یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

قهوه ای چیدمان

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
تگ ها : چیدمان

سلام شهریور

من 12 بار در سال دلم بد جوری می گیره و اونم روزای آخر هر ماهه.اصلا"یه جورایی دلم برای این روزای آخر ماه می سوزه.فلسفه شم اینه که مثلا"دیگه من هیچ وقت مرداد ماه سال 1392 رو نخواهم دید و در این ماه از این سال هرگز قرار نخواهم گرفت.6 ماه اول سال که یه روز به هر ماه اضافه می شه بهتره و بیشتر فرصت داریم تا توی اون ماه یه خورده بیشتر بمونیم.اما امان از اسفند که دل گرفتگیش دو برابر هر ماه ِدیگه ست.چون هم ماه عوض می شه هم سال.به خصوص اسفندایی که 29 روزه هم باشند.به هر حال مرداد امسال هم تموم می شه امروز.و خوش به حال آدمایی که این ماه رو خوب گذروندند،واسش برنامه داشتن،ازش لذت بردن ،تولدشونو توش جشن گرفتن و کلی با این ماه خاطره ی خوب داشتن .
البته خیلی ها هم منتظر شهریورند که تولداشونو توش جشن بگیرند،قراره عروسی کنن،و کلی چیزای خوب دیگه البتهلبخند
به امید یه شهریور خوب و دوست داشتنی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
تگ ها : ماه های سال

فراموشی

وقتی یادت می رود کتابی را خریده و خوانده ای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
تگ ها : کتابخوانی

هیپوئستس لوس

نگهداری از گل ها و گیاهان آپارتمانی به شدت سخته.اینو همین جا اعتراف می کنم.و به نظرم هیچ گلی مثل کاکتوس برای افراد مبتدی مثل من جواب نمی ده.حدود 3 ماه پیش رفتیمُ از بازار گل چند تا گل واسه خونه گرفتیم تا ازشون مراقبت کنیم و حالمونو عوض کنن.اما نمی دونم چی شد جدا"که تا امروز 2 تا از قشنگ تریناشون پژمردندُ با هر ترفندی هم که تونستیم حالشونو خوب کنیم نشد که نشد.یعنی آدم واقعا"نمی دونه مشکل از کجاست.نورش کمه یا زیاده،آب رو باید زیاد بهش داد یا کم،بعد خاکش از چه نوع باشه و به چه نسبتی خاک باغچه و کود برگ رو با هم قاطی کنیم تا جواب بهتری حاصل بشه،بعد تازه کود برگا انواع مختلف داره و آدم نمی دونه چه نوعشو بریزه پاشون بهتره.زهکشیش چه جوری باشه،و اینکه حالا هر کدوم این گلا هم مریضی های خاص خودشونو دارن که آدم واقعا"می مونه مشکلشون چیه؟بیماریاشون خیلی پیچیده ست.اصلا"نمی شه فهمید از کجا نشات می گیره.به هر حال با کمال تاسف بسیار دو تا از گلدونا رو با وجود سعی بسیار از دست دادیم.حالا هم هی در حال افسوس خوردنیم.اما یکی دیگه از گلدونا هم داره به سرنوشت اونا دچار می شه.این یکی یه گیاه آپارتمانی خیلی نازنازیُ لوسه که واقعا"آدم تو برخورد باهاش دیوونه می شه.می زاریش جلوی نور برگاش می سوزه،بعد برگای تازه دراومدش همچین جمع می شه که آدم حرصش می گیره،از جلوی نور برش می داری زرد می شه،آب زیاد نباید بهش داد و محیطشم باید مرطوب باشه-این یکی مهیا کردنش واقعا"سخته.سر برگاش رو هم که کوتاه نکنی سریع رشد می کنه و اندازه ی قد آدمیزاد می شه و مثل لوبیای سحر آمیز رشد می کنه.چند وقت پیش خاکشُ عوض کردیمُ از جلوی پنجره ی آشپزخونه آوردیمش تو اتاق خواب و تازه زهکشیش هم کردیم اما چندان فایده ای ندارهگریهاسمشم مثل خودش لوسه:هیپوئستس.آخه اینم شد اسم.اگه از اول یه دیفن باخیا گرفته بودم الان اندازه یه درخت شده بود افسوس خب این چه گیاهیه آخه.عوضش کاکتوسام آخ نمی گن.مثل بچه های خوب پشت پنجره ی آشپزخونه نشستن یه چیکه آب می خوان یه ذره نور.
آخه این گیاه برگیا چرا منو دوست ندارن ؟ عکسشم نمی زارم چون باهاش قهرم الانقهر

