یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

ترسی شبیه تار موی سپید بین انبوه موهای سیاه

پیری ترسناک است.چیزی است که نمی خواهیمش و بهمان تحمیل می شود.چیزی است که باید بپذیریمش.دیر یا زود.زودتر از تمام شدن این تابستان شاید.زودتر از به نیمه رسیدن فنجان های چای سرد شده و از دهن افتاده امان.زودتر از تمام شدن همه ی سفرهای دلچسب و خاطره انگیزمان.پیری ناگزیر است.فکر می کنیم هیچ وقت سراغمان نمی آید اما یک روز ناگزیر موهایمان رنگ دندان هایمان می شود .همه چیز آنقدر آهسته شروع می شود که اصلا متوجه اش نمی شویم.از یک تار موی سپید ناگهانی وسط موهایمان تا یک چین اضافی کوچک زیر چشم هایمان.همه چیز آهسته شروع می شود و ما نمی فهمیم هر روز که می گذرد یک قدم به مرگ نزدیک تر می شویم .و بعد عادی می شود همه چیز.تارهای سپید مو عادی می شوند،پوست افتاده ی گونه و چروک های زیر چشم حتی.باهاشان کنار می آییم آن موقع .چقدر خوب است که همه چیز یک دفعه اتفاق نمی افتد.من از پیر شدن می ترسم.پیر شدن با خودش تنهایی می آورد.پیر شدن اتفاق بدی است.روزی همه ی ما تابلوی تمام بزرگراه ها را گم می کنیم،روزی همه ی ما یادمان می رود امروز آخرین روز تابستان است،روزی همه ی ما شاید یادمان برود آدم های زندگی امان را حتی.روزی همه ی ما چشم هایمان خشک می شود روی تمام درها و پنجره ها،همه امان شاید امروز را برای نسل های بعدی امان چندین و چند بار تکرار کنیم و این امروز برای آن ها هیچ جذابیتی نداشته باشد،من از پیر شدن می ترسم.از ندیدن سنگریزه های نان سنگک وحشت دارم،از این که یادم برود چند بار به غذا نمک زده ام می ترسم،از شانه کردن موهای خاکستری ریخته ام هم می ترسم.من از اشتباهی گرفتن شماره تلفن ها می ترسم،از عدس های خوب پاک نشده و چرت های بعدازظهری کوتاه می ترسم.پیرشدن دردناک است.این را وقتی می فهمی که قوایت ذره ذره مثل دانه های درشت قهوه ی آسیاب شده کف فنجان ات ته نشین می شود وقتی دلت هوای خیلی چیزها را می کند اما نمی توانی مثل سابق داشته باشی اشان،خیلی چیزها برایت ممنوع می شود،خیلی چیزها را دیگر تو انتخاب نمی کنی برایت تجویز می کنند.وقتی میفهمیم که زنبیل سبزی و کیسه ی داروهایمان برایمان سنگین می شوند پیری فرارسیده است.آن وقت امروزمان خاطره می شود و همه ی چیزهایمان عاریه.پیری وابستگی است و نمی دانم چرا دعا می کنند الهی پیر شوی.پیری حسرت روزهای از دست رفته است.دیدن لحظه لحظه هایی که دیگر خودت نیستی،دیدن لحظه لحظه های تحلیل رفتنت و این چیز خوبی نیست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها : آدم ها

