یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

روزهای داستانی

هنوز فرصت نکردم همشهری داستان این ماه رو بخرم.اما دلم تاپ تاپ می کنه بره زودی از یه کیوسک روزنامه فروشی بخره و بیام بشینم یه جای دنج و آروم اول همشو یه ورقِ درست حسابی بزنم بعد شروع کنم از "روایت های داستانی "خوندن تا به آخرش.اصلا"من عاشق همشهری داستان این ماه شدم با اون عکس روی جلد خوشگلش که از همون لحظه ای که تو ایمیلم دیدمش همین جوری دارم روز شماری می کنم هر چه زودتر بیاد و مال من بشه.داستان این ماه همشهری رو بخونید و لذت ببرید.این شماره مختص پاییزه و مسلما"بسیار پر بار تر خواهد بود.

پ.ن:مرکز همایش های برج میلاد هم از 31 شهریور تا 6 مهر شب های داستان رو با حضور جمعی از نویسندگان برگزار کرده که فرصت داشتید حتما"سر بزنید.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱

دوباره پاییز

بازم امروز یه روز آخرِ فصلی ِ .تابستونم با همه ی اتفاقات خوب و بدی  که داشت سپری شد و باید یه سال دیگه صبر کنیم تا برسه باز.من امسال نه دلتنگ پاییز شدم نه منتظرش.الان از تموم جاذبه ها و خوشمزگی های پاییز فقط عکس انداختن از مناظر رنگی رنگیش و دون کردن انار تو یه کاسه ی بزرگ و بعد پاشیدن گلپر و نمک روی انارا  و با کِیف خوردنشونه که راضیم می کنه کمی پاییز رو دوست داشته باشم و یه کم دلخوش باشم به اومدنش.قبلنا مهر رو به خاطر باز شدن دانشگاه،آبان رو به خاطر ماه تولدم و آذر رو به خاطر اینکه روز آخرش شب یلدا بود دوست داشتم اما الان می خوام دوباره تیر ماه برسه که تو وجب به وجبش مناسبت داره واسه من.چه بخوایم چه نخوایم باید شاهد یه پاییز دیگه باشیم که امیدوارم پر از رنگُ شادیُ همه ی چیزای خوب باشه .به هر حال تبریک به همه ی کلاس اولی ها و ترم اولی های دانشگاه به خاطر یه شروع نو،تبریک به کسانی که تو پاییز به دنیا اومدن و تبریک به کسانی که مناسبت های خوب و رنگی و خوشگل دارن تو پاییز.به هر حال اومدنت مبارک پاییز.

عکس جاده چالوس.بعد از پل خواب.روستای کلوان.1386

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
تگ ها : ماه های سال

به یاد دانشکده

من الان می خوام برگردم به روزای خوب دانشگاه.دوباره مهر داره میاد و امسال دومین سالیه که من دیگه دانشجو نیستمگریه من دلم مداد و کلاسور رنگی و دفتر خط دار بزرگ می خواد،می خوام استرس امتحان بگیردم،جزوه بنویسم بچه ها برن از روی جزوه ام کپی بگیرن،من می خوام دوباره رو همون صندلی های چوبیِ آبی بشینم و هی به ساعتم نگاه کنم که کی وقت ناهار می شه بریم سلف دانشکده بشینیم غذا بخوریم و کلاس بعدی رو هم جیم بزنیم،من الان دلم می خواد صبح دیر از خواب بیدار شم به کلاس اول نرسم بعد بگم یه تصادف بزرگ شده بود کلی موندم توی ترافیک،من دلم می خواد بازم بعد از کلاسا تا ونک پیاده برمُ توی دلم به بچه هایی که وایستادن اونور خیابونُ منتظر اتوبوس اند بخندم،من دلم در شیشه ایه دانشکده و اون ساختمونی رو که حالا رو دیواراش نوشتن "تخریب" رو می خواد،دلم می خواد بارش برف رو از پنجره های بزرگ کتابخونه نگاه کنم و روزایی که سرما خوردم بشینم کنار فن و دستامو بکنم تو جیب کاپشنم و چای ِ جوشیده ولی داغ ِ بوفه رو یه نفس سر بکشم،دلم آسانسوری رو می خواد که هر آن می ترسیدم بالاخره توش گیر کنم ولی هیچ وقت گیر نکردم ،دلم آدمای بد اخلاق آموزش رو می خواد،انتخاب واحد می خواد وقتی هنوز اینترنتی نشده بود،دلم آدمای دوره گردی رو می خواد که درست وسط کلاسا تو خیابون آهنگ می زدن و ما درسُ قطع می کردیم تا صداشونو بهتر بشنویم ،دلم اون سر درِ آبیِ خوشرنگ رو می خواد که روش نوشته بود"دانشگاه علوم پزشکی ایران"که حاضر بودیم هر کاری بکنیم که "تهران"ش نکنند اما نتوانستیم و نشد و "تهران"ش کردند و بعدتر که دوباره ایران شد هیچ وقت دیگر همان که بود نشد و ما هم دیگر همان نبودیم. آدم چطوری می تونه برگرده به ثانیه ای از لحظه های خوبش در گذشته؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
تگ ها : آرزوها

زیبایی استوانه ای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
تگ ها : خونه

...Be

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
تگ ها :

چمدون یا کوله پشتی

من همیشه دلم می خواسته سبک سفر کنم یعنی همیشه دوست داشتم یه کوله پشتی بندازم رو دوشم و راه بیفتم اما هیچ وقت نشده و به آدمایی که اینجوری سفر می کنن کلی غبطه خوردم.اونقدر این احساسِ احتمالِ نیاز به چیزی در مسافرت شدیده  که نمی زاره فقط همون کوله پشتیِ رو بردارم.عادتیه که همیشه داشتم و هیچ وقت هم نتونستم ترکش کنم.از لباس هایی که اضافی با خودم برمی دارم که همین جور دست نخورده و استفاده نشده بعد از مسافرت آویزونشون می کنم تو کمد،تا کتابایی که نخونده باقی می مونن چون می دونم نه من عادت دارم و می تونم تو مسافرت چیزی بخونم نه حتی فرصتش پیش می آد ولی با این همه برشون می دارم.جالبه که قبل از مسافرت همه رو با دقت می چینم تو چمدون و چقدر هم در برداشتنشون تاکید دارم و اصلا"هم فکر نمی کنم بعد از مسافرت اینا باید دوباره سرجاشون برگردن و چقدر جابجایی این حجم از وسایل سخت و وقت گیره.همیشه هم باز برحسب عادت به محض این که از مسافرت برمی گردم اولین کاری که می کنم خالی کردن چمدون ها از وسایلِ حتی اگه از خستگی نتونم سر پا بایستم ولی باید این یه مورد رو قبل از هر کاری انجام بدم.حالا من نمی دونم اون همه اصرار برای برداشتن اون همه وسایل که شاید یه جایی به کار بیان در من از کجا نشات گرفته و و البته اون همه اصرار برای جابجایی وسایل به محض رسیدن .اما حداقل می خوام عادت آخری رو ترک کنم.یعنی بی خیال جابجایی وسایل بشم و بزارم همه چی تا صبح روز بعد دست نخورده باقی بمونه و عذاب جابجاییش حداقل موکول بشه به بعد.اینجوری شاید باعث بشه عادت اولیه هم ترک بشه و صبح که با چشمای باز و کاملا"هوشیار و خستگی در کرده به این حجم انبوه از وسایل نگاهی بندازم به عمق فاجعه بیشتر پی ببرم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
تگ ها : سفر

تازه واردها 2

و باز هم کوچولوهای تازه خانواده...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦

تغییر

یه تغییر عالی با کمی کنف ،چسب و کاغذ رنگی

قبل

بعدهورا

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
تگ ها : ایده

یادآوری

یه چیزایی هست که تنها وقتی قدرشونو می دونیم که دیگه نباشن،یعنی به هر دلیلی از دست بدیمشون.یه وقتایی هست دوری،از دست دادن و چیزایی شبیه این یه تلنگر می شه واسه قدر دونستن .فکر داشته هامونو نمی کنیم بعضی وقتا و از دستشون که می دیم تازه می فهمیم چه چیزهای بزرگی داشتیم که حتی لحظه ای هم به داشتنشون فکر نمی کردیم اما حالا که نداریم چقدر دلمون می خواد به وضعیت سابق برگردیم و با همون داشته ها شاد باشیم.یه چیزایی هست که همین حالا هم بهمون قدرت می ده،داشته های به ظاهر کوچیکی که برامون آرامش به ارمغان می آره و ما ازشون بی خبریم.همیشه عادت داریم به خواستن چیزهایی که با داشتنشون بعد از مدتی همه چیز عادی می شه و اون آرزوی بزرگی که حالا تحقق پیدا کرده می ره ته ته های ذهنمون و دیگه برامون یه خواسته ی دست نیافتنی که برای رسیدن بهش می جنگیدیم نیست.برای همین من یه دفترچه برداشتم و توش چیزایی رو نوشتم که دارم و حالمو خوب می کنن،چیزایی که باید بیشتر بهشون فکر کنم،باید بیشتر قدرشونو بدونم،باید پر رنگ تر بشن تو زندگی من،باید از ته ته های ذهن من بیان جلوتر و انگیزه بشن برای ادامه دادن،باید بنویسمشون و با مگنت بچسبونم به یخچال یا هر جای دیگه ای که جلوی چشمم باشن تا ازشون مراقبت کنم و بشه یه جور یادآوری برام که تا دارمشون قدرشون رو بدونم.همه ی ما آدما به یاد آوری های اینجوری گاهی نیاز داریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
تگ ها : آدم ها

مجله ها

مجله هایی که ورق می زنم...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
تگ ها : مجله خوانی

یه عصر خوشرنگ

هنوز تابستون باشه اما هوا یه کوچولو به سمت خنک شدن پیش بره بعد توام عاشق پیاده روی باشی و یه عصر خوشرنگ رو انتخاب کنی و با کسی که خیلی خیلی برات مهمه بری پارک ملت و یه جای دنج پیدا کنید و اونجا رو بزنید به اسم خودتون و بشینید و حرف بزنید.چیزی از این بهتر هم هست آیا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
تگ ها : پارک

