یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

روز قلب های ناشناس

فردا جمعه اول آذر تو تقویم رنگی رنگی روز قلب های ناشناسه.می تونید یه عالمه قلب کاغذی بِبُرید و اونو تو جاهای مختلف جا بزارید.تو جیب آدما،روی نیمکت پارک،رو کانتر مغازه ها یا حتی تو صورتحساب رستوران ها.حتی می تونید پشت قلب ها یه عالمه جمله های خوب بنویسید.من شروع کردم.این قلب های من:

و جمله های خوب من

                                                                                                                                                          

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠

پراکنده

+ بیسکویت بستنی با صدای بارون

+ بشنوید Never cry رو از آلبوم Misty rain از کیم یون.

+گاهی دلت می خواد فقط بشینی و گوش بدی به سکوت قشنگی که با اومدن بارون پشت پنجره ها متراکم شده و با هر قطره ی بارون به آرومی ترک برمی داره.

+بد نیست چترهامونو با هم به اشتراک بزاریم حتی به اندازه ی ایستادنی کوتاه پشت ویترین مغازه ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩

چیزهای زیادی هستند که خوبند

این روزا به چیزای خیلی خوبی فکر می کنم.چیزای زیادی هستن که حالمو سرجاش میارن.به دستکش های نیم انگشتم و کتابای دور و برم.به انار و گلپر به قاشق های دسته رنگی.به صدای پیام وایبرم.به آهنگی که تازه پیداش کردم و مال دنگ شو هست و روزی چند بار بهش گوش می دم.به ترکیب تنقلاتی که رو میزمه.کشمش های سبز و توت های خوشرنگ.به دامن چارخونه ی رنگی رنگیم.به پیاده روی های تند و خندیدن های از ته دل.به دونات های کافی شاپ شهرکتاب مرکزی.به خواننده های جدید وبلاگم و به کامنت یکی که اصلا فکر نمی کنی وبلاگتو بخونه.به بوی لازانیا و پنیر.به تماشای فیلم های بی سر و ته و خوردن پاپ کورن.به پیدا کردن یه وبلاگ رنگی.به سبز خوشرنگ مغز پسته ای.به دوستای مجازی.به یاد گرفتن یه شعر تازه.به پا روی پا انداختن و سوت زدن و نقشه کشیدن .به لمینت های مطب دکتر.به عروسک های ماتروشکا.به پاپیتال های همسایه.به چای زنجبیل.به دمنوش به لیمو.به هوای گرفته و بغض آلودی که خیال بارش نداره.به کنترل هایی که دور و اطرافمو احاطه کردن.به نکتار گواوا.مگنت های روی یخچال.صدای پیغامگیر تلفن.ترکیب قارچ و بروکلی.بوی سویا سس.به روزنامه های عصر.داستانک های خنده دار.مدادهای فابر کاستل.دفترهای پاپکو.ماژیک های ادینگ.پن کیک های نرم صبحونه.شکلات هایی با مغز فندق.به اسنیکرزها و پوم پوتزها.به طعم مهربون آدامس خرسی.به هرم گرم بخاری و پتو و قهوه.به نان زیره و سیر و گردوی سحر.به مافین های شکلاتی.به خیابون گردی با ماشین.به ایستادن بالای یکی از پل های اتوبان امام علی و نگاه کردن به چراغ ترمز ماشین های مونده در ترافیک.به شب.به بوی عود آلو ورا.به وارمرهایی که تصادفا"یک شب دلمان می خواهد به جای چراغ روشنشان کنیم.به لاک طلایی با اکلیل.به شال های رنگی ساده ام .به جیران یک عاشقانه ی ساده.به پتویی که بی هوا از راه می رسد و دستی می اندازد رویت و خواب هایت را گرم می کند.به راه راه ها و خال خالی های کمدم.به دمپایی های لا انگشتی .و... این روزا به خیلی چیزها فکر می کنم که خوبند .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩

صندلی لهستانی

وقتی صندلی لهستانی ها از پشت ویترین سبز یک مغازه به تو چشمک می زنند و فکر تو را به سمت نوشیدن چای و خوندن کتاب می برند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸

مسواک بعد از شکلات

روی یونیت دندونپزشکی دراز کشیدم و دارم همزمان به صدای مته برقی و آهنگ سنتی رادیو گوش می دم که به نظرم یه جورایی با هم تناسب دارند هر دو گوشخراش و نافرم اند.لحظه ی بدِ ماجرا که زدن آمپول بی حسی باشه رو چند دقیقه ای هست پشت سر گذاشتم و الان درست مته روی دندون شماره ی هفتم زوم کرده و ساکشن آب هم بدجوری تو دهنم قل قل راه انداخته.روبروم عکس دندون های کج وکوله و خراب و انواع بیماری هاشون با پونز چسبیده اند به دیوار و پشت سرم یه کتابخونه ی کوچیکه که چن تا کتاب دندونپزشکی توشون عمودی چیده شده.دارم به چیزای دیگه به جز صدای مته فکر می کنم اما ذهنم منحرف نمی شه.خودمو تو قسمت فلزی مهتابی نسبتا"پر نور اتاق می بینم که یه پیشبند پلاستیکی سبز گره خورده دور گردنش.یه لحظه به خاطر تموم وقتایی که تنبلی کردم و مسواک نزدم و همین جوری سرخوشانه رفتم تو رختخواب خودم رو لعنت می کنم.یه نخ دندون سرسری و بعد جفت کردنِ دندونا تو آینه و دیدنِ سفیدیشون و گفتنِ خب هم سفیدین و هم تمیز پس شب بخیر.از بچگی هم از وایستادن جلوی روشویی و زل زدن خودم تو آینه موقع مسواک زدن خوشم نمی اومد.نمی تونستم این قسمت ماجرا رو تحمل کنم.به نظرم 8 دقیقه برای مسواک زدن و البته حرف نزدن خیلی زیاد بود و جالبیه قضیه این بود که دقیقا"تو یه همچین موقعی هم چیزایی که می خواستم بگم یادم می اومد.اندازه ی یه نخود خمیر دندون زدن هم کم بود برام. دوست داشتم مثل این تبلیغات تلویزیونی خمیر دندون رو در راستای برسِ مسواک بکشم  تا آخر خمیر یه قوسِ خوشگل برداره رو به بالا .تنها در اینصورت بود که راضی می شدم که البته کفِ زیاد بعدش مصیبتی بود ناگفتنی.با ترفند های مختلف همیشه منو ترغیب می کردن تا مسواک بزنم.از خمیر دندون ژله ای و طعم دار بگیر تا مسواک حیوانات.اما من عاشق وقتایی بودم که مهمون داشتیم و نظم و ترتیب همه چی به هم می ریخت و کسی حواسش به دندونای من نبود و من سریعا"با تظاهر به خستگی از زیرش در می رفتم و الان دارم زیر این صدای اعصاب خورد کن مته له می شم.دکتر یه ماسک گنده بسته جلوی دهنش و منو از بالای اون وحشتناک نگه می کنه یه تیکه پد گذاشته تو لپم و می گه شکلات زیاد می خوری؟ انتظار داره با ساکشن آب و پدِ توی دهنم چجوری بهش بگم من عاشق شکلاتم .فقط سعی می کنم چند بار تند سرمو تکون بدم یعنی من خیلی به این خوردنی خوشمزه و شیرین ارادت دارم ،جوری که برق چشامو تو فلز دسته ی عینکش می تونم ببینم حتی.انگار مخاطبش یه بچه ی 4، 5 ساله است .حدس می زنم توصیه ی بعدیش اینه خب شما که اینقد شکلات دوست داری چرا بعدش مسواک نمی زنی؟.دعا می کنم زودتر این چاله ای که با مته کنده رو با آمالگام پر کنه من بلند شم برم شکلات بخورم و بعدشم مسواک بزنم البته.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
تگ ها : زندگی شهری