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
تگ ها : گل و گیاه

روزای بی حالُ حوصله گی

یه وقتایی هست اصلا"حوصله نداری از خونه بری بیرون ولی حالا به هر دلیلی مجبوری.دقیقا"همون روز هم گرمه،هم ترافیکه،هم تاکسی پیدا نمی شه،هم مسئول مربوطه ی جایی که کار داری مرخصیِ،هم همه ی صف ها شلوغه هم وسط اون همه آدم غریبه یه دفعه یه آشنا پیدا می کنیُ وایمیسته تو اون هوای گرمُ وسط این همه شلوغی با تو احوالپرسی کردن.حالا این روزیِ که تو اصلا"حالُ حوصله نداری.چرا این روزا دقیقا"اینجوریَن؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
تگ ها : زندگی شهری

دیوار آشپزخانه ی ما

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
تگ ها : خونه

ز سستی کژی زاید و کاستی

هیچ وقت نتونستم یه ورزشی رو به صورت حرفه ای دنبال کنم.مقطعی از یه ورزشی خوشم اومده و تا یه جاهایی هم دنبالش رفتم اما خیلی دوام نداشته و زود رها شده.یه مدتی کوهنوردی می کردم و  تا قله ی چند تا کوه معروفُ غیر معروف هم بالا رفتم و در کنارش البته صخره نوردی هم می کردم.بماند که الانم فرصتی دست بده هنوز کوه رفتن رو به باقی ورزش ها ترجیح می دم.چیزی هم که منو به صخره نوردی کنارش علاقه مند کرد پیرامید سالن ورزش و کارابین بود که به نظرم انگیزه های کافی برای ادامه ی درست حسابی یه ورزش نیستن.کلا"از ورزش هایی که توشون توپ به هر نحوی دخالت داره هم خوشم نمی آد.چه پینگ پونگ چه والیبالُ بسکتبالُ حتی فوتبال.شطرنجُ اینجور چیزا هم که به نظرم اصلا"ورزش به حساب نمی آد چون بالاخره باید عضلات یه حرکتی داشته باشن تو ورزش.شنا رو هم به دلیل ترس از غرق شدن و البته وارد شدن آب توی گوش -که جدا"معضلیه واسه خودش- طرفش نرفته و نمی رم.جودو و اینجور ورزشام که زیادی خشن ان و با روحیه ی من جور در نمی آن.کار کردن با این حلقه هام که هی می ندازن دور کمرشونو باهاش می چرخن رو هم بلد نیستم،به نظرم خیلی سخت می آد.اما من جدا"عاشق ورزشای گرونی هستم که دستم بهشون نمی رسهخنده پارالل،اسب سواری،تیر اندازی با کمان،کارتینگ،پاراگلایدر،اسکی و...که مطمئنم اگه دستم بهشون می رسید هم یه بهونه ای واسه ی انجام ندادنِ همشون جور می کردم.حالا به جز چند تا دراز نشست در روز اونم با کمک دستگاه و چند نرمش خیلی ملایم اونقدر که بهم سخت نگذره ورزش می کنم و البته گاهی هم پیاده روی و یوگا خب البته.
اصلا" من ورزشکار به دنیا نیومدم.هیچ جوره نمی تونم به ورزشی علاقه مند بشم و تا آخر دنبالش کنم.حتی تو وسطی بازی کردن هم همش می سوزمُ از بازی می رم بیرون خب.اصولُ قواعد هیچ ورزشی رو هم یاد نمی گیرم.کلا"استعداد این یک قلم رو ندارم من.