خندیدن بدون لهجه

"بیشتر مهاجرین قبول دارند که در مقطعی ما همگی تبدیل به غریبه های دایمی می شویم که نه به این جا تعلق داریم نه به آن جا.کتاب های قطوری نوشته شده اند تا این احساس شناور بودن بین دو دنیا و هرگز کاملا"به مقصد نرسیدن را تشریح کنند.هنرمندان با استفاده از هر وسیله شناخته شده ای از واژه ها گرفته تا فیلم و حتی تا چوب آبنبات چوبی سخت کوشیده اند تا از وابستگی به فرهنگ مادری پا در جایی استوار بگذارند،اما تمام این تلاش ها تنها آن ها را به درک این واقعیت رسانده است که گویی روی برگ پهن نیلوفر آبی نشسته و سعی در حفظ تعادلت داری آن هم در حالی که پسر بچه ای درشت اندام قصد دارد با دو پا در بغل مثل توپ در آن حوض بپرد.آیا وقتی در حوض بیفتیم فقط آمریکایی خواهیم بود و یا فقط علامت کامایی خواهیم بود بین دو جمله؟آیا خواهیم توانست همه چیز را حفظ کنیم و یا گذشته مان در ته حوض رسوب خواهد کردتا روزی توسط نسل های آتی کشف شود؟"

بخش هایی از کتاب"خندیدن بدون لهجه".فیروزه جزایری.ترجمه نیلا والانشر باغ نو.1389

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤

جا می مانیم گاهی

کتاب جدید "خالد حسینی"رو هنوز نخوندم اما جسته و گریخته چیزهایی شنیدم ازش.تصور می کنم اگه تمِ بادبادک باز و یا هزار خورشید تابان رو داشته باشه موفقیت خوبی کسب کنه.موضوع این پست اصلا"راجع به کتاب تازه ی خالد حسینی نیست مسئله اینه که خیلی خیلی دلم می خواد به روز باشم و با تغییرات روز پیش برم اما خب بعضی وقتا واقعا"امکانش نیست.مثلا"خیلی دلم می خواد به محض اینکه فیلم جدید و قابل تاملی اومد روی پرده ی سینما جزو اولین کسانی باشم که اون فیلم رو می بینم،یا کتاب تازه ای که منتشر شد خیلی سریع بخرمش و از قافله ی خواننده ها عقب نیافتم.یا آلبوم موسیقی جدیدی که به بازار می آد سریع با خبر بشم و بهش گوش بدم.می دونید این روزا به روز بودن و سریع از وقایع خبر دار شدن خیلی سخت نیست انقدر تبلیغات و سایت های خبر رسان زیاد شده که تو از تمام وقایع با خبر می شی مهم اینه که چقدر برای به روز بودن و به روز موندن وقت بزاری.از طرفی اونقدر همه چی به سرعت در حال تولید شدنه که آدم اگه یه کوچولو جا بمونه از خیلی چیزها جا مونده.رسیدگی همزمان به همه ی علایق هم جدا"کار دشواریه و اگه قرار باشه آدم به همه ی علائق فرهنگی ش برسه هم وقت زیادی می خواد و هم هزینه بالایی رو طلب می کنه .قبلنا کتاب خوندن یه تفریح ارزون محسوب می شد برای ما کتاب خونا.کافی بود کتابتو برداریُ به نزدیک ترین پارک به خونه بری و هم از طبیعت استفاده کنی و هم کتاب بخونی اما با وجود گرونی کتاب این روزا حتی کتاب درست حسابی خوندن هم جزو آرزوها شده.حتی گاهی بین دو انتخاب هم مردد هستی.اینه که گاهی احساس می کنم جا موندم و این بسیار حس بدی است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
تگ ها : زندگی شهری

یک میان وعده لیمویی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
تگ ها : خوردنی ها

درخت ارغوان

آدم در نهایت عادت می کند به "همیشه عابر بودن".سعی می کند که خیلی زیاد دل نبندد به ،چه می دانم ، اسبابُ بساط زندگی،کتاب ها و این قضایا.آن چه سخت است این وسط دل کندن از آدم هاست.دل بستن-به قول آقایی-آسان است و همگی نیاموخته بلدیم دل بستن را ،ولی کسی دل کندن را به ما یاد نداده است.

بخش هایی از "درخت ارغوان(نامه هایی از پراگ).پرویز دوائی.نشر جهان کتاب.1391

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳

کاش بهار زودتر بیاید

روزایِ آرومیه این روزا.شاید نشونه ی تغییرِ فصله.پاییز آدمو یادِ آرامش و سکوت می اندازه.یه خورده اگه دقت کنیم و پنجره هامونو باز کنیمُ هوا رو بو بکشیم بوشُ می شنویم و اگه یه نگاهی به برگ درختهای خیابون بندازیم می فهمیم که پاییز خیلی خیلی نزدیکه.پاییز رو همراه با همه ی نشونه هاش در گذشته خیلی بیشتر دوست داشتم.اواخر هر تغییر فصلی یه حس خاص می آد سراغم.و حالا تا چند روز دیگه یه پاییز دیگه رو شروع می کنیم.بعضیا می گن فصل عاشق شدنه پاییز و بعضی ها هم نشونه های افسرده گی می آد سراغشون.بعضی ها هم از رسیدن پاییز تا تموم شدنش نهایت استفاده رو می برن،می رن با چتر هاشون زیر بارون نم نم پاییزی قدم می زنن و برگ های خشک جمع می کنن.پاییز رو به دلایل مختلفی دوست داشتم.(می گم دوست داشتم چون الان دیگه ندارم)یکی به دلیل باز شدن مدارس و دانشگاه که الان دیگه منتظر باز شدن هیچ کدومشون نیستم چون از دوره ی دانش آموزیِ من و روزهای خوب و شادِ مهر خیلی گذشته و چند وقتی هم هست که دوران دانشجویی رو پشت سر گذاشتم و چقدر حیف که نمی تونم مثل هر سال فرا رسیدن مهر رو شادمانه جشن بگیرم و دلیل دیگه هم به این برمی گرده که پاییز فصل تولدمه و انگار آدم هر چی که بزرگتر می شه دیگه فرا رسیدن ماه و روز تولدش مانند گذشته چندان جذاب نخواهد بود.از یه سنی به بعد انگار تولد گرفتن مفهوم خودش رو از دست می ده و انگار آدم دیگه دوست نداره جمله ی"تولدت مبارک" رو بشنوه.به هر حال حالا که این دو بهانه برای جشن گرفتن پاییز رنگ باخته انگار زیبایی های پاییز هم مثل گذشته نیست.انگار در گذشته همه چیز درخشان تر و پاییزی تر بود و لذت های آدم ها عمیق تر و ماندگار تر.حالا فصل مورد علاقه ی من "بهار"شده .دلم شادی،طراوت،زایش و نو شدن می خواهد نه ریزش،کهنگی،پیری و فرسایش...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
تگ ها : ماه های سال

رنگی و خلاق باشید

برای خلاق بودن فقط کافیه نگاهتون رو به چیزهای اطرافتون عوض کنید و از کنارشون به آسونی نگذرید همون طور که بیشتر آدما می گذرن.به نظر من خلاقیت ذاتی نیست  و هر آدمی با هر سطحی از سواد و طبقه اجتماعی و هوش می تونه آدم خلاقی باشه،کافیه از داشته ها و امکاناتش به خوبی استفاده کنه و به این نتیجه برسه که همه ی مواد به ظاهر بی مصرف لزوما"بی مصرف نیستند و مطمئنا"یک روزی به کار خواهند آمد.این آدما این وسایل اضافی رو تو یه جای مخصوص نگه داری می کنن تا روزی که بالاخره به کارشون بیاد.اون روز  یاد انباری وسایل اضافی شون می افتن و خوشحال می شن از اینکه اون چیز ها رو هنوز دارن و حالا امروز به کارشون اومده.این چیزا می تونه کمی کنف،روبان،کارتن های اضافی،خرده پارچه،کاغذ رنگی،دکمه و از این جور چیزا باشه.با همین چیزای به ظاهر ساده می شه به زندگی رنگ داد و خلاق بود.گاهی صرفا"عکسی که با دیدنش حال خوبی پیدا کردیم می تونه جرقه ی یه فکر خلاق بشه و بچسبه بالای تختمون و یا حتی با کمی رنگ بشه چیزای افسرده و بی رنگ و ساده ی اطرافمون رو رنگی کنیم و لذت ببریم.حتی از این به بعد توی خرید هامون بیشتر دقت کنیم.خلاق بودن و رنگی زندگی کردن خیلی خیلی ساده است کافیه جور دیگه ای ببینیم و دنیامون رو مطابق با خواسته ی خودمون رنگ بزنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
تگ ها : ایده

پیک نیک دو نفره

گاهی می شود خیلی ساده به یک پیک نیک دو نفره رفت..

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
تگ ها : زندگی شهری

حس خوب عکس ها

یه فولدر دارم تو لپ تاپم که توش پر از عکساییِ که از وب ذخیره کردم .عکسایی که بهم حس خوبی دادن،حالمو خوب کردم،توشون وسیله ای بوده که دوست داشتم داشته باشمشون،خال خالی و راه راه داشتن،پر از رنگ بودن و...اسم فولدرم هستgoooooood.فکر کنم تعداد o ها نمایانگر همه چیز باشد.هر چند وقت یه بارم میان رو دسکتاپ به نوبت و خوشحالم می کننلبخند

 

 

عکس ها از اینترنت

 

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
تگ ها : عکس

لحظه را دریاب

بعضی وقتا دلمون می خواد لحظه های خوبی که در گذشته برامون اتفاق افتاده دوباره تکرار بشه و یا چیزی شبیه اون رو در زمان حال هم تجربه کنیم.حتی گاهی ساعت ها به خاطره هایِ خوب گذشته مون فکر می کنیم و افسوس می خوریم که چرا قدر اون لحظه ها رو ندونستیم و آرزو می کنیم فقط یکبار دیگه تکرار بشن تا لذت شیرینی اون لحظات رو یکبار دیگه تجربه کنیم.امروز در حین خوندن "عقاید یک دلقک"هاینریش بل به جمله تامل برانگیزی رسیدم که بد ندیدم با شما به اشتراک بزارم.هاینریش در قسمتی از کتاب نوشته لحظاتی وجود دارند که تکرار آن ها ممکن نیست:مثلا"طوری که خانم وینکن نان را می برید -یک بار که قصد تکرار این لحظه را داشتم از ماری خواستم تا نان را شبیه خانم وینکن ببرد.اما آشپزخانه ی یک آپارتمان کارگر نشین به مانند یک هتل نیست و ماری هم خانم وینکن نبود.نتیجه این شد که چاقو از دست ماری لغزید و بازوی چپ او را برید.

و در جایی دیگر می نویسد:"هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت،باید آن ها را همانگونه که یکبار اتفاق افتاده اند ،فقط تنها به خاطر آورد."

لحظه های گذشته هر چند هم که خوشایند بوده باشند تکرار ناپذیرند .باید در لحظه زندگی کرد و لحظه های زیبا را در حال حاضر خلق کرد چرا که این لحظه ها هم روزی به گذشته پیوند می خورند.قدر لحظه های خوب را به خوبی بدانید تا در آینده پشیمان از دست دادن و یا خواستار تکرارشان نباشید.

