یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

به ندای جیبت گوش کن

ما از کِی فهمیدیم که می شود بدون خیلی چیزها به زندگی ادامه داد؟ از کِی فهمیدیم چروک های گوشه ی چشممان یا تار موی سفید لابلای موهایمان را جدی بگیریم؟از کی دلمان خواست ساعت سواچ دختر بغل دستی مان در اتوبوس مال ما باشد؟ما از کی به تغییر فصل ها فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم هیچ فصلی بوی همان فصل را نمی دهد؟از کی مسئله ای نشد برایمان پشت چراغ قرمزهای ممتد ایستادن و بوق نزدن حتی؟ازکی خوردن بیف استروگانف با نون و پنیر برایمان دیگر فرقی نکرد؟ما از کی تصمیم گرفتیم پرایدهای قراضه ی زیر پایمان را نگه داریم و صبح به صبح توی صف نون و سبزی وقت بگذرانیم؟از کی تعداد دفعات ساعت پرسیدنمان در روز نصف شد؟از کی عکس بهترین آدم های زندگیمان از پشت طلق کیف پول هایمان درآمدند؟از کی ترجیح دادیم 12 ساعت استخوان های بدنمان در قطارهای درجه ی دو و سه خرد شود اما یک ساعت با آرامش سرمان را به پشتی صندلی هواپیمای ماهان تکیه ندهیم و از آن بالا برای بچه هایمان توضیح ندهیم ابر در واقع همان بخار آب متراکم شده است؟ از کی به لیبل قیمت اجناس قبل از برداشتن جنس فکر کردیم؟از کی زیبایی و سادگی دریای جنوب را به ساحل سراسر آشغال دریای شمال فروختیم و روی تخت هایی شب را به صبح رساندیم که شرجی هوا خفه مان می کرد و بوی بد ملافه ها بیشتر؟ما از کی دیگر دلمان نخواست با کسی عمیقا دوست بشویم و دعوتش کنیم کافه آن ؟از کی آلبوم های موسیقی دلخواهمان را با اشتیاق دانلود کردیم و به جایش پول خریدش  را کنار گذاشتیم تا جوراب بنتون بخریم؟ما از کی ترسیدیم که یک روز دیگر خودمان را حتی در آینه هم نشناسیم و از کی تمام سعی مان را کردیم به نوزده سالگیمان برگردیم و نوزده ساله بمانیم و از گروه تین ایجرها حذف نشویم هیچ وقت؟ اما خواه ناخواه حذف شدیم و کرم های دور چشم و آب رسان های پوست و مرطوب کننده ها معجزه نکردند هیچ وقت.
از کی دیگر چیزی به وجدمان نیاورد،خرید کردن خوشحالمان نکرد،لقمه ها سنگ شدند و از گلویمان پایین رفتند،دو دو تا چهارتایمان زیاد شد،صورتحساب رستوران ها کوبیده شدند بر فرق سرمان و بساطمان را علم کردیم جمعه ها پارک ملت زیر نور بی فروغ چراغ های بلند قد و لاغر روی چمن های خیس و لزج  به صرف عدس پلوی دم نکشیده.از کی ما بی اشتهایی عصبی گرفتیم و به جایش ماشینمان به پرخوری عصبی مبتلا شد؟!
ما از کی به خانه های شیروانی دار اتو کشیده با پنجره های قدی و پرده های تور رها شده در باد با دربان و سگ شکاری نگاه حسرت بار داشتیم و خانه ی خودمان را فقط سالی یک بار استخوانی رنگ می زدیم که آن هم تجملاتی محسوب می شد برای خودش.
ما از کی فاصله امان اینقدر شد؟که به جای اینکه برویم دربند و حالمان تازه شود حالمان گرفته شود از دیدن سدان ها و کوپه ها و چه و چه .
ما از کی فهمیدیم دلار پول رایج مملکت ایست در آنور آب که بر همه ی چیزهای اینور آب تاثیر می گذارد؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
تگ ها : زندگی شهری

