یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

وقتی حتی یک لبخند هم می تواند حالمان را جا بیاورد

یک چیزی باید باشد این وسط که حال همه مونو خوب کنه،درست مثل سیو کردن یه عکس خوب،مثل خریدن یه ماگ جدید یا کشف یه جای دنج وسط این همه شلوغ پلوغی و خستگی.یه چیزی یا چیزایی باید باشند تا اول صبحی دلت بخواهد رختخواب خنک و بهاری ات را کنار بزنی و توی این هوای خنک و نیمچه بارونیه بهار بزنی بیرون و هوا رو عمیق نفس بکشی،یه چیزی باید وسط اینهمه بلبشوهای جورواجور حس حرکت بهت بده.وسط این همه چیزهایی که چشم می بندی از خریدنشون بنا به هزار و یک دلیل شخصی و غیرشخصی،وسط این همه آدم های نگران و روزنامه به دست و گوشی دم گوش و عجول و خسته و بی انرژی،یه چیزی مثل پاستیل باید باشه تا هی کش بیاد و هی توی همون حال خوب لحظه ایت نگه ات داره،باید وسط این همه آدم هایی که طلبکارند از تو و آدم هایی که انگار مدام تو بهشان بدهکاری چیزی باشد که وصلت کند به یک دنیای دیگر نه به این دنیا،باید چیزی باشد که سرپا نگهت دارد در این اوضاع خیلی خیلی بی ریخت دلت به یک جایی گرم باشد،چیزی حالت را خوب کند،چیزی باعث شود دغدغه هایت لحظه ای راحتت بگذارند و آلزایمر بگیری مثل پیرزن همسایه.باید دعا کنی چیزی،کسی،مکانی در حقت لطف کند و به تو این احساس را بدهد که خوبی،که دنیا بر وفق مرادت است،که زمین همزمان به حرکت وضعی و انتقالیش دارد ادامه می دهد همچنان،باید پیدایش کنی چیزی را که قول بدهد به تو همه چیز به روال عادی اش برخواهد گشت و زمان معجزه ای است یا بهتر بگویم شعبده بازی است که همه ی چیزهای خوب یک دفعه ازآستینش بیرون می آید و این وعده ی زمان دلمان را خوش کند به آینده و هی دستمان زیر چانه امان خشک شود تا همه ی چیزهای خوب دنیا از آستین زمان بیرون بیاید.باید دلمان قرصِ کسی یا چیزی باشد تا هی بهمان وعده ی روزهای خوب بدهد،وعده ی تحقق آرزوهای تحقق نیافته شاید.باید کسی هی برایمان شکلات ام اند ام بیاورد و کفش هایمان را هر صبح واکس بزند و ماگ استارباکس بخرد برایمان و ناخن هایمان را لاک قرمز بزند تا به فکر بودنِ خودمان هم بیفتیم. تا برویم در یخچال را باز کنیم سیبی برداریم گاز بزنیم از گرسنگی نمیریم تا یک روز در میان دوش بگیریم حداقل .تا نیفتیم به حال و روز علی السویه بودن.نیفتیم به وضع باری به هر جهت بودن.تا تمام روز را با کتاب زیر پتو ی چهل تکه سر نکنیم که چایمان سرد شود و آبمیوه امان گرم.تا حالمان برگردد سرجایش و یک فکر اساسی برای اتاق منفجر شده امان بکنیم.تا محض رضای خدا دستی به سر و روی خودمان و متعلقاتمان بکشیم .همه ی این ها انگیزه می خواهد دیگر.انگیزه می خواهد که بلند شوی دستمال برداری و بیفتی به جان خانه ،انگیزه می خواهد حتی یک خط کتاب خواندن از نظر من.باید چیزی باشد یک دفعه تکانمان بدهد و موتورمان را روشن کند و دوباره به زندگی برگردیم .به همان وعده ی روزهای خوب پیش رو.کمِ کم باید چیزی از دور هم که شده هوایمان را داشته باشد.حتی چیزهای خیلی خیلی کوچیک.مثل یه لبخند حتی.یا حداقل به خاطر شکلات های ام اند ام.هان؟

پ.ن. ممنون از همه ی دوستای خوبم که چند روزی که غیبم می زنه دلشون برای نوشته  هام تنگ می شه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٥

