یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

دل آدم مموری نوکیای از رده خارج شده است

در خیابان قدم می زنم و خسته ام.تمام راه را پیاده می آیم و خسته ام.وسط پاییز دلم هوای بهار می کند و خسته ام.این روزها طول و عرض خودم را هی گز می کنم و مدام تصویر خودم را می بینم که با خودم غریبه است.آدم های اضافی زیادی را از زندگی ام حذف کردم و حالا راضی ام.کسی شیرینی اش زیاد باشد مثل کسی که تلخ و گزنده است درست به یک نسبت حالم را به هم می زند و من مستقیم شوتش می کنم آن دورها بدون لحظه ای تردید.می گویند آدم تنهایی شده ام اما همه اش حرف است.آدم اگر بخواهد مدام به حرف دیگران فکر کند کلاهش پس معرکه است.یک روز هم کسی یک جایی باید بگوید بی خیال حرف بقیه و این را به دیگران هم یاد بدهد.دارم فکر می کنم بیشتر چه کسانی را از زندگی ام حذف کرده ام.کسانی که خیانت می کنند.به گمانم این آدم ها منفورترین آدم های زندگی هر کسی می توانند باشند.از اتوبان های شلوغ تهران بالا و پایین می روم و به آدم هایی که از اردی بهشت تا آذر از دست داده ام فکر می کنم.تعدادشان زیاد است.متوسط ماهی 3 آدم.و این رقم کمی نیست.دل آدم مثل هارد اکسترنال چند ترابایتی نیست که هی عکس تویش بریزی و پر نشود و نیشش تا بناگوش باز باشد و پز جاداری اش را بدهد.دل آدم مموری کم جان یک عدد گوشی نوکیای مدل پایین از رده خارج شده است که چند تا اس ام اس که برایت می آید دیگر نمی توانی حتی با گوشی ات عکس بیندازی و برای این که بتوانی عکس های جدید بگیری باید بتوانی دیلیت کنی.باید دل و جرات حذف کردن زواید را داشته باشی.باید غصه ی بعدش را نخوری که با فلان اس ام اس خاطره داشته ای و فلان عکس تو را به یاد سال های عاشقیت می اندازد.باید دستت را راحت ببری سمت آن سطل آشغال قشنگ و سفید گوشه ی صفحه و چشم بسته و بدون لحظه ای تامل فشارش دهی.دل آدم فقط یک مموری کوچک است که جای زیادی ندارد با آدم های جا تنگ کن پرش نکنیم لطفا.جرات داشته باشیم بی مصرف ها را حذف کنیم.طوری نمی شود عوضش وقت عکس گرفتن پیغام لعنتی مموری ات پر است اول خالی اش کن بعد عکس بگیر را روی صفحه نمی بینیم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦
تگ ها :

بهترین ها همین نزدیکی ها هستند

من معتقدم اگر معمولی ترین ها برایمان اتفاق می افتند و مهم ترین ها گاهی هرگز در زندگی امان رخ نمی دهند خودمان مقصریم.تقصیر خودمان است که از یک جایی به بعد به این معمولی ها عادت می کنیم.یاد می گیریم معمولی زندگی کنیم، معمولی بخوریم، معمولی بپوشیم،تفریحاتمان معمولی باشد و معمولی عاشق شویم حتی.دنبال چیز بهتری نمی گردیم و راضی می شویم به معمولی بودن و معمولی خواستن.راضی می شویم به این به اصطلاح تقدیری که من شخصا نیمچه اعتقادی هم به آن ندارم.کم کم یاد می گیریم از خواسته هایمان کوتاه بیایم و راضی شویم به حداقل ها.همین که دانشگاه برویم کافیست.مهم نیست چه رشته ای.همین که ماشین داشته باشیم کافیست مهم نیست چه ماشینی و همین که ازدواج کنیم بس است مهم نیست با چه کسی.آدم های دور و بر من یاد نگرفته اند به جنگ معمولی ها بروند و برای به دست آوردن بهترش تلاش کنند.معمولی بودن خوب است.اصلا هنر می خواهد آدم معمولی ای باشی .اما معمولی خواستن و به همینی که هست راضی بودن خوب نیست.تنبلی می آورد.همیشه فرق است بین زندگی کردن و خوب زندگی کردن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
تگ ها : آدم ها