پ.ن.ورزش خاصی مد نظرتون هست که بتونه منو علاقه مند کنه اصلا"؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
تگ ها : ورزش

با فریبا وفی

فریبا وفی تازه به جمع نویسنده های محبوبم اضافه شده و کتاباش از اون کتاباس که روز به آخر نرسیده تموم می شه و کلی نکات اخلاقی هم ازشون دستگیرت می شه تازه.خب این شما و این هم چند تا از کتاب های وفی در کتابخونه ی من.که همشونو برای خوندن توصیه می کنم.بخونید و لذت ببرید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩

بیاین بریم سفر

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
تگ ها : سفر

همه ی دفتر های من

آدم خوبه برای هر چیزی یه دفتر داشته باشه.از اونجایی که من عاشق یادداشت کردنم دفتر زیاد برای خودم درست می کنم و روی هر کدومشونم یه اسمی می زارم.شوقُ ذوق دفتر درست کردن منم از همون دورانی که می رفتم مدرسه و کلاس اول بودم در من ایجاد شد.اولین دفترمم یه سررسید سبز رنگ بود که جلدشو خیلی دوست داشتم برای همین بهش افتخار دادم تا بشه دفتر کلکسیون چیزایِ خوشمزه ای که می خورم.به این صورت که کاغذِ هر چیزِ خوشمزه ای رو که می خوردم سریعا"در دفتر خوراکی ها می چسبوندم و چقدر لذت بخش بود این کار برام.هنوزم دارمش و وقتی ورقش می زنم از تغییر شکل و رنگ و اندازه ی کاغذ شیرین عسل نسبت به امروز کلی تعجب می کنم .همچنین قیمت روی خوراکی ها البته.بعدش یه دفتری داشتم که به اصرار خانم معلممون ایجاد شد و اون موقع کارت های کاغذی و مقوایی صد آفرینُ هزار آفرینُ توش می چسبوندیم و حتی با خودمون می آوردیم مدرسه و تو زنگای تفریح بر سر تعداد این کارت های چسبونده شده رقابت عجیبی شکل می گرفت.دفتر بعدی یه دفتر بزرگ و بیشتر شبیه یه پوشه بود که دوره راهنمایی هنرهای دستی خودمونُ به اصرار معلم حرفه و فن توش می چسبوندیم.این دفتر من هم پر بود از انواع کوک ها و بافت ها و بعضا"شال گردن و مقنعه ای که همشم کارِ مامانم بود و انقدر حجیم شده بود که از شکل دفتر کلا"خارج بود.حالا ایده ی چسبوندن این وسایل چجوری به ذهن معلممون رسیده بود بماند.تا اینجا فقط همون دفتر اول رو که با انتخاب خودم درست شده بود رو دوست داشتم.بعدها دفترهام بیشترُ بیشتر شد .یه دفتر برای شعرها و جمله هایی که از جایی میشنوم یا جایی می خونم،یه دفتر برای شعرها و جملاتی که ناخودآگاه به ذهنم می رسه و حاصل تراوشات ذهنی خودم هستند،یه دفتر برای نوشتن خاطرات روزانه با خط من در آوردی خودم،یه دفتر برای نوشتن نکات مهم دروسی که می خونم،دفتری برای نوشتن کارهایی که باید در طول هفته یا ماه انجام می دادم،دفتر دیگه برای سوالها یا نکات مبهمی که از کسی در ذهن من به جا مونده بود و یادداشت می کردم تا در اولین فرصت ازش بپرسم،یه دفتر برای نوشتن اطلاعات عمومی و نکات علمیِ کتاب هایی که مطالعه می کردم،دفتری برای یادداشت کردن لغات جدید زبان که از متنی می خوندم و دوست داشتم یاد بگیرمش،یکی برای نوشتن خرج و مخارج روزانه ام و...
دفترا زیاد بودن و از یه جایی به بعد همشونو دوست داشتم تقریبا".هنوز هم حتی به سنت نوشتن بر روی کاغذ پایبندم و معتقدم اینجوری همه چیز راحت تره نگهداریشون،امنیتشون،به یاد سپاریشون و اینکه هر وقت هر کدومو بخوای همراهت باشن حملشون راحت و بی دردسرتره.
و به نظرم هنوز یکی از یزرگ ترین لذت ها ی دنیا اینه که کاری رو که قراره انجامش بدی رو تو یه دفتر یادداشت کنی و بعد از انجام دادنش روش یه خط قرمز بکشی یا کنار شماره اش تیک بزنی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩

کتابهایی که تمام نمی شوند

بعضی کتابا رو هر کاری می کنی تموم نمی شن .هر روز جلوی چشمت هستن و تو هر روز چند صفحه یا نهایتا"چند فصل ازشونو می خونی و فقط می خونی که تموم بشن.نمی ذاریشون تو کتابخونه تا یادت نره که نصفه نیمه خونده شدن.از کتابایی که اینجوری خونده می شن دل خوشی ندارم من.بهم لذت نمی ده و در نهایت هم اصلا"نمی فهمم چه پیامی داشته و چی می خواسته بگه.حالا این"بهار برایم کاموا بیاور"رو من نمی تونم تموم کنم و اینجوریَم الانعصبانی