هنوز خیلی کوچکی اما بچه های کوچک شیرین ترند

هنوز چند روزی مونده تا یکساله بشه.یادمه اون روز داشتم با چایی ام دونات شکلاتی می خوردم که به سرم زد یه وبلاگ داشته باشم.واسه همین چای رو تا ته سر کشیدم و دونات رو نصفه و نیمه روی کانتر آشپزخونه رها کردم و لپ تاپمو زدم به برق.شروع خوبی بود شاید.اما نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.می دونستم نیاز به نوشتن همیشه وادارم کرده بنویسم،اوایل توی سررسیدای تاریخ گذشته و حاشیه ی روزنامه ها و حالا تو ی دفترچه های بدون خط مثلث.اما دلم این وسط یه چیز تازه می خواست.یه چیز تعاملی که بشه به روزش کرد،ادیتش کرد،با بقیه به اشتراک گذاشت و به جای اینکه فقط برای خودم باشن که شبا بعد از شام یا موقع چای عصرونه بخونمش تویه دنیای مجازی بزرگ اونو با بقیه شریک بشم.حتی اسم خاصی هم مدنظرم نبود و "یک فنجان چای در بعدازظهر"همین جوری به ذهنم رسید یا شاید چون قبلش داشتم چای می خوردم .من هیچ وقت نتونستم تنیس یاد بگیرم،بدمینتونم هم اصلا خوب نبوده،توی ورزش یک سره لنگ می زنم و حتی طناب زدن هم درست و حسابی بلد نیستم،هیچ وقت مشترک ثابت یه مجله نبودم و نتونستم دست کم یه زبون اختراع کنم تا در مواقع اضطراری به کارش بگیرم،پروژه های ناتموم زیادی دارم و یه دوربین حرفه ای عکاسی هیچ وقت نخریدم چون فکر می کردم دوربینای معمولی می تونه نیازم به عکس گرفتن رو برآورده کنه،یه چیزایی بوده که یه جاهایی از وسطاش ولش کردم و سراغ یه کار دیگه رو گرفتم مثل کتابی که جذبم نکنه و خودم رو مجبور نمی کنم تا آخرش رو بخونم.اما این یکی،یکی از شاهکارمه.چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و بهش رسیدم و تا الانم اینجوری دووم آورده و کنار گذاشته نشده،فراموش نشده و تونسته دوستی های خوبی رو برام رقم بزنه.چیزی که نیاز نبوده یادش بگیرم و حسرت بلد نبودنش رو بخورم .بعضی وقتا دلم می خواد عنوانشو عوض کنم یا رنگ پس زمینه ی هِدِرش رو تغییر بدم یا عکس پروفایلمو بردارم،راست کلیکم رو ببندم،بدون عکس بنویسم و ... اما هیچ وقت به سرم نزده دیگه ننویسم ،هیچ وقت دلم نخواسته حذفش کنم و نوشته هامو امحا کنم.شاید چند روزی بی دلیل غیبم بزنه،شاید حس انگشت گذاشتن روی کیبورد رو نداشته باشم،شاید نوشتنم نیاد چند روزی حتی اما در نهایت می دونم که برمی گردم،می دونم که بهش نیاز دارم و می دونم که تو این یک سال بهش وابسته شدم.من می نویسم برای خودم نه این که یه وبلاگ نویس حرفه ای بشم اما انکار هم نمی کنم که هر چی جلوتر رفته حرفه ای تر شدم.الان وبلاگم مثل بچه هایی که از چند روز قبل انتظار دارن بزرگترا یادشون باشه که تولدشون کیِ و هی روزا رو با انگشتاشون می شمرن و سر و گوش آب می دن ببینن آیا خبری از تولد گرفتن هست یا نیست شده و الان خیلی خوشحاله که یادم مونده کی یکساله می شه.تولدت مبارک وبلاگ جان بدون هیچ حرف اضافه ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
تگ ها : روزهای رنگی