اندر احوالات تاکسی سواری در کلان شهر

از وقتی کتاب "مامور سیگاری خدا"رو خوندم بیشتر به مکالمات آدما تو تاکسی گوش می دم:

تاکسی سیدخندان-ونک ساعت 3 بعدازظهر همین چند روز پیش

خانم کنار پنجره به خانوم بغلی:می دونی از کدوم مسیر می ره؟

-نه یا از جردن میره یا حقانی.چه فرقی می کنه حالا؟

-خیلی فرق داره خانوم.اگه از جردن بره کلی می مونیم تو ترافیکش .من نمی دونم اینا چرا بعدازظهر که می شه بای دیفالت می ندازن از جردن می رن.همت، حقانی ونک به همین راحتی.

مداخله راننده: خانوم چراغ قرمز سر جهان کودک دیوونه می کنه.حالا ببین از جردن می رم چه زود می رسیم

نیم ساعت بعد.نزدیکی های ونک.خانوم بغل دستی خوابش برده.من با گوشیم اس ام اس می دم که تو ترافیکم و یه کم دیگه می رسم.خانوم کنار شیشه هم وسطای راه ترجیح می ده پیاده روی کنه و در رو با شدت می کوبه و یه اسکناسی هزاری مچاله رو پرت می کنه و بقیه اش هم نمی گیره و آقایی هم که درصندلی جلو نشسته و از اول مسیر سایلنته و انگار زمان براش یه اپسیلون هم ارزش نداره و رسیدن یا نرسیدن براش علی السویه می باشد در حال خوندن روزنامه ی ورزشیه.بعله

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
تگ ها : زندگی شهری

بعدازظهر شکلاتی

وقتی دلت می خواهد با چایی ات یک عالمه شکلات خوشمزه بخوری،سرچ می کنی و گوگل مثل همیشه بهترین ها را برایت می آورد:

و تو عکس پایین را انتخاب می کنی

و بعد یه وبلاگ کاپ کیکی پیدا می کنی و هی عکساشو سیو می کنی و لذت می بری

http://foodgawker.com/

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
تگ ها : خوردنی ها

خیلی خوبه که تو هستی

یه چیزی که ته ته ته وجودمو گرم می کنه اینه که یکی همین نزدیکی ها هوامو داره.مراقب حال و روزم هست،حواسش به منه و مراقبِ چیزی کم نباشه.و تو حتی اگه پرفکت هم نباشی اون یه حس خوبِ ایده آلی بهت تزریق می کنه و حتی پیش پا افتاده ترین کارهات به نظرش یه شاهکاره و یه جورِ خوبی بهت می گه خیلی خوبه که تو هستی.و این بودن شادت می کنه و خوشحالی که بودنت خوبه حداقل برای یه نفر.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦

روز کتاب

برای روز کتاب و کتابخوانی و کتابدار

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥
تگ ها : کتابخوانی

یک روز برای خودمان

یه روز شاید دلت بخواد برای یه بارم که شده صبح زود قبل از ساعت 5 بلند شی پنجره رو باز کنی و هوای خنک و خوشبوی دم صبح پاییزی رو بو بکشی.یه روز شایددلت بخواد بدون هیچ رو دربایستی با خودت اونجور باشی که شاید خیلی وقت ها نبودی.رخت خوابتو جمع نکنی ، چای رو با صدا هورت بکشی و بیسکوییت ها رو خرچ خرچ زیر دندان هایت خرد کنی و لم بدهی روی کاناپه برعکس بخوابی و دنیا رو وارونه ببینی.یه روزشاید دلت بخواد معمولی ترین آدم غیر معمولی باشی.می خوای همه چی رو کش بدی و تنبل بشی و متعارف ها رو کنار بزنی و برای خودت باشی.اونروز دلت می خواد هر چقدر می شه چیپس و پفک و فست فود بخوری و فیلم های آبکی ببینی و آهنگ های بی سر و ته گوش بدی.دلت می خواد همه ی تلفن ها رو از پریز بکشی،جواب هیچ اس ام اسی رو ندی و موبایلت رو بزاری روی فلایت،به صداهای بیب هنگ اوتت توجه نکنی و تبلت و لپ تاپتو خاموش کنی و تخمه بشکنی و pes بازی کنی و دکمه ی کنسول ها رو اشتباهی بزنی و جیغ بکشی و هی "مِسی" رو تشویق کنی و طرفدار بارسا بشی.دلت می خواد دست و رو نشسته پشینی پای میز صبحونه و از هفتاد و هفت دنیا آزاد باشی.از خونه نری بیرون و بخوابی و بخونی و هی کافئین بخوری و هی تیترهای درشت روزنامه ها رو های لایت کنی و دنبال کلمه ی "زندگی" تو یه صفحه از روزنامه بگردی،زیرشان خط بکشی و بشمریشان.دلت می خواد یه روز تو خونه طناب بزنی،بدمینتون بازی کنی و خرمالو بخوری و با دندان های نارنجی به لنز دوربینی که می خواهد از تو عکس بیندازد بخندی.یه روز شاید دلت بخواد ظرف های تلنبار شده ی توی سینک ،لباس های تلنبار شده توی لباسشویی و دستمال کاغذی های مچاله شده روی زمین را نادیده بگیری و بدون عذاب وجدان"همشهری داستان"بخونی،نهار دو تا تخم مرغ تو روغن زیتون بشکونی و سر پا تو آشپزخونه بخوری و برگردی سرِ طاقباز خوابیدن و خوندنت.یک روز در سال شاید دلت بخواد بی خیال دنیا و آدماش بشی،اونروز شاید دلت بخواد فقط برای خودت باشی فقط خودت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢
تگ ها : زندگی شهری

جریان زندگی در من

یه ظرف پر انار با کلی گلپر داشته باشی،یه آینه ی قدی هم درست هم قد خودت به دیوار تکیه داده باشه و تو جلوش نشسته باشی،یه کتاب زرد خوشرنگ هم گرفته باشی دستت و صفحه ی اولش رو باز کرده باشی جلوت،یه ساعت قبلشم سعی کرده باشی یه آهنگ خوب از تو اینترنت دانلود کنی که با حال و هوات جور در بیاد و موفق شده باشی،دیگه هیچی نمی خوای دیگه.پاهاتو دراز می کنی رو تخت و زل می زنی به آینه ی قدی و یه قاشق انار می خوری یه خط کتاب می خونی.و زندگی در تو جریان پیدا می کنه به همین آسونی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
تگ ها : زندگی شهری