گریه به اندازه ی لب های آویزان و چشم های پف کرده و دماغی قرمز

من گریه ی خیلی از آدم ها را ندیده ام.به جایش آدم هایی که دلشان نمی آید اشک بریزند زیاد دیده ام.من بغض کردن آدم ها را زیاد دیده ام،فرو دادن بغض هایشان را هم زیاد دیده ام اما فرو ریختن اشک هایشان را ندیده ام.من خیلی ها را می شناسم ماه ها است اشک نریخته اند،خیلی ها را می شناسم نمی توانند اشک بریزند،خیلی ها را می شناسم با هیچ کدام از شخصیت های غمگین داستان ها و فیلم ها همذات پنداری نمی کنند،خیلی ها را می شناسم که له شدن گربه ی همسایه زیر چرخ های بی ام و آن یکی همسایه متاثرشان نمی کند،من خیلی ها را می شناسم که حتی بغض کردن را هم نمی شناسند،خیلی ها را می شناسم که خوشبخت نیستند چون گریه نمی کنند،چون وسط فیلم هایی که می دانند فیلم است و دروغ است و چرند است دستمال کاغذی برنمی دارند و برای پسری که یک لنگه کفشش را گم کرده گریه نمی کنند،چون وسط ترافیک همت شیشه هایشان را برای گل فروش ها بالا می کشند.خیلی ها خیلی دلشان می خواهد از دانشگاه که می زنند بیرون وسط خیابان بی محابا گریه کنند اما نمی توانند چون خجالت می کشند ازعابرین پیاده ای که از روبرو می آیند بنابراین عینک آفتابی می زنند و بغض می کنند تا خودشان را پرت کنند در اولین تاکسی خالی و ترجیحا صندلی پشت راننده .خیلی ها از گریه کردن در خیابان می ترسند.خیلی ها نمی توانند گریه کنند و این خوب نیست.نمی توانند و به ما می گویند احساساتی.نمی توانند و به ما می گویند این همه اشک از کجا می آوری.نمی توانند و به ما می گویند حساس نباش محکم باش.من هنوز گریه ی خیلی ها را ندیده ام.کسی گفته یا در جایی نوشته مردها هرگز گریه نمی کنند و من هنوز نفهمیده ام چرا یک مرد نباید گریه کند.من هنوز نفهمیده ام چرا مردها دستمال کاغذی در جیبشان نمی گذارند.من هنوز نفهمیده ام چرا کسی که گریه می کند ضعیف است و آن دیگری قوی.من از گریه نکردن آدم ها می ترسم.من می ترسم آدم ها یادشان برود گریه کنند.من می ترسم اشک ریختن فراموش شود.من نمی دانم چرا می گویند گریه آدم ها را زشت می کند.من اما خودم را وقت گریه کردن دوست دارم.بعد از گریه در آینه ی دستشویی تبدیل به فرشته می شوم.لب های آویزان و چشم های پف کرده و دماغ  قرمزم را دوست دارم.با این وجود گریه ی خیلی ها را ندیده ام و خیلی ها گریه ی من را دیده اند.من راحت می توانم گریه کنم ،عینک آفتابی نمی زنم و از چشم های روبرو خجالت نمی کشم.من سبک می شوم ،زیبا می شوم و دیگران سنگین و اندوهناک زیر پتوهایشان اشک می ریزند شاید و به خود می بالند که گریه اشان را تا به حال کسی ندیده است

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
تگ ها : آدم ها

من از فرو رفتن در نقش آدم هایی که نیستم می ترسم

ما یک جاهایی دیگر کم می آوریم آن هم درست جاهایی که نباید،درست وقت هایی که بهمان گفته اند تو قوی ترین آدمی هستی که می شناسم،درست وقتی سنگینی بار روی دوششان را می اندازند روز شانه های نحیفت.ما آدم ها همه امان یک جاهایی کم می آوریم آن هم درست وقت هایی که هی می شنویم چقدر خوبه که هستیم،چقدر وجود ما مایه ی آرامش است،آن هم درست وقت هایی که می خواهیم برویم یک گوشه زانوهایمان را جمع کنیم زیر بغلمان و از ناتوانی اشک بریزیم و کسی می گوید به داشتنمان افتخار می کند.آن وقت له می شویم زیر انتخاب همچنان محکم بودن یا همان زانو زیر بغل زدن.ما آدم ها اصلا دلمان می خواهد کم بیاوریم نمی خواهیم فرشته ی نجات باشیم،نمی خواهیم گوش شنوای کسی باشیم وقتی خودمان گوش شنوایی نداریم،ما آدم ها اصلا می خواهیم به همه نشان بدهیم که می توانیم زار زار جلوی چشم هزارها عابر پیاده و درست وسط خیابان ولیعصر زیر گریه بزنیم.ما آدم ها دلمان می خواهد به همه بگوییم که همه امان مثل شیشه شکننده ایم و تا به حال هزار ترکِ مخفی برداشته ایم و از هم پاشیدنمان این روزها حتمی است.ما می خواهیم بین زیر شانه های کسی را گرفتن و بغل کردن زانوهایمان ،زانوهای خودمان را بغل کنیم اصلا.ما آدم ها می خواهیم به همه بگوییم از فرو رفتن در نقش هر آدم منجیِ خیرخواهی خسته شده ایم.ما خسته شده ایم از درگیر لبخندهای مصنوعی بودن و می خواهیم به همه بگوییم اوضاعمان زهر مار و بلکه چیزی بیشتر از آن است.می خواهیم سناریوهای نمایش از پیش ساخته امان را یک جایی گم و گور کنیم و به زندگی عادی برگردیم.به همان آدم معمولی و شکستنی نه یه اَبَر قهرمان ساختگی.من از فرو رفتن در نقش آدم هایی که نیستم می ترسم.از درک نشدن شکستگی ها و ظرافت هایم می ترسم.از این که قهرمان زندگی دیگران باشم می ترسم.از این که روزها کم نیاورم و شب ها بالشم ازترس ها،نگرانی ها و تشویش هایم خیس شود می ترسم.من از داشتن چیزهایی که نباید داشته باشم می ترسم.از روزی که خودم نباشم ،خود واقعی ام را گم کنم و بروم زیر جلد زورو نقش بازی کنم می ترسم.من می ترسم وقتی به من می گویند از دنیای کودکی ام فاصله گرفته ام و می توانند روی من حساب کنند.من از حساب و کتاب کردن  آدم  بزرگ ها می ترسم.از دو دو تا چهار تایشان.از این که فقط در مواقع خاصی برایشان بزرگ می شوی همان موقع ها که دلت می خواهد بروی گوشه ای و زانوهایت را بغل کنی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۱