هنوز هم همانم.همان نقطه توی بغل مامان

خیلی وقت پیش وقتی شاید هنوز مدرسه می رفتم یه تابستون طولانی و گرم مهمون خونه ی عزیز بودیم.اون موقع  فکر می کردم یه چیزایی هست که فقط مختص آدم بزرگا است و یه چیزایی هم فقط برای ما بچه ها.مثلا فکر می کردم آدم بزرگ ها هیچ وقت لاک نمی زنند چون کمتر آدم بزرگی توی دوره ای که من بچه بودم لاک می زد.اون موقع تابستونو مونده بودیم تهران و رفته بودم کلاس زبان و راه به راه توی خونه نوار کاست های هِد وِی گوش می دادم و باهاش لاک صورتی خوشرنگ می زدم و از این که هنوز می تونم لاک بزنم احساس خوبی داشتم.از صدای خانومه توی نوار خیلی خوشم می اومد و تا جای ممکن سعی می کردم صداشو تقلید کنم.روی فرش گلی عزیز که هنوز زنده بود دراز می کشیدم و پاهامو رو به کولر آبی دستی روی هره ی پنجره دراز می کردم و تکرار می کردم:candel,a cup of tea,icecream
نوار توی ضبط صوتی که تا همین چند وقت پیش داشتیمش و بابا یه روز دل و روده اش رو ریخت بیرون و دیگه درست نشد و رفت توی انباری مثل باقی چیزای خراب هی حرف می زد ،نوار توی ضبط صوت می چرخید و صدای خانومه با صدای قیژقیژ ضبط قاطی می شد و من به چرخش نوار از طلق شفاف جلوی ضبط نگاه می کردم و هسته ی زردآلو هم توی دهنم از اینور لپ به اونور لپ جا عوض می کرد.خونه عزیز دو تا اتاق تو در تو بود فقط با پنجره ای رو به یه حیاط کوچیک که توش یه درخت مو داشت و یه بوته گل خرزهره که نمی دونم از کجا شایع شده بود که اگه گلش رو بو بکشی خون دماغ می شی .واسه همین من از دو قدمیشم رد نمی شدم هیچ وقت و شیلنگ آبی که همیشه توی باغچه ی چند سانت بالاتر از حیاط افتاده بود.خونه ی عزیز هیچ وقت نور درست و حسابی نداشت و هیچ وقت یادم نیست روی فرش قرمز گلی شون آفتاب افتاده باشه.اتاق من پشت این اتاق بود که از اون هم تاریک تر بود و به یه حیاط خلوت نمور و دیوارهای آجر بهمنی باز می شد و بوی خاصی داشت همیشه و چون آشپزخونه بیشتر شبیه اتاق زیر شیروونی بود تا آشپزخونه یخچال عزیز جون توی اتاق بود و زیر یخچال هم  آلبوم خونوادگی رو از دست بچه ها جاسازی کرده بود.یادمه اولین بار عکس عروسی عمو و زن عمو رو توی این آلبوم دیدم ،عکسِ زرد و بد شاتی که توش همه ی چشم ها قرمز افتاده بود و کل خانواده سعی کرده بودند خودشون رو توی عکس جا بدن.از بچگی عادت داشتم عکس رو از توی آلبوم دربیارم و نگاه کنم ،پشت عکس نوشته بود آبان 66 و من اونموقع ها یک سالم بود و اندازه ی یه نقطه توی بغل مامان بودم و از همین جا هم می تونستم تشخیص بدم که داشتم نق می زدم حتما و بهونه ی یه چیزی رو می گرفتم احتمالا.این آلبوم جزو آلبوم های ممنوعه بود که کسی حق نداشت نگاهش کنه و من تنها موقعی که عزیز جون بعدازظهرها چرت می زد می رفتم سراغش و به عکس های توی آلبوم زل می زدم و آدم هایی رو که نمی شناختم حدس می زدم گاهی هم صندوقچه ای که اون هم بوی عجیبی داشت رو زیر و رو می کردم.بعدازظهرهای من به کشف و شهود قطعه ای عکس،سکه ای قدیمی،سندی دست نویس،مهرهای انگشتی و پارچه های ترمه سپری می شد.یه روز لباس عروسی عزیز،روز بعد دمپایی های سفیدی که سال 49 باهاش کعبه رو طواف کرده بود و روز بعد عبای خیلی گرم و نرم آقاجون رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو پیدا می کردم و ساعت ها با خودم و اشیا قصه می بافتم و بعد هم تند تند می رفتند سر جای اولشان.عزیز یه چمدون آبی سفید بزرگ داشت از اونایی که همه ی کسانی که تو سال های قدیم مکه میرفتند حتما یکی داشتند. اسمش رو با خط مشکی درشتی پشتش نوشته بود و همه ی این ها زیر سر اون چمدون بود در واقع که هوایی می کرد آدم رو که حسابی توشو بخواد بگرده.با این که در هر بار گشتن به چیزای مشخصی دست پیدا می کردم اما تکرار دوباره و چندباره ی این کار لذت عجیبی داشت.عکسی ندارم از اون خونه،از اون حیاط ،از اون گل خرزهره از عصای عزیز جون حتی.چرا دوربین های دیجیتال دیر اختراع شدند؟ 17 سال پیش چمدون آبی سفید عزیز،آلبوم عکس های درب و داغون خانوادگی که مثل یه گنج زیر یخچال نگه داری می شد و همه ی مدارک ریز و درشت عمو توی یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ توی خونه ای بود که همه ی تابستون اون سال من رو ساخت.تابستونی که توش عزیز بود هنوز،آقا جون هم بود،خیلی های دیگه هم بودند و شهرداری هنوز به صرافت نیفتاده بود که خاطرات تابستان 77 مرا بکوبد و جایش بازار روز میوه و تره بار بسازد