پ.ن.:پاراگراف آخر حاصل تراوشات ذهنی نویسنده ی وبلاگ می باشد.لبخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩

آویزهایِ رنگی

رنگی می کنیم...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩
تگ ها : ایده

روزهای کوتاه زندگی

با وجود روزای بدی که هست و این روزا زیاد می شه نمونه هاشو تو زندگی خودمون و آدمایِ اطرافمون پیدا کرد و بعضی وقتا اجتناب ناپذیرند ،باید زندگی کرد و نه تنها زندگی کرد که باید خوب زندگی کرد.خوب زندگی کردن برای هر کسی معنای متفاوتی داره اما به طور کل خوب زندگی کردن یعنی از زندگی لذت بردن به نظر من.حالا هر کسی به نحوی از زندگی لذت می بره.یکی با خودش قرار می زاره که هفته ای یک کتاب بخونه،یکی با موسیقی حالُ هوایِ روزشو عوض می کنه،یکی با خرید کردن چیزایی که دوست داره به زندگیش رنگ می ده،یکی دوست های خوب پیدا می کنه و روابط اجتماعی ش رو گسترش می ده،یکی ایده های مختلفی رو که تو ذهنش داره پیاده می کنه ، از خلاقیتش استفاده می کنه و یه چیز نو می سازه ،یکی یه رشته ی ورزشی رو دنبال می کنه ،یکی با فناوری و شاخه های اون سرگرمه و یه گیکِ به تمام معناست و زندگیشو با گجت های مختلفی که به بازار می آد پر می کنه،یکی عاشق گل و گیاهه و دوست خوب کاکتوسا و کلیه ی درختچه هاست،هر کسی با یه چیزی احساس بهتری پیدا می کنه و خاص می شه.زندگی خیلی کوتاهه و تا بیایم به خودمون بجنبیم روزایِ خوبمون رو به پایان می رسه .پس بهتره هر چه زودتر لذت زندگیمونو پیدا کنیم،خاص باشیم و از لحظه لحظه ی زندگیمون لذت ببریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
تگ ها : زندگی شهری

خوب،بد،معمولی

من کلا"اینجوریَم که کاری رو که حسش نیاد انجام نمی دم.مواقعی هست که حسِ همه چی با هم می آد یعنی اون روز یه روزِ فوق العاده شلوغ می شه که آخر شب از شدت خستگی اصلا"خوابم نمی بره.تو این روزا هم حسِ کتاب خوندن دارم،هم پیاده روی،هم مرتب کردن خونه و وسایل شخصی ام هم تماشای فیلم هم خرید هم نوشتن پست جدید هم آشپزی هم همه چی کلا".انقدر از صبح تا شب اینورُ اونور می رم و کارایِ مختلف انجام می دم که از خودم تعجب می کنم.اما...بعضی روزا هم هست که انگیزه ام به طور کامل ته می کشه و حالا هزار تا کار انجام نداده دارم ولی چون حسش نیست همین جوری فقط حرص می خورم که چرا من حس هیچ کاری رو ندارم الان.یعنی می خوام بگم اینطوری نیست که من مثلا"خودمو مجبور به انجام دادن کارایی کنم که حس انجام دادنشونو ندارم .وای این روزا کلا"فاجعه است.از صبح همین جوری خمیازه می کشم به انبوه کارهایِ انجام نشده نگاه می کنم.هی می رم یه کتابی بردارم بخونم به یه خط نرسیده بوک مارکم رو برمی دارم کتابو نشونه می زارم و مستاصلم من این روزا.حالا یه وجه تشابه بین این دو نوع روز اینه که در پایانِ هر دو روز به شدت بد خواب می شم.یکی از خستگی و دیگری از بیکاری.البته این وسط روزای متوسطی هم هستن که من عاشق این روزام.همه چی سرجاشه و هم حس یه سری کارا هست که تو انجامشون می دی و هم حس یه سری کارا نیست که خیلی هم مهم نیست میزاری واسه روزایی که حسش اومد.فوق العاده نیستن این روزا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
تگ ها : زندگی شهری

آبی ها

برای نیلوفر عزیزلبخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
تگ ها : چیدمان

قرمزها

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
تگ ها : چیدمان

رکود

آدم اول سال یه عالمه هدف واسه خودش می چینه اما تا آخر سال معلوم نیست به چند تاشون برسه واقعا".نرسیدن به این هدف ها هم فقط تقصیر خودِ شخص نیست بعضی وقتا واقعا"شرایط یا یه چیزایی مثل این مانع اند.مثل من که ابتدای امسال هدف هامو تو یه دفتر نوشتم تا حتی الامکان تا آخر سال رویِ همشونو به منزله ی دست یافتن بهشون خط بزنم اما الان که تقریبا"نیمی از سال سپری شده من فقط به یکی دوتاش تونستم برسم و خوب که فکر می کنم می بینم واقعا"به خاطر تلاش نکردن من نبوده که هنوز نتونستم به بقیه برسم.حالا دیگه خیلی هاشون از یه هدف ساده به یه آرزو تبدیل شدند در صورتی که اول سال فقط یه هدف ساده بودند.بعضی وقتا واقعا"اونطور که تصور می کنیم همه چی پیش نمی ره و من نگرانم که نیمه ی دوم سال هم به کم باریِ نیمه ی اول سال باشه و لیست اهداف و به تعبیری بهتر آرزوهام همین جور دست نخورده باقی بمونن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
تگ ها : آرزوها

تشخیص

یه جایی هست باید صبر کنی ببینی چی پیش می آد یه جایی هم هست که باید بلند شیُ بزنی به دل مشکلاتُ خودت راه حلُ پیدا کنی.یه جایی هست باید چشم بپوشیُ بگذری یه جایی هم باید پافشاری کنیُ بدست بیاری.یه جایی هست باید کنار بکشیُ از دور نگاه کنی یه جایی هم باید اونقدر سرِِ جات وایستی تا چیزی رو که می خوای بگیری.یه جاهایی باید بی خیال شی،اصرار نکنی یه جاهایی هم باید سماجت کنی.یه جاهایی هست که باید رد بشی حتی نیم نگاهی هم نندازی یه جاهایی هم باید وایستیُ دقیق بشی...

بعضی وقتا تشخیص این که چه جاهایی باید چیکار کرد خیلی سخت می شه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
تگ ها :

عکس هایی از گذشته

موزه ی عکسخانه ی شهر رو دوست دارم چون بهم حسِ گذشته رو تزریق می کنه.اصلا"اگه بهم بگن اگه قرار بود یه دفعه دیگه متولد شی و اینبار اجازه داری دهه ای که توش زندگی کنی رو انتخاب کنی می گم می خوام تو سال های سلطنت ناصر الدین شاه زندگی کنم.خیلی دلم می خواد بدونم زندگی کردن تو اون دوره چجوری بوده و مثلا"تهران اون موقع چه شکلی بوده.با این که کلی هم کتاب تاریخی خوندم در این مورد اما به نظرم  برای درک اون موقع ها هیچی حضورِ واقعی تو اون دوره ی تاریخی نمی شه.به خاطر همین هم هست که عکس های خیلی خیلی قدیمی رو دوست دارم و دقیق می شم توشون تا مثلا"بفهمم اون موقع ها آدما چجوری لباس می پوشیدن،خیابونا چجوری بوده و با الان چه فرقی کرده و کلی چیزای دیگه.البته به جز موزه عکسخانه شهر که گاه گداری از این نمایشگاه ها برگزار می کنه کاخ موزه ی نیاوران هم یه تالار داره که توش عکس هایی که خودِ ناصرالدین شاه انداخته رو به نمایش گذاشته البته به صورت دائمی.حتی تو نیمه ی اول سال هم می تونید تو همین کاخ موزه لباس های سنتی اون دوره رو بپوشید،ابروهاتونو پیوسته کنید،به مخده تکیه بدید و به دوربین با ابهت زل بزنید و بشید یه خانوم قجری.

پ.ن:فقط وقتی برای عکس انداختن می روید حواستون باشه اگه عینکی هستید عینکتون رو دربیارید تا تویِ عکس نیافته.فکر نکنم اون موقع از این عینک فریم بزرگا با مارک policeبوده باشه هرگزخنده



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
تگ ها : عکسخانه شهر ، عکس

لذت زندگی

ما به این دلیل روی کره ی زمین زندگی می کنیم که از زندگی لذت ببریم.به حرف های کسانی که به شما چیزی غیر از این می گویند گوش ندهید.

 

زمان لرزه.کورت ونه گات.ترجمه مهدی صداقت پیام.نشرمروارید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦

تازه واردها

اعضای جدید خانواده

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
تگ ها : گل و گیاه

سین و شین

دوست داشتم اگه قرار بود اسمِ دیگه ای داشته باشم تویِ اسمم ترجیحا"یکی از حروف سین یا شین وجود داشته باشه و اسمشم خوش آهنگ باشه البته.خوب که فکر می کنم می بینم نوشتنشونم قشنگ می شه اینجوری.اصلا"همچین که تو سه تا دندونه می نویسی یا  بالای سه تا دندونه سه تا نقطه هم می زاری خیلی محشر می شه.یادم می آد از موقعی که مدرسه می رفتم هم همه ی دوستای صمیمی ام تو اسماشون یا سین داشت یا شین.شیرین و نوشین تو دوره ی دبستان،شیما راهنمایی،شفق و سحر تو دبیرستان و یه سحر دیگه تو دانشگاه.حالا شین حتی به نظرم از سین هم بهتر می آد.یعنی اصولا"سین و شینیا منو به خودشون جذب می کنن .اسم ها هویت آدما رو شکل می دن و من تازگی ها به اسم های بقیه خوب توجه می کنم و اگه قشنگ باشن یادداشتشون می کنم حتی.بعضی وقتام تو صدا زدن آدماست که زیبایی یک اسم مشخص می شه یعنی اگه اونو تو کتاب یا هر جای دیگه بخونی ممکنه به نظرت زیبا نیاد و ساده ازش بگذری.همین چند وقت پیش تو کلینیک پوست و مو بودم که یکدفعه دکتره  منشی اش رو "نوشا"صدا زد و من برق از سرم پرید و سرم رو آوردم بالا تا منشی اش رو ببینم اما متاسفانه به زیباییِ اسمش نبود و ناامیدم کرد اما اسمش همچنان قشنگ بود.چند روز پیش هم یه جایی بودم که یه دفعه یه اسم خیلی خیلی قشنگ از همونا که دوست دارم بشنوم به گوشم خورد و گوشم زنگ زد.این از اون اسما بود که آدم می خواد بنویسدش و ساعت ها بزاره جلوشو بهش نگاه کنه.هم سین داشت هم شین.نه طولانی بود نه کوتاه.آهنگ قشنگی داشت و من تو کتابای داستایفسکی زیاد دیده بودمش ولی نمی دونم چرا اون موقع بهش فکر نکرده بودم.تنها مشکلش ایرانی نبودنش بود که اونم حالا یه جوری باهاش کنار می اومدم.دختره بغل دستیشو "ساشا"صدا زد و من با خودم گفتم هر کی این اسمُ براش انتخاب کرده هم سلیقه بوده با من قطعا"که از جفت "سین" و "شین"استفاده کرده و چیزی کم نذاشته جدا".حال در پیِ درست کردن یه لیست از سین و شین های محبوبم هستم که همین جور کوتاه و در عین حال دلنشین باشند.شما هم می تونید کمکم کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
تگ ها : آرزوها

