جلوی ضبط نگاه می کردم و هسته ی زردآلو هم توی دهنم از اینور لپ به اونور لپ جا عوض می کرد.خونه عزیز دو تا اتاق تو در تو بود فقط با پنجره ای رو به یه حیاط کوچیک که توش یه درخت مو داشت و یه بوته گل خرزهره که نمی دونم از کجا شایع شده بود که اگه گلش رو بو بکشی خون دماغ می شی .واسه همین من از دو قدمیشم رد نمی شدم هیچ وقت و شیلنگ آبی که همیشه توی باغچه ی چند سانت بالاتر از حیاط افتاده بود.خونه ی عزیز هیچ وقت نور درست و حسابی نداشت و هیچ وقت یادم نیست روی فرش قرمز گلی شون آفتاب افتاده باشه.اتاق من پشت این اتاق بود که از اون هم تاریک تر بود و به یه حیاط خلوت نمور و دیوارهای آجر بهمنی باز می شد و بوی خاصی داشت همیشه و چون آشپزخونه بیشتر شبیه اتاق زیر شیروونی بود تا آشپزخونه یخچال عزیز جون توی اتاق بود و زیر یخچال هم  آلبوم خونوادگی رو از دست بچه ها جاسازی کرده بود.یادمه اولین بار عکس عروسی عمو و زن عمو رو توی این آلبوم دیدم ،عکسِ زرد و بد شاتی که توش همه ی چشم ها قرمز افتاده بود و کل خانواده سعی کرده بودند خودشون رو توی عکس جا بدن.از بچگی عادت داشتم عکس رو از توی آلبوم دربیارم و نگاه کنم ،پشت عکس نوشته بود آبان 66 و من اونموقع ها یک سالم بود و اندازه ی یه نقطه توی بغل مامان بودم و از همین جا هم می تونستم تشخیص بدم که داشتم نق می زدم حتما و بهونه ی یه چیزی رو می گرفتم احتمالا.این آلبوم جزو آلبوم های ممنوعه بود که کسی حق نداشت نگاهش کنه و من تنها موقعی که عزیز جون بعدازظهرها چرت می زد می رفتم سراغش و به عکس های توی آلبوم زل می زدم و آدم هایی رو که نمی شناختم حدس می زدم گاهی هم صندوقچه ای که اون هم بوی عجیبی داشت رو زیر و رو می کردم.بعدازظهرهای من به کشف و شهود قطعه ای عکس،سکه ای قدیمی،سندی دست نویس،مهرهای انگشتی و پارچه های ترمه سپری می شد.یه روز لباس عروسی عزیز،روز بعد دمپایی های سفیدی که سال 49 باهاش کعبه رو طواف کرده بود و روز بعد عبای خیلی گرم و نرم آقاجون رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو پیدا می کردم و ساعت ها با خودم و اشیا قصه می بافتم و بعد هم تند تند می رفتند سر جای اولشان.عزیز یه چمدون آبی سفید بزرگ داشت از اونایی که همه ی کسانی که تو سال های قدیم مکه میرفتند حتما یکی داشتند. اسمش رو با خط مشکی درشتی پشتش نوشته بود و همه ی این ها زیر سر اون چمدون بود در واقع که هوایی می کرد آدم رو که حسابی توشو بخواد بگرده.با این که در هر بار گشتن به چیزای مشخصی دست پیدا می کردم اما تکرار دوباره و چندباره ی این کار لذت عجیبی داشت.عکسی ندارم از اون خونه،از اون حیاط ،از اون گل خرزهره از عصای عزیز جون حتی.چرا دوربین های دیجیتال دیر اختراع شدند؟ 17 سال پیش چمدون آبی سفید عزیز،آلبوم عکس های درب و داغون خانوادگی که مثل یه گنج زیر یخچال نگه داری می شد و همه ی مدارک ریز و درشت عمو توی یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ توی خونه ای بود که همه ی تابستون اون سال من رو ساخت.تابستونی که توش عزیز بود هنوز،آقا جون هم بود،خیلی های دیگه هم بودند و شهرداری هنوز به صرافت نیفتاده بود که خاطرات تابستان 77 مرا بکوبد و جایش بازار روز میوه و تره بار بسازد

پ.ن. برای عزیز که دعوایمان می کرد اما همه دوستش داشتیم ،گنج داشت به قول ما بچه ها و بعد از رفتنش گنجش را پیدا نکردیم هیچ وقت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥
سنجاق شده به :