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
تگ ها : کتابخوانی

از ایفل تا برج میلاد

اگه بگن از بین تموم آثار تاریخیُ جاهای تفریحی دنیا کجا رو بیشتر دوست داری می گم برج ایفل.باز اگه بگن دیوار چینُ تاج محلُ برج پیزا و مجسمه ی آزادی هم هستنا! من باز می گم برج ایفل.تو ویکی پدیا می خونم که این برج حدود 5/6 میلیون بازدید کننده در سال داره که من هیچ وقت جزو یکی از اونا نبودم.شبای سال نو که اطراف برج آتیش بازی می کنن منو بیشتر به ایفل علاقه مند می کنه.یه جورایی سازه ی کاملیِ از نظر من و در عین حال هم مدرنه و هم نمادی از گذشته است و ساختش با آهن هم خیلی ابتکاری و بی نظیر بوده در نوع خودش.دیشب با street view گوگل یه سر رفتم تا فرانسه و برگشتم اما نتونستم ایفل رو ببینم .اما امروز موفق شدم.با سازه های بلند یه ذره مشکل دارم.یه جورایی می ترسونن منو اما با ایفل اصلا"مشکلی ندارم.تو استریت ویو آدرس برج ایفل رو نوشته خیابون آناتول فرانس .یادم باشه به محض اینکه پام به پاریس رسید به اولین تاکسی بگم:je veux aller a l'avenue anatol france . بله و وقتی رسیدم دونه دونه از پله هاش برم بالا و از اون بالا پاریس روشن و نورانی رو ببینم و یه عالمه عکس بندازم. من اصلا"نسبت به فرانسه و هر چیزی که توش هست حس دیگه ای دارم نه فقط به ایفلش.از قهوه فرانسه بگیر تا کافه هایی که بیرون صندلی می چینن و زندگی رو برای فرانسوی ها تا صبح به جریان می ندازند.از کرواسان که خیلی دوستش دارم بگیر تا شانزه لیزه .موزه لوور هم که دیگه جای خودشو داره .اصلا"همین که دومین کشور بزرگ اروپا است کلی خوشحالم می کنه.کلی هم البته به کارخونه ی اتومبیل سازی رنو ارادت دارم بنده.حتی دیدن فیلم های فرانسوی رو به باقی فیلم ها ترجیح می دم.یه زمانی هم نمایشنامه های "اوژن یونسکو"رو زیاد می خوندم.یادم باشه پاریس رفتم به "پرلاشز"هم سر بزنم حتما".
دارم با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که هر شهری یه نماد اینجوری برای خودش داشته باشه که باعث غرورِ کسانی بشه که تو اون شهر زندگی می کنن و توریست ها هم به دیده ی تحسین به اون سازه نگاه کنن.سازه ای که با وجود گذشت بیش از صد سال بیش از پیش محبوب شود و تنها اِلِمان شاخص یک شهر باشد.آیا ما داریم یه همچین سازه ای رو؟
برج میلاد که با کمترین حس ظرافت و زیبایی در غرب تهران بالا رفته چه چیزی را در ذهن بیننده تداعی می کند؟جایی خواندم آمپولی آماده تزریق.

پ.ن:در سفرهای مختلف به اقصی نقاط ایران بیش از پیش به این مسئله پی می بریم که سازه های تاریخی ما در معرض خطر جدی نابودی قرار دارند.از تخت جمشید تا سنگ نگاره داریوش در بیستون از ستون های پر از یادگاری معبد آناهیتا در کنگاور تا آسیب به مقبره کوروش.وحتی از دزدیده شدن اِلِمان ها و مجسمه های شهری.
لا اقل اگر سازه ای خوب نمی سازیم تاریخ را مخدوش نکنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
تگ ها : سفر

