یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

داستان یلدایی

داستانِ یلداییِ این ماه به همراه کارت هدیه و با کلی رنگ قرمز البتهلبخند

و این هم کارت پستالِ داستان برای من با کارتونی از کامبیز درم بخش از نمایی نزدیکتر

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸

شهر کتاب گردی

بعدازظهر یه روز خوب پاییزی در شهر کتاب مرکزی. به صرف چای،کیک شکلاتی ،موسیقی،کتاب و روزمره ها.

گل گیسویی که راضیه خرید(سمت چپیه)

و کلاه و شال گردنی که هدیه گرفتم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸

کریسمس به روایت اینستاگرام

پ.ن1:کریسمس پیشاپیش مبارک

پ.ن.2:می تونید به این سایت برید تا هم روز شمار باقی مونده تا کریسمس رو ببینید و هم وقتی روز مورد نظر رسید بازی های کریسمسی انجام بدید.

پ.ن.3:با سرچ کلمه ی christmas  تو دستگاه های اندرویدی تون شاهد یک پوسته ی سبز و برفیه زیبا از گوگل باشید به مناسبت کریسمس.

پ.ن نامرتبط:من رنگی رنگی شدم.شما هم اگه دوست دارید یه سر به سایت رنگی رنگی بزنید و کد یه کدوم از اون مدال های خوشگل رو بزارید تو وبلاگتون و مثل من صاحب یه مدال رنگی بشید(رجوع شود به کناره ی چپ وبلاگم)

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
تگ ها : روزهای رنگی

دختری با پالتوی صورتی

از کل حیاط کوچک دبستانم دختری را به یاد می آورم با پالتوی ماهوتی صورتی که ایستاده کنار دیوار برای مراسم دهه ی فجر تمرین سرود می کرد و من عجیب تو نخ پالتوی ماهوتی صورتی اش بودم....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٦
تگ ها : مینیمال

دنیای مجازی ما آدم ها

  من این روزا حداقل یک عکس در اینستاگرام آپلود می کنم و 42 نفر را فالو می کنم که یا کتابفروشی هستند یا کافه یا گالری و آدم این وسط کم می شود تویشان پیدا کرد.دوره های مجازی عکاسی می گذرانم با درسنامه و سایت canon , با اپلیکیشن Duolingo فرانسه تمرین می کنم، به کامنت های وبلاگم جواب می دهم و در وبلاگم چیز می نویسم.با soundcloud موسیقی گوش می کنم،یادداشت هایم را در  Evernote سر وسامون می دم،ویدیوهای محبوبم رو در youtube می بینم، برای لیست کانتکت هایم عکس انتخاب می کنم،در توییتر توییت می کنم و در "پرتابه" مینیمال هایم را می نویسم ، صبح به صبح با "فیدلی" به روز شدن سایت های محبوبم را چک می کنم،در "31 شب" آنلاین روزانه هامو می نویسم،با گوگل ارث هر جای دنیا که بخوام سفر می کنم،با skymap جای همه ی صورت های فلکی رو می تونم تو آسمون تشخیص بدم با daily yuga تمرینات یوگا انجام می دم و.....

اپلیکیشن ها و وب سایت ها این روزا دنیای ما رو احاطه کردند.واقعیت داره جاشو به مجاز می ده.آدما رو کمتر می بینیم و سرمون به دنیای دیجیتالمون گرمه.از طرفی خوبه که آدما همزمان با تغییرات زمانی پیش برن و به روز باشن و از طرفی هم به نظرم دنیای این روزای ما آدما شلوغ شده و رنگی از واقعیت نداره.برای هر چیز واقعی تقریبا یه چیز معادلش در دنیای مجازی هست و از اونجایی که دسترسی به دنیای مجازی آسون تر شده آدما ورژن مجازیش رو انتخاب می کنن! حتی وصیت نامه نویسی هم آنلاین شده این روزا.بیاید بگید شما دنیای مجازی رو ترجیح می دید یا دنیای واقعی رو؟ چقدر درگیر دنیای مجازی هستید؟ چقدر از وقت روزانه تون صرف وقت گذرونی در فضای مجازی می شه؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٥
تگ ها : دنیای مجازی

