یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

برای همه ی مامان های دنیا

انگار همین دیروز بود که کوچه ی عریض و طویلی را با هم می دویدیم و مدرسه طولانی تر از همیشه بود و دور. در تمام آن صبح های پاییزی قشنگ و پا به پای تو.نه خسته می شدی و نه کم می آوردی،نگاهت که می کنم دلم برای آن روزها تنگ می شود که دختر کوچولوی تو بودم و عاشق نشستن کنار باغچه و آب دادن به درخت نارنج حیاط و خیس کردن سر تا پایم درست دم دمای ظهرهای گرم تابستان.نگاهت که می کنم غرق می شوم لابلای چروک های کنار چشمت و تارهای سپید موهایت و گذر زمان بر چهره ات.این روزها دارم فکر می کنم مثل تو بودن خیلی سخت است.خیلی سخت است شبیه تو بود و غر نزد شبیه تو بود و شب ها آهسته زیر پتو گریه نکرد،شبیه تو بود و تحمل کرد،شبیه تو بود و صبر داشت.این روزها دارم فکر می کنم به روزهایی که گم شدنت برایم ترسناک بود و هر وقت کار بدی می کردم از رفتن و ناپدید شدن یک دفعه ات می ترسیدم .می ترسیدم نباشی،بروی،یکدفعه جا بگذاری دختر کوچولوی تنهایت را.راستش هنوز هم می ترسم از نبودنت،از رفتنت،از اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شوم و دیگر نباشی،همه ی اتاق ها را زیر و رو کنم و پشت تمام پرده ها را که وقت بچگی ام پشتش قایم می شدی را بگردم اما پیدایت نکنم ،هنوز هم می ترسم یک روز بی خبر گم شوی و این دیگر بازی نباشد.می ترسم روزی خواب هایم من را بترسانند و آغوش تو نباشد که بگوید چیزی نیست فقط یک خواب ساده بوده.همین.
دارم فکر می کنم به تمام شاهراه هایی که رگ ها روی دستت ساخته اند و مرا می برد به روزهایی که پنهان تر بودند و حالا پیداتر.می آیم دست می کشم روی موهایت ،براندازت می کنم،دلم می خواهد همیشه داشته باشمت،تار موی اضافی نا به جا در آمده ای را برمی دارم،مامان هانیه که حالش بد می شود بیشتر کنار تو هستم انگار،بیشتر مراقبتم،اسپند دود می کنم برایت و شب ها از خواب ناگهان می پرم و به صدای نفس هایت گوش می دهم و بالا و پایین رفتن موج بدنت را در خواب چک می کنم .این روزها دلم بیشتر برایت تنگ می شود حتی در دو وجبی ات.این روزها دارم به خیلی چیزها فکر می کنم به لذت طعم هایی که دوست نداری هیچ وقت و داری اما.راستی چند وقت است از ته ته ته دلت برایم نخندیدی مامان.بخند لطفا بلند تر از همیشه.

روزت مبارک مامان

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
تگ ها : روزهای رنگی

اینجا تهران.باغ نگارستان

مکان:میدان بهارستان.خیابان دانشسرا

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳٠
تگ ها : بیرون گردی

افق گردی هایمان اینگونه می گذرد

عکس

باز هم عکس

در نهایت   دریافت کارت ویژه ی مشتریان و خرید "آلیس"

و از این ها البته...فرفره:))

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
تگ ها : کتاب افق

بهار در تهران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
تگ ها : بیرون گردی

به من یک عینک آفتابی بدهید

خوشبختی هایمان کامل نیست ما آدم ها.همیشه یک جای کار می لنگد برایمان.همیشه چیزی هست که اگر تمام داشته ها و خوشی هایمان را ردیف کنیم  آن یکی خیلی خیلی وسط آن همه زیبایی توی چشم می زند.خوب که فکر می کنیم می بینیم همه امان توی خوشبخت ترین لحظاتمان هم وصله ی ناجور داریم.حالا هر چقدر هم بخواهیم کنارش بزنیم و نادیده اش بگیریم باز هم ناخودآگاه چیزی هست که ما را به یادش می اندازد و از ته ته های ذهنمان می کشدش بالا .اینجور مواقع سوزن در انبار کاه پیدا می شود و به قول قدیمی ها عیشمان تیش می شود یک جورایی.این جور چیزها خوب ما را پیدا می کنند،خوب بلدند راهشان را به دنیای ما باز کنند،خوب بلدند ضمیر ناخودآگاه ما را به کار بگیرند و روی تمام خوشی ها و دلخوشی هایمان خط بطلان بکشند،خوب می دانند چکار کنند تا روزمان را به آسانی از دست بدهیم و زانوی غم بغل بگیریم و زار بزنیم،همیشه چیزی مثل یک بغض بزرگ یکدفعه از گلویت بالا می آید و از چشم هایت سرریز می کند فرقی نمی کند کجا باشد زمان و مکان نمی شناسد.گاهی وسط خط عابر پیاده،گاه پشت چراغ قرمز و گاه وسط یک فوج آدم توی اتوبوس. و تو نمی توانی جلویش را بگیری.موجی که برایت می فرستد خیلی قوی است و سیگنال هایش تو را وادار می کند زل نزنی به چشم آدم ها و اینجور مواقع،شب،عینک آفتابی،پنجره ی اتوبوس و هوای ابری خیلی خوبند.گاهی وسط خوشبختی هایت این روزها را هم گنجانده اند تا حوصله ات سر نرود،تا بدانی گاهی یادت نباید برود که خوشی هایت را شکر کنی و ناخوشی ها را دست کم نگیری که به سراغت نمی آیند هیچ وقت،تا یادت بدهند افتادن و بلند شدن های مداوم را،تا بزرگت کنند،تا به دایمی بودن همه چیز شک کنی،تا علامت سوال های بزرگی بالای سرت سبز شود همیشه،تا بفهمی همیشه چیزی هست که نگرانش باشی که مبادا سراغ تو بیاید و می آید یک روز یک دفعه،تا ترس هایت را به زبان نیاوری،تا بدانی همیشه وسط بپر بپر کردن هایت زمین خوردنی هم هست و ناگهان وسط خوردن شیرینی مورد علاقه ات به چیزی می رسی که خوردنش را دوست نداری و کامت تلخ می شود یک دفعه ،تا بدانی شاید روزهایی همیشه در راهند تا غافلگیرت کنند و تو باید همیشه منتظرش باشی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤

بعدازظهری بهاری،بارانی و بی نظیر

مکان:کیک استودیو ورتا.خیابان انقلاب.بین وصال و اسکو

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
تگ ها : بیرون گردی

بنویسید"ازت متنفرم"بخوانید"دوستت دارم"

یه چیز خیلی مهمی که از دنیای مجازی یاد گرفتم این بود که می شه نادیده گرفت و بزرگ شد، نادیده گرفت و در نهایت لذت برد، نادیده گرفت و حرف زد و نادیده گرفت و به روال سابق ادامه داد.می شه کامنت های اعتراض آمیز داشت اما بهشون جواب نداد و راحت از کنارشون رد شد و بدون این که نگران جواب دادن یا ندادن به فرد مورد نظر بود کامنت رو به بوته ی فراموشی سپرد و رهاش کرد، می شه خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو می شه کرد اکسسپت نکرد ، می شه پروفایل هایی رو که مزاحمند به راحتی بلاک کرد ،می شه به اجبار لایک نکرد، می شه الزاما همه ی وبلاگ ها رو نخوند و هر وقت لزوما"نظری بود نظر داد.می شه آنلاین بود و نبود، حضور داشت و نداشت.خلاصه می شه بود و در عین حال نبود.دنیای مجازی از نظر من واقعیت در ابعاد کوچیک تره نه بزرگتر.می شه همین احوالات رو تو دنیای واقعی هم داشت.می شه بلاک کرد آدم ها رو،می شه محدود کرد دایره ی شخصی زندگی رو، می شه نگران اظهار نظرهای منفی و تند و تلخ و گزنده نبود، می شه رفتارها رو براساس خوشایند دیگران تنظیم نکرد، می شه نگران عکس العمل اطرافیان نبود، می شه انقدر ملاحظه ی آدم ها رو نکرد، می شه خط قرمزهایی رو تعیین کرد و رابطه هایی رو تنظیم.همون طور که تو دنیای مجازی می شه متنفر بود اما به ظاهر دوست داشت تو واقعیت هم خیلی ها با تو اینجوری اند و باید بشناسی اشان فقط و بلاک اشان کنی.آدم هایی شبیه آدم های مجازی در دنیای واقعی هم کم نیستند.

پ.ن 1:کلاه قرمزی امسال حرف های زیادی برای گفتن داشت.بیشتر از بچه ها به درد بزرگترها می خورد شاید.حرف های نهفته ای داشت که باید فکر می کردی بهشان.نباید ساده از بعضی دیالوگ ها رد می شدی.حتی گریه داشت شاید بعضی اپیزودها.شخصیت معرکه ای که امسال به جمع عروسک ها اضافه شد "دیوی"بود.عروسکی که دیالوگ کم داشت اما همان ها هم به شدت خوب بود.هر چیزی که می گفت باید برعکسش می کردی اما همه ی برعکس هایش واقعیت محض بود.در قالب جمله های برعکس حرفش را خوب می زد و نشان می داد چقدر راحت می شود همه چیز را آنگونه که دلمان می خواهد تعبیر و تفسیر کنیم در حالی که حقیقت چیز دیگری است.

پ.ن دیگر:دوستان می تونید از طریق لینک سمت چپ صفحه عکس های من را در اینستاگرام دنبال کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧
تگ ها : آدم ها

وقتی خانه امان حوض ندارد

حوض را به اتاق می آوریم.به همین سادگی.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥
تگ ها : ایده

گشتی در عمارت مسعودیه در تعطیلات نوروزی

آدرس:میدان بهارستان.تقاطع خیابان اکباتان و ملت.عمارت مسعودیه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٩
تگ ها : بیرون گردی