ما عینکی ها

عینکی باشی،کتابخون هم باشی،دسته ی عینکتم شکسته باشه داده باشی واسه تعمیر،انقدر هم به عینکت وابسته باشی که بدون اون حتی یه خط هم نتونی بخونی،با عینک قبلیت هم دیگه راحت نباشی و وزنشُ روی صورتت حس کنی...چه قدر این روزای بی عینکی فاجعه است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
تگ ها :

یک بعدازظهر دوست داشتنی با مریدا

دارم فکر می کنم خیلی دلم می خواست الان دوستِ مریدا همون دختر زرنگه تو انیمیشن"شجاع"بودم من.اصلا"شخصیتش یه جورایی خیلی خاصه و من خیلی ازش خوشم می آد.تو واقعیت هم دوست داشتم همیشه با یه همچین آدمی دوست بشم که هیچ وقت نشد.فکر کن الان من و مریدا با هم دوستیم و من برای یه عصرونه ی ساده دعوتش کردم خونمون و دو تایی باهم نشستیم کنار پنجره و چای می خوریم.بعد من کتابی رو که در حال خوندنش هستم و هنوز تمومش نکردم رو به مریدا نشون می دم و اون می گه قبلا"این کتاب رو خونده بعد شروع می کنیم راجع به کتابه حرف زدن.حالا من در همین حین خیلی دلم می خواد به مریدا بگم می شه به منم تیر اندازی با کمان رو یاد بدی؟ولی نمی دونم چرا روم نمی شه اینو بهش بگم.از اول تا آخر چایِ عصرونه هم تو کفِ رنگ موهاشم که همین جور ویو ریخته اینور اونورش و می خوام ببینم دقیقا"این موها چه رنگی هستن.زعفرونی،ترکیب نارنجی و قرمز یا چی؟ بعد مریدا یه کم از اون خواستگار سمجا برام تعریف کنه و دوتایی کلی بهشون بخندیم.مخصوصا"به اون دستُ پا چلفتی هاشون.بعد با خودم می گم یادم باشه راجع به اون 3 تا فسقلی ها بهش هشدار بدم .بعدم  شماره تلفنشو با آی دیِ اسکایپشو ازش بگیرمُ با ماشین برسونمش خونه.حیف آخر سر هم جریان تیراندازی با کمان رو نگفتم.شاید وقتی دیگر...نیشخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
تگ ها : آرزوها

قفل می شویم

یه نفر رو که بعد از سال ها می بینی احساس می کنی باید خیلی حرف داشته باشی که باهاش بزنی و خیلی سوال هست که باید ازش بپرسی اما به محض اینکه می بینیش ذهنت قفل می کنه و هیچ حرفی نمی مونه که بیاد تو ذهنت و تو همین جور فقط نگاه می کنی و کلا"می ری تو وضعیت سکوت.بعد وقتی می رسی خونه با خودت می گی من چرا اون چیزایی رو که می خواستم بگم سر آخر نگفتم هان؟این وضعیت شاید واسه n امین بار تکرار شده اما بنده همچنان خیال درس گرفتن ندارم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
تگ ها :

قبل از نقد

بعضی آدما هستن که همینجوری دوست دارن بقیه رو مقصر هر چی هستُ نیست بدونن و خودشونو بکشن کنار،بعضی آدمام خودشون سراپا اشتباه هستن مدام در پیِ اینن که اشتباه های دیگران رو بهشون گوشزد کنن،نمی دونم چرا ما قبل از هر تذکری یه نگاهی به خودمون نمی ندازیم جدا"؟ آیا ما خودمون از هر نظر خیلی اوکی هستیم؟ما کلا"هیچ مشکلی نداریم و هر چی ایراده فقط مالِ بقیه ست.بد نیست گاهی فقط یه نگاه کوچولو به خودمون بندازیم قبل از اینکه دیگران رو نقد کنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
تگ ها : آدم ها

اینجا تهران است و من تو را دوست ندارم

تویِ تهران نمی شه با خیالِ راحت و با آرامش پیاده روی کرد.این مورد یه آرزویِ محال شده جدا".اینو میگم چون پیاده رو های تهران انقدر چاله چوله و سنگفرش های لق داره که اگه زیرِ پاتو نگاه نکنی هر آن ولو می شی کف پیاده رو.شهرداری هر روز صبح یه جا رو گود می کنه و فرداش همون جا رو پر می کنه و پس فرداش دوباره همون جایِ قبلی رو گود می کنه.من واقعا"از کار این شهرداری اصلا"سر در نیاوردم تا الان.تعجبآرامشی هم که در این پیاده روی ها موجود نیست انقدر صدای بوق ماشینا و انواع و اقسام صداهای فروشنده ها تو خیابونا جریان داره که آدم نمی تونه از پیاده روی اش لذت ببره.آسمون رو هم در طی این پیاده روی ها نمی شه دید یا درخت جلوشو گرفته یا برج یا از بس دود گرفته س که اصلا"چیزی دیده نمی شه.حالا پیاده روی تو هوای برفی که دیگه یه آرزو شده.آدما تو تهران به محض اینکه زمستون شروع می شه از همون اولش چشمشون به آسمونه که یه چیکه برف ببینن و همچین که یه پوش برف از آسمون میاداز خونه شیرجه می زنن بیرون به برف بازی.حالا برف اندازه ی نیم سانت هم روی زمین نیست.اینجا حتی نمی شه با خیال راحت از مناظر شهری عکس گرفت.آدما طوری نگات می کنن که انگار همین الان می خوای عکسشونو توی اینترنت آپلود کنی و به دوربینت خیلی فاجعه آمیز نگاه می کنن و اونقدر بهت خیره می شن تا از خیر عکس گرفتنِ مثلا"از یه درخت بگذری .توی تهران امکانات ورزشی یا محدوده یا گسترده.محدوداشو کاری نداریم اما گسترده هاش اونقدر غیرقابل دسترس و گرون هستند که بچه ها تو حوض میدون های شهر شنا می کنن.سوالاینجا دیر بجنبی جا می مونی و زرنگ نباشی می بازی.توی تهران اینجوریه که برای یه کوتاهیِ ساده ی مو که می ری باید حواست باشه که فریب  حرفایِ آرایشگرها رو مبنی بر مانیکورُ ماساژُ این جور چیزا نخوری و با جیبِ خالی برنگردی خونه.باید اینجا حواست باشه که میوه فروش حتما"ته کیسه ی پلاستیکیه میوه چند تا میوه ی گندیده انداخته و یادت نره که حتما"درشون بیاری و با میوه های سالم تعویضشون کنی.باید انقدر پافشاری کنی و برای فروشنده دلیل بیاری تا به جای باقیِ پولت آدامس نندازه تو کیسه ی خریدت.و مواظب باشی که پشت چراغ قرمز عطسه نکنی چون پلیس هایی هستند که در کمین شما نشسته اند تا شما رو بابت عطسه جریمه کنند و براش هزار تا مفادُ بندُ تبصره و قانون هم دارند.باید حتی مواظب چراغ راهنمایی بود که یکدفعه از شماره 110 سبز به 0 قرمز تغییر پیدا می کنه و تو مجبوری یه دفعه بزنی روی ترمز و همچین که رد کوچیکی از چرخ ماشینت بیفته بعد از خط عابر پیاده پلیس کروکی می کشه و تو جریمه می شی.نگران حتی باید مواظب این ساختمونایی که تازه می سازن هم باید بود چون بی هوا ممکنه یه چیزی از بالا بیفته رو سرت و لِهِت کنه درجا.دکتر رفتن هم تو تهران شدیدا"حواسِ جمع می خواد،چون حواست نباشه یا پرده ی گوشِت رو پاره می کنن یا داروهای ممنوعه از طرف وزارت بهداشت تجویز می کنن یا یه چیزی رو حین عمل تو بدنت جا می زارن.درسته که هر کدوم از این اتفاقا تو جاهایِ دیگه هم غیر قابل پیش بینیه اما اینجا تو تهران وضعیتش خیلی وخیم تره.اینجا تهران است اما چاره ای نیست...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
تگ ها : زندگی شهری

زیر لیوانی بسازید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
تگ ها : ایده

دست سازه ها

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
تگ ها : ایده

تغییر را تجربه کنید

بعضیا هستن که از ارتفاع می ترسن،بعضی ها هم از تاریکی ترس دارند اما آدمای زیادی هستند که از تغییر کردن و تغییر دادن می ترسند.این آدما با این تفکر که چیزی که بعد از تغییر بدست می آد شاید به اندازه ی قبل از تغییر خوشایند نباشه دست به تغییر دادن خودشون،محیط زندگیشون،ظاهرشون و ... نمی زنند.این آدما اصولا"به دلیل همین نوع از ترس از قدرت ریسک پذیری پایینی هم برخوردارند و هیچ وقت تنوع و واریته های مختلف رو تجربه نخواهند کرد.هر تغییری بعد از مدتی جایِ خودش رو به آرامی در زندگی ما باز می کنه و ما به اون شکل از زندگی تازه خو می گیریم ،این خاصیت قرارگیری در شرایط و موقعیت های تازه است که آدم خودش رو با اون وفق می دهد به ناچار و وفق دادن همیشه چیز بدی نیست.نباید به خاطر ترس از شرایط جدیدی که بعد از تغییر بوجود خواهد آمد و برای ما کاملا"ناشناخته است یه جورایی خودمون رو از تجربه موقعیت های مختلف و متنوع محروم کنیم.تجربه ی ناشناخته ها خیلی لذت بخشه و قدم گذاشتن به دنیایی متفاوت از دنیایی که در حال حاضر در اون زندگی می کنیم بی نظیره مسلما".پس جاهای جدیدی برای سفر پیدا کنید،با افراد تازه آشنا بشین،هر از گاهی دکوراسیون خونه یا حداقل اتاقتون رو عوض کنید،غذاهای جدید رو امتحان کنید،از تعویض خونه یا ماشینتون نترسید و زندگی سرشار از تغییر رو تجربه کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
تگ ها : آدم ها