اولین هایی که از یاد نمی روند

اولین ها همیشه بیشتر از بقیه رویدادها تو خاطر آدم می مونه و یه جورایی جاودانه می شه.اولین باری که مدرسه رفتیم،اولین کسی که باهاش دوست شدیم،اولین سفری که با هواپیما داشتیم،اولین روز دانشگاه،اولین باری که یک کتاب رو به تنهایی و بدون کمک بزرگترها خوندیم،اولین بازدید از هر جایی،امتحان یه خوراکی برای اولین بار،اولین روزِکاری،تجربه هایی که برای اولین بار خودمون به تنهایی بهش دست پیدا کردیم،اولین باری که یه کارِمهم انجام دادیم،اولین باری که یه داستان کوتاه نوشتیم،اولین ماشینی که خریدیم،اولین کامپیوترمون،اولین معلم مدرسمون،اولین اتاقی که مختصِ خودمون بود،اولین کلاس فوق العاده ای که تو تعطیلات تابستونی ثبت نام کردیم،اولین باری که رفتیم شهربازی،اولین هدیه ای که از هر کسی گرفتیم،اولین تولدی که برامون گرفتن و ما خوب تو خاطرمون مونده،اولین باری که دریا رو از نزدیک دیدیم،تجربه ی اولین استفاده از یه وسیله ی جدیدِ تازه خریداری شده،اولین دفتر مشق مون،اولین باری که تو مدرسه تنبیه شدیم،اولین باری که یه چیز تازه یاد گرفتیم،اولین باری که یه بازی جدید اختراع کردیم،اولین باری که سوار دوچرخه شدیم و یه دور کامل بدون ترس باهاش زدیم،اولین باری که عاشق شدیم،اولین مجله ای که مشترک شدیم،اولین باری که یه بیماری سخت گرفتیم،اولین باری که یه آتیش بازی بزرگ دیدیم،اولین باری که از یه ساختمون خیلی بلند به زمین نگاه کردیم،اولین فیلمی که تو سینما دیدیم،اولین گوشی موبایلمون اولین دندون لقی که افتاد،اولین حقوقمون و خیلی اولین های دیگه که هر کسی یه لیست کامل ازش داره مطمئنا".
می تونید بقیه ی اولین ها رو شما کامل کنید..

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
تگ ها :

عاشقانه ی آرامِ خودت را داشته باش

احتیاط باید کرد.همه چیز کهنه می شود.و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز.بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند.

...

شیرینی زندگی از آن جا سرچشمه می گیرد که تو بر مشکلات غلبه کنی

...

تا آن زمان که زنده اییم خوشبختی نیز نمی تواند دروغ باشد.

...

هیچ وقت همه چیز درست نمی شود چون توقعات ما بیشتر می شود و تغییر می کند.هیچ قله ای آخرین قله نیست.رسیدن ،غم انگیز است.

...

بگذار خالصانه قبول کنیم کوچکیم تا بتوانیم بزرگ شویم،عوض شویم،رشد کنیم و دیگری شویم.

...

افراط ،مزه ی همه چیز را مخدوش می کند

یک عاشقانه آرام.نادرابراهیمی.نشر روزبهان

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧

این فیدلیِ دوست داشتنی

یکی از دغدغه های کسانی که به سایت های زیادی در طول روز سر می زنن اینه که بتونن همه مطالب مورد علاقه شونو در وب دنبال کنند و از هیچ کدوم غافل نشن.حتی بتونن مطالبشونو با بقیه هم به اشتراک بگذارن.از اونجایی که سرزدن به همه سایت هایی که دوستشون داریم سخت و وقت گیره بهتره از فید خوان ها کمک بگیریم.بعداز تعطیلیِ گوگل ریدر همه یه جورایی دنبال یه فید خوان خوب با قابلیت های مناسب می گشتن.من اتفاقی فیدلی رو بعد از جست و جوهای فراوان راجع به یه فید خوان خوب پیدا کردم و الان دارم ازش استفاده می کنم.محیط خوبی داره و امکانات قابل قبولی ارائه می کنه .حتی می شه فیدهای گوگل ریدر رو هم توش ایمپورت کرد.خلاصه کافیه لاگ این بشید و آدرس فید سایت هایی رو که هر روز بهشون سر می زنید رو توش وارد کنید.از اون به بعد فیدلی دوست همیشگی شما می شه و هر روز به جای سر زدن به اون همه سایت پراکنده همه ی اونا رو یک جا اونم در فیدلی مشاهده می کنید و این خیلی معرکه است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
تگ ها : معرفی سایت