مامور سیگاری خدا

مامور سیگاری خدا" روایت های پراکنده ی نویسنده است از تجربه های تاکسی سوار شدنش در شهر.بخشی از کتاب را با هم می خوانیم:

"من همیشه تاکسی را به اتوبوس ترجیح می دهم.نه فقط به خاطر آن که در تاکسی جایی مخصوص و انحصاری داری که می توانی آسوده در آن بنشینی و خیالت راحت باشد که اگر پیرمرد و پیرزنی سوار شد  او هم جای مخصوص به خودش را خواهد داشت و نیازی نیست تو زیرِ فشار وجدان درونی یا نگاه های سرزنش بار دیگران جایت را به او بدهی،آن هم وقتی خسته و کوفته از سرِ کار برمی گردی.و نه فقط به خاطر آن که می توانی به دلخواهِ خودت -البته اگر راننده یا مسافران قبلی دست گیره ی پنجره ها را از جا در نیاورده باشند-در تابستان شیشه را پایین بکشی و بگذاری هوای خنک با سرعت بزند به صورتت و موهات را به بازی بگیرد،یا در زمستان شیشه را بدهی بالا تا سوزِ سرما به پیشانی ات نخورد و سرما خوردگی ات شدیدتر نشود.و نه فقط به خاطر آن که مجبور نیستی تا رسیدن به ایستگاه بعدی هر شرایطی را تحمل کنی و می توانی هر وقت هر جا دلت خواست بگویی:"رئیس! قربون دستت!همین کنارا منو پیاده کن" و همین بهت احساس قدرت می دهد"

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱

چای،ژاکت،شکلات و دیگر هیچ

یک شب نسبتا"سرد پاییزی،چای،ژاکت،شکلات و دیگر هیچ

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠

خونه ی حیاطی ِ کودکی های من

کودکی من تو یه خونه ی حیاطی گذشت.قبل از این که برم مدرسه خوندن و نوشتن رو تو تراس بلند و آفتاب گیر همین خونه یاد گرفتم.بعدازظهر ها همین که آفتاب خودشو از روی تراس جمع می کرد بساط کتاب و خودکار و دفترم رو پهن می کردم روی موزاییک های کوچیک و سیمانیِ تراسی که وقتی بارون می زد بوی دلخواه من ازشون شنیده می شد.عروسک هامو می چیدم لبه ی هره ی پنجره ی رو به تراس و خودم غرق می شدم در انبوهی کتاب و دفترهایی که بوی کاغذ نو می دادند و برای عروسک هایم کتاب قصه می خواندم.خونه ی حیاطی اولین تجربه های من رو در خودش جا داده بود.اولین باری که تونستم کتاب بخونم،اولین دندون لقی که افتاد،اولین باری که بدون ترس تونستم کبریت کشیدن رو یاد بگیرم،اولین دوچرخه سواری های تک نفره ام در حیاط ساکت درست سر ظهر،بعد از ناهار و موقع خوابِ همسایه ها.خونه ی حیاطی برای من یعنی تنها باغچه ای که تنها یک درخت داشت .درخت انگوری که قد کشیده بود و پیچ خورده بود لابه لای نرده های حیاط و تا تراس رسیده بود و من در لذت کتابخوانی های بعدازظهرهایم چقدر زیر سایه اش و آن گوشه ی دنج خلوتش غوره های ترش و ملس می خوردم.خونه ی حیاطی برای من یعنی زیر زمینی که دیوارهایش بوی نم دلپذیری می داد و دلم موقع وارد شدن به فضای تاریکش هری می ریخت و زود به دنبال کلید برق می گشت و وقتی چراغِ کم نور و ضعیفش روشن می شد حلقه های تیوب موتور بابا بود و سه چرخه ی بچگی های من و شیشه های سیرترشی و آبغوره ی مامان.خونه ی حیاطی برای من یعنی گربه ای که دوست همیشگی من شده بود و من با شیطنت خاصی گوش هایش را پر از دانه های انار همسایه می کردم و نمی دانم به بهانه ی کدام بیماری ناشناسی دورش کردند و بردند و دوستی مان را به هم زدند.خونه ی حیاطی یعنی تک اتاق خنک روی پشت بام که انگاربا همه ی اتاق ها فرق داشت و دفتر الگوهای خیاطی مامان آن جا بود و من هر دفعه به شوق آن دفتر به آن اتاق دوست داشتنی و خنک پناه می بردم،دفتر را ورق می زدم روی الگوهای دامن که با کاغذ بنفش خوشرنگی چسبانده شده بود دست می کشیدم و عاشق شیرازه ی گل گلیه دفتر بودم.خونه ی حیاطی برای من یعنی دو ستون فلزی بلند حیاط که من ساعت ها با دامن خال خالیه رنگی ام که مامان از اضافیِ لباس خودش برایم دوخته بود دورش می چرخیدم.خونه ی حیاطی برای من یعنی پنجره ی رو به کوچه ی یکی از اتاق ها که آنقدر به کوچه نزدیک بود انگار که می ترسیدم بازش کنم نکند پرت شوم به  کوچه ی تنگ و باریکمان.خونه ی حیاطی برای من یعنی خاطره های تمام کودکیَم .از آن روزها اما خیلی خیلی دورم.خونه ی حیاطی را کوبیده اند و به جایش یک آپارتمان سه طبقه ساخته اند.نه خبری از دیوارهای آجر بهمنی است که سرخوشانه صبح ها خیسشان می کردم تا روشن تر به نظر آیند و نه خبری از آن اتاق های تو در تو و رنگ آبی آسمانیش.شاید قطعه هایی از خونه ی حیاطی جایی در این شهر بزرگ هنوز جا مانده باشد.شاید پنجره هایش هنوز پنجره های خانه ی دیگری باشند.شاید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠

چند روایت معتبر

چند روایت معتبر را اینجا با صدای من بشنوید.

