یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

بلد نبودم خط سینوسی نمودارم را آنقدر بکشم تا به موازات محور ایکس ها شود

آن روز با هم تمام گربه های پارک ملت را شمردیم و تو اول یک کتاب شغل یابی را برایم امضا کردی و زیرش با خط خرچنگ قورباغه ات نوشتی که دوست داری در کارم بهترین باشم.من بچه ی خوبی نبودم.به حرفت گوش ندادم و در کارم یک چیز معمولی شدم.خیلی معمولی.من دلم می خواست یک بوک ریدر درست و حسابی از آن ها که آمازون هی راست و چپ تبلیغش را می کرد توی چشم هایمان بخرم و گوشه ی تختم ببری خان را بکشم تا روی گوش هایم و آن زیر غرور و تعصب جین آستین بخوانم اما تو تئوری های مدیریت را ورق بزنی،مدیریت ریسک بخوانی و دلت به استراتژی های اوت لاین شده ات خوش باشد.من هر روز سفیر را جیم می زدم و تو روی صندلی های ماهوت سبز کتابخانه ی ملی انتگرال می گرفتی و هزینه سودمندی حساب می کردی و از خرد و کلان زندگیت کپی می گرفتی و جمله هایش را های لایت می کردی.من حجم خالی سرم را با ابله و برادران کارامازوف و سه تفنگدار پر می کردم و توی سر تو آدام اسمیت داشت نظریه صادر می کرد.من از افست فروشی های انقلاب بوف کور می خریدم و تو مذاکره ی هوشمندانه ی جان پتریک دولن.من شب قبل از امتحان کنکور تا صبح با سحر مادام بواری فلوبر را به نقد کشیدم و صبح با چشم های پف کرده روی صندلی دست راستی که برای من نبود با بدبختی تست زدم  و آفتاب توی چشمم بود و کلاس شما مراقب های مزاحم نداشت و خنک بود .بدبختی از آن جا شروع شد که من به رنگ و لعاب فکر کردم و تو به عمق و معنا.دل من کوردن بلو باسس پستو می خواست و تو که مدیریت ریسک خوانده بودی همان جوجه ی همیشگی ات را سفارش می دادی.من به پیانو و باله و زبان فرانسه و تاریخ هنر و نوشتن در روزنامه های محلی و گویندگی در رادیو پیام نرسیدم و تو روی مسیر مستقیم زندگیت نخ نمودارهای سینوسی را آنقدر کشیدی تا به موازات بردار ایکس ها بدون بالا و پایین رفتن های غیر قابل پیش بینی باشد.من کله خر بودم و با تمام کله خری و بلند پروازی هایم درجا زدم و تو که پاهایت را از خط قرمز جلویت آنورتر نمی گذاشتی از من جلو زدی.من هنوز به زیر و رو کردن خاک تپه ی سیلک فکر می کنم،به موزه ی سکه ی بانک سپه،به سردر باغ ملی و به آسیای صغیر.من به کلاویه هایی فکر می کنم که زیر دست های من هرگز نلغزیدند و به کتاب هایی که هرگز نوشته نشدند.من به همخوانی با خواننده ی آهنگ شماره ی هشت آیپادم ادامه می دهم و تو آن سر دنیا بعدازظهرها رو به تایمز گاردین ورق می زنی و ادوارد مایا استی تو نایت را در گوش ات زمزمه می کند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦
تگ ها :

حجم لاپرلایی ات را بینداز دور

داشتیم به پیتزاهایمان گاز می زدیم اما من به سیزده روزی فکر می کردم که خیلی چیزها توی دلم جابه جا شده بود،به کتابخانه ی به هم ریخته ام فکر می کردم و به تصمیم های امسالم.گفت توی کیفش عطری دارد که روی همه ی وسایلش می زند تا کسی را به یادش بیاورد که سال ها پیش گذاشته بود و رفته بود و من با خودم فکر کردم زنده نگه داشتن آدم ها از بین بردن تدریجی خود آدم است.دست های سسی مان را که داشتیم پاک می کردیم فکر کردم تمام دستمال های دنیا بوی عطر لاپرلا می دهند.توی سرم جا نمی گرفت آدم همه چیزش بوی لاپرلا بدهد حتی برگه های دفترچه ی بیمه ی تامین اجتماعی اش.عکس می گرفت،زندگی خوبی داشت،تا حالا برج ایفل و دیوار چین را دیده بود و از معبد بودایی های پاتایا هزار تا عکس داشت ولی حالش خوب نبود.همه ی کامواهای دنیا را زمستان ها شال گردن می کرد و هر روز صبح روی یکی از میزهای رو به خیابان سام کافه اسپرسو و کرواسانش را با طمانینه می خورد اما حواسش پی اولین روز آذری بود که دستکش نداشت و نوک دماغش از سرما قرمز شده بود و داشت توی سربالایی اندیشه با خودش می شمرد.حالا با یک عالم لاپرلا نشسته بود روبه روی من و با بند نیکونش بازی می کرد،همیشه چیزی هست که کسی از آن خبر ندارد.همیشه تمام زندگی ما بوی لاپرلا می دهد.اول آذر ها همیشه هستند با چند ماه پس و پیش.زندگی مان را می کنیم،لابه لای ترافیک دود را به ریه هایمان می کشیم،توی تمام کارگاه های نقاشی و مجسمه سازی اسم می نویسیم،پشت میز تمام کافه ها قهوه ی تلخ می نوشیم،از مجسمه ی آزادی عکس می گیریم و برای همدیگه از سر برج پیزا دست تکان می دهیم.اما نفس امان بالا نمی آید چون حجم سنگینی داریم که با خودمان هی اینور و آنور می بریم.حجم سنگینی که بوی لاپرلا می دهد .بوی یک روز خوب یا بد در تقویم را.نوشتم"حجم سنگین لاپرلایی ات را جایی همین دور و برها رها کن.به دست های سنگینی فکر کن که روزی می توانست شیشه ی لاپرلایت را بشکند"و وقتی رفت تا پول پیتزاهایی را که خورده بودیم حساب کند انداختمش میان همان حجم سنگین با بوی آزاردهنده اش.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥
تگ ها :