یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

بغض کردیم و بغض گوش دادیم دیروز

هیچ وقت نشد بلیط کنسرتت را بخریم و دوتایی با هم برویم بنشینیم روی یکی از صندلی های مخمل قرمزی که دید خوبی داشته باشد به تو و برایت دست بزنیم و هورا بکشیم و تو از آن بالا "یکی هست "را بخوانی و ما ایمان بیاوریم به حرف هایت اما در عوض دیروز نشستیم و تمام آهنگ های گوش داده نشده ات را دانلود کردیم و بغض کردیم و به زندگی لعنت فرستادیم و با این که هیچ وقت ندیده بودیمت دلمان برایت تنگ شد.هیچ وقت وقت گوش دادن به آهنگ هایت فکر نکردیم پشت صدای با احساست سلول ها چه بی رحمانه دارند تکثیر می شوند و تو نادیده می گیریشان به جایش دیروز به اندازه ی تمام آهنگ هایی که بارها ری پلی کردیم برایت زار زدیم و افسوس خوردیم و به زمین و زمان بد گفتیم.به جایش دیروز پخش ماشینمان را لعنت کردیم که هر چه می شنیدیم پتکی بود که کوبیده می شد بر فرق خاطره هایمان.دیروز عکسی که ساعت 10 صبح زیتا گذاشته بود توی اینستاگرامش دلم را لرزاند و باورم نشد باید از این به بعد آهنگ های قدیمی ات را هی بگذاریم و افسوس بخوریم که چرا آلبوم تازه ای نمی دهی دیگر.باورم نشد "به گوشت می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم".دلمان نخواست یاد پاسداران و همت و ونک و شریعتی و ولیعصر بیافتیم.دیروز می خواستیم خیابان ها نباشند و قطعه ای از هیچ کدام از آهنگ های تو لابلای هیچ سی دی ای پیدا نشود.دیروز پرده ها را شسته بودیم و هی آه کشیدیم لابلای اتو زدن ها و هی وای گفتیم لابلای نصب کردن ها و هی بغض کردیم و "بغض"گوش دادیم و حالمان بد بود و بد بود و افتضاح بود حتی.هنوز هم باورمان نمی شود نباشی وقتی هنوز صدایت هست، وقتی هنوز می شود ماشینت را به مقصد نامعلومی برانی و تو بخوانی برایمان.سرطان بد است.سرطان نامرد است.سرطان بی رحم است.سرطان نمی فهمد تو دلت زندگی می خواهد.سرطان خودخواه است.ریشه می دواند و جلو می رود و به تو اعتنایی نمی کند.نه جوانی ات را می بیند نه شوق نفس کشیدنت را.سرطان بی وجدان است.نه گریه ی بچه ها را می بیند نه ضجه ی بزرگترها را.هر چقدر هم مبارز خوبی باشی آخرش شکست می خوری.آخرش درمانده می شوی و سپر می اندازی.از دیروز دارم فکر می کنم به غول بی شاخ و دم و افسار گسیخته ای که این روزها بد دارد تاخت و تاز می کند.همه می دانیم که حق تو زندگی بود

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤
تگ ها :

دلتنگی

دلم برای دو چیز این روزها زیاد تنگ می شود:روزهایی که خوب بوده ام و روزهایی که بد بوده ام اما ایمان داشتم که خوب خواهم شد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠
تگ ها :

چی فکر می کنیم چی می شود

خیلی وقت ها چیزایی که در تصورات ماست با واقعیت به شکل عجیبی در تعارضه.خیلی وقت ها فکر می کنیم اون چیزی که تو ذهن ماست دقیقا اون چیزیه که تو عالم واقع وجود داره.اما فقط فکر می کنیم.و وقتی با خود واقعیت مواجه می شیم یه جیغ بلند می کشیم، چشمامون از تعجب گشاد می شه، سرخورده می شیم و دیگه در واقع اون مورد برامون کاملا رنگ میبازه و یه چیزه معمولی می شه می ره کنار بقیه ی چیزای معمولی.مثلا گاهی دوستای مجازی اینجوری ان.وقتی وبلاگشونو می خونی از طرز فکرشون خوشتون میاد و دوست داری باهاشون رو به رو بشی اما به محض رو به رو شدن باهاشون همه چیز یه دفعه عوض می شه و همه ی تصوراتت از اون آدم دود می شه و می ره هوا.این شامل خیلی چیزا می شه.آدما، مکان ها، موقعیت ها و شرایط، محیط کاری، عشق و چیزایی از این دست.بنابراین یه اصل وجود داره که می گه زود قضاوت نکن و اینو بدون که بعضی چیزا تا وقتی باهاشون مواجه نشدی قشنگ و جذابن.

