یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

....

تهران عاشق شده است یا از عاشقش کتک خورده است که وسط تابستان اشک می ریزد؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٩
تگ ها :

کسی باید زشتی های آدم را بلد باشد دوست داشته باشد

آدم کسی را می خواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند.آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد.زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را.پوست پر از کک و مک اش را.زانو و آرنج پینه بسته اش را.ابروهای پر و دست نخورده اش را.دل همه امان کسی را بیشتر می خواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.کسی که صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را.همه ی ما کسی را بیشتر می خواهد که منه زشتمان را بیشتر از منه زیبایمان دوست داشته باشد.کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند.کسی که دلش برای شکستن ناخن مان ریش شود تا برای ناخن های مانیکور کرده امان غنج برود.ما همه امان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد.کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد،عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد.قلب مان و حتی استخوان هایمان.همه ی ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خودآزار و خودخواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند.پیرزن ها و پیرمردهایی که بیماری،خروپف،فراموشی،زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی مان خواهد شد قطعا".مثل فیلم عشق میشائیل هانکه شاید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩
تگ ها :