رقیق شو

این روزا در مقابل اصرار بچه هایی که تو خیابون فالُ گل می فروشند یا اصرار دارن شیشه ی ماشین رو پاک کنن واکنش خنثی ای دارم و خیلی راحت از کنارشون رد می شم ،این روزا دلم نمی سوزه برای زنی که با یه بچه ی کوچیک کنار خیابون داره دستمال کاغذی می فروشه.حتی نگاهی هم به دست های کسی که با التماس به شیشه می زنه نمی ندازم .قبلا" رقیق تر بود احساسم نسبت به اینجور آدما و مخصوصا"بچه های کوچیک.نمی دونم چه اتفاقی داره برام می افته.اتفاقِ بدیه به گمونم.این یعنی من بی تفاوت شدم؟این یعنی سنگدل شدم آیا؟الان دارم فکر می کنم من چرا قبلا"به خاطر دیدن یه همچین صحنه هایی از کودکان ِکار در خیابون ها هزار تا آه می کشیدمُ افسوس می خوردمُ این وضعیتُ به چالش می کشیدمُ اشک گوشه ی چشمام جمع می شد و آخرشم بهشون کمک می کردم ولی الان دیگه اینجوری نیست؟دلم اون آدمِ رقیقِ سابقُ می خواد.دارم دنبال علتِ یه همچین اتفاقی می گردم.من چند وقته به خاطر دیدنِ چنین صحنه هایی منقلب نشدم؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
تگ ها : زندگی شهری

ارتفاع چیز خوبی ست

بلندی ها رو دوست دارم.هر چند گاهی منو می ترسونن.اما ارتفاع همیشه برام جذاب بوده و هست.برای همینه که کوهنوردی رو به هر ورزش دیگه ای ترجیح می دم.ارتفاع به آدم یاد می ده که وقتی همه چیز از بالا خیلی کوچیکه زیاد زندگی رو سخت نگیری.وقتایی که از هواپیما به پایین نگاه می کنم بیشتر متوجه می شم ما آدما چه تلاش های مضبوحانه ای می کنیم و چقدر حرص می زنیم برای داشتن تکه ای از این زمین خاکی که از پنجره ی هواپیما به اندازه ی یک سکه 50 تومانی هم نیست.ارتفاع چیزه خوبیه کلا".برای آدمایی که می خوان رها بشن از قیدُ بندهایی که زندگی به هر نحو ممکن به دستُ پاشون بسته تلنگر خوبیه.از برج میلاد که به اتوبان شیخ فضل الله نگاه می کنی نوار باریکی می بینی از نور و ماشین هایی که از این بالا نمی شود قیمت شان را حتی حدس زد چون همه در شرایطی مساوی تک جراغی هستند که رد می شوند.و خانه ها که مکعب هایی از نورند و فرقی نمی کند اینجا در این مکعب تو مستاجر باشی یا صاحبخانه.برج هایی که سر به آسمان کشیده اند از اینجا مثل لوگوهای اسباب بازی می مانند که تویشان چراغ روشن کرده ای. از ارتفاع همه یکسانند و حس خوبی ست این.کاش آدم ها هر از چند گاهی به ارتفاع بیایند آن وقت شاید بیشتر زندگی کنند نه اینکه فقط زنده باشند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۱
تگ ها : زندگی شهری

آقای بنفش

آلبوم آقای بنفش گروه پالت را دوست دارم.حس و حال موسیقیاییِ خوبی داره و برای کسانی که موسیقی تلفیقی سنتی و مدرنیته رو می پسندند آلبوم خوبیِ .مخاطب جمع کردن این روزها خیلی سخت شده و این گروه تا به امروز تونسته موافقان زیادی به سمت خودش جلب کنه و این آلبوم نشونه ی خوبی است مسلما".این گروه به تازگی کافه ای هم در حوالی "پارک پرنس" تهران افتتاح کردند که فکر کنم بد نباشه سری بهش بزنیم ،یه فنجون قهوه بخوریم و به موسیقی گروه پالت گوش بدیم.

            

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۱
تگ ها : موسیقی

گیره های رنگی

وسایل مورد نیاز:گیره های سیاه و بی روح مو ،مقداری لاک

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
تگ ها : ایده

بازی یا کتاب؟مسئله این است.

روزانه چند ساعت کتاب می خونید؟روزانه چند ساعت از وقتتون رو به کارایی اختصاص می دید که وقتتون رو به شدت تلف می کنه؟چقدر گیم بازی می کنید؟چقدر تی وی می بینید؟اگه از بچه ها این سوالا رو بپرسی می گن روزی 7، 8 ساعت گیم و کتاب خوندن یا هیچی یا نیم ساعت و بچه کتابخون ها هم فوق فوقش یک ساعت.این کتاب چرا کمتر از گیم بچه ها رو جذب می کنه واقعا"؟مشکل از کجاست؟از پدر و مادرهایی که به جای کتاب برای بچه هاشون اسپایدرمن و باب اسفنجی می خرند؟به جای کتابخونه پلی استیشنُ ایکس باکس بهشون هدیه می دن؟به جایِ اینکه ببرنشون شهر کتاب یا کتابفروشی می برن شهربازی یا توی استور؟به جای اینکه خودشون توی خونه یه کتاب یا روزنامه دستشون بگیرنُ بخونن تا الگوی بچه ها باشن مدام یا فوتبال نگاه می کنند یا پایِ کامپیوترند؟یا تقصیرِ تکنولوژیه که داره روز به روز پیشرفت می کنه و تبلت امروز جای کتاب رو گرفته.یا تقصیر فرهنگ سازیِ که بازی رو برای بچه ها جذاب تر نشون داده تا کتاب خوندن.تقصیرِ هر کسی هست این روند نتیجه ی چندان مثبتی در پی نخواهد داشت مسلما".چند روز پیش که شهر کتاب بودم بچه ها اومده بودند و برای اول مهر خرید می کردند.جالب بود که هیچ بچه ای سمت کتابهای مخصوص کودکان و نوجوانان نرفته بود و همه حوالیِ پازلُ مدادرنگی و جا مدادی ها پرسه می زدند.کاش یکی یه تحقیقی در این زمینه صورت بده.آخه بچه های ما بعدا"قراره چی بلد باشند؟کجاها کار کنند؟من الان به شدت نگرانمنگران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
تگ ها : زندگی شهری

کودک درون من

دلم برای پاییز یه چتر رنگی رنگی می خواد،موهای بافته با لاک زرد می خواد،دلم اون شیشه ی پر از دکمه های ِرنگیِ مریم تو فیلم حوض نقاشی رو می خواد،دلم کلی خال خالیُ راه راه و چهارخونه می خواد،کلی رنگُ کلی سرزندگی،دستمال سفره های اسمایلی می خواد دو تا نقطه یه نیم پرانتز ترجیحا"،دلم ماگ های رنگی می خواد بزرگ باشن و دسته های خوش فرم داشته باشن،می خواد گل خشک کنه و عکس بچسبونه رو در و دیوار،دلم کلی نخ رنگی می خواد تا باهاش دستبند درست کنه،کلی کاغذ رنگی می خواد برای فرفره و بادبادک،من الان کلی کنفُ نمد می خوام باهاشون مگنت درست کنم بچسبونم به یخچال،الان کل یکی از درهای خونه رو با نقشه های رنگی رنگی پوشوندم و ذوق برم داشته شدیدا".پارچه های هاشور خورده می خوام برای جلد دفترچه هام،کلی مقوای رنگی که پرچمشون کنم بزارم تو گلدونا و کلی روبان های رنگی که دورِ نی های چوبی بچسبونمشون بزارم تو لیوان های بلندِ شیشه ای،آخ تیله های رنگی م یادم رفت اونا رو هم می زارم تو ظرف های لعابیِ آبی م با طرح ماهی که از شهر کتاب خریدمشون،از این پارچه های کتون سفید هم می خوام واسه ساک دستی بعد با ماژیک های تکستایل  روشون راه راه و نقطه نقطه بکشم...خیال باطل اینا کودکِ درونم هستن یعنی اینقدر دارن به من ایده های رنگی پنگی می دن؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
تگ ها :

زیباییِ استوانه ای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
تگ ها : خونه

فرشته های زندگی

با دیدن فیلم حوض نقاشی و خوندن این پست مهسای عزیز دلم خواست بیام و از همه ی مامانایِ خوب دنیا بنویسم.مامانایی که عاشق بچه هاشونن،بدون اونا خوابشون نمی بره،همیشه نگرانشونن،شنیدنِ صداشون یه دنیا آرامشه،بغل کردنشون گرمُ دلنشینه،چشماشون پراز محبته و ما بچه ها گاه گداری نگرانیاشونو درک نمی کنیم،مامانایی که برای لحظه لحظه ی بودنمون سختی می کشن،آروممون می کنن وقتی پر از استرس ایم،تکیه گاهند وقتی تنهاییم،خسته اند ولی شونه هاشون مامن خستگی های ماست.مامانایی که ما هر چی بزرگتر می شیم اونا پیرتر و پیرتر می شن،دلشون عمیقا"برای ما بچه ها می تپه و به خاطر بیماری هامون تا صبح نمی خوابن،به سلامتیِ همه ی مامان هایی که از ما دورن اما لحظه هاشون پر از دلشوره برای ماست،مامانایی که تو تموم سال هایی که گذشت با لبخندهای ما شاد شدند،با ناراحتی ما اشک ریختند،برای موفقیت های ما دعا کردند و همیشه چشم به راه ما بودند.برای مامانایی که لبخندشون یه دنیاست ،حتی سرزنش هاشونم عاشقانه است.

به سلامتی همه ی مامانایِ مهربونُ خوبُ دوست داشتنی دنیا.فرشته های کوچیکی که قلب بزرگ و همیشه نگرانی دارند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
تگ ها :

نه همین دماغِ زیباست ...