این مقدمه ی طولانی رو گفتم تا راجع به یکی از محبوبترین و رنگی ترین و پر مخاطب ترین سایت های این روزای دنیای اینترنت حرف بزنم.رنگی رنگی.همه ی ما رنگی رنگی رو می خونیم، دوست داریم و حتی شاید از فروشگاهش خرید کرده باشیم.به نظرمون میاد چقدر همه چیز اون تو مرتب و خوب و رنگی و شاده.چقدر می تونن کارمندای این سازمان با هم خوب و شاد باشن و لحظه ی کاری خوبی رو کنار هم تجربه کنن.کار کردن تو رنگی رنگی ایده آل و آرزوی خیلی از ماهاست.این ایده آل و آرزو طی دو روز برای من اتفاق افتاد و مثل همیشه تصوراتم رو کاملا به هم ریخت.آدمایی که تو رنگی رنگی کار می کنن آدمای کاملا معمولی و بدون رنگ هستند، از صبح تا شب به جز وقتی ناهار می خورن با هم حرف نمی زنن، سکوت و صدای فن تنها چیزیه که توی یه آپارتمان 60، 70 متری به گوش می رسه، هیچ کدوم از کارمندا لباسای رنگی نپوشیدن و شاد نیستن، مدیر با همه خشک و رسمی و جدی برخورد می کنه و ارتباطش با کارمندا محدود به چت و ایمیله و کم پیش بیاد باهاشون رودررو حرف بزنه.آدمایی که ما تو تصوراتمون رنگی رنگی می شناختیمشون به هیچ کدوم از قواعد رنگی رنگی بودن عمل نمی کنن، آدما رو خیلی راحت ناراحت می کنن، وقتی باهاشون حرف می زنی یا از خودت شادی نشون می دی فکر می کنن وقتشونو گرفتی و تعجب می کنن که تو داری با شادی باهاشون حرف می زنی، در بدو ورود به هیچ کدوم از کارمندا معرفی نمی شی، مدیر آدم انتقاد پذیر و منعطفی نیست و فکر می کنه باید حرف حرف خودش باشه و فک می کنه تو با اینکه دو روزه فقط اومدی تا باهاشون همکاری کنی می خوای سیستمشونو به هم بریزی.بعله.رنگی رنگیا تو یخچالشون نوشابه دارن، همه ی گلدوناشون خشک و پلاسیده است، پنجره ها و سیفون توالتشونم خرابه و در صدد تعمیر هیچی نیستن.حتی حال مرتب کردن فضای کاری و روی میز خودشونم ندارن.رنگی رنگیا فقط رنگی بودن رو تو سایتشون می نویسن و مخاطب جذب می کنن با رنگ ها و حرف ها.باور یه همچین چیزی برای من فوق العاده سخت بود اما متاسفانه همین طوره و سایتی که هر روز توسط عده ی زیادی از ما خونده می شه خودش یه رنگی رنگی اصیل نیست و محیط کاری رنگی ای نداره و تعریفی از کارمند رنگی ارایه نمی ده.و خیلی چیزای دیگه که جای صحبت کردنش اینجا نیست چون وبلاگم یه وبلاگ انتقادی نیست.همه ی اینا رو گفتم که این نتیجه ی اخلاقی رو بگیرم قبل از این که با واقعیت مواجه بشید در مورد چیزی یه شهر آرمانی نسازید برای خودتون.همه چیز اونطور که ما اون گوشه های ذهنمون تصور می کردیم نیست.حتی در مورد آدم ها هم قضاوت نکنید.خیلی ها فقط از دور قشنگند.و در نهایت یه پیشنهاد اگه چیزی خیلی براتون ایده آله و دوست دارید بهش برسید، اگه جزو آرزوهاتونه که شبیه یکی از دوستای مجازیتون تو اینستاگرام باشید،پیشنهاد می کنم فقط یک روز اجازه بگیرید و تجربه شون کنید تا از برزخ فکر و خیال های واهی خارج بشید، تا به آرامش خیال برسید و بفهمید همه چیز آنطور قشنگ و مرتب و اتو کشیده نیست دوستای خوبم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢
تگ ها : آدم ها

مثل آمدن روزهای بد پشت بند روزهای خوب

یه روزایی هست اینقدر خوبی که اصلا به روزهایی که قراره یه روز بیان و بد باشن اصلا فکر هم نمی کنی.اونقدر خوبی که فکر رسیدن یه روز حتی متوسط هم آزارت می ده.تو خیابون راه می ری و به تنها چیزایی که فکر نمی کنی جنگ،بیماری،عدم امنیت،پذیرفته نشدن،شکست خوردن و مرگه.اما ناگهان یه روز که دستات تو جیبته و جلوی یه دکه ی روزنامه فروشی وایستادی و داری تیتر درشت روزنامه ی همشهری رو می خونی همه ی اینا با هم شروع می شه.خیلی ناگهانی.خیلی الکی.و تو مجبور می شی با همشون روبرو بشی.بهت زنگ نمی زنن هیچ کدوم.مقدمه چینی هم نمی کنن.یک دفعه می رن سر اصل مطلب و پاشنه ی آشیل ات رو هدف می گیرن.مهمونای ناخونده ای که آدم دلش می خواد در خونه شو هیچ وقت روشون باز نکنه غافل از این که همه شون کلید در خونه ی تو رو دارند.بعضی چیزا مثل اومدن روزای بد پشت بند روزای خوبه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