یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

بیا با هم هات چاکلت بخوریم

دخترها دو دسته اند از نظر من .آن هایی که از زندگی دخترانه اشان چیزهای خاص می خواهند و بعضا با همین چیزهای خاصِ به ظاهر ظریف بزرگ می شوند و به اصطلاح خودشان می ایستند جلوی حق ناشناسی ها و ناسپاسی ها و تبعیض ها و خودشان را نشان می دهند و ثابت می کنند و لذت می برند از زندگی دخترانه اشان،در نتیجه محبوب اند و می شود باهاشان نشست روی نیمکت یک پارک و ساعت ها درباره ی کلاغ ها حرف زد و خسته نشوند هیچ وقت و دسته ی دیگر که مدام پنهان می شوند و خودخوری می کنند و سکوت می کنند در مقابل تحقیرها  و حرف ها هیچ وقت از ته دلشان بالاتر نمی آید و باورشان این است که ضعیف اند،خسته اند ،حرفشان به جایی نمی رسد هیچ وقت .دسته ی اول خوبند،جسورند،دوست داشتنی اند،باید تحسینشان کرد و دوستشان داشت.دخترهایی که جواب های حاضر و آماده توی آستینشان است بی نظیرند اصلا.آن هایی که سر خم نمی کنند و زیر بار حرف زور نمی روند را بیشتر از آن دسته ی دیگر می پسندم.دخترهایی که مدام اشکشان دم مشکشان است جذاب نیستند،کسی بهشان افتخار نمی کند،کسی رویشان حساب باز نمی کند،خسته کننده اند ،کسی دخترهای نق نقو را که از همه ی عالم و آدم شاکی اند را تحویل نمی گیرد.دخترهایی خوبند که تا حرف برتری آن جنس دیگر وسط کشیده می شود زره می پوشند و وسط میدان می آیند و از حق زنانگیشان دفاع می کنند،دخترهایی که بی توجه به قوانینِ من درآوردیِ زشت و بد بستنی لیس می زنند و در مسیرهای مخصوص دوچرخه سواری دوچرخه سوار می شوند و از ته دل می خندند خوبند،اصلا اخم ،کار را فاجعه آمیز می کند.دخترهای اسکچرز به پای دونده ی صبح های جمعه خوبند.دخترهایی که فقط و فقط درس می خوانند و درس می خوانند و آخرش نمی فهمند کدام لباس را با چه رنگ لاکی ست کنند خوب نیستند،آن هایی که تا آخر عمرشان دستشان به برس رژ گونه و موچین نمی خورد و هیچ وقت موهایشان را نمی بافند و از این ور و آنور آویزان نمی کنند خوب نیستند،آن هایی که حرف هایشان را آن پشت پشت های ذهنشان قایم می کنند،آن هایی که کوتاه می آیند و از حق خود می گذرند و از سهم خود چشم می پوشند ایده آل نیستند.دخترهایی خوبند که دستبندهای چرمی رنگ و وارنگ می بندند به دستشان و مانتوهای گل گلی می پوشند و از دور آن هم به صورت محو عکس می گیرند و گروه و دار و دسته دارند برای خودشان و هر جمعه قرار می گذارند فلان جا با دوستان و از همین عکس های نیم رخ مابانه می گیرند حرف ندارند،آن هایی که  می خواهند به همه بگویند حالمان خیلی هم خوب است حتی اگر خوب نباشند و جمعمان جمع است دخترهای دلپذیری هستند.دخترهایی که دلشان متفاوت بودن می خواهد و به هر نحو ممکن متفاوت می شوند خوبند.دخترهایی هستند که سرشان به کار خودشان است،شادند،متفاوتند،دنیا به کامشان است اصلا،حالشان تحت هر شرایطی خوب است،دلشان فقط آی پد مینی اشان را می خواهد با  هندزفری اش تا راحت روی تخت لم بدهند فارغ از مسایل روز خاورمیانه و دنیا و اوکراین و سوریه و طوفان تهران توی وایبر شکلک های رایگان دانلود کنند .