و آهنگ زمینه متن از کیم یون که می تونید از اینجا بگیرید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٩
تگ ها : صدای من

یه تشکر نامه ی کوچولو

این پست یه تشکر نامه است .برای همه ی دوستای خوبم که نزدیک 5 ماهه منو می خونن و هر روز به من سر می زنن و اگه یه روز ننویسم یا خبری ازم نباشه نگران می شن و دلشون می خواد این جا رو همیشه به روز شده ببینن.نیلوفر عزیزم که خیلی خیلی به من لطف داره و همون طور که اون به پستای جدید من عادت کرده من هم به کامنت های سرشار از انرژیش.کلی با هم نقطه ی مشترک داریم و به قول خودش همزادیم.همون اوایل که وبلاگم رو راه اندازی کردم منو خیلی سریع پیدا کرد و بهم امیدواری داد .مهسای خوبم که تو این مدت خیلی با هم نقطه ی مشترک پیدا کردیم،نظراتش واقعا"سازنده است و پست هاش رو دوست دارم ، من اونو پیدا کردم و تا الان دوستای خوبی برای هم هستیم .حسنا که همیشه با کامنت هاش پرت می شم به دنیای خوب چند سال پیشم.زمان دانشجویی.حسنا هم اول منو پیدا کرد .زهرا که چند وقتی نبود و الان که باز پررنگ شده خیلی به من انرژی می ده،حیف که خودش دیر به دیر می نویسه ،زهرا رو من پیدا کردم نمی دونم چجوری اما نوشته هاش به دلم نشست،چند وقتی خاموش می خوندمش تا اینکه طاقت نیاوردم و براش کامنت گذاشتم و از اون روز دوست خوب من شد.سوده که از فرهنگ خودشون برام کامنت می زاره و من از مقایسه ی این دو فرهنگ نزدیک و در عین حال دور لذت می برم ،خوشحالم که منو می خونه و ناراحتم که وبلاگش چون ورد پرسه من نمی تونم بخونمش.سوده منو از وبلاگ مهسا پیدا کرده حتما"،چون تو لیست دوستای مهساست.خانوم سین که فقط میاد و عکسامو نگاه می کنه و میره.دوستای جدیدم ترلان،مریم،مهتاب،ملیکا،نازی، لی لی و...که تازه وبلاگمو پیدا کردن و لذت می برم از خوندن کامنت هاشون.و البته دوستان غیر وبلاگیم ناهید،راضیه عزیزم،غزاله و بقیه،حتی دوستان خاموشم.خوشحالم که این جا بهانه ی خوبی شد برای اشتراک دوست داشتن هامون و نوشتن از روزمره ها و پیدا کردن یه عالمه دوستای خوب.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٩
تگ ها : دوستی ها

بیا دنبال خودمون بگردیم

بعضی وقتا یه جور عجیبی دلم برای خودم تنگ می شه اونقدر که هر چقدر تموم آلبوم ها رو ورق و تموم آینه ها رو دور می زنم باز دلتنگیم به قوّت خود باقیِِ.تا چند کلمه با خودم گپ نزنم دلم باز نمی شه انگاری و یاد خودم نمی افتم:

-من:خوبی؟این روزها کمتر به فکر منی

خودم:شاید توی دوره ی گذارم.می گن واسه همه لازمه

من:فلسفه نباف...دنبال چی می گردی؟

خودم:دنبال خودم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸
تگ ها : زندگی شهری

تکرار تاریخ

ما آدما موجودات عجیبی هستیم .نمی دونم چرا بعضی از ماها فکر می کنیم از سیاره ی دیگه ای اومدیم که اینقدر محیط زمین و آدم هاش برامون نا آشناست.فکر می کنیم هیچ وقت شرایط بد گرفتارمون نمی کنه و ما مصونیم از همه چیز.فکر می کنیم و فکر می کنیم و نفس راحت می کشیم و بد می شویم و روزهای بد را خیلی دور می دانیم .عادت داریم فقط نظاره گر بلاهایی باشیم که سر بقیه می آد و حتی یه درصد هم به این فکر نمی کنیم که اون اتفاق حالا نه الان ممکنه چند وقت دیگه برای خودمون بیفته و انقدر به زخمی شدن های دیگران نخندیم.ما آدما عادت داریم فراموش کنیم.فراموش کنیم همه ی زخم هایی که زدیم را و زخم هایی که دیگران زده اند را بزرگ کنیم،بولد کنیم و دورش را حاشیه بندازیم.چشممون رو می بندیم روی عواقب کاری که ممکنه چند سال بعد بیاد درست سراغ خودمون.و چند سال بعد که درست می ایستیم جای همون دوست،آشنا و همسایه ای که خدا رو شکر می کردیم چه خوب که جای اون نیستیم به گذشته ای فکر می کنیم که ایمن بودیم،فرسنگ ها فاصله داشتیم از شرایط ناجور و حالا درست وسط ماجرایی ایستادیم که فکر می کردیم هیچ وقت متعلق به ما نخواهد شد.تاریخ بعضی وقت ها برای همه ی ما به شکل یکسانی تکرار می شه.حالا گیریم که در زمان هایی متفاوت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸
تگ ها : آدم ها

یک صبح جمعه ی بی نظیر

وقتی یک صبح جمعه ی بی نظیر به دیدن دوست جانت بروی و برایش دفترچه ی حوض نقره و جامدادیِ طوطی ببری و دوستت از خال خالی های جامدادی ذوق زده شود،دوتایی دستکش های بدون انگشت بپوشید و دلتان کمی بیشتر هوای سرد بخواهد...بعد جینگول های دوست جان را روی میز بچینید و عکس بندازید و تاکید داشته باشید دختر چتر قرمزی روی جامدادی حتما"داخل عکس خوب بیافتد....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧
تگ ها : دوستی ها

فیلم های کتبی سیلویا پلات

وقتی دلت داستان های کوتاه شکلاتی بخواهد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
تگ ها : کتابخوانی

به من نگید آدم بزرگ لدفن

خیلی چیزها هست که بعضی وقتا یه دفعه یادت می آره اینجایی که تو وایستادی همچین جای بدی هم نیست.خیلی چیزها هست که تو بهشون فکر می کنی و بعدش با خودت می گی این معرکه است.همینی که من دارمش و شاید برای من خیلی خاصه.یه وقتایی هست زانوهاتو می گیری بغل و دلت می خواد از ته دل غصه بخوری اما همین که نگاهت می افته به لاک نارنجی یا سرخابی دستت دلت وا می شه و خوشحالی که انقدر خوب می تونی از یه لاک خوشرنگ لذت ببری.بعضی وقتا همه ی دنیا دستاشونو به هم می دن تا حالتو بد کنن اما تو بلند می شی و یه موسیقی لذت بخش می زاری و با لذت قارچ ها رو توی ماهیتابه تفت می دی و خوشحالی که چیزایی هستند که حالت رو عوض می کنن.بعضی وقتا شال و کلاه می کنی و برای دل خودت می ری پیاده روی و بازم خوشحالی که می تونی به خاطر کار خوبی که کردی به خودت یه همچین جایزه ای بدی.خوشحالی که دختری هستی که با چیزهای خیلی ساده هم خوشحالی و با وجود دغدغه هایی که توی زندگیت داری اما چیزهایی هستند که وصلت می کنند به دنیای بی دغدغه ی بچه ها.خوشحالی هنوز اون لیوان نارنجی رو داری تا بعدازظهرها کنار کاکتوسات چای بخوری،خوشحالی که هنوز با طعم بادوم زمینی یه عالمه خاطره یادت می آد،خوشحالی که هنوز راه راه ها و خال خالی های زندگیت پر رنگ اند و دوست داشتنات رنگی اند.خوشحالی که همون دغدغه ها جنس متفاوتی دارند و روزمره های تو حتی شبیه روزمره های آدم های دیگه نیست.خوشحالی که بچگی می کنی و هنوز به تو نمی گن آدم بزرگ.خوشحالی که حساب تو رو از آدم بزرگا جدا می کنن.خوشحالی که شاید هیچ وقت دلت نخواد قاطی دنگ و فنگای زندگی سخت و بی رنگ آدم بزرگا بشی.خوشحالی که زیر بارون دوست داری بدوی و مثل بچه ها خوشحالی کنی و بعد بستنی قیفی لیس بزنی و خیابونا رو متر کنی.خوشحالی که دنیای تو با دنیای آدم بزرگا فرسنگ ها فاصله داره و خدا رو شکر می کنی که هیچ وقت قرار نیست بزرگ بشی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥

پاشنه ی آشیل احساس

یه دوربین نیکون انداخته بود گردنش و داشت چرق چرق از زوایای مختلف تئاتر شهر عکس می گرفت.هر از گاهی لنزشو تنظیم می کردُ هی دیافراگم رو باز و بسته می کرد تا به شاتِ دلخواه برسه.جوری از لوزی های نقش و نگار دار در ورودی سالن اصلی عکس می گرفت که آدم حس کسی رو داشت که می خواد کفِ روی فنجون قهوه رو با احتیاط جوری که قهوهه اصلا"متوجه نشه اول برداره بخوره.یه  شال زرد چروک و یه آل استار قرمز پوشیده بود و تموم مدتی که من روی یکی از نیمکت ها 24 می خوندم عکس می گرفت.شده بود فاصله ی بین پاراگراف های من.دیگه جایی تو نمای بیرونی مجموعه نبود که اون دوربینشو روش زوم نکرده باشه.نمی تونستم خودمو به خوندن مشغول کنم.بدجوری هدفش حس فضولیم رو برانگیخته بود.گفتم عکس انداختنش که تموم بشه می رم ازش سوال می کنم این عکسا رو قراره باهاش چیکار کنه.سرم هنوز تو مجله بود که یه جفت کفش آل استار قرمز پرید تو صفحه ی 12 مجله 24.کنارم رو نیمکت نشست و بی مقدمه گفت:اون پیرمرده رو می بینی اونجا داره روزنامه می خونه می گه وقتتو با این ماسماسکی که انداختی گردنت تلف نکن .هیچ نون و آبی ازش در نمی آد .می گه هنرمند جماعت همیشه هشتش گرو نهشه.می گه ول کن بابا این مسخره بازیا رو.تب روشنفکری همه تونو ورداشته.میاید می شینید اینجا فکر می کنید همه چی حالیتونه.تا حالا مثلا"خودت که داری اینجا رو عکس بارون می کنی از شکسپیر چیزی خونی،اصلا"می دونی نیل سایمون کی بود.اسم هارولد پینتر به گوشِت خورده .فقط مثل بقیه یه دونه از این دستبند چرمیا می ندازید دستتونو یه کتابی،دوربینی چیزی هم می گیرید دستتون که می شه عَلَمِ روشنفکری.از اون موقع تا حالا دارم به حرفای اون آقاهه فکر می کنم.انگار از احساسم منو گرفتنُ و مثل آشیل سر و ته منو فرو بردن تو آب آسیب ناپذیری.این وسط احساسم شد پاشنه ی آشیل من و زخمی شد.درست زد به هدف.دیدم تنها نشستی اومدم اینا رو بهت بگم برم.گفتم بهت میاد اهل کتاب و هنر و این حرفا باشی.سبک شدم اما.وسط حرفاش هی دکمه deletرو فشار می دادُ بعدم بدون این که صبر کنه من جوابشو بدم نیمکت رو دور زد و تو شلوغیه چهار راه ولیعصر گم شد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤
تگ ها : زندگی شهری

یه جابجایی کوچولو

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳
تگ ها : خونه

هوای خونه

روزای آرومی رو نمی گذرونم این روزا.بعضی وقتا آدم هر چی بیشتر دنبال یه جای دنج و آروم می گرده بیشتر گمش می کنه انگار.این روزا بیشتر دلم می خواد از دنیا و هیاهوهاش دور باشم.از آدما.از ماشین ها حتی.دوست دارم زودتر برسم به خونه ای که چهار دیواری نیست و یه دیوار اضافه تر داره.قبلنا خیابون گردی هم مزه ی بیشتری می داد.سر راهم بیشتر به سنگفرش ها نگاه می کنم تا به آسمون .دوست دارم به حرف های یواشکی بچه های شهر کتاب گوش بدم.دو تا صندلی می خوام برای روزای تکراری این حوالی.این روزا اینباکس گوشیم پر شده از اس ام اس های تبلیغاتی و اظهار فضل های همراه اول.آدم ها کمتر مخاطب قرارم می دهند.به جاش تا دلت بخواد شرکت و موسسه و سازمان هست.وضع کانتکت هامم بهتر نیست .ترجیح می دم زنگ بزنم به نشر ثالث تا به یه آدم گرفتار که یا در دسترس نباشه یا حوصله ی حرف های حوصله سر برم رو نداشته باشه.همه ی نیمکت ها تک نفره شده اند و چتر هیچ کس بالای سر دیگری نیست.از مترو متنفرم اما تو این ترافیک نزدیک غروب شهر گزینه ی بهتری برای زودتر رسیدن به خونه ندارم.زیرِ زمین هم تفاوت چندانی با رویِ زمین نمی کنه و اینجا هم خبری از اکسیژن نیست.خونه یعنی کتاب هایی که نخونده موندن،کسی که دو فنجان چای بهار نارنج دم کرده و دست ها رو ستون کرده و معکوس می شمارد.من این روزها خونه رو به هر جای دیگه ای ترجیح می دم.

این پست رو اینجا با صدای خودم بشنوید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
تگ ها : زندگی شهری

هل دادن

به گذشته که فلش بک می زنم می بینم یه جاهایی رو خوب رفتم ،یه جاهایی به شدت کوتاهی کردم و یه جاهایی هم به زور رفتم تا رسیدم.حالا این وسط اما از جاهایی که به زور رفتم تا برسم راضی ترم من.همیشه همه جا انتخابایِ خودمو داشتم و اونقدر سر رسیدن به خواسته هام مصرّم که خواب و خوراک ندارم تا بهشون نرسم.همش یه چیزی ته قلبم قلپ قلپ می زنه بالا و هی منو ترغیب می کنه برو جلو.اصلا"یه نیرویی هست که هی منو برای یه سری کارا هل می ده جلو.نیروی بدی هم نیست اتفاقا".اولش زورم می آد اما بعدش حسابی ازش کیف می کنم.مچکرم از اون نیروئه که هنوزم هست و هیچ وقت دست از سر من برنمی داره.یعنی من تا حالا نمی دونستم 99 درصد موفقیت های من مدیون این نیروئه است.اصلا"از خود جوش بودن خیری ندیدم من.الان درست یکی از اون نیروها می خوام .

