یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

می خواهم بقیه اش را با کنج دنج اتاقم سر کنم

این روزها به بی علاقگی هایم می رسم.به چیزهایی که دوست ندارم.کتاب هایی که متنفرم از خواندنشان.به آهنگ هایی که لای فولدرها خاک خورده اند و فکر می کردم هرگز بهشان گوش نخواهم داد.دلم می خواهد خرمالوها زودتر بیایند روی پیشخوان میوه فروشی ها و به همه ی کامنت های اعتراض آمیز جواب می دهم.این روزها دست زده ام به خودکشی علاقه مندی هایم.چیزی را با چیزی ست نمی کنم.رنگ لاک ناخن هایم ریخته است و همین طوری زیباترند از نظرم.فیلم های ترسناک می بینم و سیستم عامل تبلتم را با نسخه ی بالاتر اندروید که چیز خیلی خیلی مزخرفی است آپگرید کرده ام تا جایی که از کیت کت متنفر شده ام.شکلاتش منظورم است.دکمه ی اسکرین شاتش یک جایی گم و گور شده است و عکس هایم کراپ نمی شوند دیگر.این روزها از بوی بد میوه های گندیده و گوشت و مرغ مانده ایراد نمی گیرم و از جلوی ماهی فروشی که رد می شوم دماغم را چین نمی دهم.این روزها به افتضاح ترین شکل ممکن بی خواب شده ام.این روزها توی هر لیوانی که دستم برسد چای می خورم حتی همان ماگ بی کیفیت و بی ریختی که از بس توی ماشین ظرفشویی گذاشتیمش رنگش جا به جا رفته است و قبل ترها سر ریختن یا نریختن چای توی آن برای من دعوا داشتیم.دیگر فرقی نمی کند چقدر انگور بخورم تا حساسیت ام دمار از روزگار گلو و بینی و چشم هایم دربیاورد و فرقی نمی کند کمک راننده چقدر صندلی اش را عقب داده باشد تا من راحت نتوانم سرجایم لم بدهم آن پشت و تکیه بدهم به پشتی صندلی و از شیشه ی عقب عبور تیرهای چراغ برق اتوبان ها را نگاه کنم.این روزها داستان تایپ شده ام را روزی هزار بار می خوانم و می خوانم و نمی فرستمش برای آن مجله ای که جایزه ی نفر اولش 7 ملیون تومان ناقابل است چون چیزی کم دارد از نظرم،چون اینطوری بهتر است شاید،این روزها درس می خوانم تا برای خودم کسی بشوم ،جزوه هایم را ریخته ام وسط و دست و لباسم رنگ ماژیک های لایت زرد فسفری ام شده است .زیر جمله های مهم خط می کشم غافل از این که چیزی برایم مهم نیست حتی جمله ها.این روزها نوشابه می خورم تا پوکی استخوان بگیرم.برایم نه روغن پالم توی شیرها مهم است،نه سنگدان مرغ توی سوسیس و کالباس و نه میوه های غیرارگانیک بی مزه .یکی از همین روزها ناهار می رویم یکی از این جگرکی های کثیف و پر از مگس میدان بهمن می نشینیم یک دل سیر دل و جگر یک سال مانده می خوریم و بعد بالا می آورم و سه هفته به حال مرگ می افتم و باز هم راضی ام.حتی حس بد آمپول بی حسی دندانپزشکی دارد برایم کم رنگ می شود.هنوز زنده ام با همه ی این آت و آشغال های زندگی.این روزها یک چیزی ام می شود.یک چیز بد حتی.اما بد و خوبش فرقی نمی کند.چون می گذرد.مقایسه ی این روزها با روزهایی که خوب می گذشت من را به هیچ چیزی نمی رساند.همه چیز همان جور می گذرد که باید.نظر تو را نمی پرسد.حتی اگر صد سال هم از خانه ات بیرون نیایی و با گوشه ی دنج اتاقت سر کنی چیزی را آن بیرون از دست نداده ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