دلم تنگ شد برای چال لپت اما تو نخندیدی

وقتی تو رو دیدم که با کوله ی لپ تاپت آزاد بین غرفه ها می چرخی و عین خیالت نیست دنیا بهت حسودیم شد.بال های شال پس زمینه صورتی ات تو هوای خنک طبقه ی بالای شبستان از زیر بندای کوله ات می لرزیدند و بلک بری به دست نمی دونم با کی داشتی حرف می زدی، وقتی آبی آسمونی لاک خوشرنگت رو دیدم که به قاب سیاه بلک بری می اومد و اون طرز گل و گشاد خندیدنت و اون رژ بدجور صورتی همیشگی بازم حسودیم شد، من کلا حسودیم شد وقتی دیدم تو هنوز همون دختر شاد و شنگول و خوش آب و رنگ سابقی و من موندم بین هزار و یک تصمیم زندگیم.موندم بین هزار بکن و نکن بین هزار اما و اگر.بین هزار بود و نبود، بین هزار خواستن و نخواستن.بین همه ی آدم خوب ها و آدم متوسط ها ، گیر کردم بین همه ی روزهای خوب و روزهای بد، بین همه ی اتفاق های خوب که این روزها چندان هم شارژم نمی کند و اتفاق های نادر ولی خوب.دلم تنگ شد برات یک دفعه، خواستم شماره ات رو بگیرم و تو برداری و بگم من پشت سرتم و تو ذوق کنی و بخندی و مثل اون موقع ها لپت چال بیفته و سرتو یه وری کج کنی و بگی وای خودتی؟ نه خودم نیستم.سنگینم.دارم دنبال خودم می گردم و هر چی بیشتر می گردم کمتر بهش می رسم انگاری.و پنهون کنم اون قطره ی کوچیکی رو که منتظره یه تکون کوچیک بخورم خودشو پرت کنه از چشمام بیرون، بعد بغضمو قورت بدم و بگم هوای بهارآدمو اینجور می کنه.اما نه زنگ زدم نه تو جیغ کشیدی نه من حرف زدم نه تو زل زدی به اون قطره اشکه نه من هوای بهارو بهونه کردم.فقط از دور تماشات کردم و دیدم پیچیدی و سالن روبروت رو دور زدی و صدای خنده ات هم انگار با خودت پیچید و دور شد 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
تگ ها : آدم ها

.....

همیشه چیزی هست که....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱
تگ ها : مینیمال

مزه ها را هم گم کرده ایم این روزها

نشستم و  چاغاله بادوم ها رو دونه دونه نمک می زنم و هر از گاهی به کاسه ی پر نگاه می اندازم تا زود ته نکشند یکدفعه و من بی چاغاله بادوم نشم و پا روی پا آهنگ"پرتقال من"رو زیر لب زمزمه می کنم و کیف می کنم با ریتمش.اما مزه ی 8 سالگی هایم را نمی دن چاغاله ها.بعد فکر می کنم به شمعدونی های پشت پنجره که هی دونه دونه داره گلاش باز می شه و ظاهرا آب و نور زیادی می خواد برای این منظور.اما تو خونه ی ما به زور می شه چند متر جای نورگیر درست و حسابی پیدا کرد.بچگیا آفتاب تا نصفه های فرش لاکی مون می رسید اونوقت که هنوز خونه های اطراف حیاط دار بودند و چند طبقه نساخته بودند و خورشید می تونست از پشت پرده های توری و سفیدمون سرک بشه رو گلای قالی و همه چی روشن تر و پر نورتر باشه انگار.اون موقع ها که از پشت بوم ، تهران مسطح معلوم بود و برج میلادی نبود و مردم بیشتر روی زمین بودند تا آسمان.بیشتر کنار حوض ها بودند تا پنت هاوس ها و بعضا بالکن های چندین و چند متر بالای زمین.آنوقت ها که بهار گنجشک ها بیشتر می خواندند و بیشتر صدایشان از لای پنجره های باز می آمد تو و بهار هم حس و حال دیگری داشت.اونوقت ها که وارونگی هوا توی زمستون مفهومی نداشت و ته ته ماشینای توی خیابون پیکان بود و اتوبوسای تپلی که الان دیگه جاشونو بی آرتی های شلوغ گرفتند.اون وقت ها که اصلا به ذهنمون خطور هم نمی کرد یه همچین روزهایی هم باشند اینقدر ناهماهنگ و آشفته و بی قد و قواره.اون وقت ها که کولر گازی ها نبودند و با باد کولر آبی های پر سر و صدا و هندوانه ی خنک توی یخچال و بستنی های کیم خنک می شدیم و تابستان هایمان واقعا تابستان بود و بهارهایمان سر جایش بود و پاییز بوی پاییز می داد واقعا و زمستان سرد بود، برفی بود، آلوده نبود ، خسته نبود.دارم فکر می کنم به نسل های امروزی و بعضا نسل های فردا که روزهای خوب کودکی های ما را تجربه نمی کنند، طعم های دلپذیر و رویایی بچگی های ما را نمی چشند .پفک نمکی ندارند و دلشان را به چی توز موتوری خوش کرده اند، پریما دبل چاکلت می خورند حتی اما نمی دانند عشق ما کیم بود و مزه ی چوبش که کنارش می گذاشتیم و کلکسیونش را داشتیم حتی.نمی دانند عشق ما آب پاشیدن به کاهگل دیوار حیاط  مادر بزرگ بود .دارم فکر می کنم به بازی های بچگی ام که هفت سنگ بود و لی لی و گل یا پوچ و بعدش صدای خنده و قژقژ چرخ های سه چرخه روی موزاییک های حیاط و الان کات د روپ بازی می کنند و توی سابوی سرفرز رکورد می زنند ، دارم فکر می کنم ما دهه شصتی ها خیلی خوشبخت بودیم که همه چیزمان سر جایش بود، مدرنیزه نبود چیزی اما ساده بود و صمیمی و من چقدر حسرت می خوردم اگر توی این سال ها به دنیا نمی آمدم.این روزها تجربه ها خیلی ماشینی ست خیلی مصنوعی است خیلی بدون تخیل است .کاش تصویرهای توی ذهنم نگاتیو می شدند و ظاهرشان می کردم.تصویرهای نابی می شدند از آن روزها حتما.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٦
تگ ها : کودکی

