یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

من را با دهان پر از مربای آلبالو بخندان

تو به من یاد دادی قانع نباشم به خواسته های کوچک و بزرگم و به بلند پروازی هایم پر و بال بدهم.من یاد گرفتم روی آدم ها حساب ویژه ای باز نکنم و پسوند "جان"را از انتهای اسم خیلی هایشان بردارم و محبتم به آدم ها را تعدیل کنم.من یاد گرفتم با تو روزهای ابری در خیابان های خلوت قدم بزنم و کیک پنیر بخورم و تلفن آدم هایی که دوستشان ندارم را ریجکت کنم.من یاد گرفتم عاشق موهای فرفری و چال لپ و دست هایت شوم که وقت پیاده روی می روند توی جیب هایت و اینطوری ساعت مچی ات بیشتر به چشم می آید.من یاد گرفتم کلاس های دانشگاه را به خاطر تو بی خیال شوم و ساعت ها بدون پلک زدن زل بزنم به دیوار سفید پشت سرت.من و تو یاد گرفتیم آدم ها به تناسب خاصیتشان در زندگیمان حضور داشته باشند.یاد گرفتیم می شود دو تا شیرینی خامه ای خرید و با لذت در خیابان گاز زد.یاد گرفتیم توی عکس های دوتاییمان از ته دل بخندیم و شکلک دربیاوریم.من و تو یاد گرفتیم تیتر روزنامه های صبح را برای هم با صدای بلند بخوانیم و قهوه و شکلات و پن کیک دوست داشته باشیم.ما یاد گرفتیم صبح روزهای جمعه به خیار و گوجه امان آبلیموی تازه و فلفل سیاه بزنیم و آهنگ های قدیمی سال های پیش را گوش بدهیم.من یاد گرفتم جای همه ی بند کفش های یک شکلم روبان ببندم و تو یاد گرفتی توی دوربین جوری بخندی که چال لپت توی چشم باشد.من توی عکاسی به مهارت رسیدم و تو هر روز برایم از گلفروش زیر پل سیدخندان گل خریدی.ما توی پرورش کاکتوس استاد شدیم و من پول هایم را توی شیشه ریختم تا آخر تابستان به سفر برویم.ما یاد گرفتیم خوشبختی امان را دوتایی بین خودمان تقسیم کنیم.توی چمدان بستن،درست کردن پاستا آلفردو،پوشیدن ونس های بدون بند،دیدن پاریس توی گوگل ارث،خریدن دستگیره های گل گلی،پختن پن کیک برای صبحانه ی فردا و نشستن پشت میزهای عهد بوق کافه های قدیمی.ما یاد گرفتیم خوشبختی توی چیزهای ساده و کوچک این مدلی است.توی پیاده روی های عصرگاهی،فنجان های قهوه ای که هی پر و خالی می شوند،حلقه ی دست های تو دور شانه ام وقتی غم بال هایش را دور سرم باز کرده است،شیشه های خالی سس که تویشان را می شود پر از دمنوش های گیاهی و ادویه های معطر کرد.خوشبختی همین چیزهای ساده ایست که خیلی ها نمی بینندش حتی.که تو بنشینی و من با دهان برایت آهنگ بزنم و تو هر صبح توی بشقابم پنیر بگذاری و نان سنگک ها را تست کنی و من را با دهان پر از مربای آلبالو بخندانی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۱
تگ ها :

آدم بزرگ می شود و دوستانش هم بزرگ می شوند

من دوستی نداشته ام که نقاش حرفه ای باشد از آن ها که گالری های بزرگ راه می اندازند و تابلوهای فوق بزرگشان را با زنجیر نیم بند به دیوارهای گالری آویزان می کنند تا برایش گل ببرم و روز افتتاحیه ی نمایشگاهش روسری قرمز با مانتوی زرد بپوشم و مسئول پخش کردن تارت توت فرنگی و سن ایچ انگور و تا کردن بروشورها باشم.همانطور که هیچ وقت کفش های پاشنه بلند نپوشیده ام ،از پنت هاوس هیچ برجی زمین زیر پایم را نگاه نکرده ام، صبح های نیمه تعطیل پنج شنبه اتوبان های خلوت را به مقصدی نامعلوم پشت سر نگذاشته ام و جمعه ها هوس لواسان و فشم و آهار و دماوند نکرده ام.من دوست ورزشکار و مجسمه ساز و نوازنده و بازیگر تئاتر هم نداشته ام.من دوستانی که بتوانم چیز به درد بخوری از آن ها یاد بگیرم نداشته ام.کسی که من را ببرد پای بوم و رنگ ها را نشانم بدهد یا دستم را روی کلیدهای پیانو بگذارد و یا زبان فرانسه یادم بدهد.بهترین دوستان من در دانشگاه فقط بلد بودند درس بخوانند و نق بزنند و بعد از دانشگاه ظرف بشویند و نگران رابطه ی خود با شوهران و بزرگ شدن بچه هایشان باشند.آس ترین دوستان من دست کم بلد بودند سالی یک بار نمایشگاه کتاب بروند و اسم رستوران رفتن هایشان را بگذارند تفریح و توی مرکز خریدها دنبال بوت و پالتو و رژگونه بگردند.من هیچ وقت اسکی نکرده ام،سوار کشتی نشده ام،وافل شکلاتی نخورده ام،اکانت فیس.بوک نساخته ام و حیوان خانگی نداشته ام اما عاشق تئاتر و موسیقی و عکاسی وتماشای مستندهای کوتاه بوده ام.عاشق ساختمان تئاتر شهر که فکر می کردم جایش آنجا که باید باشد نیست.من کمتر دوستی داشته ام که وقتی باران می بارد چترش را همراهش نیاورد.کمتر دوستی داشته ام که با من به یک سفر کوتاه یک روزه بیاید و کمتر دوستی داشته ام که زنگ بزند قرار بگذارد تا برویم فقط عکاسی کنیم.اما این روزها دوستان عکاس و نقاش و نویسنده دارم.دوستانی که خودشان برای خودشان کسب و کار راه می اندازند،عکس های خوب می گیرند،می شود به فراوانی ازشان چیز یاد گرفت،به تو جاهای خوب معرفی می کنند،برایت ماکت خانه ی رویاهایت را می سازند و می شود روز افتتاحیه ی نمایشگاهشان سن ایچ انگور و تارت توت فرنگی پخش کنی و بروشورها را تا بزنی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
تگ ها :