من سرزمینم را دوست دارم

گاهی به مدیترانه فکر می کنم .عصرها.وقت غروب خورشید.وقتی بوی چای می پیچد توی خانه ی نقلی امان.وقتی قهوه آسیاب می کنم و شیر اضافه می کنم و شکر نمی ریزم.وقتی سس قرمز ریخته می شود  روی سیب زمینی های برشته شده .وقتی پا روی پا می اندازم و روزنامه می خوانم.دلم می خواهد دوباره بنشینم روبروی آبیِ تمام نشدنی و ذرت بخارپز بخورم.آبیِ زیبایی که دور تا دورش جنگ است و سلاح و کودکانی که بیگناه می میرند.تناقضی که دلم را به درد می آورد و روی ماسه ها یک دایره با سه خط می کشم به نشانه ی صلح.دلم می خواهد تکیه بدهم به طناب های نامریی و زیر گرمای بی جان خورشید "شاورما"بخورم و بلرزم و عکس بگیرم از خودم در پیچ و خم های جاده ای که می رسند به  "حریصا".و سنگفرش های خیس را بشمارم و درهای چوبی کافه ها را به دقت از نظر بگذرانم و چرخ بزنم لابلای شمعدانی هایی که بیرون آفتاب می گیرند و دمپایی هایم را در بیاورم و روی پاهایم ماسه بریزم و از گرمای مطبوعش کیف کنم و زیر آفتاب ملایم شکلات گاز بزنم و دندان های قهوه ایم را به سگ های پشمالوی کوتوله نشان بدهم و دهن کجی کنم برایشان و عکس های دوربینم را برای بار صدم ببینم و توی گوگل مپز،منطقه ی "جونیه" را پیدا کنمُ دم اسبی موهایم را دوباره ببندم و بعد از زوج پیری کنار صخره های "روشه"عکس بیندازم و نگاهم روی لبخند هنوز زیبای پیرزن زوم شود و فکر کنم دنیا گاهی عجب جای زیبا و در عین حال زشتی است. لبخند زیبای پیرزن کنار صخره های روشه . چند سال پیش در سفری فهمیدم من سرزمینم را دوست دارم هر چند اینجا مک دونالدز ندارد و ما به جایش کی اف سی های قلابی می رویم و کافه رئیس لوگوی استارباکس را انداخته باشد روی ماگ هایش با کمی دستکاری و تغییر.هر چند اینجا آبیِ دریای شمال به اندازه ی مدیترانه روشن نیست و ماسه هایش نرم و سفید و مطبوع نیستند و پر از خرده شیشه و چوب های خشک و گوش ماهی های شکسته اند.من سرزمینم را دوست دارم حتی بدون آبی یکدست آسمانش در روزهای دود گرفته و کثیف وارونگی هوا.حالا دارم از زوجی میانسال در پس زمینه ی خیس خیابان ولیعصر عکس می اندازم و لبخندها اینجا تناقض ندارند دیگر.با زیبایی ها هماهنگ اند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳
تگ ها : سفر

یک عصر سرد پاییزی در لانجین

پ.ن1 . مکان:میدان تجریش.کافه قنادی لانجین

پ.ن2. اُتِنتیکِ گوشت و اسنک سبزیجات

http://www.langine.com



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢

نخ های رنگی مامان

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
تگ ها : عکاسی

تریو تهران

این روزا کتابای خوبی می خونم.از کارت پستال و من ژانت نیستم شروع شد تا اَبَر ابله و حالا هم تریو تهران.داستان آخر تریو تهران بدجوری حالم رو خوب کرده.سرخوشانه دو بار خوندمش و هر دفعه کلمه های خوب و جمله های خوبترش رو مزمزه کردم.مقصد همون جاییِ که دلم می خواد ساعت ها رو سنگفرش هاش قدم بزنم و هزار تا عکس بندازم از دور و اطرافم.کلمه های خوبش رو خط کشیده ام زیرشان و "هوله شو ویتسه"،ژاکت زمستانی،دوربین و لپ تاپ توی کوله،رود ولتاوا،کافه-سینما،شوالیه های اتود زده ی روی بوم،پیاده روی در کوچه پس کوچه های باریک ،بیلبوردهای تبلیغاتی اتوبان صدر،آبی هایپررئالیستی آسمان،ساعت به وقت شکلات،بام تهران،ساموئل بکت،آیس پک،ذرت و سیب زمینی سرخ کرده،شیشه ی خالی عسل با نقش خانه های شش ضلعی کندو پر از سکه و اسکناس های کشورهای مختلف،میدان صلح،باغ تروکادرو،ایفل ،شب پراگ،مولن روژ و آسیاب بادی،و اینکه خیلی بد است آدم ها همدیگر را نفهمند،را دوست دارم.آن جایی که اول و آخر پاراگرافش دو تا پاپیون کشیده ام که می گوید:"می ترسم آخرش بی نشان شویم.با نامه های مجازی حس قاصدکی بی خاصیت را دارم که ساکن مانده کف اتاقی دربسته.حیف است نسل های بعدی دیگر کتاب نامه های عاشقانه ندارند.صندوق های پستی امان شده اند مجازی.به جای نام،آی دی نامبر داریم،لبخندها دو نقطه نیم پرانتزند و بوسه ها دونقطه -فاصله- ستاره."