پ.ن. برای عزیز که دعوایمان می کرد اما همه دوستش داشتیم ،گنج داشت به قول ما بچه ها و بعد از رفتنش گنجش را پیدا نکردیم هیچ وقت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥
تگ ها : آدم ها ، کودکی

این تیر ماه دوست داشتنیِِ زوجِ خیلی خیلی خوب

آدم هیچ وقت فکرشو نمی کنه یه روز خاص توی سال براش اینقدر مهم بشه.هیچ وقت تا وقتی اون اتفاق خوب توی اون روز برات نیفتاده هیچ حسی نسبت به اون روز و اون ماه نداشتی،یه وقتایی آدم فکرشو هم نمی تونه بکنه که بدترین فصل زندگیش یه دفعه تبدیل به بهترین فصل زندگیش بشه.هیچ وقت فکرشو نمی کنی مثلا که یه عدد برات بشه سمبل و از اون به بعد بخوای هر چیزی برات اندازه ی اون عدد تکرار بشه.من آدم خرافاتی ای نیستم.اما به اعداد زوج بیشتر از فرد تمایل دارم.زوج ها رو دوست دارم.مهربونند به نظرم .سرِ دشمنی ندارند با آدم.خوبند.می شه روشون حساب کرد.می شه چشماتو ببندی و از این که امروز دوشنبه یا چهارشنبه است کیف کنی.اما فردها خالی اند،کم ابهت اند،زود تموم می شن،نصفه و نیمه ان،پشتت رو خالی می کنن و شادی ات رو یکدفعه ازت می گیرن.مثل بدترین روزهای هفته که سه شنبه و پنج شنبه است اکثرا" برای من.برای من 2 بهتر از پنجه مسلما" و شش بهتر از نُه قاعدتا".نسبت به چهارم،ششم و هشتم به شدت ارادت دارم.بدترین اتفاقای زندگیم تو روزای فرد رخ داده،قرار ملاقاتامو تو روزای زوج تنظیم می کنم و مهمترین اتفاقای زندگیم هم توی روزای زوج رقم خورده.اینا حتی وارد زندگی شخصی ام هم شدند.300 ثانیه مسواک می زنم،4 بار تو دهنم آب قرقره می کنم،ماشین لباسشویی باید 2 تا بیب بزنه تا لباسا رو از توش خارج کنم،کمتر از دو تا لیوان چای در روز نمی خورم،مهربون ترین دکمه ی گوشیم دکمه ی شماره ی هشته،انگشتای دومم از هر دست رو بیشتر دوست دارم،سرِ ساعت های زوج احساس نشاط بیشتری می کنم،تعداد کلیدهای توی دسته کلیدم شش تاست،توی سال های زوج اتفاقای بهتری برام رقم خورده حتی و ...
چی می شه که ما آدما کلید می کنیم روی یه روز خاص مثلا؟یا یه ماه خاص؟اصلا چی می شه به یه چیزایی توی زندگی اعتقاد پیدا می کنیم که جنبه ی علمی ندارن اما سفت و سخت بهشون معتقدیم؟چجوریه مثلا که این اعتقادا کل زندگیمونو تحت الشعاع قرار می ده ؟مثلا این که من متولد اولین روز از دومین ماه سومین فصل سال هستم می خواد بهم چی بگه؟یادمه بچگیا شمردن ارقام شماره تلفن دوست و آشناها جزو یکی از تفریحاتم بود،اگه جمع شماره های دو تا تلفن با هم یکی می شد اون دو تا حتما یه رابطه ی خیلی خیلی صمیمانه ای با هم داشتن.مثلا یادمه جمع رقمای تلفن ما و همسایه کنار دستی مون 34 بود و این یعنی اینکه به دوستی من و دختر شون که همسن و سال بودیم با هم امیدی بود قاعدتا".بعضی وقت ها هم روز و ماه و سال تولد آدم ها رو با هم جمع می زدم تا به یه نتیجه ی منطقی برسم این وسط.جالب اینه که هنوز هم فکر می کنم رابطه ای هست بین همه ی این جمع زدن ها و یکی دراومدن حاصل جمع ها.همه ی اینا رو گفتم تا بگم ماه"تیر"از یه زمانی برام مقدس و پربرکت شد ،اتفاقای خوبی برام رقم زده شد و روزهای زوجِ خوبی از این ماه برام خاطره شد.این روزها به شدت با تمام لحظه لحظه های اولین ماه تابستان زندگی می کنم .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