یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

...

من آدم ترسویی هستم.از وارد شدن به خانه ی تاریک در نیمه های شب تا وقتی خودم را به اولین کلید برق برسانم می ترسم،از گیر کردن در حمام و دستشویی وقتی کسی خانه نیست تا نجاتم دهد،از قفل کردن تمام درها از داخل.من آدم های شجاعی را که آخر هفته از تهران خارج می شوند و صد و بیست هزار تومان می دهند تا سوار کایت شوند و تهران کثیف و دود زده را از آن بالا تماشا کنند و یا با یک طناب پوسیده که مرگ و زندگیشان به همان بستگی دارد از ارتفاع چندین و چند متری خودشان را پرت کنند پایین درک نمی کنم.اصلا به آدم هایی هم که جانشان کف دستشان است حسودیم نمی شود.یکبار توی پیست آزادی داشتم با ماشین مسابقه ام چپ می کردم،چند بار دور خودم چرخیدم و احساس کردم کسی که پشت سر من داشت با سرعت می راند همین الان له ام می کند.گوش هایم گرفته بود و نزدیک بود دسته ی عینکم بشکند.با هزار بدبختی خودم را انداختم توی مسیر اصلی و وقتی خط پایان را رد کردم راهنما گفت این ها هرگز چپ نمی کنند فقط از مسیر منحرف می شوند.

دو سال پیش توی پارک آبی پشت دختر بچه ی پنج ساله ای توی صف سرسره ی آبی به نظر خودم وحشتناکی تیوپ به دست ایستاده بودم و هی این پا و آن پا می کردم.تا به آن ساعت، 6 نفر را متقاعد کرده بودم که زودتر از من بنشینند روی لبه ی سرسره و سر بخورند.دختر بچه ی جلویی من آرام بود،مایوی صورتی قشنگی پوشیده بود و تیوپ زردش را گرفته بود دستش و هیجان داشت تا نوبتش شود.تا نشست روی لبه ی سرسره من چشم هایم را بستم اما کمتر از یک دقیقه بعد از آنور سرسره بیرون آمد و برای مادرش از آن پایین دست تکان داد.با خودم گفتم خجالت بکش.فقط پنج سالش است. خودم را متقاعد کردم آب ترس ندارد.من فقط از آب نمی ترسیدم از محیط های سربسته هم می ترسیدم و سرسره سرپوشیده بود.آب دهنم خشک شده بود.نمی دانستم تا رسیدن به آن پایین چه اتفاقی می افتد.عینکم را در آورده بودم،مشکل قلبی هم نداشتم.فقط می ترسیدم به آن پایین نرسم،آنقدر آب بخورم که آن تو دست و پا بزنم و خفه شوم.نشستم روی لبه ی سرسره و کسی انگار از پشت سر هلم داد توی آن سیاهچاله ی وحشتناک.نمی دانم چه اتفاقی افتاد.اما انگار من 15 ثانیه نفس نمی کشیدم،زنده نبودم،حتی نمی توانستم فریاد بکشم،چشم هایم را بسته بودم و به ته سرسره فکر می کردم،هیچ دعایی یادم نمی آمد،ستون فقراتم انقدر به سرسره خورده بود احساس می کردم فلج شده ام،تهوع داشتم.چرا به نور نمی رسیدم؟آخرش رسیدم به آن جایی که باید و خودم را هزار بار لعنت کردم.از دست خودم عصبانی بودم.کجای این ماسماسک اینقدر ترس داشت که بچه ی پنج ساله ای از پسش برمی آمد اما من نه؟وقتی می رسیدی پایینی دیگر ترسی نبود اما آن بالا که تیوپ به دست توی صف منتظر بودی ترس هی نوبتت را به بقیه می داد.آن روز جرات نکردم چیزهای دیگری را امتحان کنم.بعد از آن افتضاح پیست کارتینگ و حالا هم اینجا دلم می خواست یک کار خارق العاده بکنم تا به همه نشان بدهم که ترسو نیستم.دوست داشتم با چتر نجات از برج میلاد بپرم پایین یا با پاراگلایدر از وسط کوه ها مانور بدهم .می خواستم ثابت کنم نمی ترسم.می خواستم بگویم به خاطر ترس نبوده هیچ وقت که شنا کردن بلد نیستم.اما ته تهش خودم می دانستم که هست. که بوده.دفعه ی بعد زمستان پارسال سوار ترن هوایی ابوظبی شدم.ساعت ها توی صف ایستادیم تا نوبتمان شد.دخترهای ژاپنی جلویمان از خنده ریسه رفته بودند و با دوست پسرهایشان توی صف پاپ کورن می خوردند.دو ساعت توی صف ایستادن برای یک دقیقه هیجان.وقتی نشستیم روی صندلی های قرمز ترن و آن دکمه ی لعنتی زرد زده شد.انگار روحم داشت بدنم را ترک می کرد،دندان هایم قفل شده بود و حتی جیغ هم نمی توانستم بزنم.اصلا نفهمیدم ترن 5 ثانیه وارونه روی پل توقف کرده بود حتی .توی عکسی که یواشکی ازمان انداخته بودند دستم روی صورتم است و عملا چیزی از من معلوم نیست.آن شب توی لابی فراری ورلد بالا آوردم و قسم خوردم هیجان را از زندگی ام حذف کنم و از ابراز ترس ام نترسم.

 حالا شب ها جلوی تلویزیون فقط چشمم را به روی آدم هایی که با مونو پادهایشان از صخره های به چه بلندی می پرند ته دره و توی قایق های بادی مسخره وسط یک رودخانه ی مسخره تر هی اینور و آنور می کنند و آدرنالین امان را از پشت 46 اینچ شیشه بالا می برند،می بندم و آرامم.ترس هایم را دوست دارم و برای اثبات شجاعتم به بقیه آن را انکار نمی کنم.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٤
تگ ها :