تریو تهران خوب است.با من حرف می زند.سکوت هایم را پر کرده در این چند روز و کنارش یک فنجان قهوه ی داغ خیلی خیلی می چسبد.کلی با هم گپ زده ایم.فقط می توانست عکس روی جلدش بهتر باشد مثلا"قطاری که به پنجره ی یکی از کوپه هایش ژاکتی زمستانی وصل شده یا حتی دختری که دوربین دور گردن از زوجی روی چمن ها عکس می گیرد شاید.لطفا"بخوانیدش.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩

ساعت 11 به وقت تهران

پشت سر رسید سال 92 با خودکار قرمز نوشته ام "فهرست کتاب هایی که امسال خوندم" و بعد تا عدد 49 ردیف کرده ام لیست کتاب ها را زیر هم.تقریبا هر 5 کتاب با یک رنگ."مامور سیگاری خدا" را با صورتی نوشته ام و "عاشقانه" را با بنفش درست رنگ عنوانش."خندیدن بدون لهجه"سیاه است و "داستان های تولد"سبز.پایین لیست "بار هستی"را با نارنجی خوشرنگی نوشته ام و کنارش یک عدد 2 جا خوش کرده.یعنی برای دومین بار.هر چیزی برای تو اولین بارش خوب بود فقط.دومین بار لوس می شد،می رفت به سمت و سوی عادی شدن.می گفتی هر کتاب رو فقط یه بار بخون انگار که دیگه بعدی وجود نداره.اینطوریه که عادت می کنی به یکبار تجربه کردن و همون یک بار بهترین تجربه های عمرت رو رقم می زنه.چون بار دیگه ای وجود نداره.برای همین کتاب نمی خریدی تا وسوسه ی دوباره خواندنش در تنهایی های بی حد و حصرت کلافه ات نکند و لای کتاب را ناخودگاه باز نکنی و نگاهی به صفحه ی عنوان و تقدیم نامچه اش نیندازی و بعد یک مرتبه و بی مقدمه سر از متنش در نیاوری.کتابخانه نداشتی و کتابخانه پاتوق همیشگی ات بود.امانت می گرفتی و یک روزه تمامش می کردی.حتی توی شلوغی نزدیکی های غروب مترو و آویخته به میله های سرد فلزی اش می خواندی.اهل نگه داشتن فیلم و عکس و خاطره بازی هم نبودی.فولدر عکس لپ تاپت همیشه خالی بود و از خودت عکس نمی انداختی هیچ وقت.می گفتی برای چه مغزمون رو با گریز به گذشته های رفته سوراخ کنیم.دلت نمی خواست ثبت شوی .که چه بشود؟بمانی برای آیندگان نامعلوم و بی هویتی که بعدا"پشت سرت بگویند پیراهن زرد چهارخانه اش خوب اتو نخورده بود و لبخند پهنش حالمان را به هم زد.دوست نداشتی خودت را در یک قاب کوچک چند در چند محصور کنی،نفست را حبس کنی و برای همیشه آن تو نتوانی پلک بزنی و فریز شوی.حتی در عکس های سه در چهار گواهینامه ی رانندگیت هم معذب نگاه می کنی و از عکاس نفرت داری.به جایش لنز دوربینت به روی هر چه پرنده و درخت و جدول های کنار پیاده رو و ایستگاه های اتوبوس و نیمکت های خالی باز شده است."استانبول خاطرات و شهر"را با زرد نوشته ام.اولین بار دست تو دیدم در کافه کنج .صفحه ی اولش با زرد نوشته بودی "یه فنجان قهوه فرانسه سفارش داده ام فعلا".نمی دونستم فرانسه می خوری یا ترک یا هر چیز دیگری.قهوه ات را خودت بیا و سفارش بده.اینجا کافه کنج.پنج شنبه.تاریخ یادم نیست اما ساعت 11 به وقت تهران"

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
تگ ها : زندگی شهری

من ژانت نیستم

"بالاخره از جام بلند شدم و دوره افتادم مژده رو فراموش کنم.اول همه ی لباس هایی که با هم خریده بودیم را رد کردم،بعد چیزهایی که با هم خریده بودیم.کیف سفری،گیره ی کاغذهای سیاه برای دسته کردن یادداشت هام،ماگ قهوه ای،پادری حمام،مسواک برقی.سه ماهی نه من زنگ زدم نه اون،نه توی دانشگاه اتفاقی هم را دیدیم نه کافه هنر نه خیابون انقلاب.جاهایی که با هم می رفتیم خودشون خراب شده بودند،من اراده ای در خراب کردنشان نداشتم.اول رستوران پارت که هر چهارشنبه عصر می رفتیم ناهار،بعد داروخانه ی اتحاد توی پاکستان که وقتی مژده کفشش تنگ بود و پاش زخم شده بود براش چسب زخم گرفتم،نشستیم لب جو و پاشنه اش را چسب زدم و مژده انگشت هایم را بوسید.بعد عکاسی دلوز که عکس سه در چهار گرفته بودیم برای امتحان فوق لیسانس،آخرِ همه هم کافه قنادی شمشاد.جاها واقعا" خراب شده بودند مثل دندان افتاده ای بین باقی دندان ها."