پ.ن.این نیروئه اگه صدامو بشنوه و بیاد می خوام یه کارِ دوست داشتنی بکنم تو وبلاگم.بگید چی کار؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢

مامور کاپشن صورتی از دست داده ی خدا

همیشه چیزایی که دوست دارم بخرمشون یا سایز من رو تموم کردن یا یه روزی می آرن که من دیر رسیدم و بازم تموم کردن یا دونه ی آخرشه و واسه ی یکی رزرو شده و بالاخره تموم می کنن یا بالاخره یه عیب و ایرادی توش پیدا می شه که در نهایت خودم منصرف می شم و دیگه نمی خرمش.یه چیزه دیگه اینکه دقیقا"این اتفاقا سر خرید وسایل برای من می افته یعنی محاله من از یه چیزی خوشم اومده باشه و بنابر دلایلی مثلا"فرض کنید نداشتن مبلغ مورد نظر برم و فرداش با پول کافی برای خریدنش برگردم و اون وسیله سر جاش باشه .من الان اینجوری هستمنگران نه نه نه اینجوریَمعصبانیحالا این شانس بد من از کجا ناشی می شه نمی دونم.الان دارم به اون کاپشن صورتیِ خوش رنگ شمعی ای فکر می کنم که عالی بود واسه من اما سایز من رو نداشت و هرگز هم نمی آورد.هیییی چقدر خودم رو توش با شلوار لی و کیف گل گلیم تصور کرده بودم من .این منم الان مامور کاپشن صورتی از دست داده ی خداگریه

پ.ن.عنوان پست برگرفته از کتاب"مامور سیگاریِ خدا"

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱

دلم آدم برفی می خواهد

دلم می خواد برم یه کلاه بافتنی صورتی با دستکش هایی که تا نصفه انگشت دارن بخرم و بعد باهاشون برم برف بازی.هوای سرد اطراف دهنم رو ها کنم و یه ابر یخی بسازم و با انگشت به همش بزنم.یه هویج گنده بزارم تو کیفم تا آدم برفیم بدون دماغ نباشه و مثل زمستون دو سال پیش سرگردون بمونم جای چشماش چی بزارم و هر چی اطرافمو نگاه کنم هیچی پیدا نکنم و آخرش از یه جای نامعلوم سرپیچ دو تا لامپ شکسته رو بزارم جای دو تا چشم گود افتاده اش.وایستم از دور نگاش کنم و قلب کاغذی قرمزی که تو خونه کشیدم رو بچسبونم سمت چپ سینه اش.بعد با چتر گل گلیم وایستم کنارشو یه ژست قهرمانانه بگیرم و یه عکس قهرمانانه تر بندازم.اگه یه بار دیگه به دنیا بیام آدم برفی ها رو از اینی که هستند جدی تر می گیرم مسما".خیلی ساده کنارت وایمیستن و عکس می ندازن و لبخندهای واقعی می زنن به دوربین.آدم برفی منو یاد زمستونای سرد و وحشتناک نمی ندازه.زمستون با آدم برفی ها ملایم تره.آدم برفی ها سوز زمستونی رو می گیرند انگار.من که سرماییِ مطلقم حالا تو این هوای پاییزی هوس زمستون کردم اما.هوس آدم برفی هایی که بی صدا درست می شن و می شه کنارشون دست در جیب عکس گرفت.آدم برفی هایی که چند ساعت بیشتر نفس نمی کشند.

پ.ن.خوش به حال اونایی که امروز زیر بارون خیس شدن و تا رسیدن به مقصد زیر بارون دویدند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱

میان وعده

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
تگ ها : خوردنی ها

وقتی کاکتوست بزرگ می شود

مرداد 

آبان 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
تگ ها : کاکتوس ها

پنج شنبه ها شکلِ خمیازه است

پنج شنبه ها نصفه و نیمه است.پس زمینه ی آبی نفتی داره با خال خالای نارنجی.خبیث می شه بعضی وقتا مثل استالین.دلش پیاده روی تو هوای سرد اول صبحیِ یه روز پاییزی می خواد یهو.می خواد از رختخواب به هر ضرب و زوری هست بیدار بشه و پرده ها رو کنار بزنه اما نمی تونه.تنبله.مثل دیکتاتور بزرگِ چارلی می مونه.سربه هوا و سیاه و سفیده.دلش پن کیک نرم با رِد بری می خواد اما حالِ گرفتن یه لقمه نون و پنیر ساده رو هم نداره.ساعت ها تو دستشویی برای یه مسواک زدن ساده معطل می کنه .پاهاش شبیه چارلیه ته چهره اش چه گواراس،به اندازه ی اَدل چاقه و خیلی خرو پف می کنه.عاشق دوچرخه و قهوه های استارباکسه.همش هندزفری تو گوششه و سیب گاز می زنه.پنج شنبه ها زود از کوره در می ره بی حوصله است و کنترل تلویزیون به دست کانال ها رو بالا پایین می کنه،به راه رفتن کج و کوله ی مانکن ها می خنده و شکلات روی بستنی رو اول از همه لیس می زنه.پنج شنبه خبر نداره یه دیکتاتور بزرگه.خرچ خرچ با چاییش قند می خوره و به آدم های دور و اطرافش دهن کجی می کنه.پنج شنبه ها شکلِ خمیازه است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩
تگ ها : روزهای هفته