تعداد دخترُ پسرایی که رو دماغشون چسب زدن این روزا به صورت تصاعدی داره همین جوری بالا می ره و این یعنی دماغِ اصل داره نایاب می شه . اصلا"محاله از خونه بری بیرونُ یکی از اینا رو تو خیابون نبینی.مراجعه کنندگان به مطب دکترای گوشُ حلقُ بینی هم که دو دسته اند یا اونایی که دماغشونو عمل کردن و می خوان کارای بعد از عمل رو دماغشون انجام بشه یا اونایی هستن که می خوان عمل بشن و با تردید به دماغِ عمل شده ها نگاه می کنن و هی ازشون سوالای جورواجور راجع به عملُ کارِ دکتر می پرسن.این وسط اگه مثلا"برای یه مشکل ساده ی گوش به مطب این دکترا بری کاملا"مظلوم واقع می شی و اصلا"تصور می کنی اشتباه اومدی.یعنی محلی از اعراب نداری کلا".در واقع از تخصص گوشُ حلقُ بینی امروزه همون تخصص بینی کارِ اون دو تایِ دیگه رو انجام می ده و به نظرم چه کاریه خب عنوانِ این تخصص رو اینهمه طولانی می نویسن.نکته ی جالب اینجاست که این دکترا همون طور که دارن به حرفایِ تو راجع به مثلا"دردِ گوشت گوش می کنن مدام به دماغت فکر می کننُ یه ابرِ بزرگ با یه دماغِ چسب زده روش بالای سرشون ظاهر می شه.بعدشم مشکلتُ تمامو کمال به دماغت ربط می دن و حالا هر چی می گی من از دماغم راضی هستم و نمی خوام عملش کنم اصرار دارن که اگه عمل نکنی مثلا"انحراف بینی باعث می شه خون مسیرشُ کج کنه به گوشِت نرسه و منجر به مرگ می شه حتما"چشمکو اونقدر به آدم تلقین می کنن که آدم مشکل تنفسی پیدا می کنه واقعا".

جالب تر اینجاست که یکی یه آلبوم هم روی میز این دکتراست که عکس های قبل و بعد از عمل رو توش چسبوندن.یکی نیست بگه آخه تا چه حد فوتو شاپ.طرف قبل از عمل هم دماغش مشکل داشته،هم لاله ی گوشش،هم پوستش هم گودیِ زیر چشم داشته هم ابروهاش به هم ریخته بوده و به محض اینکه دماغشو عمل می کنه همه ی اینا معجزه می شه و اصلا"اون آدم بالکل عوض می شه و با یه عمل ساده ی دماغ همه ی این مشکلات حل می شه واقعا".عجبتعجب

بعضی آدم ها هم هستند که اصلا"هیچ مشکلی ندارن من نمی دونم چرا دست به یه همچین عملی می زنن.زدنِ خوشی زیر دل مفهومش اینجا صدق پیدا می کنه.بعضیام هستن که نقصای بزرگتری تو صورتشون دارن اما فقط دماغشونو می بینن.از بعضیام که می پرسی دلیلِ عملشونو می گن خب این روزا همه دارن عمل می کنن.جواب قانع کننده ای هم هست انصافا".

پ.ن.1:من هنوز توجیه نشدم یه دماغ اینقدری چقدر در میزان اعتماد به نفس نقش داره.یکی بیاد منو توجیه کنه لطفا"

پ.ن.2:یه دوستی داشتم سوراخ های بینی اش بعد از عمل قرینه از آب درنیومد امیدوارم در میزان اعتماد به نفسش تاثیر چندانی نذاشته باشه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
تگ ها : زندگی شهری

این روزهای خوب

بعضی وقتا احساست خیلی مثبته.همه رو دوست داری،حتی چیزای بد مزه هم خوش طعم می شن اون وقتا.همه چیز به نظرت خوبُ عادلانه می آد،نسبت به خودت احساس خوبی داری،هیچ چی نمی تونه این حالِ خوب تو رو به هم بریزه،حتی منتظر باقیمونده ی پول کرایه تاکسی نمیمونی،تو آینه که نگاه می کنی از خودت راضی هستی،توی جمع حرف برای گفتن زیاد داری،این روزا شهر هم به نظرت زیباتر می آد،حتی احساسِ خوبتُ به بقیه هم انتقال می دی،دوست داری تو خیابون بستنی قیفی لیس بزنی و از روی جدول خیابونا راه بری،اینجور موقع ها هر چی پیاده می ری خسته نمی شی،اگه حتی از یه فروشگاه ِبزرگُ برند معروف حتی یه لاک هم بخری راضیت می کنه به جای نهار هم اگه یه بسته چیپسِ پرینگلز بخری تا شب پر از انرژی هستی،بعضی وقتا هست که اصلا" می آی می شینیُ همه ی داشته هاتو می شمری به جای نداشته هات،بعد ذوق می کنی از این همه داشته های کوچیک ولی خوب،بعضی وقتا همین که از یه دکه ی روزنامه فروشی یه همشهری داستان بخری حالتو خوب می کنه یا بعدازظهر بشینی با کسی که اندازه ی دنیا تو رو می فهمه چایی بخوری،شاید حتی آب دادن به گلدونا یا رنگ زدن کمد دیواری یا تا کردن لباسایِ شسته شده کلی حسِ مهم بودن بهت بده حتی.بعضی روزا اینجوریَن دیگه.خیلی شکلاتیُ خوشگلن.کارشون ری استارت کردن آدمای هنگ کرده است.پیش اومده براتون این روزا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
تگ ها : زندگی شهری

شادی در شرایط سخت

بعضی آدما تو شرایط سخت هم خوشحالن.انگار نه انگار اتفاقی افتاده و همیشه تحت هر شرایطی لبخند می زنن.این آدما خوب بلدن چطور در شرایط بحرانی همه چیُ به نفع خودشون عوض کنن و شرایط ایده آلی رو برای خودشون به وجود بیارن.آدم از دیدن لبخندشون کلی انرژی می گیره و تمام مشکلاتِ خودش یاذش می ره.واقعا"عاشق یه همچین آدمایی هستم من.آدمایی که شرایط سخت روشون اثر نمی ذازه و توان و روحیه ی خودشونو حفظ می کنن.کسانی که همچنان با اعتماد به نفسُ سرشار از روحیه ان تو مواقعی که همه آه از نهادشون براومده.من جدا"یه همچین آدمایی رو تحسین می کنم.کپسولِ انرژیُ انگیزه ان.معمولا"هم این آدم ها دوستای زیادی دارن و مشاوره های خوبی هم می دن.کمتر سرزنش می کنن و بیشتر تشویق.تعدادشون این روزا خیلی کم شده اما.دیگه کمتر آدمی پیدا می شه مقاومت کنه نسبت به شرایط سخت بوجود اومده و همچنان شخصیت ِشادِدوران قبل از شرایطِ سختشُ حفظ کنه حتی.در حالِ انقراضند این آدم ها.ولی اگه یکی از این آدم ها رو پیدا کردید توصیه ی من اینه که تحت هیچ شرایطی از دستشون ندید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
تگ ها : آدم ها

اهلی شویم

شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...

روباه گفت:نمی توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت:اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود.یعنی پیوند بستن...

شازده کوچولو گفت:کم کم دارم می فهمم.یک گل هست که گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت:خواهش می کنم بیا و من را اهلی کن

شازده کوچولو گفت:دلم می خواهد ولی خیلی وقت ندارم باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت:فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی.آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.همه ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند.تو اگر دوست می خواهی بیا و مرا اهلی کن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧

دریایی ها

وقتی از این گوش ماهی ها و مرجان ها دلت بخواهد...

منبع عکس:www.nookandsea.com

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
تگ ها : آرزوها

ترک عادت

توی کیفش همه چی پیدا می شد.از دفترچه یادداشتُ آدامس بگیر تا عینک آفتابیُ آیپدُ قرصُ اسپریِ خوشبو کننده.کیفش خیلی بزرگُ سنگین بود و همیشه هم عادت داشت هر جا می ره این همه وسیله رو توی کیفش داشته باشه با این منطق که شاید یه روزی یه جایی بهشون احتیاج پیدا کرد.انواع دستمال کاغذی با طرح های مختلف و دسته کلیدای سنگین رو با خودش حمل می کرد.همیشه هم یکی دو تا کتاب تو کیفش بود تا توی مترو و اتوبوس بخونه.بیسکوئیت های دایجستیو هم که پای ثابت وسایل داخل کیفش بودند و خرده ریزه هاش همیشه ته کیفش ریخته بود.خودش می گفت استرس می گیرم اگه همه ی اینا تو کیفم نباشه ، صبح که از خونه میام بیرون اگه کیفم سنگین نباشه احساس می کنم یه چیزی رو جا گذاشتم.از اوایل پاییز حتی بارون رو پیش بینی می کرد و یه چتر گنده می ذاشت وسط اون همه وسایل و وقتی هم که بهش زنگ می زدی اونقدر پشت خط منتظر می شدی تا گوشیشو از میون انبوه اون وسایل پیدا کنه و بهش جواب بده که حوصله ات سر می رفت.گاهی بهش می گفتیم حداقل یکی از اون آهنگای پیشواز برای زنگ گوشیت انتخاب کن تا تو گوشی رو پیدا می کنی ما حوصله مون سر نره.این اواخر دیگه دوربین عکاسی شم می ذاشت تو کیفش به این بهونه که می خواد از فضاهای شهری عکس بگیره و شکار لحظه ها کنه.من خودم شدیدا"با این وضعیت مخالفم.خودمم توی کیفمم چیز زیادی نمی ذارم .اما این آدم اعتیاد عجیبی به پر کردن کیفش داشت .اصلا"کیفش یه جور سمبل بود واسش.یه اسطوره که باید ازش خوب نگه داری می کرد و همیشه پر نگهش می داشت.همه ی مدارک مهمشم همیشه همراهش بود.از گواهینامه و کارت ملی و دانشجویی بگیر تا احیانا"2 ،3 تا عکس 3 در 4 اضافی و معتقد بود یه جایی حتما"به درد می خوره و خداییش چند جایی هم که ازمون عکس 3 در 4 می خواستند و ما نداشتیم اون با افتخار از کیفش در می آورد و رونمایی می کرد.اما من همیشه از دزدیده شدن کیفش می ترسیدم و ترسم هم بی مورد نبود خب و بالاخره این اتفاق افتاد و خب کیف قاپ ها هم که از کیف های بزرگ خیلی خیلی خوششون می آد.3 سالی از اون ماجرا می گذره و من نمی دونم الان اون آدم کجاست و چقدر دنبال مدارک گمشده اش گشته و اصلا"پیداشون کرده یا نه.اما بعضی آدما انگار اصلا"قرار نیست متنبه بشن چون از یه دوست مشترک شنیدم هنوزم عادتشو ترک نکرده و کیفش مثل سابق سنگینه.اونوقت من از وقتی که اینو شنیدم هنوز اینجوریَمتعجب