بخش هایی از کتاب "من ژانت نیستم".محمد طلوعی.نشر افق.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸

همنوازی بارون و برف پاک کن

1 دقیقه به صدای بارون و برف پاک کن گوش کنید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
تگ ها : صدای من

یه عالمه بک گراند خوب

توی این سایت می تونید یه عالمه بک گراند خوب برای گجت هاتون انتخاب کنید.البته ظاهرا" نمی شه بک گراندها رو سیو کرد اما می شه ازشون اسکرین شات تهیه کرد و به عنوان بک گراند به کار برد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٦
تگ ها : معرفی سایت

تجریش،بهشت طعم ها و عطرها

وقتی آسمان دو بار روشن شد و بعد بارید ،من دست در جیب هایم ،تنهایی در بازارچه ی امامزاده صالح قدم می زدم و عطر رب انار و بروکلی و زنجبیل را نفس می کشیدم و از ازگیل های تازه و آووکادوهای سبز عکس می انداختم و دلم کامکوات های تازه می خواست.تجریش بهشت طعم ها و عطرهای تازه است.این رو مادربزرگم می گفت وقتی با هم می رفتیم تا بساط شور و ترشی بگیره از بازارچه.گل کلم و فلفل و سیر و مرزه و ترخون رو که می خریدیم من دلم زیره ی سیاه می خواست و خیارهای سبز تازه.دوتایی تا ظهر خرید می کردیم و ناهار می رفتیم سید مهدی آش می خوردیم.از بازارچه بود که عاشق دمنوش ها و ادویه ها شدم.عاشق ذغال اخته و لواشک و هفت بیجار .عاشق بروکلی و کرفس و فلفل های لاغر سبز.عاشق کلم پیچ ها و سبزی های مرتب و شسته شده.عاشق بوی شلغم و لبوی داغ و باقالی در روزهای آغازین فصل سرما.از همین بازارچه بود که طعم های ناشناخته رو کشف و مزه های تازه رو تجربه کردم. امروز دست در جیب قدم زدم راسته ی نوبرانه فروشی ها و عطاری ها را به یاد سال های خوب گذشته های نه چندان دور.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳

سال اسپاگتی

سال اسپاگتی را بشنوید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢
تگ ها : صدای من

مگنت ها

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱
تگ ها : ایده

مثل ویلیام و گرترود

مردهایی که تا آخرین لحظه ی زندگیِ همسرشون کنارشون می مونن و بهشون وفادارند و هر چه پیرتر می شن و عنوان پیرمرد می گیرند مهربون تر و دوست داشتنی تر می شن،مردهایی که با بیماری همسرانشون بیشتر و بیشتر بهشون نزدیک می شن و از سختی های نگه داری همسرِ بیمارشون شکایت نمی کنن،پیرمردها و پیرزن هایی که عشق براشون چیزی ورای اندام زیبا و صورت بی عیب و نقصه و عاشق تک تک چین و چروک های پر از خاطره ی همدیگه باقی می مونن،پیرمرد و پیرزن هایی که دست همدیگه رو تو خیابون با عشق می گیرند و چیزی از مراقبتشون نسبت به همدیگه کم نمی شه،همونایی که می شه تو رستوران دستت رو بزنی زیر چونه ات و ساعت ها بهشون نگاه کنی ،نگاه کنی به جویدن های طولانی و بعضا" سخت سالاد زیر دندون هایی که حالا مالِ خودشون نیست،نگاه کنی به دستمالی که به همدیگر تعارف می کنند و به صدای ریز به هم خوردن قاشق و چنگال ها و در هم شدن خنده هایشان،نگاه کنی به روسری حریر و بند عینکِ روی روسری و کفش های طبی سفید و پشت خمیده و پوست چروک و واکرِ کنار میز و عینک پنسی و موهای ریخته و دست های لرزان و عشق.پیرمردها و پیرزن هایی که گوشه ی خلوتی از پارک روی نیمکت دو نفره ای برای کلاغ ها پاپ کورن می ریزند و از جوانی هایشان حرف می زنند،از اولین قرار ملاقات هایشان توی همین پارک و روزهای رفته ای که چیزی از عشقشان کم نکرده است.پیرمردهایی که با همان علاقه ی اولین سال های زندگی مشترک همسرشان را با ویلچر می برند هوا خوری و از هیچ کس نمی خواهند کمک بگیرند.می خواهند همچنان تنها قهرمان زندگی همسرشان باشند.من حس خوبی دارم به این پیرمردها و پیرزن ها.مثل گرترود و  ویلیامِ کارت پستالِ شریفیان.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱

روز تعمیر

امروز روز تعمیر بود.اول از تعمیر لباسا شروع شد.دونه دونه بازرسی شدند،درز در رفته ها با صبر و حوصله دوخته شدند،نخ کش شده ها با دقت تعمیر شدند،دکمه افتاده ها دکمه دار شدند و لباس های پشمی و زمستونی که عاشق گرفتن کرک به خودشون هستن رفع کرک شدند! و بعد ....مداد رنگی هایی که نوکشون شکسته بود تراشیده شدند،کلاژهای روی دیوار آشپزخونه که چسبشون جدا شده بود چسبونده شدند،پیچ های دستگیره های کابینت سفت شدند،باتری های نصفه نیمه ساعت و کنترل ها تعویض شدند،دمپایی لا انگشتی ها شسته شدند،باکس های خالی چای و دمنوش و پاستا پر شدند،شمع ها و وارمر های شکسته یا آب شده خوشگل سازی شدند،مهره هایی که زمانی دستبند بودند و حالا دوباره مهره شده بودند باز دستبند شدند،دفترچه های قدیمی و ساده و تک رنگ جلدهای رنگی شدند و لاک های در آستانه ی خشک شدن با کمی لاک پاک کن مایع جان تازه ای گرفتند.چقدر خوب می شد اگه گاهی هم خودمون در آستانه ی تعمیر قرار بگیریم و به پیچ های شل شده و باکس های خالی و باتری های نیمه جانمان نگاهی بیندازیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
تگ ها : روزهای رنگی

کارت پستال

زندگی مثل یک استکان چای است.به ندرت پیش می آید که هم رنگش درست باشد،هم طعمش و هم داغیش.اما هیچ لذتی با آن برابر نیست.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠

پرنسس ها تاب سواری نمی کنند

اونجور که اون پیراهن سفید با سر آستین های گل گلی می پوشه آدم اگه از خیاطی متنفر هم باشه دلش می خواد بره چند متر پارچه ی گل گلی بخره و بدوزه دور سر آستین ها و باریکه ی کنار جادکمه های هر چی لباس سفیده که تو کمدشه.بعضی وقتا دلت می خواد ساعت ها بشینی و فقط خوردنشو نگاه کنی اونجور که اون هر جزیی از غذا رو با ریتم و سبک متفاوتی می خوره که معده ی هر آدم "انورکسیا نروسا"یی رو تحریک می کنه تا یه پر از اون چیزی که اون داره می خوره رو بزاره تو دهنش.خیار رو خیلی شیک با چنگال برمی داره و خیلی با طمانینه زیر دندوناش بدون هیچ صدای اضافی دیگه ای خرد می کنه.توی نوشیدن هر گونه نوشیدنی هم اونقدر محتاطه که نگاه کردن بهش مثل دیدن یه اسلوموشن واقعی مزه می ده.سر باقی مواد غذایی هم کلا یه همچین بلای مشابهی می آره و اصولا خیلی تمیز غذا می خوره.به خط چشم صاف پشت چشماش و لاک های بی نقص انگشتای دستش حسودیم می شه.ناخوناش هیچ وقت انگار نمی شکنن و پوست اطرافشون همیشه سالم و بی عیب و نقص اند .تو زمستونا خبری از خشکی و ترک نیست و هیچ وقت کرم ضد آفتاب تو کیفش نمی زاره.اونقدر که اون نرم پاشو تو هر قدم می زاره رو آسفالت پیاده رو که آدم به آل استارای زرد گرافیتی ش حسودیش می شه و اونقدر هوای کتاباشو داره که هر کدوم رو با یه صفحه از نیازمندی های همشهری جلد کرده.حواسش هست آنا"غذاهای سرد و گرمو با هم نخوره و اون فاصله ی کذایی 30 تا 40 سانتی با کتابو حفظ می کنه.اونقدر صاف راه می ره و همه ی اصول نشستن و راه رفتن و ایستادن رو رعایت می کنه که ترس از شکسته شدنش در من قوت می گیره.تا حالا دندون پزشکی نرفته و حتی یه دونه استامینوفن کدیین هم نخورده.موقع هر جور دردی هم یا عرق نعنا می خوره یا دمنوش های گیاهی.تا حالا پاشو تو هیچ پیتزا فروشی و فست فودی نذاشته و تو روزایی که آلودگی هوا شدیده از خونه بیرون نمی آد.هر پنج شنبه جمعه یا تو دربند می شه پیداش کرد یا کلک چاله یا دار آباد.بقیه روزام یا تو سالن از پیرامید صخره نوردی می ره بالا یا طناب می زنه یا دراز نشست می ره.عاشق مستندهای سنگین تلویزیونیه و به کمتر از "آسمان شب"و شبکه چهار رضایت نمی ده و اصلا باب اسفنجی رو نمی شناسه .تا حالا روی هیچ تابی هم ننشسته می گه پرنسس ها که تاب سواری نمی کنند.مدام یا یه چیزی یادداشت می کنه یا با دوربین نیکون مدل نمی دونم چندش چلیک چلیک عکس می ندازه.گاهی ساعت ها منتظر چکیدن یه قطره آب از سر شیر لنز و دیافراگم و شاتر و تنظیم می کنه و زل می زنه به قطره ای که بازی درآورده و خیال چکیدن نداره.به کمتر از آلوین تافلر هم رضایت نمی ده آثار نویسنده ی دیگه ای رو بخونه.آهنگای مازیار فلاحی و گروه پالت و دنگ شو  رو خزعبلات می دونه و ته ته تهش برای تنوع "بریتنی اسپیرز" گوش می کنه وگرنه پای ثابت ریچارد کلایدرمنه این آدم.آرزو داره پرنسس باشه و فکر می کنه اینجوریه پرنسس بودن.فکر کنم جرقه اش از دیو و دلبری سیندرلایی چیزی توش زده شده باشه.هیچ کدوم از بازیگرای ایرانی رو نمی شناسه و هر شب "نیمه شب در پاریس" نگاه می کنه و هنوز که هنوزه منتظره یه شاهزاده با اسب سفیده تقریبا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
تگ ها : دوستی ها