صداهای اطرافم تو یه صبح پاییزی

با اولین اشعه های خورشید که از پشت پرده ی زرد و نارنجی اتاق سرک می کشن و با صدای بوق ماشین همسایه بیدار می شم و پاهامو می کنم تو یه جفت پاپوش گرم و راحت و لخ لخ کنان فاصله ی اتاق تا دستشویی رو به زحمت طی می کنم و صدای مسواک زدن خودم رو می شنوم .تا آشپزخونه روی کفش پوش هایی که غیژ غیژ می کنن راه می رم.کتری رو از آب شیر پر می کنم و می زارم تا آب به جوش بیاد.تو این فاصله به گلدونای پشت پنجره آب می دم و یه ترانه ی قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم.یه فنجون از تو کابینت در می آرم و با دقت می زارم روی میز.آبی که حالا جوش اومده رو با حوصله می ریزم توو فنجون و یه کافی میکس رو حل می کنم توش.مواظبم که موقع هم زدن لبه های فنجون کافی میکسی نشه.چند تا دایجستیو که از شب قبل توی ظرف مونده رو می کشم نزدیک تر و از پشت عینک فریم مشکی ام زل می زنم به کاکتوسی که تازه از کناره هاش جوونه های کوچولو زده بیرون.با خودم فکر می کنم مثل صحرای تو فیلم رنگو.دلم هوس آب پرتقال می کنه اما نه پرتقال هست نه آب پرتقال.روی میز آروم ضرب می گیرم و با یه دست فنجون رو از لبه هاش بلند می کنم.مزه ی همیشگی رو نمی ده این کافی میکس حتی دایجستیو ها هم مثل سابق نیست.تلفن سه بار پشت سر هم زنگ می خوره و بعد می ره روی پیغام گیر.صدای خودم رو از پیغام گیر می شنوم که درخواست می کنم پیغام بزارن.اما کسی پیغامی نمی زاره.فنجونو می زارم تو ظرفشویی و لپ تاپمو روشن می کنم.رمزشو می زنم و صدای همیشگی ویندوزش بلند می شه.صبر می کنم تا صفحه ی جیمیل بالا بیاد اما اندازه ی یه قرن طول می کشه .تصمیم می گیرم سرویس دهنده ی اینترنتم رو عوض کنم.124 تا ایمیل خونده نشده دارم.بالا تا پایین صفحه رو اسکرول می کنم و مهم تریناشو استار می زنم تا سر فرصت بخونم.خیلیاشون طبق معمول خواهش و تمناهایی هستن که معمولا"بی جواب می زارمشون.درخواست فول تکست مقالات معمولی ترینشونه که یه راست تیک می خورن و سر از سطل آشغال در می آرن.حوصله ندارم به سایت هایی که هر روز سر می زنم سربزنم حتی برای وبلاگم هم پست جدید نمی نویسم.پاهامو می زارم رویِ پافِ کنار کاناپه و دلم می خواد امروز اول اسفند سال 87 باشه.دوباره تلفن زنگ می زنه و اینبار صدای خودمو با دقت بیشتری می شنوم.می گم:"لطفا"پیغام بزارید" مهربون نمی گم این جمله رو.انگار عصبی م که چرا کسی زنگ زده و تلفن رفته رو پیغام گیر و من مجبور شدم حرف بزنم.یه بار خواستم قضیه رو خیلی فانتزی و رمانتیک کنم یه جمله ضبط کردم که قند تو دلم آب کرد و خیلی شیک و تر و تمیز از آب دراومد اما انقدر طولانی بود که هیچ کس تا تهش رو گوش نمی داد و وسطاش بوق ممتد شنیده می شد.حیف اون همه ذوقی که گذاشتم و اون جمله رو ضبط کردم.آدما معمولا"از شنیدن صدای پیغام گیر وحشت دارن و تا می فهمن کسی خونه نیست سریع قطع می کنن در حالیکه من عاشق پیغام گذاشتن و پیغام خوندنم.یعنی وقتی میام خونه و می بینم چراغ تلفن داره چشمک می زنه یا ایمیلم رو باز می کنم و می بینم کامنت یا ایمیل جدید دارم کلی ذوق زده می شم.جیمیل رو که می بندم خوردنی های روی دسک تاپ بهم چشمک می زنن.عاشق گذاشتن خوراکی رو بک گراند لپ تاپمم.چند تا پن کیک برشته است که روی هم چیده شده و یکی داره از بالا روش عسل می ریزه.دلم ضعف می ره و پا می شم چند تا تست رو می زارم توی توستر .سه تا بیب که می زنه میفههمم موقش رسیده تا کره رو هم از توی یخچال در بیارم و ایضا"مربا رو .به ترتیب می آن روی تست و بعد زیر دندونای من.خرت خرت نون درست تو صفحه ای که دارم یه عکس رنگی از یه لباس راه راه رو سیو می کنم می پیچه تو گوشم.ارور می ده و سیو نمی شه. نوشته این عکس قبلا"سیو شده می خواید جایگزین قبلی بشه noرو انتخاب می کنم و می رم سراغ عکس بعدی.صدای زنگ همیشگی آیفون های تصویری می پیچه تو سرم.یه آقای خیلی خیلی ژولیده و اخمو با یه دستگاه بزرگ زل زده تو مانیتور و می گه مامورِ گازه.دکمه ای رو که کنارش عکس کلید داره رو با تردید می زنم با احتمال 1 درصد که به جای مامور گاز در رو روی یه دزد یا یه آدم خلافکار باز کردم.مامور مورد نظر تا پله ی یازدهم بالا می آد همونجایی که کنتور گاز هست .قدمهاشو می شمرم و مواظبم از یازده تا بیشتر نشه.در رو با شدت پشت سرش می بنده و من برمی گردم سر سیو کردن عکسام.صدای بیبِ چت جیمیلم در می آد پرسیده امروز وقت داری بریم نشر چشمه؟ و یه علامت سوال بزرگ.دارم می افتم باز تو رودروایستی که دستم می ره سمت دکمه ای که حرف نون روش نوشته .می نویسم نه و در دنبالش امروز خیلی کار دارم.فکر می کنم فقط حوصله ندارم اما می نویسم شلوغه سرم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
تگ ها : زندگی شهری

در راستای نوشتن داستان کوتاه

تصمیم گرفتم داستان کوتاه بنویسم.به همین سادگی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
تگ ها :

رز غیرمنتظره

وقتی جرویس به جودی رز قرمز می دهد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧

بوفی های من

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧

نامگذاری اشیا

بر طبق مرضِ نام گذاری روی اشیا روی هر چیزی که دوست داشته باشم اسم می زارم.نمی دونم از کِی فقط اینجور نامگذاری بهم حس نزدیکی بیشتری به وسایلم می ده و انگار باهاشون صمیمی ترم.گاهی اینقدر زیاد که خودمم باورم نمی شه اشیا هستند."نوکی"گوشیِ محبوب و وفادارمه.رنگ سفیدش و اون طراحیِ صورتی نقطه نقطه ی پشتش رو دوست دارم.کنار اون طراحی ها یه قلب صورتی کوچولو چسبوندم و آهنگ زنگش رو آقای بنفش پالت گذاشته ام و عاشق تپ کردن روی صفحه لمسی ساده شم.گوشیِ من اصلا"به پای گوشی های خوب این روزها نمی رسه اما با این همه خیلی دوستش دارم."دوست جان" و "ببری"پتوهامن که اولی رو به خاطر دوستیِ دیرینه مون و دومی رو به خاطر نرمی اش اینجوری اسم گذاری کردم."قرمزی"ماشینیه که خیلی خیلی دوستش دارم،خیلی مهربونه،یه کم پیره اما سربراه و مظلومه جوری که آدم دلش نمی آد سوارش بشه،عاشق رنگ قرمزشم و واسه همین بهش می گم قرمزی.جوون که بوده خیلی جاها رفته و کلی ایران گرده واسه خودش.واسه اولین بار که دیدمش دو سال پیش بود اونقدر احساس کردم دوستش دارم که از همون موقع واسش اسم انتخاب کردم.تو چشاش اما یه غمی هست انگار و این دوست داشتنی ترش می کنه."لاکی"که لاک پشت سبز محبوبمه و جزو بهترین هاییه که تا حالا داشتم.یه هدیه ی تولدِ که بهترین هدیه ی تولدم بوده تا حالا.با اینکه اصلا"قیمتی نیست ولی گاهی ارزش یه وسیله برای ما آدما فراتر از قیمتشونه."پشمی مهربون"پاپوش های سورمه ای ام هستند که البته مال من نیستند و من چون دوستشون دارم می پوشمشون برای همین هم به پام بزرگ اند اما همین مقداری بزرگ بودنشون بهم حسِ یه بچه ای رو می ده که پاشو کرده تو کفش مامانش و داره از بزرگ بودن کفشش لذت می بره.