این تیر ماه دوست داشتنیِِ زوجِ خیلی خیلی خوب

آدم هیچ وقت فکرشو نمی کنه یه روز خاص توی سال براش اینقدر مهم بشه.هیچ وقت تا وقتی اون اتفاق خوب توی اون روز برات نیفتاده هیچ حسی نسبت به اون روز و اون ماه نداشتی،یه وقتایی آدم فکرشو هم نمی تونه بکنه که بدترین فصل زندگیش یه دفعه تبدیل به بهترین فصل زندگیش بشه.هیچ وقت فکرشو نمی کنی مثلا که یه عدد برات بشه سمبل و از اون به بعد بخوای هر چیزی برات اندازه ی اون عدد تکرار بشه.من آدم خرافاتی ای نیستم.اما به اعداد زوج بیشتر از فرد تمایل دارم.زوج ها رو دوست دارم.مهربونند به نظرم .سرِ دشمنی ندارند با آدم.خوبند.می شه روشون حساب کرد.می شه چشماتو ببندی و از این که امروز دوشنبه یا چهارشنبه است کیف کنی.اما فردها خالی اند،کم ابهت اند،زود تموم می شن،نصفه و نیمه ان،پشتت رو خالی می کنن و شادی ات رو یکدفعه ازت می گیرن.مثل بدترین روزهای هفته که سه شنبه و پنج شنبه است اکثرا" برای من.برای من 2 بهتر از پنجه مسلما" و شش بهتر از نُه قاعدتا".نسبت به چهارم،ششم و هشتم به شدت ارادت دارم.بدترین اتفاقای زندگیم تو روزای فرد رخ داده،قرار ملاقاتامو تو روزای زوج تنظیم می کنم و مهمترین اتفاقای زندگیم هم توی روزای زوج رقم خورده.اینا حتی وارد زندگی شخصی ام هم شدند.300 ثانیه مسواک می زنم،4 بار تو دهنم آب قرقره می کنم،ماشین لباسشویی باید 2 تا بیب بزنه تا لباسا رو از توش خارج کنم،کمتر از دو تا لیوان چای در روز نمی خورم،مهربون ترین دکمه ی گوشیم دکمه ی شماره ی هشته،انگشتای دومم از هر دست رو بیشتر دوست دارم،سرِ ساعت های زوج احساس نشاط بیشتری می کنم،تعداد کلیدهای توی دسته کلیدم شش تاست،توی سال های زوج اتفاقای بهتری برام رقم خورده حتی و ...
چی می شه که ما آدما کلید می کنیم روی یه روز خاص مثلا؟یا یه ماه خاص؟اصلا چی می شه به یه چیزایی توی زندگی اعتقاد پیدا می کنیم که جنبه ی علمی ندارن اما سفت و سخت بهشون معتقدیم؟چجوریه مثلا که این اعتقادا کل زندگیمونو تحت الشعاع قرار می ده ؟مثلا این که من متولد اولین روز از دومین ماه سومین فصل سال هستم می خواد بهم چی بگه؟یادمه بچگیا شمردن ارقام شماره تلفن دوست و آشناها جزو یکی از تفریحاتم بود،اگه جمع شماره های دو تا تلفن با هم یکی می شد اون دو تا حتما یه رابطه ی خیلی خیلی صمیمانه ای با هم داشتن.مثلا یادمه جمع رقمای تلفن ما و همسایه کنار دستی مون 34 بود و این یعنی اینکه به دوستی من و دختر شون که همسن و سال بودیم با هم امیدی بود قاعدتا".بعضی وقت ها هم روز و ماه و سال تولد آدم ها رو با هم جمع می زدم تا به یه نتیجه ی منطقی برسم این وسط.جالب اینه که هنوز هم فکر می کنم رابطه ای هست بین همه ی این جمع زدن ها و یکی دراومدن حاصل جمع ها.همه ی اینا رو گفتم تا بگم ماه"تیر"از یه زمانی برام مقدس و پربرکت شد ،اتفاقای خوبی برام رقم زده شد و روزهای زوجِ خوبی از این ماه برام خاطره شد.این روزها به شدت با تمام لحظه لحظه های اولین ماه تابستان زندگی می کنم .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
سنجاق شده به :

← صفحه بعد صفحه قبل →