عشق به مرغ ماهی خوار

دلم یه دفعه یه بعدازظهر پاییزی خلوت و ابری خواست با یه کوچه باغ تنگ و دیوارهای کاهگلی و نم نم بارون و صدای ملایم آسمون قرنبه.یه دفعه دلم خونه های قدیمی و آجر نما با درهای چوبی و شیشه های رنگی رنگی خواست.دلم تاب لیلا رو  خواست درست تو همین هوا روبروی یه حوض آبی و خنک و آرامش یه بعدازظهر پاییزی .دلم مجموعه داستان وونه گاتِ توی کیف لیلا را خواست و کوله ی برزنتیِ روی دوشش رو.دلم خواست از کنار پیرزن همسایه ی چادر سفید گلدار به سر رد بشم و بهش لبخند بزنم.دلم خواست تو اینترنت "ژاک پره ور" رو سرچ کنم و وایستم روی لنج گهواره ایِ عدنان اما تو هوای خونه ی خانم جانِ لیلا و شعرهای نزار قبانی رو دوباره بخونم.دلم خواست به این جمله ها فکر کنم"دارم به شادی هایی که غفلت کردم و از کنارم گذشت فکر می کنم"و"خیلی وقته که دیگه خوبم".دلم به طرز عجیبی هوس یک فنجان قهوه ترک کرد و یه شال نازک یشمی.تقصیر خودم نیست تقصیر داستان "عشق به مرغ ماهی خوار"اصغر عبداللهی است در شماره ی جدید این ماه داستان همشهری.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

دنیا جای خوشایندی است

+ وقتی داری می ری سمت کیوسک روزنامه فروشی تا همشهری داستان این ماه رو بگیری یکی بهت زنگ می زنه و می گه راستی برات همشهری داستان گرفتم و تموم قندهای دنیا یه دفعه تو دلت آب بشه.

+ وقتی بعد از دندونپزشکی تو خونه یه لیوان شیر داغ انتطارت رو بکشه.

+ وقتی کسی دلش از دندون پر کرده ی دردناکت بگیرد و حوله پشت حوله گرم کند و بگذارد روی لپت.

+ وقتی تمام دنیا جای خوشایندی می شود یکدفعه برای زندگی.

+   وقتی هنوز مثل بچگی ها دلت می خواهد پا بکنی در کفش بزرگترها .

+ وقتی سنجاق سرهایت از همیشه بیشتر بهت می آیند و حتی آینه هم زیباتر نشانت می دهد.

+وقتی این روزا هدفون در گوش آهنگ گوش می دهی و پیاده می روی و باد سرد پاییزی دماغت را قرمز می کند.

+وقتی یک فنجان چای دو نفره ی ارل گری با طعم برگاموت می خورید و این را در سکوت گوش می دهید.