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
تگ ها : آدم ها

آنا گاوالدا بینی در تهران

دوست دارم یه روز بعدازظهر اتفاقی مثلا"تو خیابون کریم خان آنا گاوالدا رو تو خیابون ببینمُ چند لحظه بهش خیره بشم و بعد بگم وای تو همون نویسنده هه ای؟بعد اونم بگه بله که همونم.یه نگاه به دستاش بندازمُ ببینم پر از کتابه که از نشر چشمه همشونو خریده بعد بهش بگم:بریم کافه فام با هم یه قهوه بخوریم؟ بعد اونم بگه با کمال میل البته .و اونوقت یه عالمه قند تو دل من آب بشه . البته من نه باهاش عکس میگیرم نه ازش امضا می خوام فقط می خوام 2 ساعت با هم راجع به کتابُ نوشتنُ گریز دلپذیرُ این چیزا حرف بزنیم.بعدشم با هم تا هفت تیر پیاده بیایم من سوار تاکسی بشم اونم با مترو بره .نمی دونم شاید اگه این اتفاق بیفته به همین سادگی که الان گفتم نباشه.حالا آنا که خیلی خیلی معاصره فکر کن مثلا"تولستویُ داستایفسکیُ چخوفُ تو خیابون ببینی با همون شکلُ شمایل تو عکسا.البته گمون نکنم اگه ببینیمشون بشناسیمشون که خودشونن یا نه چون این روزا همه یه جورایی شبیه تولستویُ داستایفسکی هستنخنده.یا حتی هاروکی موراکامی با خانواده از توکیو تشریف بیارن تهران.واقعا"آیا نویسنده ها و اسطوره هایی که ما تو ذهن داریم همون جوری هستند که انتظار داریم باشن ؟یا دیدنشون ناامید کننده اس؟نویسنده ها و بازیگرای ایرانی که اینجوریَن.یعنی مثلا"از بازیِ یه بازیگر توی یه فیلم خوشت می آدُ دلت می خواد بیشتر و از نزدیک باهاش آشنا بشی یا اصلا"آرزو می کنی این آدم دوستِ صمیمی ات بود اونقدر که فکر می کنی طرز فکرش بهت نزدیکه.یا یه نویسنده که عاشق نوشته هاش می شی و کتابشو که دست می گیری تا تمومش نکنی نمی زاریش زمین .اما همین آدمای جذاب و فوق العاده در واقعیت خیلی نا امید کننده هستند و اصلا"فکر نمی کنی این همون بازیگر یا نویسنده ی محبوب توئه.اون ها هم زندگی های معمول و روزمره ی خودشونو دارن و اونقدر اسطوره ای و خاص نیستند که ما تصور می کردیم .مثلا"نویسنده ی محبوبمون خوب می نویسه و توی تموم داستان هاش شاده و آدم هایی رو به تصویر می کشه که فوق العاده آرمانیُ بی نظیرند،اما همین آدم در دنیای واقعی خشک،جدی،بداخلاق و در لاک خود فرو رفته است .امیدوارم آنا گاوالدا اینجوری نباشه و ناامیدم نکنه جدا"نگران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
تگ ها : آنا گاوالدا

کتاب هدیه ندهید لطفا"

اغلب کتابهایی که هدیه گرفته ام رو نمی دونم در چه تاریخی و از چه کسی هدیه گرفتم چون فردی که اون کتاب ها رو به من هدیه داده زحمت نوشتن اسم خودش به همراه تاریخ رو تو صفحه ی عنوان کتاب نداده و بنابراین این کتابا برام هویت چندانی ندارن.امروز که داشتم کتابخونه ام رو نگاه می کردم دیدم کتابهایی هستند که من نخریدمشون و مسلما"کسی به من هدیه داده اما مناسبت و تاریخشو نمی دونم.اینجور آدما انگار اصلا"چیزی راجع به تقدیم نامه های اول کتاب نشنیدن .کلا"از گرفتن کتاب به عنوان هدیه دلِ خوشی ندارم .چرا که دوست دارم کتابهایی رو که می خونمُ خودم انتخاب کنم و معمولا"هم فردی که کتاب هدیه می ده از علائق کتابخوانی من باخبر نیست و کتابایی از قبیل گوسفندِ خودت رو بخور،قورباغه رو قورت بده،پنیر منو کی جابجا کرد و  یا رمان های پر سوزُ گداز و آه و ناله ای ایرانی به من هدیه می دن که اغلبشم بدون اسمُ تاریخُ امضا است.یه دوستی داشتم در دوره ی دبیرستان که چیزی از کتاب خریدن برای من کم نگذاشت واقعا" و کل مجموعه کارهای م.مودب پور رو به مناسبت های مختلف به من هدیه می داد.نگرانواقعا"نمی دونم با این دسته از کتاب ها و البته آدما چکار می شه کرد.نتیجه ی اخلاقی اینکه از پذیرفتن هر گونه کتاب به عنوان هدیه معذوریم بالاخص کتابهای فاقد اسمِ اهدا کننده و تاریخ.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
تگ ها : کتابخوانی

خوشگل سازی

وقتی اسپیکرها جان میگیرند...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
تگ ها : خونه

سالینجر خوانی در پارک شهر

مستند "سالینجر خوانی در پارک شهر" ساخته ی پیروز کلانتری را سال 1390 در خانه ی سینما دیدم.پاییز اون سال چند روز به صورت متوالی نمایش فیلم های مستند در خانه ی سینما ادامه داشت و فیلم های واقعا"تامل برانگیزی هم بودند که گاه بعد از اتمام نمایششان پیاده تا خونه قدم می زدیم و فیلم ها رو نقد می کردیم و چه خاطره ی دل انگیز و شیرینی از اون روزها در خاطر من به جا مونده .حالا که 2 سال از اون روزها می گذره و از خانه ی سینما هم خبری نیست ، گفتارِ متن این مستند در همشهری داستان این ماه در داستانِ "پارک مرا تعریف می کند" آورده شده تا گذری باشد بر نمایش این مستند در گذشته و البته برای من بازبینیِ گذشته های نه چندان دور.

"آدم ها را نگاه می کنم و در این فکرم که شهر از همین تک آدم ها شکل گرفته .این جا نشسته ام و از جوشُ خروش شهر فاصله دارم و آدم هایی را می بینم که در خلوت و خالیِ پارک مرا به لحظه های متفاوتی از ارتباطم با مردم این شهر شلوغ وصل می کنند.

این ها ساکنان و یارِ غارِ پارک اند:نرمش کارها،نگهبان پارک،مادرها و بچه ها،پدرها و بچه ها،سربازهای پنج شنبه،رفتگر پارک،خانواده ها،شهرستانی ها،درس خوان ها،نیمکتی ها وپیرمردها.به جمع آن ها کلاغ ها را هم اضافه کنید.یاران با وفای پارک.

در وضعیتی که روی نیمکتی نشسته ام و آدم های در گذر را تماشا می کنم و آن ها هم مرا تماشا می کنند گاهی فکر می کنم اگر با تهران سر نکنیم و با آن اخت نشویم تهران است که یک جوری و یک جایی ما را قال می گذارد و دست به سرمان می کند."

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥

با آلبرتو موراویا

"بعضی روزها،مخصوصا"در روزهایی که باد جنوب می وزدنمی توانم رابطه ی عادی با دیگران برقرار کنم.نظرم مدام عوض می شود.بدتر از آن نگاهم.یعنی طوری که مردم را می بینم هم مدام تغییر می کند.درست مثل اینکه عینک های مختلفی را یکی پس از دیگری امتحان کنم وچون عیب و ایراد دارند همه را دور بیندازم.آن وقت است که وحشت زده می شوم ونمی دانم چرا ترسِ از فردا همه ی وجودم را فرا می گیرد.خود را فقیر،گرسنه،فلک زده و بدتر از همه تنها تصور می کنم.با اینکه خیلی خوب می دانم جز بلاهایی که سر ِ همه ی دنیا ممکن است بیاید،چیزی وجود ندارد که من بخواهم از آن بترسم."

بخش هایی از کتاب "یک چیز به هر حال یک چیز است".آلبرتو موراویا.ترجمه اعظم رسولی.نشر کتاب خورشید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥

تمیز سازی

چقدر خوبه آدم صبحها که از خواب بیدار می شه کاری برای انجام دادن داشته باشه.اصلا"من از روزایی که توشون هیچ ایده ای نیست و کاملا"راکده متنفرم.همین پیدا کردنِ کار واسه اول صبح خودت کلی برای بقیه روز انرژی برات ذخیره می کنه.خیلی خوبه ناخودآگاه یادِ کمد به هم ریخته ات بیافتی و حسابی تر و تمیزش کنی یا حتی یه دستی به کتابخونه ات بکشی و شروع کنی به مرتب کردن کتابا.یا حتی یه سری به جاکفشی بزنی ببینی همه چی اون جا مرتبه یا نه.کفشایی که واکس می خوانُ جدا کنیُ با حوصله واکسشون بزنی اونایی هم که نیاز به شسته شدن دارن بزاری یه گوشه ی دیگه.اصلا"چقدر خوبه یه روزمونُ بزاریم برای مرتب کردن کمدها و کشوها و قفسه ها.اون حسِ خوبی که بعد از مرتب شدنشون سراغ آدم می آد فوق العاده است مخصوصا"اینکه خیلی وقت باشه تجربه اش نکرده باشی.قفسه ها و کابینت های آشپزخونه همیشه بدترین قسمت برای مرتب کردنه چون هر لحظه وسایلش جا به جا می شن و زود به زود به هم می ریزن. همه ی ما معمولا"توی خونه کمد و کشو زیاد داریم پس پیشنهاد من برای شروع، کمد لباسا و قفسه ی کفشاس.تمیز کردنشون راحته و زمان زیادی هم نمی بره.پس راه راها اون طرف،خال خالیا یه طرف دیگه،رنگی ها اینور،سیاه سفیدام اونور.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
تگ ها : خونه

ظرفیت سنجی

بعضی آدما فقط منتظرِ یه فرصت اند تا یه نقطه ضعف تو وجود ِ ما کشف کنن و گاه و بی گاه به رخمون بکشن،بعضی آدما از هر حرفی که می زنیم موردی برای خندیدن بهش پیدا می کنند جوری که آدم کلا"از حرف زدن خودش خجالت می کشه،بعضی آدما فقط استعدادِ خندیدن به دیگران و مسخره کردنشون رو دارند ،فقط کافیه یه جمله بگی تا اونطور که خودشون دوست دارن تعبیرُ تفسیرش کنن،بعضی آدما دوست دارند به زمین خوردن بقیه نگاه کنند و از ته دل بخندند،بعضی ها هم اما ضایع کردنِ آدما جلویِ دیگران بخشی از تفریحاتشونه.بعضی ها هم از دیدن ناتوانی آدما در مقابل انجام کارها لذت می برند.بعضی آدما هم کلا"عاشق نجوا کردن در حضور دیگرانند(همون درِگوشیِ خودمون)،حالا همین آدما استعدادِ عجیبی دارن که وقتی نجوا می کنن هی به تو نگاه کنن و بخندن حالا اصلا"موضوع صحبشونم ربطی به تو نداره ولی می خوان به هم بریزنت ،از تو متلاشیت کنن و برن روی اعصابت.
یه سوال اینجا برای من پیش می آد اونم اینه که آیا همه ی اینا برای سنجش اعصابُ ظرفیت طرف مقابله؟من یکی که در مقابل یه همچین آدمایی خیلی بی اعصابمعصبانی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
تگ ها : آدم ها