ببری خان،نوکی،لاکی و پشمی مهربون

و این هم قرمزی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧

با بار هستی

نشسته ام و دارم "بار هستی"میلان کوندرا رو دوباره می خونم.ایندفعه اما زیر جمله هایی که خط کشیدم رو با دقت تر.کلایدرمن هم داره تو خونمون می نوازه و من پا انداختم روی پا ذره ذره بار هستی رو با دمنوش به لیمو می نوشم.بعد دارم با خودم فکر می کنم من اگه کتاب دوست نداشتم این وقتای بی حوصله گی رو با چی پر می کردم.امروز تو مسیری که داشتم برمی گشتم خونه همش به دوست داشته هام فکر کردم و یک دفعه دیدم چقدر زیادن و من چقدر خوب دارم همشونو مدیریت می کنم اما هر چی به این فکر کردم که اگه کتاب دوست نداشتم چی رو جایگزینش می کردم به نتیجه نرسیدم.من یعنی کتاب و کتاب یعنی من.یه ارتباط دو طرفه و جداناپذیر .حالا یوستین گاردر نه ساراماگو. اون نه هاینریش بل.اون یکی نه بهومیل هرابال.بالاخره یه نویسنده ای باید این عصر های بعضا"کسل کننده و خسته ی پاییزی رو جون تازه ای بده .پس کی بهتر از میلان کوندرا.اینجوریه که می شینم به خوندن بار هستی.انقدر همه جا ساکته که دلم می خواد وسط هر جمله یه جمله هم فکر کنم.از بچگی یاد گرفتم با خوندن هر جمله اونو تو ذهنم تصویر سازی کنم و الان  در حال تصویر سازیِ "ژنو شهر فواره ها و چشمه هاست"هستم.شهر رو پر از فواره و چشمه می کنم و از همه بیشتر فواره.فواره های رنگی و رقصان وسط حوض های بزرگ و با ابهت شهر.سویس رو تو یه روز برفی و آدما رو در حال اسکی مجسم می کنم .دلم اسکی می خواد یه دفعه.راستی چند وقته یه برف درست و حسابی ندیدیم ما؟اسم اسکی که میاد تو ذهنم انگار ذهنم یخ می زنه .کلاه رو تا نزدیک گوشم پایین می کشم و به این جمله فکر می کنم:"اساس هستی چیست؟خداوند،مبارزه،عشق؟"
 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦

حالِ ماتروشکایی

بعضی بخش های زندگی یه گروتسکِ به تمام معناست.آدم نمی دونه باید بهشون بخنده یا براشون گریه کنه.موقعیت های این مدلی هم زیاده متاسفانه .طوری که آدم تو برخورد باهاشون کلا"مستاصله.دلم سادگی و سرراستی می خواد .نمی خوام بمونم سر دوراهی.همیشه از گیر کردن تو یه همچین هزارتوهایی وحشت داشتم.حالِ الانِ من اما اینجوریه.یه گروتسکِ به تمام معنا.مثل این عروسک هایِ چوبیِ ماتروشکاست که لایه لایه اند و از دل هر کدوم یه عروسک کوچیک تر و متفاوت تر در می آد.الان من دقیقا"بینِ این لایه ها گیر افتادم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦

کتاب ها هم در انتظار باران اند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥
تگ ها : کتابخوانی

و بالاخره بارون

و خب بالاخره بغضش باز شد و هممونو خوشحال کرد.آسمونو می گم.حالا این هوا جون می ده واسه پیاده روی،نفس کشیدن و یه چیز داغ خوردن.روز بارونی و با طراوت همه مبارکقلب

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥
تگ ها : مینیمال

حواسمان به الی های زندگیمان باشد

داستان "جامپ کات" از سپینود ناجیان رو دیروز تو شماره ی تازه ی داستان خوندم و هم به فکر فرو رفتم هم اون احساس بدی رو که نویسنده در مواجهه با دزدیده شدن ماشینش باهاش روبرو شده بود رو حس کردم و هم ترسیدم به مقدار متنابهی.فکر اینکه یه روز الیِ ما رو هم ببرن و ما ندونیم کجا خیلی اذیتم کرد.ماشینی که باهاش بهترین خاطراتمونو جشن گرفتیم،از زبون خودمون باهامون حرف زده،براش تودوزی های خوشگل طوسی خریدیم،حواسمون بهش بوده که همیشه باکش پر باشه و زودتر از کیلومتر مورد نظر روغنش رو عوض کردیم،دلمون به خاطر بعضی خط و خش های روی بدنه اش گرفته،با هر صدایِ ناهنجار یا بوی غیر طبیعی شاخک هامون تیز می شده و دنبال علتش می گشتیم،بهترین مسافرت های زندگیمونو باهاش رفتیم،به قول سپینود ناجیان کلی باهاش بوق بوق کردیم، .حالا با خوندن این ماجرا دلم بیش از پیش برای گم شدن و از دست دادنش می ترسه .بهش قول دادیم همیشه باهاش بمونیم چون اون تو سخت ترین شرایط با ما مونده .حالا دارم فکر می کنم عکس العمل من در قبال یه همچین موقعیتی چی می تونست باشه شاید من مثل نویسنده ی جامپ کات بعد از دیدن جای خالیِ ماشینم روی جدول کنار خیابون بی صدا و آروم ننشینم و به عبور عابرا زل نزنم.من چیکار می کردم تو یه همچین شرایطی؟دارم به این جمله ی توی داستان فکر می کنم:"اشیا و لوازم ما گاهی جزیی از خودمان می شوند .حتی نشانه هایی از طرز فکر و شیوه ی زندگی کردنمان".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤

دختر پاییزی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤
تگ ها : ایده

هوای بارانی ام آرزوست

دلم بارون می خواد،یه هوای ابری و خیسِ پاییزی،یه زمینِ خیس تر،بوی خاک بارون خورده،یه صندلی رو پشت بوم،یه ماگ بزرگ چای و دیگر هیچ.

پ.ن.الان من در حال حسودی به ساکنان شمالی کشور به سر می برم و چشم به آسمون دارم.خیال باطل

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳
تگ ها : آرزوها

داستان آبان ماه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳

سالاد خوری در سان لیو

این هم سالاد باغچه ی من از نمایی نزدیک تر



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢
تگ ها : خوردنی ها

متشکرم گوگل

چه حس خوبیه وقتی صبح اول وقت لپ تاپتو روشن کنی و بر حسب عادت همیشگی مرورگر همیشگیتو باز کنی و منتظر بشی تا صفحه ی محبوب گوگل برات باز بشه و یکدفعه ببینی لوگوی گوگل پر از کیک و کاپ کیک و شمع و فشفشه است و تعجب کنی که امروز تولد کیه که لوگوی گوگل اینجوری شده و چند ثانیه موس رو روی تصویر نگه داری و نوشته ی happy birthday zahra رو بخونی،یه لحظه هنگ کنی بعد یه جیغ از خوشحالی بکشی،احساس مهم بودن کنی،همینجور زل بزنی به صفحه ی خوشمزه ی گوگل و در نهایت عکسشو سیو کنی.خیلی خیلی مچکرم گوگلهورا

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱
تگ ها : گوگل