وقتی در نهایت دنیا این روزها با همین چیزهای کوچک زیبا می شود و تو از همین سادگی ها لبریزی .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

روز کوله پشتی ها

امروز روز سر و سامون دادن به کیف ها و کوله پشتیامونه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها : روزهای رنگی

از یه جایی به بعد

از یه جایی به بعد دلت خواست خودت باشی.زیر آفتاب بی جونِ بعدازظهر دراز کشیدی و کتابتو باز شده از یه صفحه ای گذاشتی روی صورتت و گرمای همون آفتاب بی رمق رو دوست داشتی.نمی دونم از کِی شروع شد اما از یه جایی به بعد تصمیم گرفتی بیشتر از خوشایند دیگران بودن برای خودت خوشایند باشی.از یه جایی شروع شد لیست کردن چیزای دلخواهت و دونه دونه کنارشون یه تیک خوشرنگ سبز زدن یعنی که انجام شد.هنوز زیر آفتاب نیمه گرم بعدازظهری که یادت نمی آد دقیقا" از کِی اما با خودت گفتی متفاوت باش و متفاوت بمون.گفتی بعضی وقتا دلتو بزن به دریا و خط قرمزای ممنوعه رو بشکن.یادمه گفتی چقدر خوبه که بقیه چیزی از کِیف کتابخونی های دیر وقتت نمی فهمن.چقدر خوبه زیر تختت یه عالمه جا هست برای پنهون کردن کتابای دوست داشتنیت و چقدر خوبه کتاب شیمی دبیرستان اونقدر بزرگ هست که بتونی "کرگدن" رو پشت هیکل بزرگش قایم کنی و اوژن یونسکو بخونی و یادمه می گفتی چقدر خوندن اول تا آخر دایره المعارفا بهت مزه می ده حتی اگه هیچ آدم عاقلی از سر تا تهشونو هیچ وقت نخونه.آفتاب داره از کتاب رد می شه و حالا افتاده رو یقه ی بلند لباس زمستونیت اما تو یادت نمی آد از کِی دلت خواست به جایِ خونه سازی "کیهان بچه ها" بخونی و عصرها تنها تو حیاط کوچیکتون دوچرخه سواری کنی بعد هی تو مدرسه مبصرت کنن و تو احساس قدرت کنی و زمستونایی که معلم کلاس سرما می خورد تو برای بچه ها درس جدید رو بخونی.آفتاب رسیده بود به نیمه ی مسیرش که تو یادت اومد چقدر توکشفِ ناشناخته ها بودی و چقدر مسیرت فرق می کرد با همه ی آدمایی که می شناختی و هنوز هم می شناسی.داشتی به همه ی لحظه هایی که آدم ها نمی فهمیدنت فکر می کردی که آفتاب انگشت های پایت را رد کرد و رفت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٥

کاش زمستان برایت کابوس نشود

کاش پنجره ها بفهمند که تو شب ها سردت می شود و جایی برای خواب می خواهی گرم و باز بمانند تا تو بال بزنی و بیایی و گوشه ی ببری خان را بکشی روی بال های سرد و خسته ات و زمستان برایت کابوس نباشد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
تگ ها : مینیمال

زیر بارون بدون چتر می خندیم

از دانشگاه که برمی گردیم درست نرسیده به ونک با دندونای ارتودنسی شده اش تو صورتم می خنده و می گه من عاشق پفکم .عینکم رو می دم بالا و می خندم و می گم منم، تازه بعدش مزه می ده کلی دستاتو لیس بزنی و ملچ ملوچ کنی .کاری که همه دوست ندارن.بیا اذیت کنیم. شیطون می شیم و می ریم به بچگی ها و یه بسته چی توز موتوری رو تو چشم به هم زدنی تموم می کنیم و بعد می افتیم به جون انگشتا وسط خیابونی شلوغ و پر از آدم و آی زیر نم نم بارون پاییزی با دندونای نارنجی می خندیم و بارون می خوریم و  باز می خندیم بدون چتر ...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳
تگ ها : دوستی ها

کلاغا تو پاییز بیشترند انگار

پاییز فصل کلاغ هاست.هر جای دنیا هم که بری تو پاییز کلاغاش بیشترند انگار.دلت جور عجیبی براشون می گیره وقتی دور چنارهای پارک ملت می چرخند و بی هدف زمین رو نوک می زنن.اگه براشون یه کم نون یا بیسکوییت بریزی یه جورِ خوبی نگات می کنن.رنگشون یکدسته و جور خاصی احمق اند اما. اما احمقی شونم بانمکه.عاشق تلو تلو خوردناشونم.به نظر آدما هیچی شون قشنگ نیست،حوصله سربر و زائدن و دنیا حتی بدون اونا هم چیزی کم نداشت اگه نبودن.من اما می گم کم داشت.من عاشق صدای غار غار کلاغم تو صبح زود و خنک یه روز پاییزی از پشت پنجره های بسته ی اتاق.کلاغ هویت پاییزه.یکرنگه و بلد نیست نقش بازی کنه و خوب به نظر بیاد.ماهیتشو همون لحظه نشون می ده و می گه این منم همینی که می بینید.سیاه و زشتم اما هستم و اگه نبودم زندگی مسلما" چیزی کم داشت.