بدبختی هایتان را بگذارید در جیب هایتان

نمی دانم فقط من اینجوری هستم یا پیدا می شوند کسانی هم اینجوری باشند چون من خلافش را زیاد دیده ام.وقتی ناراحتم، هزار و یک بدبختی دارم، کم آورده ام، مریضم، خسته ام، پولم را نداده اند، هزارکار نکرده و ده هزار آرزوی به انجام نرسیده دارم دلم نمی خواهد کسی این ها را بفهمد.می خندم و این که ته دلم هزار ماجرا دارد را به روی خودم نمی آورم.از نظر من دیگران چه گناهی کرده اند بنشینند پای مصیبت های من.اخم هایم را پشت تلفن توی اس ام اس ها و یا در ملاقات های حضوری توی جیبم می گذارم و وقتی تلفن قطع شد، وقتی اس ام اس سند شد و وقتی رسیدم خانه درش می آورم آویزان می کنم جلوی چشمم و هی بهش زل می زنم.اما دیدید بعضی ها انقدر که توی بدبختی ها و بدبیاری هایشان به دیگران اخم و تخم می کنند که فکر می کنی این تو هستی مثلا که کار و کاسبی اش را به هم زده ای.یا مثلا پرداخت حقوق سر ماه اش به عهده ی توست.و تو الکی الکی فکر می کنی چه بد که اینجوری است و دلت می خواهد هر طور شده کمکش کنی.چه بد که از تو ناراحت است و هزار چه بد دیگر.غافل از این که گیر کار جای دیگری ست و تو ناخواسته وارد بازی دلسوزانه ای شده ای که نتیجه ای هم ندارد در نهایت.نکنید این کاررا.گاهی رعایت حال دیگران را بکنیم.مشکلات ما هیچ ربطی به بقیه ندارد مسلما.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
تگ ها : آدم ها

باران حرف بارید دیروز

دیروز توی هوای خیلی خوبی که برای تهران نایاب بود قدم زدیم و حرف زدیم و توی کافه ها سرک کشیدیم و دود سیگارها را که به آسمان می رفتند نگاه کردیم و نوک دماغمان سرخ شد و باز خندیدیم و حالیمان نشد ساعت کی هشت شد و ما هنوز در خیابان ها می چرخیدیم.دیروز از جلوی کافه قهوه دار رد شدیم و کمی بعد من به صندلی های کافه ی بعدی که توی حیاط چیده شده بودند حسودی ام شد، بعد رفتیم نشستیم پرچک و دست های سردمان را گذاشتیم روی میز و به انگشت هایمان خیره شدیم و حرف زدیم از داشتن کافه ای این چنینی که هی تویش آدم بیاید و برود و ما هی موکا بگذاریم جلویشان و هی چیز کیک بدهیم به خوردشان و از این پیشبندها ببندیم و بدهیم دیوارهای کافه امان را یک در میان سفید و سیاه بزنند یا شاید سفید و لیمویی.بهار نارنجم را که مزمزه کردم توی سرم آدم ها وول می خوردند و در رفت و آمد بودند.فکر کردم به روزهایی که هر کدام از ما دلش می خواهد برایش معمولی نباشد، روزهای نیامده ای که دلمان می خواهد برایمان خوب رقم بخورد.و به تنهایی فکر کردم و نیاز همیشگی آدم ها به حرف زدن.کافه ها اگر نبودند شاید نمی شد هیچ وقت حرف حساب زد و شنید.فلسفه ی کافه نشینی به حرف هایی است که هیچ جای دیگر از دهانمان در نمی آید.انگار اینجور جاها فقط می شود از هر چیزی که دلت می خواهد حرف بزنی، بهترین قهوه ی دنیا را هم در خانه درست کنی گاهی حرف زدنت نمی آید.فکر کردم به ماه آخر پاییز که بدک نیست.مثل آن دو ماه دیگر مزخرف نیست حداقل.دل گیریش کمتر است.شاید چون دارد سردتر می شود.پاییزتر.حالمان دارد بهتر می شود.دیروز پشت ترافیک یک تهران باران ندیده گیر کردیم، گوش مان نشست پای درد دل راننده تاکسی ها و تا خانه زیر باران شعر خواندیم و خندیدیم و حرف هایمان ته نکشید.فکر کردم گاهی باید از لاک جدی زندگی خارج شد.تازگی ها همه یاد گرفته ایم به جای زندگی کردن غصه ی زندگی را بخوریم.بی خیال باید شد یک وقت هایی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
تگ ها : زندگی شهری