این دخترها خوبند اصلا.یک جور خاصی خوبند.دخترهای خوبِ همشهری داستان به بغل و نسکافه مزه مزه کن و روی تخت لم داده ی فارغ از این که یک نفر در آب دارد می سپارد جان محشراند.بی خیال دنیا و مافیها.دخترهایی که می خواهند همه چیز را عوض کنند در حالیکه خودشان همان آدم سابق باقی بمانند خسته کننده اند،دخترهای دسته ی دوم که هر طوری شده به آن دسته اولی ها می خواهند بفهمانند که یک تخته اشان کم است و الکی شادند و هی عیب و ایراد بارانشان کنند کسل کننده اند.آن هایی که فکر می کنند خوبند و هیچ عیب و ایراد دیگری ندارند و عیبشان در خوب بودن و بعضا زیادی خوب بودنشان است همیشه تنها هستند،همیشه ته ته ته دلشان می خواهند با گروه اول باشند اما دیگر نمی شود .تا اینجای راه را آمده اند و محال است بپیوندند به گروهی که تا همین دیروز تقبیحش می کردند.دخترهایی که زیادی مبادی آدابند و "هیس"از دهانشان نمی افتد دوست های خوبی نیستند و هیچ وقت هم دوست های خوبی نمی شوند
دارم فکر می کنم با دخترهای زیادی آشنا شده ام .از دوستی های کودکی بگیر و مدرسه و دانشگاه تا نمایشگاه های مختلف و کارهای پاره وقت و انجمن های رنگ و وارنگ و حتی دنیای مجازی.اما دوستی هایمان هیچ وقت چشمگیر نبوده،هیچ وقت همدیگر را تحسین نکرده ایم،همیشه خواستیم سنگ بیندازیم جلوی پای همدیگر،همیشه خواستیم برتری هایمان را به رخ بکشیم گاه با اعتنا و گاه با بی اعتنایی.همیشه خواسته ایم گیس و گیس کشی کنیم در دنیای پنهان زنانه امان.دسته ی اول را کم دیده ام و دیده ایم شاید و این روزها هم نایاب تر شده اند.دخترهایی که پایه ی تئاتر رفتن باشند این روزها و مجله ی فیلم بخوانند این روزها،دخترهایی که به جمله ی سوم نرسیده تصمیم نگیری بروی پی کار خودت کم اند،کمیاب اند کسانی که دلت بخواهد باز هم شماره اشان را بگیری و دعوتشان کنی هات چاکلت بخورید با هم مثلا.توی یه کافه ی دنج و خوب.نه اینکه شماره اشان یکی دو ساعت بعد از سیو شدن به بوته ی فراموشی و یا به سطل آشغال گوشی سپرده شود.دخترها عمیق دوست نمی شوند مخصوصا اگر جنسشان از دسته ی دوم هم باشد.دخترها راحت فراموش می کنند دوستی هایشان و یک جور تبختر توی نگاهشان است همیشه. و این دشمن فرو رفتن توی حسِ تمام دوستی های خوبِ دنیاست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٤
تگ ها : دوستی ها

این روزها خوب است

توی ماشین شیشه ی پنجره رو تا ته کشیدم پایین و دستمو از پنجره بردم بیرون و هوا رو انگار تا ته نفس کشیدم.لیوانای استارباکسمون به جای قهوه توش پر از گوجه سبز بود و ته دلمون می دونستیم که با هم خیلی خوبیم ،خیلی حرف داریم که باید بزنیم،خیلی خاطره داریم از اتوبان تهران قم که من تا قم اش رو دوست ندارم و همچین که سلفچگان رو رد می کنیم و می افتیم تو جاده ی اراک حالم عوض می شه و آب می دوئه زیر پوستم،می دونستیم هر دو عاشق جیغ کشیدن تو تنها تونل مسیر بین راهیم و چقدر گوش دادن به آهنگ های خاطره انگیز توی مسیر می چسبه.