تصویرگر:nathaniel mather


  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳

قدیس های نا متعادل

دیروز خیلی جدی تر با بعضی از نویسنده های محبوبم آشنا شدم از مقاله ای تو همشهری داستان آبان ماه.دیروز قداست بعضی از نویسنده های دوست داشتنیم که نوشته هاشون مایه ی آرامشم بود شکست، برای بعضی هاشون ناراحت شدم و دلم سوخت و علت غمگینی و افسردگی بعضی از نوشته هاشونو درک کردم.فهمیدم"سیلویا پلات"تو سی سالگی مرده و جوون مرگ شده.همینگوی وقتی می خواسته بنویسه پشت یه میز بلند با مدادهای تازه تراشیده می نوشته، هنری جیمز اسپاسم عضلانیش اذیتش می کرده و بنابراین آثارشو به یکی دیکته می کرده تا بنویسه،کافکا مدام در ترس های بی مورد به سر می برده و به شدت بی خواب بوده تا اینکه بر اثر ابتلا به سل می میره ، اسکات فیتز جرالد یه روانی عصبی بوده و ته ته همه ی کاراش به کتک کاری و مشت و لگد می رسیده و از هیپو گلیسمیا یا همون بیماری کمبود قند خون رنج می برده.گراهام گرین که دیگه محشر بوده، آمیزه ای از تمام خصوصیات بد بوده ظاهرا( اونطور که مایکل شلدون می گه ، گناهش البته پای خود شلدون )، گراهام یه مازوخیست ریاکار و خیانتکار به خانواده بوده و خیلی رفتار چیپ و زننده ای داشته و از لطیفه های سطح پایین لذت می برده.سلینجر دوست داشتنی من که ناتور دشتش یکی از انجیل های منه اما یه آدم بدغذا و طرفدار فیلم های سینمایی قدیمی بوده و البته عاشق هومیوپاتی.( حالا این آدم خیلی خصوصیات بد نداشته و چندان تصورات منو به هم نریخت ) چخوف عزیز با اینکه دکتر بوده اما به بیمار انکار بیماری مبتلا بوده و گرچه سل داشته اما نمی خواسته بپذیره که سل دارد.بعله این هم یه جور بیماریه دیگه.به نظرم حتی چخوف مشکل روانی هم داشته گرچه تو متون اشاره ای بهش نشده و من خودم اونو استنباط کردم .آخه کدوم آدم عاقلی برای زیر بار ازدواج نرفتن فرار می کنه می ره ساخالین نزدیکی های سیبری و بعد بشینه ببینه وضع این اسیرایی که واسه کار اجباری میارن اونجا چطوریه؟ و بعد هم از این همه مسافرتی که برای بیماریش سم مهلک بوده درس نگیره و آخر عمری بازم هوس کنه واسه جنگ جهانی اول بره خط مقدم جنگ و آخرشم خب یه همچین آدمی می میره دیگه.بماند که دیگه این آخریا راضی شده بود تحت مداوا قرار بگیره .دیکنز هم دست کمی از چخوف نداره همسر و ده فرزندش رو رها می کنه و با معشوقه ای جوان ارتباط پیدا می کنه و باید هی مخفی نگهش داره.من نمی دونم اون که هی بین مخفی گاه های متعدد معشوقه اش تو پاریس و لندن سرگردان بوده چطور وقت کرده مثلا "آرزوهای بزرگ "رو بنویسه.حالا از فاکنر بشنوید که "خشم و هیاهو"ش یه مصیبت عظمی بود برای من تا تموم شد.خداییش من زیاد به عنوان نویسنده قبولش ندارم از وقتی هم که فهمیدم معتاد بوده و بعدم خودکشی کرده این حس من شدت بیشتری گرفت.یه سوال این وسط برای من پیش اومد اونم اینکه چرا با اینکه اغلب این نویسنده ها وضعیت نامتعادلی داشتن و یه جورایی نرمال محسوب نمی شدند اونوقت شاهکارهای بزرگی رو بوجود آوردن و برای تک تک ما قدیس شدند و متمایز؟ 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