وقتی کفش هایم را گل گلی می کنم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
تگ ها : ایده

برود بهشت برسد دست همبازی خوب کودکی هایم

از :دنیا

سلام.از وقتی یادم میاد تو بودی و نگاهت بود و اون دو تا هاله ی تیره و سیاه دور چشمهایت.درست بعد از مدرسه سر کوچه ای به هم می رسیدیم و من دلم برای کوله انداختن یک طرفی ات و تنهایی برگشتنت به خونه می گرفت.می گفتی بابات یه قهرمانه که هیچ کس بهتر از اون نمی تونه چشم بسته و بدون اینکه به حروف ماشین نویسی نگاه کنه تایپ کنه .گفتی امتحان کن،نتونستم و با غرور سرتُ بالا گرفتی و گفتی دیدی بابام یه قهرمانه.تمام "کیهان بچه ها"یت سهم من بود تو عاشق تلویزیون و کارتون بودی اما.تو تموم عکس ها می خندی حتی وقتی حال خندیدن نداری و دندونای شیری جلویی ات را کنده ای و می دانی توی عکس معلوم می شود اما می خندی.دیروز عکس های سفر شیراز رو زیر و رو کردم.از اون بندایی که من مثل اکسیژن عاشقشم بستی به شلوار کوچولوت و یک وری به دوربین می خندی.دلم نمی آید نگاهت نکنم،یک جورهایی می خواهم از توی عکس بیرون بیاورمت و تو یکباره بزرگ شوی و سرطان نباشد و آن هاله های کبود محو شود و دلت بخواهد بروی باستان شناسی بخوانی و کلکسیون رادیو جمع کنی و ساعت بند دار جلیقه ی بابا بزرگ مال تو باشد و باز هم برویم گنجه ی "عزیز" را زیر و رو کنیم به هوای گنج و بدانی که شاید یک روز دیگر نباشی اما باز هم بخندی و بخندانی و من اردیبهشت ها اینقدر آشفته نباشم و تو با خنده های همیشگیت برگردی و جلوی دوربین ژست های خنده دار بگیری.اون روزها دعا می کردم کاش خدا بتواند جلوی تکثیر بی رحمانه ی سلول های بد را بگیرد،کاش سلول های بد می فهمیدندکه تو فقط 6 سالت است.سه سال پیش توی همین روزها فهمیدم خدا دلش می خواهد بعضی بچه ها روی زمین نباشند،زمین برایشان کافی نیست باید آن بالا بالا ها باشند،باید آن بالاها حالشان خوب شود.
توی تولد ده سالگیَم روی پاهای بابا بزرگ نشستی و نارنگی پوست گرفته ای هنوز توی دست هایت است و می گویی "سیب".تو هنوز که هنوزه نارنگی را نخورده ای و من از تمام نارنگی ها و سیب های دنیا بدم می آید.دلم برایت تنگ می شود گاهی.به یاد خنده و شیطنت های کودکی امان.کاش برگردی و دوباره توی آن راهروی کوچیک جلوی اتاق ها بساط دفتر و کتاب و ماشین حساب راه بیندازیم و ادای بابایت را در بیاوریم مثلا.کاش برگردی و اردیبهشت جهنم نباشد دیگر برایم بهشت شود مثل روزهای خوب بچگی امان.

به :بهشت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
تگ ها : کودکی ، دوستی ها