جمله هایی که نباید نادیده اشان گرفت

"حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست" این جمله رو در داستانی از محمد صالح علا به نام"بن بست آینه"در همشهری داستان می خونم و عمیقا"بهش فکر می کنم.بعضی وقتا کلِ یه داستان یه طرف یه جمله توی اون داستان هم یه طرف دیگه.به نظرم هر داستانی یه جمله ی خوب توش داره که باید پیداش کرد و با خودکار رنگی زیرش یه خط پررنگ کشید.در داستان "تفنگ"از همین شماره هم یه جمله ی خوبِ دیگه هست:"خیلی عجیبه که بیدار می شی و می بینی زندگی در نبودِ تو جریان داشته"یا حتی "داستان رادیویی" از همین شماره یه جمله داره که می گه:"بعضی وقتا بهتره کلمه های مناسب رو پیدا نکنی.توی بعضی آیین ها،همه چیز می تونه با یه کلمه نابود بشه"
این شماره همشهری داستان پر از جمله های خوب بود واقعا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧

مستور خوانی در بعدازظهری تابستانی

"گاهی ترکیب چند عنصر شیمیایی باعث تولید مواد منفجره می شود.درست مثل آدم ها که ترکیب بعضی از آن ها مثل بعضی عناصر مهلک اند وبعضی خوش بو و معطرند.بعضی در یک دیگر چنان حل می شوند که دیگر قابل جدایی نیستند و برخی دیگر تجزیه ناپذیرند."
بخش هایی از کتاب "عشق روی پیاده رو".مصطفی مستور.نشر رَسِش.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦

یک تلنگر

پیرمرد بادکنک فروشی هست که گاهی در مسیر رفت و آمدم می بینمش.چند تا بادکنک که باد ِ کمی دارن رو به یه چوبی وصل کرده و در طول مسیری که من با تاکسی می رم پیاده حرکت می کنه.این پیرمرد یه جورایی برای من نماد امیدِ.نماد تسلیم نشدنه.نماد حرکته.با خودش گفته باید کاری کرد هر چند کوچیکُ معمولی.با خودش گفته باید مفید بود حتی اگه احساسِ مفید بودن تنها از حسِ خوبی باشه که از انجام کاری که دوست داری ناشی بشه. با این که هر روز همون بادکنکا رو دنبال خودش می کشه و حسم بهم می گه کسی ازش چیزی نخریده ناامید نمی شه و به کارِ هر روزه اش ادامه می ده.بعضا"گوشه ی خیابون بادکنکای کم باد رو حتی باد هم می کنه و امیدواره به کارِش.با دیدنش همیشه به زندگی بیش از پیش امیدوارتر می شم.بعضی از ما منتظر یه شانس بزرگیم تا از راه برسه و زندگیمونو دگرگون کنه حتی حاضر نیستیم کمترین تلاشی برای تغییر وضعیت موجود انجام بدیم.نشونه هایی تو زندگی پیرامونیِ همه ی ما هست تا بهمون یه تلنگر بزنه.یه تلنگر به تنبلی هایِ خود خواسته مون.یه تلنگر به نا امیدی های هر روزه مون.و این پیرمرد تلنگر عجیبی ست واقعا".



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
تگ ها : زندگی شهری

آدمهای این روزها

این روزها از کنار هر کسی تو خیابون رد می شی،یا تو صف عابر بانک می ایستی یا روی صندلی اتوبوسُ تاکسی می نشینی یه چیزی بدجوری توجهتُ جلب می کنه اونم اینه که همه ی آدما این روزا تو یه چیزی با هم وجه اشتراک دارند.آدما این روزا شاد نیستند.دیگه کمتر کسی رو می تونی پیدا کنی که با بغل دستیش حرف بزنه و از ته دل بخنده.کمتر آدمی پیدا می شه که از جاش بلند شه بایسته و صندلی شو به آدم پیری تعارف کنه.این روزا آدما فقط منتظر یه جرقه اند تا بغضشون بترکه و یا سرِ همدیگه فریاد بکشن.این روزا چیزای زیادی هست برای غر زدن،نالیدن،گریه کردن و فریاد زدن.ملاحظه جای خود را به پرخاش داده و آدمها کمتر هوای همدیگر را دارند.این روزها همه مثل بچه ها کم طاقت شده اند و هر حرفی از دهنت درآید دو برابر جوابت را می دهند.انگار نه انگار همه در یک وجب خاک به اسم"زمین"زندگی می کنیم.واقعا"هم یک وجب خاک.چند روز پیش در وب عکسی دیدم از زمین که از سیاره زحل گرفته شده بود.در آن عکس زمینِ دوست داشتنی ما مانند کورسوی نوری آبی رنگ بود و ما حتما"اندازه ی یکی از اتم های این کورسوی آبی نبوده و نیستیم.آدم ها این روزها به آن کورسوی آبی فکر نمی کنند.هر چقدر هم بزرگ باشی در نهایت ذره ی کوچکی هستی آز آن نقطه ی آبی خیلی کوچک.بی رحم شده اند آدمها این روزها.نسبت به خودشان و نسبت به دیگران.خیلی وقت است که از آن بی مقدمه خندیدن ها خبری نیست.حالا آدم ها وقتی نگاهشان تصادفی با نگاه دیگری تلاقی می کند لبخند نمی زنند روی برمی گردانند.صدای اعتراضشان همه جا بلند است و دعای هر شبشان این است:خدایا شکرت که همه چی برای ما مرتبه و ما چیزی کم نداریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
تگ ها : زندگی شهری