چقدر به این سوال ها فکر می کنید؟

چقدر با خودتون روراست هستید؟چقدر در قبال خودتون احساس مسئولیت می کنید؟چقدر دوست داشتن ها و خواسته های خودتون رو نادیده نمی گیرید؟چقدر به خودتون احترام می زارید؟چقدر به ایده هاتون اهمیت می دید؟چقدر به تحقق آرزوهاتون فکر می کنید؟چقدر در پیِ رسیدن به خواسته هاتون هستید؟چقدر جایگاهتون در حال حاضر شما رو راضی نگه می داره؟فکر می کنید به چند درصد خواسته هاتون دست پیدا کردید؟چقدر از موقعیت های ایجاد شده در زندگیتون استفاده کردید؟چقدر برای رسیدن به خواسته هاتون تلاش کردید؟چقدر از سن تون،ظاهرتون،موقعیت اجتماعی تون و تحصیلاتتون راضی هستید؟چند دقیقه در پایان روز به روزی که گذروندید فکر می کنید؟چقدر سعی دارید خوب باشید؟چقدر به دنبال منشا احساس هاتون می گردید؟چقدر در مواجهه با سختی ها مقاومید؟چقدر دلتون می خواد اینی که هستید نباشید و جای شخصِ دیگری باشید؟چقدر نقاط ضعف و قوت خودتونُ می شناسید و نقاط قوت رو تقویت و نقاط ضعف رو برطرف می کنید؟چقدر به خودتون متکی هستید؟چقدر منِ واقعیِ خودتون رو دوست دارید؟چند دقیقه در روز برای خودتون وقت می ذارید؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
تگ ها :

کارت هایی که جمع می کنم

بعضی کارت هاخیلی خاص هستن.حالا یا به دلیل رنگُ طرحشون یا جنسُ بافتشون.همین که حسِ خوبی بهت بده دلت می خواد از روی پیشخوان فروشگاه ها برداریُ بزاری تو کیفت.از کارت های ویزیت دکترا خوشم نمی آد و فقط برای اینکه شماره و آدرسشون گم نشن می گیرمشون.اما از کارت رستوران ها،کافه ها،گالری های نقاشی و یا لباس فروشی های ارگانیک نمی شود بی تفاوت گذشت...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
تگ ها : کلکسیون

چای،دونات و همشهری داستان شهریور ماه

بخش هایی از نامه ی داستایفسکی که در زندان پس از لغو حکم اعدامش توسط تزار روسیه و محکوم شدنش به چهار سال زندان و سربازی به برادرش میخائیل نوشته است.نامه را به صورت کامل در داستان"مراقب باش فراموشم نکنند"در همشهری داستان این ماه بخوانید.

"هر جا که باشی زندگی،زندگی است.زندگی درون ماست نه بیرون ما.انسان بودن میان دیگر آدمیان و انسان ماندن،نومید نشدن و سقوط نکردن در مصیبت هایی که ممکن است سرت بیاید،زندگی یعنی همین،کارِزندگی همین است.

اگر کسی خاطره ی تلخی از من دارد،اگر با کسی مشاجره ای داشته ام،اگر قلبی را رنجانده ام،اگر می توانی پیدایشان کنی،از همه شان طلب بخشش کن.

وقتی به گذشته نگاه می کنم و به یاد می آورم چقدر وقت را هدر داده ام،چقدر وقت را با توهم ،با اشتباه،با بطالت،با نادانی درباره ی چگونه زندگی کردن،با نشناختن قیمت وقت،با آلودن قلب و روحم به گناه تلف کرده ام قلبم آتش می گیرد.

برادرم یادت باشد با برنامه ریزی زندگی کن.زندگی را به بطالت نگذران،سرنوشتت را خودت رقم بزن،به فکر بچه هایت باش.مطمئن ام که دوباره می بینمت.تغییر نکن.دوستم داشته باش.نگذار یاد من در خاطرت سرد شود و بدان که فکرِ دوست داشتن تو بهترین بخش زندگی من است."

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳

آلبوم کودکی ها

چقدر آلبوم عکس های بچگی هامون با الان فرق داره.جدا"که من شیفته ی این همه شادیُ سادگیَم.لباس های رنگی،خنده های از ته دل،برق شادی توی چشم ها،شیطنت های بچه گانه،ژست های خنده دار،زبون در آورن،شاخ گذاشتن،شکلک درآوردن برای دوربین.
ناآگاهی نسبت به اطرافمون تویِ همه ی عکس ها پیداست و انگار هیچ دغدغه ای نیست.یه عکس کنار دریا که گوش ماهی جمع می کنیم،یه عکس که آروم خوابیدیم و خبر نداریم دزدکی از ما عکس گرفتن،جشن تولدا و کیک بزرگی که فکر می کردی تو مالک همه ی اونی و با افتخار جلوش عکس می گرفتی،و مجسمه ی هر جکُ جونوری رو هم که تو خیابون می دیدی اصرار داشتی ازش بری بالا و ازت عکس بگیرن و قریب هر کدوم از ما صد تا عکس از خرسُ فیلُ آهو و گوزنُ زرافه های مجسمه ای داریم.
نکته ی جالبی که تو تمام عکسهای کودکی به چشم می خوره عدم وسواس در انتخاب صحیح رنگ ها برای لباس و بی توجهی به مرتب بودن جلوی دوربینه که همین باعث می شه این عکس ها بیش از پیش طبیعی بشن.موهایی که از پشتِ تل شاخ شدند و کسی هم انگار اصراری به مرتب کردنشون نداشته،خنده هایی که دندون های افتاده مونو نشون می ده،آدامسی که حتی موقع عکس انداختن می جویم،پفکی که حتی موقع عکس انداختن هم حاضر نیستیم به هیچکس بدهیم و بعضا"دعوای کودکانه در عکس ها.عکس اولین لحظه ای که تونستیم بایستیم،عکس با وسایل محبوبمون که دیگه خیلی وقته محبوب نیستند،اشتراکِ پرده و پشتیُ گلدون در اغلب این عکس ها،افرادی که روزی از ته دل با ما در عکس هایمان خندیدند و الان دیگه پیش ما نیستند و با دیدنشون آرزو می کنیم ای کاش زمان در همین عکس متوقف می شد و...
با خودم فکر می کنم کاش الان هم همه چیز به همون پاکی و بی آلایشی سابق بود و انقدر برای خوب بودن ، مصنوعی تلاش نمی کردیم،عکس های مصنوعی با لباس های مرتب و ژست های از پیش تعیین شده نمی انداختیم.کاش این روزها هم همه چیز طبیعی بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢
تگ ها : کودکی

جمعه های کسل

بعضی وقتا هست که آدم واقعا"نمی دونه از بین یه عالمه گزینه ی موجود باید کدومشو انتخاب کنه و به جای دو راهی می مونه سرِ هزار راهی.من الان تو یه همچین وضعیتی گیر افتادم.هزار تا گزینه برای گذروندن این بعدازظهرای جمعه ی کسل کننده دارم اما نمی دونم کدومشو انتخاب کنم و می دونم که دستِ آخر هیچ کدوم رو انتخاب نمی کنم.اصلا"خاصیت جمعه ها فقط همینه که آدم رو توی تصمیم گیری مستاصل کنن .گزینه هاای موجود:نمایشگاه نقاشی عکس های کوچک،سینما فیلم دهلیز،دیدن تئاتر"تو هرگز نخواهی گشت" ،پیاده روی،شهر کتاب و خریدن کتابایی که درست یه ماهه می خوام بخرمشون و فرصت نمی شه،موندن تو خونه و دیدن فیلم و کتاب خوندن،دویدن در پارک،رستوران گردی،تغییر دکوراسیون خونه.
من با این همه گزینه که دلم می خواد همشونو انجام بدم چیکار کنم آخه؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
تگ ها : زندگی شهری

لطفا" همین جوری بمونید

دوست دارید تو زندگی بعدیتون به چی تبدیل بشید؟این سوالیه که بعد از خوندن مسخ ِکافکا به ذهن هر کسی خطور می کنه.اونجا که گرگوار سامسا از خواب بیدار می شه و می بینه که تبدیل به یه حشره ی بزرگ شده.واقعا"اگه در شرایط گرگوار قرار بگیریم اولین عکس العملمون چیه؟مثلا"یه روز صبح از خواب بیدار بشیمُ ببینیم که تبدیل به یه درخت بزرگ و پر شاخُ برگ شدیم یا یکی از وسایل خونه شدیم یا حتی یه موجود خیلی خیلی وحشتناک.من که اصلا"فکر نمی کنم یه همچین شرایطی رو بتونم تاب بیارم،مگر اینکه از قبل بدونم قراره به چی تبدیل بشم و خب ترجیحا"روز تبدیل شدنمم معلوم باشه.تازه همونم خیلی ترسناکه .دیدنِ آدمای دیگه هم حتی تو این شراط تحمل بالایی می خواد جدا".فیلم ها و داستان های علمی تخیلی رو اصلا"دوست ندارم.اما تصور کنید یه روزی همه ی آدما تبدیل به یه چیزِ عجیبُ غریبی بشن و راه بیفتن تو خیابون.وضعیتِ ترسناکیه جدا".دنیا با وجود آدمایی که همین جوری هستن و نه هیچ جورِ دیگه ای فقط قابل تحمله.یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم یه داستانی خوندم راجع به دختری که دلش می خواست یه روز صبح از خواب که بیدار بشه خواهرُ برادرش نباشن تا بتونه خیلی راحت توی خونه حکمرانی کنه و حتی اصلا"آدمای ِدیگه هم نباشن تا مثلا"بتونه خیلی راحتُ بی دردسر از شیرینی فروشی نون خامه ای های مورد علاقه اش رو برداره بدون اینکه بابتشون پولی بده و یه روز صبح که از خواب بلند شد این اتفاق افتاده بود.اولش خیلی هیجان انگیز بود اما بعدش از شدت تنهایی شدیدا"مستاصل شده بود و در نهایت هم با جیغ بلندی از خواب پرید.ما به آدمای اطرافمون احتیاج داریم و دوست داریم اونا باشن و همین جوری که هستن ببینیمشون هر چند گاهی بعضی وقتا هم دلمون بخواد تنها باشیم و از دست آدما خسته بشیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
تگ ها :