می چسبه که هی فرت و فرت عکس بندازی و سس تند خردل رو از روی هات داگ لیس بزنی و برای خریدن آبمعدنی بزنی کنار و یه بطری خنکش رو بخری و تا ته به نوبت بخورید،می دونستی می چسبه پیش بینی کنید کی و کجا می خواد بارون بباره و دلتون بخواد تعطیلات بعدی مثلا شمال باشید شاید.توی یکی از پلاژهای نه چندان گرون کنار دریا و مثل پارسال ذرت و سیب زمینی بپزید رو آتیش.داشتی به سنگی که رفته توی کفشم و من عین خیالم نبود و به صندلی ناراحت ماشین که زیادی جلو امده بود و من همیشه عادت به خوابوندنش داشتم فکر می کردی.ومن داشتم به صنوبرای بین راه فکر می کردم که با این همه زیبایی به ناچار روزی قطع می شن.داشتی به تخمه های تو پلاستیک توی داشبورد فکر می کردی که توی این هوا چقدر شکستنشون می چسبه و من همیشه می گفتم تخمه شکستن تو ماشین ممنوع شبیه راننده های ترانزیت می شی .نمی دونم اینجور وقتا می خندیدیم یا تو دستاتو محکم دور فرمون حلقه می کردی و منم با ناخونای دستم درگیر بودم اما هر چی بود یادمه دو دقیقه سکوت می شد و بعد من پلاستیک میوه ها رو از صندلی پشت ماشین می آوردمو موز اولین میوه ای بود که می خوردیم چون پوست گرفتنش راحت بود شاید.می دونستی موزِ یه کم کال دوست دارم اونطور که طعم نرسیدگیش با نرمی رسیدگی اش قاطی بشه و مزه ی گس و همزمان شیرینش بره زیر دندونام.داشتی به چراغ روشن بنزین نگاه می کردی و گفتی اولین پمپ بنزین پیشِ رو باید باکمون رو تا خرخره پر کنیم و بی خیال سهمیه ی نداشته ی بنزینمون شیم.و من داشتم به این فکر می کردم که تا حالا بنزین نزدم هیچ وقت و از خانومایی که خودشون بنزین نمی زنن و این کارو می سپرن به متصدی های پمپ بنزین و خودشون یه گوشه دست و پا چلفتی طور وایمیستن خوشم نمی آد.زدیم کنار و من از کفشای خودم و سنگریزه های جلوی یه باغ رو به جاده عکس گرفتم،از مارمولکی که تلاش می کرد صاف روی دیوار بایسته عکس گرفتم،از شقایقای تازه دراومده لای جرز دیوارای باغ عکس گرفتم حتی از نگاه مهربون و خسته ی سگ نگهبان باغ عکس گرفتم،بیشتر از همه از فیگور دوتایی دستامون به حالت وی خوشم اومد که پس زمینه اش جنگل بود و لاک قرمز من وسط اون همه سبزی به چشم می اومد.به درختای دوردست نگاه کردم ،کسی دوچرخه اش رو به یه درخت گردو بسته بود و خودش معلوم نبود کجا رفته بود.بارون بارید ساعت مچی من خیس شد و من حتی به فکر کفش های گِلی ام هم نبودم و به اولین پمپ بنزین بین راه فکر می کردم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱

وقتی لعنتی ها زیادند

