یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

ما داستان می ساختیم اما خودمون افسانه شدیم

یه روزی می آد که دوتایی سر سعدآباد تو سراشیبی همون کوچه ای که تهش خیابون ولی عصره می شینیم لب جدول جوب و بستنیای در شرف آب شدنمون رو لیس می زنیم و به دستای نوچ مون می خندیم.آره یه روزی می آد که سوار یه جیپ آبی تو ظل گرمای تابستون منو می بری وسط کویر مرنجاب و بهم شربت لیمو سکنجبین می دی و منم ستاره های نزدیک غروب رو می شمرم.یه روز سرمونو دوباره از همون پنجره که روی هره اش یه دونه کولر آبی بود و یه گلدون پلاسیده ی شمعدونی در میاریم و خورشیدو بین خودمون قسمت می کنیم.می دونی یه روز جلوی شیرینی فرانسه دستای یخ کردمو می زاری تو جیب کاپشنت و برام مافین شکلاتی داغ می خری.ماها هیچ وقت نتونستیم بریم بام تهران و از اون بالا از شهر زیر پامون عکس بگیریم.هیچ وقت نتونستیم بریم جمشیدیه و پامونو بزاریم جای پای اون غول گنده هه ی اول پارک و اندازه بزنیم.هیچ وقت نتونستیم بریم پاساژ گاندی و هیچ وقت هم توی لانجین رول اسفناج با چای دارچین نخوردیم.می دونم یه روز صبح زود جمعه کله ی سحر بار و بندیلمونو می بندیم می ریم دربند املت می زنیم و تو بهم افتخار می کنی یه روزی.یه روزی که خیلی دور نیست تو به خاطر این که بلدم صدای شیهه ی اسب رو خیلی خوب تقلید کنم یا توی دو ساعت هزار تا درنای کاغذی بسازم یا با شیر روی قهوه اسم تو رو بنویسم بهم افتخار می کنی.یه روز که خیلی هم دور نیست از این که تو پیاده رویا زود خسته نمی شم و همش تو صندلی کمک راننده لم نمی دم و از آبگوشت و کله پاچه متنفر نیستم بهم افتخار می کنی.ما دلمون می خواست پشت همه ی چراغ قرمزای دنیا با صدای خواننده ی توی پخش ماشین فریاد بزنیم و زمستونا کاتر پیلارامونو بپوشیم و بریم توچال دل و جیگر بزنیم .ماها دلمون می خواست عین فیلما متکاهامون پره پر بود وصبحا با اس ام اس صبح بخیر هم بیدار می شدیم.ماها خیلی دلمون می خواست از بالای برج میلاد دولا بشیم روی اتوبان حکیم و زوم کنیم روی پل یادگار و از آدمای شهر قصه ببافیم.دختری که تو ماشین بغلی نشسته دانشجوی ارشد شهر سازیه که داره می ره یه بوت مشکی براق واسه زمستونش بخره.اون خانومه که کنار اتوبان وایساده از بیمارستان میلاد میاد.خسته اس.شاید پرستار شیفت شب بوده.اون آقاهه که توی اون ماشین شاسی بلند سفیده اس مدیر عامل یه شرکت کله گنده اس که شاید امروز تولدشه...ما داستان می ساختیم اما خودمون افسانه شدیم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٢
تگ ها :

این روزها تهران شبیه زنی ست که مردی دیوانه وار عاشقش است

آدم دلش می خواهد این روزها با شال گردن صورتی اش زیر باران یوسف آباد توی شیشه ی تمام ماشین هایی که پارک شده اندخودش را برانداز کند و از ته دل لبخند بزند.حالِ این روزها انقدر خوب است که آدم دلش می خواهد تمام گربه های شهر را که ماشین از رویشان رد شده و پایشان شکسته را ببرد خانه و دوا درمانشان کند.این روزها که توی بی آرتی پای کسی را لگد می کنم یا وسط اتوبان همت با آدم های دیگر به نوک برج میلاد زل می زنیم یا سر بلوار فرحزادی با هم سوار یک تاکسی می شویم به این فکر می کنم که بی خیال دنیایی که پس فردا معلوم نیست سر کدام چار راه یا خیابانش نیست شویم یا توی کدام بازی اش به کسی ماهر تر از خودمان ببازیم.آدم این روزها حال دلش خیلی خوب می شود وقتی مغازه ی شکلات فروشی توی پاساژ هنر،تریدنت هایی با طعم جدید می آورد و روی قیمت نوتلاهای متوسط تخفیف می زند.قبل تر ها کسی بود توی دبیرستان کیان که عاشق رنگ چشم های سبز سیرش بودم و با من تمام راه را توی سرویس لکنته ی مدرسه چرت می زد و چاق بود و صدای نفس هایش را از صندلی عقب پشت راننده هم می شد شنید.این روزها شبیه اوست تا حدی.شبیه دختر چشم سبز سیری که دندان های جلویی اش روی هم افتاده بود و از تهرانپارس تا وحیدیه را با من می آمد و موهایش انگار همیشه خیس بود.این روزها که دلم می خواهد بی چتر از تجریش تا زعفرانیه و از ونک تا پارک ساعی را زیر باران قدم بزنم بیشتر از هر وقت دیگری حس می کنم تهران این روزها شبیه صوناست.دختر قد کوتاه چاقِ سفیدِ بوری که با این که دندان های جلویی اش را دوست نداشت همیشه لبخند می زد و مفصل انگشت هایش روی جملات کتاب قوس برمی داشت.چقدر این روزهای تهران خوب است.آدم صبحانه اش را برود هتل پارسیان آزادی بخورد و ناهارش را توی رستوران شیک هتل پارسیان استقلال و شامش را توی پارسیان...

چقدر تهران بزرگ و پر نور و درست و حسابی است این روزها.چقدر تو را یاد ساز دهنی زدن بچه های دانشکده روی نیمکت های خیس پارک ملت می اندازد.اصلا تهران چقدر شبیه زنی است که مردی دیوانه وار عاشقش است.آدم دلش می خواهد دستش را بیندازد دور گردن تجریش و تا سر قلهک با هم آش سید مهدی بخورید و او شال گردنت را سفت گره بزند زیر گلویت.نه اصلا دلت می خواهد سر سه راه ضرابخانه بایستی و از روی پل همت برای اتوبان دست تکان بدهی.این روزها حتی شبیه زنی است که صبحِ اولین روز عاشقی اش را شروع کرده است.بلند شده است،موهایش را شانه زده،چای پوست سیب دم کرده و بوی هل و دارچین اش را توی خانه راه انداخته است.این روزها شبیه بچه ای است که بالاخره برایش دوچرخه خریده اند.شبیه سربازی که فردا روز آخر خدمتش است و شبیه بیکاری که از ساعاتی دیگر توی اداره ی بهمان می نشیند پشت میزی و بهش می گویند کارمند.آدم شک می کند این روزها مال خودش باشد.که تمام روز زیر پنجره همشهری ورق بزند و کتری روی گاز قل قل بجوشد و آن طرف پنجره صدای خنده ی دختر و پسرهایی را بشنود که یکی شال گردن دیگری را محکم زیر گلویش گره می زند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱
تگ ها :