یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

سالنامه ای برای تمام روزهای بد سپری شده

نود و سه خوب نبود.حداقل نه آنقدرها که از ته دل بخنداندمان،نه آنقدرها که دستمان را بگیرد و در یک خیابان خلوت در یک عصر جمعه ی غمگین پا به پای تو راه بیاید،نه آنقدرها که با تو بیاید توی بستنی فروشی و بگذارد شکلات های روی بستنی را تو اول بخوری.نود و سه خوب نبود حداقل نه آنقدرها که بتوانی سرت را بگذاری روی شانه اش و دلت بخواهد همیشه سرت روی شانه هایش باشد،نه آنقدرها که لذت ببری از خوردن چای دو نفره ای روی هره ی پشت بام .نود و سه خوب نبود چون نگذاشت دلمان را به چیزهایی هر چند الکی خوش کنیم،نود و سه نگذاشت ته دلمان قنج برود از زمستان برفی اش.نود و سه برف نداشت،هوا نداشت،نفس نداشت،سالم نبود.نود و سه پیرزنی بود که آسم داشت خفه اش می کرد،آرتروز گردن داشت و همین روزها می بردند می انداختنش خانه ی سالمندان.نود و سه شبیه دعواهای بچگی امان نبود،شبیه دعواهای بزرگترها در خیابان بود.نود و سه جذام داشت،خود درگیری داشت،بیمار روانی بود.نود و سه نگذاشت از ته دل بخندیم اما گذاشت از ته دل بغض کنیم و اشک بریزیم.نود و سه خمیازه ی عصرگاهی بعد از یک چرت کوتاه بود،سرماخوردگی مزمن و آبریزش بینی ای بود که قطع نمی شد،نود و سه آمده بود که بین سال ها فاصله ای نیفتتد،آمده بود تا نگویند سال بعد از نود و دو چه شد.نود و سه توی بازی جر زد بعد ایستاد گوشه ای و به ریشمان بلند قهقهه زد.نود و سه هنوز هم دلش نمی خواهد برود،مثل آدم پیری شده است که دنیا را دو دستی چسبیده است و ولش نمی کند،مثل رئیسی که دلش نمی آید از صندلی اش بلندشود،مثل بچه ای که ول کن آبنبات چوبی اش نیست.نود و سه بدجنس بود،خائن بود و مثل کسی که همیشه ساز مخالف می زند کسی دوستش نداشت.خوب است که سال ها هیچ وقت دوباره تکرار نمی شوند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
تگ ها :

مثل ماندن یک کلاه کپ گوشه ی ذهنت تا همیشه

آدم گاهی خیال برش می دارد برود تمام آن چیزهایی که یک روزی جایی، پشت ویترین مغازه ای، توی بساط دست فروشی دیده بود و ساده و با یک آه از کنارشان رد شده بود را بخرد.چیزهایی که گاهی به بهانه ی بی پولی، کم پولی، پس انداز، آینده نگری و هزار مزخرف دیگر خریده نمی شوند اما فکرشان همیشه با شما هستند.چیزهایی مثل کلاه کپ، حوله ی صورتی، دمپایی لا انگشتی، شال گردن،پیژامه ی راه راه آبی قرمز،پاپیون های گل گلی دوک، جا کلیدی تن تن، پیراهن آستین بلند ال سی وایکیکی،پتوهای دو نفره ی پشمی بنفش، ساعت های رنگی سواچ  و ..آدم گاهی دلش را بین خروارها چیز به درد نخور و به درد بخور جا می گذارد.انقدر نمی خردشان تا برایش مفهومی عجیب و غریب می گیرند.دور می شوند.انگار دستت دیگر هیچ وقت بهشان نمی رسد.بعد سه سال دیگر که از کنارشان رد شوی همه چیز عوض می شود برایت.هنوز همان قدر می خواهی اش اما جور دیگر.حالا شاید اگر از دور هم نگاهی بهشان بیندازی راضی ات می کند.اگر توی کیفت، روی تختت، توی تنت هم نباشند همین که لیستی داری ازشان و گاهی نگاهت بهشان می افتد کافی ست.شاید از یک جایی به بعد دیگر حتی نخواهی داشته باشی اشان.همین که ذهن تو مالکشان باشد خوب است.شاید اگر ذهنت مالک چیزی باشد بیشتر دوام بیاورد برایت حتی.آنوقت مثلا یک روز که با دخترت توی خیابان قدم می زنی می گویی ببین روزی این فروشگاه کلاه کپی داشت که می توانست مال من باشد و هزار سال پیش دور انداخته شده باشد اما من هرگز نتوانستم بخرمش و هنوز توی ذهنم نو نو است، نشسته است درست همان گوشه ی ویترین و تا همیشه از آن من خواهد بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

حتی لمیز هم نمی تواند احساسمان را عوض کند

دیروز مردی را دیدم که دامن پوشیده بود و صورتش را سیاه کرده بود و جلوی فرهنگسرای ارسباران لابلای ماشین های در ترافیک گیر کرده می رقصید و آواز می خواند و مردم محل سگ هم بهش نمی گذاشتند و دست هایشان را روی بوق ماشین هایشان بیشتر فشار می دادند و سرهایشان را بیشتر از شیشه بیرون می آوردند و فحش هایشان با آهنگ حاجی فیروز قاطی شده بود.دیروز آدم هایی را دیدم که بی اعتنا بودند به آسمان آبی و ابرهای پنبه ای خیلی بعید تهران و چراغ قرمز چهار راه جهان کودک را رد کردند و خندیدند به آدم های پشت خط ایست مانده و دور شدند.دیروز آدم هایی را دیدم که توی ماشین های اندازه ی اسباب بازی اشان در مدرس می راندند و از آن فاصله ای که من ایستاده بودم پورشه و پراید تفاوتی نداشتند با هم.دیروز راننده های تاکسی خط میدان مادر سیدخندان یک غیر راننده ی تاکسی را به باد کتک گرفتند و بی تفاوت از کنارش گذشتند و زنی در بلوار میرداماد به پانصد تومانی های پاره اعتراض می کرد و جلوی پایتخت پسری زل زده بود به آیفون های سیکس و نوکیا ان هفتادش را هی این دست و آن دست می کرد.دیروز فهمیدم شیک با تریدنت قطعا فرقی ندارند وقتی شیرینی هردویشان فقط 2 دقیقه زیر زبانت می ماند و نفهمیدم چرا مانتوهای جمهوری با میرداماد اینقدر اختلاف قیمت دارد و آدم ها چطور دلشان می آید جلوی چشم بچه های تا دماغ چسبیده به شیشه توی رستوران رو به خیابان برج اسکان سالاد بوقلمون و کتف کبابی به نیش بکشند.دیروز گربه ای سر جلفا رفت زیر ماشین و کسی سرش را به علامت تاسف تکان نداد.دیروز توی همه ی رستوران ها پر بود از صدای خنده و کش آمدن پیتزاها و سر رفتن گاز نوشابه ها روی میز.لمیز روی لیوان هایش نوشته "به زودی احساس بهتری خواهید کرد".اسپرسو، لاته، موکا و کاپوچینویش را امتحان کرده ام اتفاقی نیافتاده است هنوز.حتی اگر لمیز هزار تا شعبه بزند در این شهر.احساس خیلی از آدم ها عوض نمی شود هیچ وقت

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
تگ ها :

دوری...

یک هفته است می خواهم بنویسم دوری از من . انگار من سنگریزه ای کف اتوبان تهران قم ام و تو در ایرباس ماهان خیلی وقت است اوج گرفته ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها :