یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

دوست داشتنی های من

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠

روزِخاصِ ما آدم ها

این روزا هر چی به روز تولدم نزدیک می شم بیشتر به گذشتِ این بیست و خورده ای سال فکر می کنم.خیلی دوست دارم بدونم چند نفر دیگه مثل من تو اولین روز از دومین ماه سومین فصل همون سالی که من به دنیا اومدم به دنیا اومدن.این روزا هر چی بیشتر به روز تولم نزدیک می شم نمی دونم چرا دلم می خواد برگردم به گذشته و تولد 10 سالگیمو جشن بگیرم.روزایی که بی غل و غش بودند،دوست داشتنی بودند،ازته دل همه شاد بودند،من می نشستم جلوی یه کیک بزرگ و بقیه پشت سر من در حالیکه می گفتند"سیب" و چند تا از دندون های جلویی شون هم افتاده بود عکس می گرفتند،دلم همون روزایی رو می خواد که دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و عدد شمعِ روی کیکم دو رقمی بشه،روزایی که تنها دغدغه ام بزرگ شدن و بیست گرفتن بود.این روزا روز تولد آدما خیلی خاص نیست،مثل باقی روزهاست،تو شلوغ پلوغی های زندگی شهری و گرفتاری های روزانه گم شده.وقتی می شه با یه اس ام اس و چند تا اسمایل خشک و خالی تبریک گفت آدما کمتر برای تبریک تولد به دیدن همدیگه می رن.باز هم جای شکرش باقیِ که عده ای دقیقا"همون روز تولد اس ام اس می زنن و تبریک می گن یه عده که دو هفته بعد تازه یادشون می افته و هر سال هم دقیقا"همون دو هفته بعد اس ام اس می زنن و بهونه شون فراموشیِ.گاهی وقتا می خوام سر تکنولوژی داد بکشم.اگه تلفن نبود،اگه نمی شد اس ام اس زد،اگه اسکایپ نبود حداقل آدما همدیگه رو شاید تو روز تولدشون می دیدند،همدیگه رو بغل می کردند و احساس واقعی تری داشتند.روز تولد همه ی ما آدم بزرگا دستِ کم یه روز غمگینه از نظر من، درست مثل لحظه ی تحویل سال می مونه.یه جورایی آدما تو روزای باقی مونده به روز تولدشون بیشتر توی فکر و خیالن.فکر روزای از دست رفته و روزای نیومده شاید.فکر لحظه هایی که به اشتباه قدر ندونستن و سال های نامعلوم پیش رو.هر چی هست من هم این روزها سخت مشغول گذشته و آینده و پل ارتباطی بین این دو هستم.

پ.ن.یه همکلاسی داشتم تو پیش دانشگاهی که از وقتی رفتیم دانشگاه تا به امروز که تقریبا"8 سال میگذره نه دیدمش نه با هم حتی تلفنی حرف زدیم نه تو شبکه های اجتماعی دنبال همدیگه ایم ،تنها چیزی هم که ازش می دونم اسم وفامیلشه اما هر سال درست تو روز تولدم برام اس ام اس تبریک می فرسته.نه یک روز زودتر نه دیرتر و تا سال بعد سکوت می کنه.برام جای سواله واقعا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩

ly... ....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩
تگ ها :

موس پد رنگی و شاد

یه موس پد قدیمی و رنگ و رو رفته +مقوای طرح دار +کمی چسب =یه موس پد رنگی و شاد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸
تگ ها : ایده

چقدر بد

چقدر بد که آدم ها بدون پرسیدن آن چیزی که از کسی ذهنشان را به خود مشغول کرده نگاهشان به آن فرد عوض می شود و زود قضاوت می کنند،تنها می گذارند،حمایت هایشان را دریغ می کنن و جور دیگری می شوند کلا".چقدر بد که آدم ها این روزها کفش و لباس و ظاهر را معیار برتری آدم ها قرار می دهند و هر کسی که گران تر پوشیده باشد محبوب تر است انگار،چقدر بد که آدم ها این روزها موقعیت نشناس شده اند،خود بین شده اند و به بهانه های مختلف سعی در به معرض نمایش گذاشتن خودشان را دارند،چقدر بد که این روزها برای  آدم های ساکتی که در جمعی شلوغ تنهایند هم صحبت های خوبی نمی شوند آدم های دیگر،چقدر بد که دیگران ساز دلخواه ما را نمی زنند و هیچ وقت هم ساز دلخواه ما شنیده نمی شود،چقدر بد که آدم ها به جای مهربانی کردن دنبال کلمه های مناسب می گردند برای شعله ور کردن آتش خشم دیگران و فرو نشاندن خشم خود،چقدر بد که همیشه آدم هایی هستند تا همه را به جز خود مسبب اشتباهات زندگیشان بدانند،چقدر بد که یاد نگرفته ایم از هر کسی به اندازه ی توانش انتظار داشته باشیم،چقدر بد که این روزها آدم هایی پیدا می شوند که با ما مشکل دارند و از طرفی استادِ عوض کردن نظر دیگران نسبت به ما هم هستند و بدتر از آن اینکه آدم های دیگری هم هستند که به سادگی تحت تاثیر حرف های خام آن دیگری قرار می گیرند،و چقدر بد که تو در برابر همه ی این احوالاتِ بد سکوت می کنی.

پ.ن:چقدر بد که چقدر بدها در دنیای ما این روزها زیاد شده اند و چقدر خوب ها کم .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸
تگ ها : آدم ها

تغییراتی که نوستالژی هایمان را می دزدند

این روزا اسم همه ی خیابون ها رو با دقت می خونم و سعی می کنم بیشتر از قبل به خاطر بسپارمشون،تقاطع های اصلی و فرعی هر خیابون و جاهای مهمی که توی هر خیابون هست و یا بود رو بیشتر تو ذهنم مرور می کنم و به تغییراتی که کردند بیشتر فکر می کنم.دانشجو که بودیم بین همکلاسی ها تهران شناسیِ من از همه بهتر بود.می دونستم بهترین شیرینی فروشی های شهر تو کدوم خیابون ها هستند،از کجا می شه گل های لوسیَن توسِ تازه خرید،ذرت مکزیکی های کدوم دکه ی شهر از همه خوشمزه تره و ادویه های خاص تری بهش می زنن و پنیرش هم به اندازه است،امشب تو کدوم نقطه ی شهر یه برنامه ی مفرح تفریحی برپاست،کدوم گالری آثار کدوم هنرمند رو به معرض نمایش گذاشته،از کجا می شه کتابای نایاب رو پیدا کرد،از کدوم مسیر بری سریعتر به مقصد می رسی،کدوم پارک ها برای پیاده روی و یا دویدن های صبح زود روزهای تعطیل مناسب ترند،چه غذایی از چه رستورانی بهترینه،بلیط کدوم سینماها نیم بهاست و چیزایی از این قبیل.این روزا به چهره ی شهر و تفاوت هایی که تو این همه سال،از سال های دانشجویی تا به امروز تو خیابون ها ایجاد شده بیشتر توجه می کنم پارکینگ های طبقاتی که بازار میوه و تره بار شدن،شعبه ای از بوف که جاشو به بانک شهر داده،گل فروشی ای که برای همیشه بسته و رفته،خرابه ی بزرگی که به یه بیمارستان مجهز تبدیل شده،ساختمون هایی که خراب شده اند و در طرح تعریض شهرداری افتاده اند،تغییر محل ایستگاه های اتوبوس،تغییر یه کتابفروشی به اغذیه فروشی،رنگ زدن در و دیوار شهر با رنگ پاش های دستی و فوری،ماشین های گرون قیمتی که تا چند سال پیش تو خیابون ها نبودند،تبلیغات مدرن بعضی از شرکت ها روی بنر های تبلیغاتی،سر در های بی ریخت و قیافه و زمخت دانشگاه ها،خطوط در هم و برهم و شلوغ اتوبوس های ظاهرا" تندرویی به اسم بی آر تی،برج هایی که پس از گذشت چند سال از برپاییِ اسکلتشون همچنان به همون شکل و شمایل رها شده اند و زنگ زده اند،مغازه های لوازم خانگی فروشی که آبمعدنی خنک هم می فروشند،واگن های رنگ و رو رفته و کهنه ی قطار شهری که بوی کهنه گی می دهند،قطع چنارهای ولیعصر،دست فروش هایی که قبلا"نبوده اند و حالا هستند،حرکت نامنظم کالسکه ها و چرخ دستی های خرید توی پیاده رو ها ،رنگ زدن دوباره و چندباره ی نرده های وسط خیابان ها،دزدیدن مجسمه های شهری،دست فروشانی که اصرار دارند یا به زور به تو دستمال کاغذی بفروشند و یا شیشه ی ماشینت را پاک کنند و خیلی چیزای دیگه که قبلا"بودند اما الان دیگه نیستند.تغییراتی که بعضا"بدجوری آزارمان می دهندو نوستالژی هایمان را می دزدند. دارم فکر می کنم زیبایی های شهر فقط گاهی در شب ها و به حکم چراغ های نئون دیده می شه و زشتی ها و تاریکی هاش دقیقا" توی روز روشن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
تگ ها : زندگی شهری

چه کسی باور می کند رستم

با این که اصلا"دوست ندارم درست وسطِ کتابی که در حال خوندنشم کتاب دیگه ای رو برای خوندن شروع کنم اما اینقدر "چه کسی باور می کند رستم"از روی میز به من چشمک زد که پس از یه قرار و مدار محرمانه با "استانبول" راضیش کردم چند روزی صبر کنه تا دوباره خوندنشو از سر بگیرم.بنابراین با ماگی پر از چای نشستیم به خواندن این یکی کتاب با وجود عذاب وجدانی که رهایم نمی کند از رها کردن "استانبول".


  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳

کتاب هایی که خوانده نمی شوند دیگر

شور و حالی توی شهر نیست این روزا.از همه بیشتر کتابفروشی ها .همه خلوت و خالی از آدم شده اند.دست هیچ کس هیچ کیسه ی خریدی نیست و آدما به همون آرومی که وارد می شن به همون آرومی هم می رن بیرون .امروز به 3 تا کتابفروشی سر زدم اما همشون توی یه همچین وضعیت اسف باری به سر می بردن و یه جورایی هم حق دارند مردم.2 سال پیش با 30 هزار تومن دوره ی 5  جلدی کتاب تهران قدیم رو گرفتم امروز با همون فقط می تونی یه کتاب صد و خورده ای صفحه ای از اورهان پاموک رو بخری.آدما تو این شرایط ترجیح می دن محصولات فرهنگی مثل کتاب و مجله رو از سبد خریدهاشون حذف کنن و به جاش مایحتاج روزانه شونو تهیه کنن که البته به نظرشون واجب تره.این وضعیت فقط مختص کتابفروشی ها نیست .رستوران ها خالی،کافه ها خالی تر و اتوبوس ها پر و پرتر دارند می شن .اما دلم امروز برای کتابفروشی هایی که روزی خیلی از اینی که هست پررونق تر بودند به شدت گرفت.دلم برای توی صف وایستادن برای پرداختن پول کتابایی که خریده بودم تنگ شد.دلم برای کتابایی که با سه برابر قیمت دو سال پیششون به سختی به فروش می رن سوخت.برای کتابایی که آدمای کمتری می خوننشون و صرفا"جهت تزئین هستند در ویترین کتابفروشی ها.

باز نشر این مطلب در لینک زن

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢

ویتامین C

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۱
تگ ها : خوردنی ها

یه پستِ تقدیمیِ کوالایی

یکی از موجودات خیلی خیلی بامزه و مهربون و دوست داشتنی توی دنیا که من از طرفدارانشم کوالاست.کوالا با نام علمی Phascolarctos cinereus بومی استرالیاست،خیلی خیلی خوابالو و شکمو می باشد به طوری که روزی 300،400 گرم برگ اکالیپتوس می خوره و روزی 18 ساعت می خوابه(خوش به حالش از این نظر) و همش بالای دار و درخته و می گن بچه هاشم بالای درخت به دنیا می آره حتی.اونا اونقدر باهوش هستن که حتی تو انتخاب نوع غذاشون غذایی رو برای خوردن انتخاب کردن که هیچ موجود دیگه ای نمی تونه بخوره. و همش مالِ خودشونه در اصل(تمامی اطلاعات بالا مقتبس از ویکی پدیا است البته.).خود من که عاشق دماغ مستطیلیه کوالا هستم .اولین بار با کوالا توی یکی از کتاب های علمی زمان بچگیم آشنا شدم .یه کوالا روی یه شاخه از اکالیپتوس بود و زیرش توضیح داده بود:غذای کوالاها برگ درخت اکالیپتوس.اون موقع به نظرم هر دو اسمِ "کوالا" و "اکالیپتوس" لحن خوش آهنگی داشت و خیلی با کلاس بود برای همین تصمیم گرفتم حفظشون کنم.تا یه مدتی هم به هر کدوم از دوستام که می رسیدم می گفتم:می دونی غذای کوالا برگ درختِ اکالیپتوسه؟ و اونام فکر می کردن براشون معما طرح کردم یا از این جمله هاست که باید بدون غلط چند بار پشت سر هم تکرار کننچشمک.یادمه بعدا"هم یه حاشیه ی خیلی شیک با مداد مشکی پر رنگ کشیدم دور دماغ بی نهایت جذاب کوالای مذکور.چند پست قبل که راجع به کوالا نوشته بودم فهمیدم مهسا هم به کوالا علاقه داره مثل من.تصمیم گرفتم یه پست اختصاصی راجع بهش بنویسم و همون طور که  امروز صبح شعری رو توی وبلاگش به من تقدیم کرده بود منم این پست رو به اون تقدیم کنم.چی بهتر از این .پس این پست کوالایی تقدیم به مهسایِ دلچسبیده هاقلب

پ.ن. مهسا ببخشید عکس اختصاصی از کوالا نداشتم بزارم و عکس هایِ اینترنتی هم به نظرم برای این پستِ تقدیمی خوب از آب در نمیومد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠

هایکو کتاب

شب های چهارشنبه کافه ی پری دریایی آن گوشه دنج سمت چپ

وقتی پسر بچه بودم احتمالا"گم شده ام یکی مثل همه.

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست،آن جا که برف ها آب نمی شوند تمام زمستان مرا گرم کن

پ.ن:علت این پست: فراگیری تب ِهایکو کتاب در وب

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
تگ ها : هایکو

این دهه ی سومِ دوست داشتنی

نمی دونم این دهه ی سوم زندگیِ ما آدما چی داره که تا از راه نرسیده آرزو می کنیم زودتر برسه و مثلا"نوزده سالمونه و هی خودمونو 20ساله جا می زنیم وقتی هم که می خوایم دهه رو ترک کنیم دلمون نمی آد،ته ته دلمون می خواد همون جایی که هست بمونه،مثلا"30 سالمونه هی می خوایم به همه بقبولانیم هنوز 29 سالمون تموم نشده.نمی دونم چرا ما تا پامونُ می زاریم تو این دهه ی سوم هی با خودمون از همون روز اول قرار می زاریم ببین لذت ببر،برو مسافرت،هر چی دوست داری بخر،با هر کسی که احساس مشابهت می کنی دوست شو،کلی از این 10 سال لذت ببر،هی فیلم ببین و کتاب بخون.اما وقتی می رسی تهش انگار همه ی اون 10 سال مثل یه فیلم از جلوی چشات به سرعت رد می شه و تو شاید نصف بیشتر اون کارایی هم که می خواستی انجام بدی رو هم انجام دادی اما هنوز بیشترشو می خوای،هنوزم خوبی می تونی از زندگی لذت ببری اما انگار که تو دیگه تو اون سن و سال مطلوب نیستی و از همین جا درست حساسیتت نسبت به همه ی ابعاد وجودت،پوستت و همه چیز یه دفعه زیاد می شه و اوج می گیره.بعدم هی می شینی باز تو غار تنهایی های خودتو می گی هییی کاش زمان توی این عکسم که مال دو سال پیشه یه دفعه وایمیستاد.حالا درسته که من چند سالی هنوز تا تغییر دهه فاصله دارم اما این "هییی" رو اخیرا"زیاد می شنوم از خودم.این روزام که دارم به روزای تولدم نزدیکتر می شم هی داره بدتر می شه.انگار یه چیزی مانع می شه نگم هیییی.از وقتی خیلی کوچیک بودم تصورم از یه زن سی ساله یه مامان با دو تا بچه بود که سرکار نمی رفت و همش تو خونه آشپزی می کرد،بچه هاشو می برد مدرسه و از این قبیل کارها اما امروز دیگه یه همچین تصوری از یه آدم سی ساله نیست.سی ساله ها هنوز هم جذابند،بعضا"هنوز ازدواج نکردن و طبعا"بچه هم ندارن،دست به سیاه و سفید هم نمی زنند و همشون یا دانشجو هستن یا میرن سرِ کار.با تمام این اوصاف وارد شدن به این دهه رو اصلا"دوست ندارم.این دهه ی سوم چی داره واقعا"که همه مون یه جورایی خیلی خیلی مجذوبشیم هان؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩

گزارش تصویری هنر گشت تهران

گزارش تصویری تهران آرت واک(هنر گشت تهران) در کاخ سعدآباد

همراه با پرفورمنس،نشر موسیقی هرمس و کارگاه مجسمه سازی

عکس هایی از نمایشگاه نقاشی هنر گشت تهران

و غرفه های خوشمزه ای که مافین و کاپ کیک های خوشمزه می فروختند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩

از آهنگ های جاز تا کوالای استرالیایی

شنیدن صدای بوق کشتی و مسافرت با اون یکی از اون آرزوهاییِ که دلم می خواد یه روز به هر قیمتی برآورده بشه.چیزای زیادی مثل این هست هنوز اما که تجربه شون نکردم مثل یک شب رو در یک خونه ی درختی وسط جنگل گذروندن و یا روی تختخواب های ننویی دراز کشیدن و کتاب خوندن.حتی دلم می خواد یه بار با قلاب ماهیگیری ماهی بگیرم،صدف دریایی بخورم،گل ارکیده پرورش بدم،کوالای استرالیایی رو از نزدیک ببینم و به دماغ بزرگش دست بزنم،به تنهایی کلی گوسفند رو ببرم چرا و براشون نی لبک بزنم،راننده ی رالی بشم،یه بار به جای یه خلبان هدایت یه هواپیمای مسافربری رو به عهده بگیرم،کیک بلوبری بخورم،کلاهای پر دار بزارم رو سرم،برم سوئد و دقیقا"تویِ اون روزی که شب نمی شه و بهش مید نایت سان می گن خورشید رو تو نیمه شب درست وسط آسمون ببینم،تو جشن آب بازی و رنگ پاشی تایلندی ها شرکت کنم،یه بار برم حراج کریستی لندن و یه تابلوی گرون قیمت رو به قیمت بالایی بخرم،معابد چینی و بودایی رو از نزدیک ببینم،از تاج محل کلی عکس بندازم،رو پله های دیوار چین ساندویچ گاز بزنم با این خیال که شاید فضانوردایِ توی ماه منو می بینن براشون دست تکون بدم(البته در صورت وجود فضانوردی در ماه)،روز دهم نوامبر برم کنار تنگه بوسفور تو استانبول و به سوت کشتی هایی که برای بزرگداشت جمهوری شدن کشورشون زده می شه گوش بدم،سوشی ژاپنی بخورم،با قایق وسط یه دریاچه عکس بندازم،زبان فرانسوی یاد بگیرم و با پشت صاف بشینم پشت یه پیانو و یکی از آهنگ های شومان یا باخ رو اجرا کنم،از همه ی انواع و اقسام پرنده ها اطلاعات جامعی داشته باشم ،از خودم درست نوکِ برج ایفل عکس بندازم،سوار شتر و فیل بشم،همه ی وسایلمو زرد و بنفش انتخاب کنم،یه روز یه کتابفروشی تو حد و اندازه ی برندز اند نوبل بزنم،سوار ماشین های قدیمی دهه 1960 بشم،کل آلبوم های جاز رو بخرم و گوش بدم،عکاس طبیعت باشم،غذای خاص هر منطقه و شهر رو بچشم،با هر بچه ای در هر کشوری یه عکس بندازم،یه آتش بازی بزرگ رو از نزدیک ببینم(باید خیلی بزرگ باشه وگرنه کوچیکشو بارها دیده ام)،دیدن مسابقات المپیک از نزدیک و کلی چیزای دیگه.دارم فکر می کنم اگه هر سال یکی از اینا هم قرار باشه اتفاق بیفته که خیلی هاش هم بنا به دلایلی اصلا"اتفاق نمی افته چند سال زمان می بره تا من به همشون برسم.عجالتا"همون آهنگ های جازمون رو گوش می دیم چون دستمون به بقیشون نمی رسهنیشخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸
تگ ها : آرزوها

روز جهانی کودک مبارک

در راستای مواظبت از کودک درون در روز جهانی کودک

نام اثر:باران آب پرتقال

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
تگ ها : کودکی

کِیفِ چای

توی این هوای نسبتا"خنک پاییزی چقدر کیف می ده یه لیوان چای داغ برای خودت بریزی ،دستاتُ دور ماگ حلقه کنی و ذره ذره نوشیدنی داغ رو بفرستی بره تا اعماق وجودت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
تگ ها : مینیمال

هنوز های من

هنوز روی خیلی چیزها تاکید دارم.هنوز اصرار دارم کتابی رو که خریدم حتی اگه قصه اش جذبم نکنه تا به آخر بخونمش حتی با شکنجه ی زیاد.هنوز اصرار دارم تا وقتی خوندن همه ی کتابایی که خریدم تموم نشدن کتاب تازه ای نخرم،هنوز هم از خیابون های شلوغ بیزارم و هیچ وقت چای رو با قند نمی خورم.هنوز مثل بچگیا دوست دارم کتابامو افقی بچینم تا بیشتر به نظر بیان.هنوز هم نمی تونم از آبخوری های پارک آب بخورم.هنوز از گیر کردن لایِ گیتِ بلیطِ مترو می ترسم.هنوز یاد نگرفتم چطوری خیلی بی عیبُ نقص سوت بزنم،هنوز مثل بچگیا همچین که یه خورده هوا سرد می شه لباس زمستونیامو زود از چمدون در میارم،من هنوز نمی تونم شال گردن رو اونقدر خوب بپیچم دور دماغُ دهنم که هم بتونم خوب حرف بزنم هم خوب نفس بکشم،هیچ وقت هم یاد نگرفتم اون رو کراواتی ببندم دور گردنم.بچه که بودم مامانم یه گره بزرگ می زد پشت شال گردن که بال هاش از دو طرف می افتاد روی شونه ام و اون گره بزرگ پشت گردنم یه چیز زائد و سنگین بود انگار.زمستونا از هیچی به اندازه ی شال گردن پیچیدن بدم نمی اومد برعکس عاشق دستکش بودم.هنوز دلم برای اون گربه ای که بی هوا از من به بهونه ی انواعُ اقسام مریضی ها جداش کردند تنگ می شه.هنوز خاطرات بعضی کوچه ها،بعضی خیابان ها و بعضی کافه ها حالم رو جا میاره،هنوز بوک مارک می زارم لای کتاب های خونده نشده ام و دستِ راستم رو هم هیچ وقت خوب لاک نمی زنم.هنوز نتوانستم به هیچ ورزشی دل ببندم و دلم می خواد با تمام پول های توی جیبم کتاب بخرم.هنوز ترس ها،نگرانی ها و سوال های ذهنم رو می نویسم و عاشق دعواهای خیابانیَم.هنوز از همه ی منشی های دکترها بدم می آد و از رفتن به بانک بیزارم.هنوز مثل بچگی ها دلم می خواد هر بار که قدم برمی دارم هر پایم را روی یک سنگفرش بذارم.هنوز برام معمای خیلی چیزها حل نشده مثل جریان برق در سیم ها.هنوز گاهی مثل بچگی ها فکر می کنم شاید یک روز آسمان بیفتد روی پشت بام ما و من باید مراقب ستاره ها باشم که کسی پایش را روی آن ها نگذارد.هنوز با خطوط امضاهایی که می کنم در گیرم و ایضا"با هسته ی بزرگ وسط انبه.هنوز کوله را به کیف های بزرگ و سنگین زنانه ترجیح میدم و یا آل استارهایم را به کفش های پاشنه بلند و شال را به روسری حتی و من با وجود همه ی این سال ها هنوز هم به تنهایی عادت نکرده ام .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦
تگ ها : زندگی شهری

روایت تصویری ِ یک بعدازظهر پاییزی در کتابِ افق

واین هم کتاب هایی که از کتابِ افق خریدم:

استانبول:خاطرات و شهر.اورحان پاموک.برنده جایزه نوبل 2006

چه کسی باور می کند رستم.روح انگیز شریفیان.برنده جایزه بنیاد گلشیری 1383

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥

از چلچراغ تا همشهری داستان

چلچراغ مجله ای بود که اوایل انتشارش خیلی سر و صدا به پا کرد و حرف دلِ همه ی ما رو می زد به نوعی.مخاطبش اکثرا"نسل جوون بودن و خیلی خوب هم تونست خودشو تو دل مردم جا کنه.با چلچراغ خاطره زیاد دارم.اولین مجله ای بود که به طور مرتب می خریدمش اما نمی تونستم آرشیوش کنم یعنی هر دفعه به بهونه های مختلف دوستان و هم دانشگاهی ها ازم می گرفتند و دیگه پس نمی دادند.می رفتیم دور محوطه ی اسکیتِ پارک آب و آتش می نشستیم و پاپ کورن می خوردیمُ چلچراغ ورق می زدیم.وقتی انتشارش متوقف شد خیلی غصه خوردم و تا چند وقت دستُ دلم نمی رفت برم مجله ی دیگه ای رو آرشیو کنم.چند باری سعی کردم همشهری جوان بگیرم اما جایِ خالی چلچراغ هیچ وقت پر نشد برام تا امروز که به لطف همشهری داستان این اتفاق افتاد.بعد از چلچراغ یه مدت "بیرون"گرفتم ماهنامه ای که با انتشارش خیال همه ی ما رو به نوعی از بابت تهران گردی راحت کرده بود و کلی پیشنهاد برای آخر هفته داشت و کلی هم بن تخفیف برای رستوران گردی اما این مجله هم به دلیل مسائل مالی انتشارش متوقف شد و من رو جدا"به فکر فرو برد که چرا من دست روی هر مجله ای می زارم دیگه منتشر نمی شه.یه مدت بعد از "بیرون "مجله نخریدم و شروع کردم به خوندن آنلاین یه سری مطالب و البته خرید پراکنده ی مجلاتی مثل "عکاسی" و یا مجله های باستان شناسی مثل "موزه ها"و "آناهید".تا اینکه دقیقا"اردیبهشت 91 بود که شروع کردم به آرشیو کردن همشهری داستان و امیدوارم این یکی دیگه بلایی سرش نیاد.با اینکه هر دفعه به بهونه های گوناگون قیمتش زیر پوستی 500 تومن 500 تومن افزایش پیدا می کنه اما بازم  جای شکرش باقیه که هنوز هست و من می خونمش.



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
تگ ها : مجله خوانی

چقدر از زندگیتو خوش گذروندی؟

جَنِت:بارنی،چه مقدار از زندگیتو واقعا"خوش گذروندی؟یه عدد بهم بگو.یا به درصد

بارنی:جنت ،من نمی تونم جواب بدم .خیلی بی معنیه.نصف.در حدود نصف.51،52 درصد.یه چیزی تو این مایه ها.

جنت:می دونی مالِ من چند درصده؟می دونی دکتر مارگولیس درصدِ خوش گذروندنِ منو چه قدر تخمین زده؟هشت و دو دهم درصد.بارنی من سی و نه سالمه و فقط هشت و دو دهم درصد از زندگیمو خوش گذروندم.

بارنی:تعجبی نداره اینقدر افسرده ای.من با 51 درصد هم خودمو افسرده می دونم،می تونم فکر کنم تو با هشت و دو دهم درصد چه حالی داری.

جنت:فکر می کنی اساسا"همه مردم خوبن؟فکر می کنی دنیا پر از آدمای نجیب و مهربون و فروتنِ؟سه تاشونو اسم ببر؟

بارنی:زنم تلما،جان اف کندی و مسیح.

جنت:من نتونستم بارنی.از این دنیای درندشت نتونستم هیچ وقت سه نفر رو انتخاب کنم.

 

تلخیص از کتاب"عاقبت عشاق سینه چاک".نیل سایمون.ترجمه شهرام زرگر.نشر نیلا

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤

تقدیم به عزیز دلم...

-خدا کند همیشه از شب های دلنشین مان در جلوی شومینه در زمستان لذت ببریم

-خدا کند فیلمی را پیدا کنیم که هر روز دوست داشته باشیم بارها آن را تماشا کنیم

-خدا کند همیشه بی هیچ دلیلی به همدیگر هدیه بدهیم

-خدا کند وقتی تو نیاز به گوشی شنوا داری من به حرفهایت گوش بدهم

-خدا کند یادمان باشد موقع دوری از هم به همدیگر زنگ بزنیم

-خدا کند به خاطر داشته باشیم که پیدا کردن یک یادداشت عاشقانه ی غیرمنتظره چقدر خوب است.

-خدا کند وقتی حالُ حوصله اش را داریم با هم بیرون برویم.

-خدا کند همیشه عادات بد تو را هم دلنشین بدانم

-خدا کند همیشه عکس های همدیگر را در کیف پولمان داشته باشیم.

خدا کند برای دیدن تغییر رنگ ها در پاییز با هم به سفر برویم.

-خدا کند ترانه ای را پیدا کنیم که با شنیدن آن یاد یکدیگر بیفتیم و اغلب به آن گوش بدهیم.

-خدا کند راه های زیادی برای گفتن دوستت دارم پیدا کنیم.

 

بخش هایی از کتاب"تقدیم به عزیز دلم...".جیمز گریس.ترجمه نفیسه معتکف.انتشارات لیوسا

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
تگ ها : کتابخوانی

فیلم و پاپ کورن

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
تگ ها : فیلم

بوی خوش وصل

آلبوم "بوی خوش وصل" از مهسا وحدت و مایتی سم مک لین رو گوش می کنم و بسیار خوشنود می باشم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
تگ ها : موسیقی

آرزوهای آسمونی

بعضی آرزوها هست که همینجور از بچگی باهات میادُ میاد و هیچ وقت هم برآورده نمی شه مثل آرزوی خریدن یه تلسکوپ و شبا باهاش رفتن پشت بوم و زوم کردن رو همه ی ستاره ها.بچه که بودم از نگاه کردن به ماه مخصوصا"وقتایی که بدر کامل بود می ترسیدم.گردیِ نورانی ماه به نظرم خیلی وحشتناک بود و ماه تو اون شرایط از همیشه به آدم نزدیک تر بود انگار.اما هر بار سعی می کردم چند دقیقه بیشتر بهش نگاه کنم تا ترسم بریزه و برام عادی بشه.بعد خدا رو شکر می کردم مثلا"خوبه زمین جای مریخ نیست که دو تا قمر داشته باشه یابه این فکر می کردم که اگه پایِ آدم به مشتری باز بشه قیافه اش شبا موقع دیدن سیزده تا ماه تو آسمون چجوری می شه؟آرزوی خریدن تلسکوپ که برام محقق نشد دلمو به آرزوی بزرگتری خوش کردم به جای اینکه به آرزوی کوچیکتری دل ببندم.ایندفعه آرزو کردم کاش منم یه روزی بتونم برم ماه و بی وزنیِ رویِ ماه رو حس کنم شاید اینجوری به ترسِ دیدنِ قرصِ کاملش غلبه کنم اما ترس بزرگتری اینبار جای ترسِ کوچیکتر رو گرفت و اونم نگاه کردن زمین از رویِ ماه بود.مسلما"ماه که از روی زمین تو بعضی شبا برام ترسناک می شد زمین که خیلی بزرگتر بود با اون سطح آبی رنگش از روی ماه به مراتب ترسناک تر بود حتما".اما حس تعلیقی رو که تو ماه برای آدم اتفاق می افته رو همیشه خیلی دوست داشتم.دوست دارم از اون لباس های نقره ایِ فضانوردا بپوشم و بپر بپر کنم روی ماه.الان اما به جای تلسکوپ یه وسیله ی ستاره یابی دارم که می تونم باهاش هر شب مشخص کنم الان کدوم ستاره تو کجایِ آسمونه.اما کار کردن باهاش کِیف نمی ده.بعضی وقتا انگار هیچ جایگزینی برای آرزوهای بچگیمون نیست.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
تگ ها : آرزوها

این آخر هفته های خوب

آخر هفته باشه از صبح دوست جان عزیزتو دیده باشی،بعدازظهر یک پیاده روی دو نفره  داشته باشی تا شهر کتاب دوست داشتنی همیشگی و از آن جا یه پوشه ی خوشرنگ گل گلیِ بنفش با استیکر های قلبی صورتی بگیری و از اون جا باز پیاده روی رو ادامه بدید و برید لیندو و کلی ظرف و ظروف شادُ رنگیُ ماگ های خوشگلُ شمع های بلند ببینید-تاکید می کنم فقط ببینید-و با این حال از رنگ های جینگولیشون دلتون شاد بشه بعدشم برید یه چیز خوشمزه بخورید و برگردید خونه.عاشق این آخر هفته های بی دغدغه و خوشگلم من.قلب

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
تگ ها : بیرون گردی

یه مهمونی دوست داشتنی

وقتی یک دوست جون خوب میاد و بهت سر می زنه.بعد با هم می شینید از هر دری حرف می زنید،چای با دونات می خورید،کلی ازش کادو می گیری و روزتو خوب می کنه.

ممنون دوست جون راضیهبغل

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
تگ ها : دوستی ها

عکس های مترو 1

عکس هایی از متروی چهار راه ولی عصر با موضوع تئاتر

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
تگ ها : عکس

احساس مثبت من

برای من هیچی تو طبیعت به درد نخور و زائد نیست.یعنی یه مدتیه نگاهم به دور و اطرافم عوض شده و هر چیزی می بینم یه کاربردی براش پیدا می کنم و یا فکر می کنم ممکنه این به چه کاری بیاد و من چجوری می تونم ازش یه جور خوبی استفاده کنم.اینه که مثلا"وقتی دارم تو مسافرت چوب و گلُ سنگریزه و گوش ماهیُ اینجور چیزا جمع می کنم همه اینجوری می شنتعجبیا مثلا"می گردم دنبال پوست گردوهای نصف شده یا میوه های کاجُ برگ های خشک و خلاصه هر چیزی که بهم حس خوبی بده.از کنفُ نخ های رنگیُ دکمه و آهن ربا هم نباید در این میونه غافل شد.جدیدا"هم که هیچ قوطی کنسرو خالی یا بطری پلاستیکی شیر رو دور نمی ندازم و همشون یا می شن گلدون یا جا شمعی و از این قبیل.بعد حالا جالب تر از همه ی اینا واکنش های اطرافیانمه به جمع آوری اینجور چیزا که اولش اینطوریَنتعجب همون طور که گفتم و بعدش اینطوری می شنتشویق و منم اولش اینطوریَمافسوس بعد اینطوری می شمدل شکسته ولی خب در نهایت می شم اینلبخندهورا.حالا خیلیا دارن همه ی ظرفای خالی موادی که خریدنُ تموم شده رو نگه می دارن،خرده پارچه و روباناشونو دور نمی ندازن همه تو مسافرتا می گردن ببینن اینجور چیزایی که من جمع می کنم کجاها پیدا می شه زود بدوئن زودتر از من جمعشون کنن.خب منم کلی خوچحال می باشم از این مورد.آخ که من کیف می کنم می بینم یکی داره از درخت صاف می ره بالا برگ سوزنیِ کاج بچینه یا تو ساحل داره دنبال سنگریزه های صافُ براق می گرده.اصلا"زندگی یعنی همین.یعنی از بی مصرفا با مصرف بسازیم.یعنی نگاهمونو عوض کنیم و به جای خریدن خودمون دست به کار بشیم،یعنی به چیزای دور ریختنی مهربون تر نگاه کنیم.آخِی الان احساس معلمی رو دارم که شاگرداش نمرات امتحان پایان ترمشون همه 20 شده نشسته تو دفتر مدرسه داره چای با بیسکوئیت می خوره.بعله اینچنین احساسی داریم ما.مژه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
تگ ها : زندگی شهری

قرار پاییزی

بیا یه بعدازظهر پاییزی بشینیم روی صندلی های قرمز خوشرنگمون کنار پنجره.من برات یغما بخونم و تو به کاکتوسا آب بدی.بعدشم عود روشن کنیم و  نسکافه بخوریم و صد بار به آهنگ "خورشید خانوم" گوش بدیم.این بعدازظهر های پاییزی چرا جونِ سابق رو ندارند.نه بادی نه هوایی که ابری بشه نه آسمونی که بغض کنه و بباره.پس این بارون ها کجا توی ترافیک آسمون گیر کردند؟چرا چراغ براشون سبز نمی شه؟ما که مُردیم از بس انتظار کشیدیم.انگار هیچ اشاره ای به پاییز نیست این روزها.انارها که درست و حسابی نرسیده اند و خرمالو ها هم بی نهایت گس هستند.اما تو قرار کنار پنجره امان را فراموش نکن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
تگ ها : زندگی شهری

پروژه های عکاسی

دو تا پروژه ی عکاسی دارم که به زودی بخشی از عکس ها را در اینجا خواهید دید.
1.عکاسی از مجسمه های شهری
2.عکاسی از تابلوها و آثار حجمی و غیر حجمی داخل مترو

منتظر عکس ها باشید...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
تگ ها : عکس

میخک هایی که دوست دارم

وقتی برای یک مناسبت خوب و به یاد موندنی کلی میخک هدیه می گیری...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
تگ ها : گل و گیاه

یه پیشنهاد

این روزا رادیو روغن حبه ی انگور گوش می کنم به پیشنهاد دوست عزیزم مهسا و لذت می برم بسیار زیاد.
از همین تریبون ممنون مهسای عزیز.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
تگ ها : مینیمال

کاملا"اتفاقی

یادمه از بچگی از هیچ چیزی به اندازه ی دور انداختن چیزای مورد علاقه ام اونم بدون اجازه بدم نمی اومده.یه خاطره ی خیلی بدی هم که از این قضیه دارم اینه که وقتی  دبستان می رفتم اشتراک کتاب های کانون پرورش فکری کودکان رو داشتم و از بین همه ی اون کتابایی که واسم می فرستادند یه کتابی بود که فقط یادمه نویسنده اش چخوف بود و داستانش به طور مشخصی یادم نیست جلدش سبز بود و به خاطر صحافیه بدش صفحاتش ورق ورق شده بود-تاکید می کنم صحافی بد چرا که من کلا"در نگه داری کتابام خیلی خیلی وسواس داشتم و دارم-خلاصه یه روزی از اون روزا که من خونه نبودم پدر محترم تصور می کنن این کتاب که پاره شده و اصلا"معلوم نیست چند تا از برگه هاشم شاید گم شده باشه اونو راهی سطل آشغال می کنن.یکی هم نبوده بگه آخه کی کتاب رو می ندازه سطل آشغال؟البته پدر جان بنده خودشون به شدت عاشق مطالعه هستند و این کار به شدت از ایشون در اون دوره بعید می نمود.حالا بماند چقدر سر این قضیه اشک تمساح ریختم و چخوف چخوف کردم.
تا اینجا رو داشته باشید.من کلا"عاشق نوستالژی هستم و حسابی هر چیزی رو که مربوط به گذشته و مخصوصا"گذشته های نسبتا"دور باشه رو نگه داشته ام.از دفتر مشق کلاس اول دبستانم رو تا جامدادی و کیف و لباس های فرم اون موقع.روی بی هوا دور ریختن این جور چیزها هم به شدت حساسم.چند سال پیش اما باز خیلی کاملا"اتفاقی و ناخواسته یکی از همین نوستالژی آور ترین وسایل اون دوره رو از دست دادم.چرا که اهالی خونه اون رو چیز زائدی تصور کرده بودند و باز بر حسب عادت بدون اطلاع بنده انداخته بودنش دور.
الانم چند هفته است دارم دنبال ستِ رنگ های وینزور و اکریلیک ،قلم مو و پالت نقاشیم می گردم.مطمئنم همه شون در یک اقدام شجاعانه و طی یک عملیات شبانه گم و گور یا بهتر بگم نیست و نابود شدند بنا به دلایل معلوم و ذکر شده در بالا.من الان باید وسایلم رو کجا بزارم تا از نبودشون غافلگیر نشم.مثلا"کتابخونمو کجا قایمش کنم تا یه دفعه سر از سمساری در نیاره؟این روزا همش ذهنم درگیر قایم کردن وسایلمه که بدون هماهنگی همشون ناپدید می شن.نگران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
تگ ها : زندگی شهری

نویسنده بینی در خواب

دیشب خواب دیدم با مارگریت دوراسِ مرحوم توی پارک دارم قدم می زنم.بعد روی یه نیمکتی می شینیم تا خستگی در کنیم منم لپ تاپمو روشن می کنم تا یکی از دست نوشته هامو براش بخونم اما هر چی فکر می کنم پسوردم یادم نمی آد.در حالیکه همه ی دست نوشته هام تو لپ تاپمه و هیچ نسخه ی دیگه ای هم هیچ جا ازشون ندارم.
به قدری توی خواب عصبانی و مستاصل و نگران شده بودم که نمی تونید تصور کنید.حالا دارم فکر می کنم تعبیر فراموش کردن پسورد لپ تاپ چی می شه آخه؟یا قدم زدن با یه نویسنده ی معروفِ مرحوم البته.

پ.ن :مهسا هم دیشب خواب ریچارد براتیگان رو دیده.یعنی چی این خواب دیدن نویسنده ها اون هم از نوع از دنیا رفته هاشون؟بازم به مارگریت دوراسِ من .دیدن براتیگان تو خواب خیلی وحشتناکه به خدا.قبول ندارید؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
تگ ها :

خاموشی

یه عده هستن که فقط شماره تلفن تو برای این تو گوشیشون سیو شده که هر وقت براشون مشکلی پیش اومد تو مشکلشون رو رفع کنی براشون.اونوقت درست همین آدما وقتی زنگ تلفنشون به صدا در می آد به هوایِ اینکه نکنه کسی باهاشون کاری داشته باشه و تو دردسرشون بندازه می رن رو سایلنت یا خاموش می شن.دارم یاد می گیرم خاموش بشم منم از این به بعد.
آدمای این مدلی زیاد دیدم من.یه تعدادی هستن که درست تو لحظه های بحرانی زندگیشون یاد آدم می افتن و هر چند وقت یه بار به ناگاه سرو کله شون پیدا می شه.و جالبه که تو تمام اون مدتی هم که نبودن هر لحظه به یاد تو بودند البته{#emotions_dlg.e17}.جالب اینجاست که اصلا"ازت توقع ندارن دست رد به سینه شون بزنی و باید هر جور شده رفاقتت رو ثابت کنی بهشون .رفاقتی که در طول سال شاید فقط محدود به چند تا اس ام اس کلیشه ای و زنگ های این مدلی.این مدل دوستی ها رو من نمی دونم چجوری طبقه بندیشون کنم.بعله از اینجور دوستی های هر از گاهی ملولم من و دوستی های واقعی ام آرزوست البته {#emotions_dlg.e54}

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸
تگ ها : دوستی ها

تونل

تونلِ "ارنستو ساباتو"نویسنده آرژانتینی رو دفعه ی دومیه که می خونم.به نظرم باید بعضی کتاب ها رو بیشتر از یک دفعه خوند.داشتم می خوندمش که رسیدم به این پاراگراف:"حقیقت تقریبا"هیچ وقت ساده نیست و اگر چیزی بیش از حد ساده و آشکار به نظر رسد،اگر عملی به ظاهر از منطق ساده ای پیروی کند معمولا"انگیزه های پیچیده ای پشت سر آن است"
دارم فکر می کنم چرا ما تا چیزی پیچیدگی های لازم رو نداشته باشه و سهلُ آسونُ دسترس پذیر به نظر برسه مایل به انجام دادنش نیستیم یا حداقل انجام دادنش چندان راضی مون نمی کنه و انگار کار مهمی انجام ندادیم،چرا تا چیزی عنوان دهن پر کنی نداشته باشه سمتش نمی ریم،چرا همه مون عاشق پیچیدگی هستیم و به آسونی دست رد می زنیم به چیزهای ساده حالا هر چند هم که انگیزه های پیچیده ای پشتش باشه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧

میوه های پاییزی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
تگ ها : خوردنی ها

بی هویتی تحصیلی

دبستانی که تا کلاس پنجم توش درس خوندم الان شده مدرسه ی پسرونه و من چقدر حرص می خورم هر دفعه که از جلوش رد می شم.مدرسه ی راهنماییم هم بعد از دو سال که من ازش جدا شدم و رفتم دبیرستان شد راهنمایی پسرانه ی رشد.حالا اون زیاد حرص خوردن نداره چون خاطره ی چندانی از دوره ی راهنماییم ندارم و به نظرم این دوره تو دوره های آموزشی خیلی زائده.اصلا"نمی فهمی چکاره ای .کوچیکی یا بزرگی؟من که هنوزم به فلسفه ی این مقطع اضافی و بیخود پی نبردم واقعا".هر دو تا مقطع هم رفتم یه دبیرستان یعنی سال اول و دوم یه دبیرستان بودم که الان شده مهد کودک و آمادگی پیش دبستانی و سال سوم و پیش دانشگاهی هم می رفتم یه دبیرستان دیگه که الان شده حسینیهتعجب حالا من حتی یه مدرسه از اول تا آخر تحصیلم ندارم که به عنوان نوستالژی برم جلوی درش وایستم یکی رو هم که تو رفتن به گذشته و آه کشیدن خبره باشه رو با خودم ببرم بعد به خودم ببالم و هی بگم آخی اینجا من یه زمانی درس می خوندم.کی باورش می شه آخه؟نگران دلم به دانشکده مون خوش بود که روی دیواراش نوشتن تخریب و اونم به این زودیا خراب می شه و با خراب شدنش کل سابقه ی تحصیلیه من می ره زیر سوال کلا".کاش حداقل یه عکسی چیزی از سر درهاشون گرفته بودم که حالا اینجوری دچار بی هویتی نشم حداقل.افسوس

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
تگ ها : زندگی شهری

لیوان های پاییزی

وقتی جوراب هایتان بی مصرف می شوند...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
تگ ها : ایده

دوست می داریم

دونستن اینکه بقیه چه کتابایی می خونن،به چه وب سایت هایی سر می زنن،چه جور علایقی دارن،چه تفریحاتی رو دنبال می کنن،چه آهنگ هایی رو روی گوشی یا آیپدشون گوش می دن،توی چند تا شبکه اجتماعی فعالند،تعداد کانتکت های گوشی شون چقدره،به چند نفر در روز اس ام اس می زنن یا باهاشون تماس می گیرن،چند تا دوست صمیمی دارن که تو مناسبت های مختلف دور هم جمع می شن،چه چیزهایی رو برای خرید کردن دوست دارند و موقع برگشتن از سفر توی چمدونای سنگینشون چی گذاشتن و چه سوژه هایی رو برای عکس گرفتن انتخاب می کنن همیشه برام جذاب بوده.چراشو نمی دونم واقعا".اما خداییش دونستن همه ی اینا جالب نیست آیا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦

وقتی چیزهایی هستند که خوشحالت می کنند

دارم فکر می کنم چیزای زیادی هستند که خوشحالم می کنند.که وقتی بهشون نگاه می کنم از ته دل راضی و خوشحالم و یه لبخند بزرگ می شینه رو لبم.چیزهایی مثل کتابخونه ی پر از کتابم،ردیف عمودی همشهری داستان های هر ماهم ،دوربین عکاسی قرمز خوشرنگم ،جامدادی ام که ماهی های کَفِش با هر تکون دادن حرکت می کنند و پر از مداد و خودکار رنگی اند،کارت هایی که جمع می کنم،دفترهایی که توشون چیز می نویسم،گل هایی که خشک کردم ،ساعت مچی طلایی و بزرگم ،تیله های سبز و آبی م،کوله ی سنتی کنفی ام،کاکتوس هام که کنار پنجره اند،پتویی که حتی در روزهای گرم سال هم با منه،ماگ نارنجی م که توش چای می خورم،آلبوم عکس هام،آرشیو انیمیشن های کوتاهم،آلبوم گروه پالت،فولدر عکس های سیو شده در لپ تاپم،لاکیِ مهربونم با اون نگاه دوست داشتنیش،هندزفری و گوشی نوکیا 3230 محبوبم،دمپایی لا انگشتی هام،عینکم که با اینکه یه دسته اش شکست و دادمش واسه تعمیر هنوز دوستش دارم،کفش آل استار بنفشم ،ماهی های سفالی م،وبلاگم،دوست های خوب مجازیم و خیلی چیزای خوب دیگه.خدا رو شکر به خاطر این همه چیزای خوب.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦

پاییز در شمال



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦
تگ ها : سفر

امیدوارم هرگز همدیگر را فراموش نکنیم

کلاس سوم دبستان بودم که یه تازه وارد به جمع بچه های کلاس اضافه شد.از همون بچه ها که تو سال تحصیلیِ جدید به ناچار خونه شونو عوض می کنن و مجبور می شن از دوستا و مدرسه ی قبلی شون جدا شن و بیان به یه مدرسه ی جدید.از مدرسه ی نجم اومده بود و بدجوری عینکش توی ذوق می زد.ما بچه ها هم تصمیم گرفته بودیم تا می تونیم بهش حس جدید بودن تزریق کنیم و مثلا"بگیم ما از تو تو این مدرسه قدیمی تریمُ حق آب و گل داریم مثلا".اما یه "آن"ِ خاصی داشت این آدم که من بعد از چند هفته که همراه با بچه های دیگه اذیتش می کردم منصرف شدم و اون تبدیل شد به یکی از بهترین دوستای دوران زندگیم.تا جایی که به خاطر نیم نمره بیشتر گرفتن اون از هر درسی من به شدت تلاشم برای گرفتن نمره ای بیشتر مضاعف می شد.تا پایان دبستان با هم تو یه کلاس بودیم و اون به الگوی من توی زندگی تبدیل شده بود.عاشق خطش بودم.سین و شینش که می زد دلم می خواست منم اینجوری بودم.دستای تپلی داشت که روی مفصلای انگشتاش چال می افتاد یادمه اون موقع انقدر غذا می خوردم تا دستام مثل اون تپل بشه.جالب بود که معدل کل هر دوتامون تو سال پنجم بیست شد و این دوستی مون رو مضاعف تر هم کرد.از این بچه هایی بود که تو شناسنامه یه اسم دارن تو خونه یه چیز دیگه صداش می کردن اما من عاشق "شین"اول اسمش بودم که با "شینی"که توی فامیلیش بود تطابق کامل داشت و من ترجیح می دادم شیرین صداش کنم تا ملینا."دبلنا" رو خیلی با حوصله به من یاد داد و من حتی ازش یاد گرفتم درست ُ حسابی ستاره بکشم چون تا قبل از اون ستاره هام شکل ستاره نداشتند واقعا".نمی دونم الان کجاست و داره چیکار می کنه اما کاش رابطه های دوستی مدرسه قطع نمی شد .الان تنها چیزی که ازش دارم یه کارت پستال قدیمیه که اون موقع ها خیلی مرسوم بود . پشتش نوشته" امیدوارم هرگز همدیگر را فراموش نکنیم " با همون خطی که من اون موقع خیلی سعی کردم یادش بگیرم اما هیچ وقت نتونستم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
تگ ها : دوستی ها

عصر آناناسی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
تگ ها : خوردنی ها

چرا روانشناسی نه

گاهی وقتا دلم می خواد فقط کتابای بزرگ و کلاسیک دنیا رو بخونم.اینجوری می شه که از ایلیاد هومر شروع می شه تا اینکه به جنگ و صلح تولستوی ختم می شه.بعضی وقتام قضیه برعکس می شه و داستان های ساده و بعضا"کوتاه ایرانی توجهم رو جلب می کنه و از خوندن ادبیات کلاسیک خسته می شم.بعضی وقتا دلم می خواد سر از کارِ فرهنگ و تمدن اقوام مختلف دنیا دربیارم و بویژه عاشق یونانی ها می شم و می خوام ته و توی اسطوره هاشونو دربیارم برای همین یه کتاب بزرگ خریدم که توش کل اساطیر یونانی رو با رومی مقایسه کرده و من کلی از خوندنش لذت می برم.بعضی وقتام عاشق باستان شناسی و کشف جاهای ناشناخته و تپه های باستانی و گاهنگاریُ هنر و معماری ایرانی می شم و می رم یه دوجین از این کتابا می گیرمُ هفته ها رو با این سبک از مطالعه می گذرونم.یه وقتایی هم تا یه مدت فقط نمایشنامه می خرم و تو حس خوندن این نوع از نوشته ها هستم.امابا همه ی این تنوع موضوعی در خوندن کتاب کلا"تو حالُ هوای خوندن کتابهای روانشناسی نبوده و نیستم هیچ وقت.هیچ وقت هم نتونستم ازشون چیز به درد بخوری یاد بگیرم و همیشه همه اون چیزهایی هم که جسته و گریخته خوندم از یادم رفتند و فراموشم شدند.نمی دونم چرا سبک زندگیمو فقط و فقط باید خودم انتخاب کنم و به تجربه باید چیزهایی رو که باید،در زندگی و در مواجهه با موردهای مختلف یاد بگیرم.انگار هیچ کتابی نمی تونه به من هیچ خط مشی مشخصی در مورد چگونه بودن و چگونه زندگی کردن،چگونه شاد بودن و چگونه با دیگران رفتار کردن بده.به نظرم برای خوب بودن یا خوب زندگی کردن هیچ دستور مشخص و فرمول از پیش ساخته شده ای وجود نداره و اینطور نیست که تجربیات یکی با روحیات و شرایط دیگری سازگار باشه.رسیدن به آرامش و راحتی ذهن رو آدم ها به طرز متفاوتی تجربه می کنند و در اینجور موارد نمی شه نسخه ی مشخصی براشون پیچید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
تگ ها : کتابخوانی

در آرزوی باران

دلم بارون می خواد با یه عالمه ابر سیاه بزرگ تو آسمون از همونا که هوا رو وسط ظهر هم حتی شبیه گرگُ میش صبح می کنه.دلم یه پنجره رو به چمنزار می خواد درست با همین هوا و نم نم بارونی که نشسته روی چمنا و بوشو بلند کرده.بوی جنگلُ چوب سوخته هم با بوی چمنا قاطی بشه و منم جلوی پنجره ی باز روی میز کوتاه رو به چمنزار کتاب به دست چای گرمی که داره ازش بخار بلند می شه رو بخورم و غرق لذت بشم.الان هیچ کدوم از این امکانات نیست اینجا که من هستم.یه پنجره هست که نه به چمنزار بلکه به پنجره ی همسایه ی روبرویی باز می شه و هنوز هم خبری از بارون نیست.اما من کتاب به دست و چای داغ روی میز منتظرم تا آسمون بباره و حداقل همون پنجره ی رو به پنجره ی همسایه رو باز کنم و بوی بارونو زمینِ بارون خورده رو بشنوم.دیشب خواب دیدم وسط یکی از قصه هایِ تولستوی هستم . وسط مزرعه ی لوین تو آنا کارنینا.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
تگ ها : آرزوها

کافه پیانو

چرا من این روزا دلم می خواد دوباره "کافه پیانو"فرهاد جعفری رو از تو کتابخونه بکشم بیرون و یک نفس بخونمش و اینبار زیر جمله هایِ خوبش هم خط بکشم حتی؟دارم حتی رویِ اسم گل گیسو فکر می کنم که بازم از اون اسم های "سین"داره محبوب منه.یادم نمی آد اولین بار که خوندمش چقدر طول کشید اما مطمئنم اینبار یک نصفه روز هم طول نمی کشه.راستی چرا توی کافه ها از این پرفورمنس خوشگلا اجرا نمی کنن.از همونا که یکی می ره تو قفس می شینه و زل می زنه به بقیه و بقیه کنجکاوند بدونن چرا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱

این هم از داستان این ماه

اسم بدها را می نوشتند پای تخته،کنار حیاط سرپا نگه شان می داشتند،پرونده اشان همیشه آماده بود زیر بغل شان زده شود تا بروند خانه ولی با وجود همه ی این ها بدها واقعیتی گریز ناپذیر بودند که مدرسه بهشان نیاز داشت.بدها هویتی ضروری بودند که نبودشان خوب ها را بی معنی می کرد.

از داستان تبعیدی های پاکنهاد.علیرضا محمودی.همشهری داستان مهر ماه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱

ورزشکارایِ زندگی

یه جاهایی آدم احساس می کنه بدون چتر از هواپیمای زندگی داره می افته پایین و هر چی می رسه پایین تر عمق فاجعه داره بیشتر می شه.یه جاهایی حس یه بندبازی رو داری که نقطه ی تعادلش رو گم کرده و هی داره به زمین زیر پاش و اتفاق ِسقوط فکر می کنه.یه جاهایی آدم وسط مهیب ترین صخره ی زندگی کارابینش به طناب متصل نمی شه و وسط زمینُ آسمون معلق می مونه .یه جاهایی می افتی تو بهمن گیر ترین نقطه ی زندگی و هیچ هلیکوپتر امدادی نمی تونه پیدات کنه.یه جاهایی کنترل زندگی درست تو پر پیچ ترین مسیرش از دستت خارج می شه.بدیِ گیر کردن تو اینجور شرایط اینه که نمی دونی چجوری به انتظارا جواب بدی.قبل از گیر کردن تو یه همچین شرایطی تو یه اسطوره بودی و باید همچنان اسطوره بمونی.و درست وسط یه همچین شرایط بدی جایی که همه قبلش داشتن واسه ی تو دست می زدن تنها می مونی و از یه آدم اسطوره ای به یه آدم معمولی تبدیل می شی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
تگ ها : آدم ها

خوشگل سازی جاکلیدی ها

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
تگ ها : ایده

نورهای جادویی

منظره ی شهر این شبا قشنگ شده.کافیه یه شب از ابتدای اتوبان همت تا انتهای اتوبان رو بدون هیچ ترافیکی برونید تا به حرف من برسید.این روزا مثل اینکه بیشتر به تاثیر نورپردازی در محیط های شهری پی برده اند و شهر توی شب بسیار زنده و بیداره.این روزا باید از ریسه های نور ممتد و مستقیمی که در حاشیه ی پل های اتوبان ها نصب شده اند تشکر کرد.باید به قدرت نورپردازی در زیبا سازی شهر ایمان آورد.باید سرت رو بالا بگیری و برج میلاد رو حالا تو این شبا ببینی که چقدر حس خوبی به تو می ده دیدنش.می خوام بگم لازم نیست حتما"چیزی از پایه و اساس زیبا باشه تا زیبا دیده بشه.گاهی می شه با ترفندهای هنرمندانه و رنگ و لعاب های اینچنینی دیوار های سیمانی و تیره و رنگ پریده و ساختمان های بی روح و قدیمی رو جان تازه ای بخشید و هزینه ی چندانی هم نکرد.گاهی فقط همین که چیزی هست و کاربردی دارد برای ما کافیه غافل از اینکه آیا آن چیز زیبا هم هست؟آیا خوشحالمون می کنه؟حالمون رو خوب می کنه آیا؟ بعضی وقت ها بد نیست به روحمون هم بها بدهیم و زیبایی های ظاهری برامون پررنگتر شوند گاهی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
تگ ها : زندگی شهری