طعم تلخ شکست

طعم شکست از اون طعمای تلخه که هممون تجربه اش کردیم مسلما".شکست توی کار،تحصیل ،دوستی...بعضی ها از زیر بار این شکست سالم بیرون می آنُ دوباره از نو شروع می کنن و شکست رو به عنوان بخشی از قوانین همیشه جاریِ زندگی به حساب می آرن،ازش راهی پیدا می کنن به سمت پیروزی،مدلی که منجر به شکستشون شده رو پیدا می کنن و اصلاحش می کنن و اونقدر سعی می کنن تا بالاخره یه روزی موفقیت چهره ی خوبشُ بهشون نشون بده...بعضی هام اما تو شکست ایجاد شده ذره ذره فرو می رنُ همه چیز رو تموم شده می بیننُ اونقدر حالشون بد می شه که قدرت بازسازی خودشونُ از دست می دن.
بعضی وقتا اما این شکسته دست خودِ ما نیست و عواملی دیگه باعثش شدن .در یه همچین شرایطی همه می دونیم که نصیحتُ موعظه کاری رو از پیش نمی بره و اینکه بگیم "خودتو از نو بساز"،"زندگیتو متحول کن"،"دوباره شروع کن" در اغلب موارد عبارات کلیشه ای هستند که دردی از دردهای آدمی که شکست رو تجربه کرده دوا نمی کنه.
بعضی وقتا هست که نمی دونی اصلا"چجوری این اتفاقای بد داره برات می افته اونم به صورت سریالی.هر چی فکر می کنی به نتیجه نمی رسی و هر چی دلداریت می دن نتیجه ای نداره.
بعضی وقتا آدم واقعا"نمی دونه انگشت اتهامش به سمت کی نشونه بره؟
 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
تگ ها :

ما عادت کرده ایم

بعضی وقتا به زندگی تو یه جای دیگه فکر می کنم.یه دشت،یه کلبه ی روستایی، خارج از شهر های شلوغ ُ پر ترافیک،جایی که وقتی نفس می کشی اکسیژن خالص بکشی تو ریه هات نه سربُ بوی بنزینُ هزار آلاینده ی دیگه،جایی که فاصله میان مبدا ومقصدشُ تو چند دقیقه بشه رفت نه تو چند ساعت ،خبری از صف های طولانی،وقت های هدر رفته،شلوغی های بی مورد،بوق های ممتد،عجله و گرانی نباشه.جایی که به جای صدای برج سازیِ آدما صدای باد ُ پرنده بپیچه تو گوشم.بعضی وقتا حسرت آدمایی رو می خورم که توی یه همچین جاهای دنجُ آرومی زندگی می کنن و از هیاهوی شهر بی خبرن.
اما همه ی ما شهر نشین های خسته انگار چاره ای برای زندگی تو شهرهای شلوغمون نداریم،انگار عادت کردیم و کاریشم نمی شه کرد.اگه یه روز همه چی طبق معمول همیشه پیش نره و مثلا"ترافیک نداشته باشیم یا به وضوح بشه کوه های شمال شهر رو دید  اتفاق عجیبی افتاده.ما یه جورایی تو شلوغی شهر گم شدیم و هیچ وقت نمی تونیم از شهر آلوده و شلوغمون دست بکشیم.همیشه دلمون می خواد به جاهای خوب و خوش آب و هوا و روستایی بریم اما هیچ وقت نمی ریم و بهونه هامونم مختلف اند از کارُ تحصیل گرفته تا خویشانُ نزدیکانی که نمی تونیم رهاشون کنیم.فقط دلمون می خواد اینجا نباشیم ولی پای رفتن هم نداریم و به دنبال روزمرگی های خودمون صبح رو به شب می رسونیم و امکانات شهر را بهانه می کنیم،زودتر می میریم و زندگی نمی کنیم بلکه تنها زنده هستیم.ما عادت کرده ایم عادت.و عادت چیز بدی ست.
پس خوشا به حالت ای روستایی...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٤
تگ ها : زندگی شهری