من دلم می خواد وقتایی که آزادم یا تنهام با یه فنجون چایی پناه ببرم به یه جای دنج و تا مرز خفگی کتاب بخونم .دلم می خواد گاهی مازوخیست بشم و وقتی به یه موضوع جالب رسیدم ولش نکنم و تا آخر درگیرش بشم و بعدشم سر شام یا ناهار هی بهش فکر کنم و هی تموم عناصر داستان رو بچینم کنار هم و هی خودخوری کنم که رزا چرا به جیم نرسید و چرا پدر جاناتان اینقدر زود مرد و چرا کاترین و سارا بعد از اینهمه دوستی عمیق از هم جدا شدن و هی لعنت بفرستم به شانس بدِ جین .می خوام انقدر پیاده سر تا ته تهرون رو قدم بزنم که کتونی های آدیداس نیمچه نو ام دهن باز کنه و دوباره ناخن انگشت شست پام کبود بشه و بعد من به پیاده روهای بد که کندن و پر کردنشون جزء یکی از تفریحات شهرداریه لعنت بفرستم.می خوام به تموم تاکسی های زرد و سبز شهر و بعضا پرایدهایی که وسط کاپوتشون از اون برچسب شطرنجی پهنا کشیدن که یعنی ما هم تاکسی لعنت بفرستم.به تموم چراغ قرمزایی که تایمر ندارند،پلیسایی که دنبال بهونه می گردن واسه جریمه کردن،به ماه خرداد که منو یاد فصل امتحانای خودم می ندازه و هیچی حال به هم زن تر از این حس نیست برام که یه روز صبح از خواب بیدار شم و دوباره دانش آموز یا دانشجو یی باشم که امتحان داره و دیر از خواب بیدار شده و به امتحانش نرسیده،هر چند که صد بار تا حالا کابوسشو دیدم.دلم می خواد به توت فرنگی های امسال که محض رضای خدا نیمچه مزه ای هم ندارند و ما هی می خریم تا بلکه در یکی از دفعات خرید یک کیلو شیرینش نصیبمان شود لعنت بفرستم تا هی شکر رویشان خالی نکنیم و مصنوعی کاممان شیرین نشود و مرض قند نگیریم ،اصلا لعنت به تمام روزهای بهاری بی باران که چشممان در طولش هی به آسمان خشک می شود و هی حسرت عکس های ملت را می خوریم از پاریس بارانی زیر برج ایفل با چترهای رنگی و خیلی خوشحال و بی دغدغه،انگار که فقط آمده اند هوایی بخورند و عکس بگیرند برای اینستا و دل ما را بسوزونن.لعنت به هر چی چمنزار خوش و آب و هوا وسرسبز و منظره های بکر تو سرتاسر دنیاست اصلا.وقتی حتی اگه بخوای تمومشونو ببینی و لذت ببری و چند روزی رو اونجاها سر کنی عمر نوح لازم داری و پول قارون پس بهتره نباشند هیچ وقت یا حداقل تو ندونی که هستند.لعنت به تموم لیست های خریداری نشده ،به تموم دلداری های الکی،به همه ی خنده های زورکی،به تمام دوستی های بی پایه و اساس،به دلسوزی های بی مورد،به تظاهر کردن های مداوم،به توی صف ماندن ها و نادیده گرفته شدن ها،به حسرت خوردن ها و کشف نشدن ها،به تمام چیزهای تحمیلی و تادیبی،لعنت به همه ی غصه های سنگین آدمیزاد و مسائل و موارد لاینحل ،به تمام چیزهای غافلگیر کننده،اشتباهات بی بازگشت،زمان های از دست رفته ،قدر ندانستن های مدام ،خستگی های ناتوان کننده ی صبح های بهار،لعنت به دودلی،به موندن سر دوراهی های بزرگ،به انتخاب،به شب هایی که خوابت نمی آید و مجبوری بخوای و صبح هایی که می خواهی تالنگ ظهر بخوابی و مجبوری بیدار شوی،به جون کندن های متوالی و نفهمیدنِ رسیدنِ روز به شب و تکرارهای هر روزه ی این وضع تا آخر عمر شاید،به بها ندادن های همیشگی و تبعیض قایل شدن های هر روزه،به تمسخرهای نشات گرفته از عقده های فروخورده و به کلنجار رفتن با آدم ها،لعنت به تمام اس ام اس های فورواردی به قضاوت شدن های بی دلیل،به شناخت نادرست از آدم ها و رعایت نکردن فاصله ات با آن ها و خیلی چیزهای دیگه البته....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