چه چیزهایی شادِمان می کنند؟

حتما"لازم نیست چیزایی که دوست داریم چیزای بزرگی باشند.شاید چیزهای کوچیک وبه ظاهر ساده حتی بیشتر بتونن میزان رضایت ما رو جلب کنن و جزو دوست داشتنای ما قرار بگیرن.یه غذای دلچسب از یه رستوران خوب یا حتی نوشته های یه نویسنده می تونه تو لیست فیوریت های ما قرار بگیره فارغ از اینکه چقدر کوچیکه و بعضا"چقدر برای دیگران بی اهمیت.
چیزهای کوچیکی که می تونن حال من رو خوب کنن:
پاستاهای رستوران سان لیو،همه ی کتاب های فریبا وفی،پیاده روی در خیابان ولیعصر،شهرکتاب مرکزی،دونات های شیرینی گاندی،مجسمه فرشته های چوبی شهر کتاب،وب گردی و پیدا کردن یک سایت خوب،آشپزیِ من در آوردی،دم نوشِ به لیمو،جای خالی در اتوبوس،شنیدن یک موسیقی تازه،تغییر دکوراسیون خونه،نان پیاز و جعفریِ نان سحر،لاک بنفش با روکش طلایی،خودکارهای رنگی edding،حذف کردن کارهای انجام شده از لیستِ کارهای در دست انجام،کرواسان شکلاتی،ست های ورزشی هالیدی،خوندن کتاب با صدای بلند،عکاسی،فیلم های دهه ی 80 تا 90 فرانسه،دیدن مستندهای تلویزیونی،آهنگ های ریچارد کلایدرمن،یوگا،پرفورمنس آرت،گالری های نقاشی،برند آدیداس،ماگ،نوشتن پست جدید در وبلاگ،کشف یه مزه تازه،باغ پرندگان تهران ،بستنی لواشک زرشک کاله،کاپ کول های مرکز خرید ونک،خوندن همشهری داستان،خنکای کولر گازی،اتو زدن مقنعه ای که قبلا"بهش عطر زدم،هاروکی موراکامی،صدای بارون روی شیروانی،هوای ابری در تابستون،کف روی قهوه،شلوغی دمِ عید،اتوبان مدرس،کتونی های آل استار،کاکتوس،گوش دادن به پادکست ها،داستان های گلی ترقی،شخصِ آنا گاوالدا،داستان های روسی،دهه ی 20 زندگی،گیره های چوبی نگهدارنده ی عکس،بوک مارک های متنوع برای نشانه گذاری کتاب،باب اسفنجی،نمایشنامه های نیل سایمون،مینیمال های وبلاگی،شکلات های تابلرون،نشر چشمه،انیمیشن کوتاه،رادیو هفت،دفترچه های بی خط مثلث،تئاترهای محیطی و ...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳
تگ ها :

"نه" گفتن را امتحان کنیم

این "رودر بایستی" چیز واقعا"اعصاب خورد کُنیه.وقتی کاری رو اصلا"دلت نمی خواد انجام بدی ،حداقل نه به اون شکلی که دیگران ازت انتظار انجامشُ دارن،اصلا"حالُ حوصله ی انجام دادن کارایی از اون دست رو نداری یا بلد نیستی و وقت یاد گرفتنشُ هم نداری یا کلا"از اون کار متنفری یه نیرویی اما هی تو رو به سمت اون کار هل می ده و تو از این دو حرف جادویی "نه"هیچ و قت استفاده نمی کنی و با اکراه و اجبار می پذیری و خلاصه با افتادن تو رودر بایستی خودتو از لذت انجام کارهای دلپذیر محروم می کنی.
بعضی از ماها بلد نیستیم به رئیس،همکار،دوست،همسایه "نه"بگیم.در صورتی که این کلمه اونقدر جادوییِ که شاید فقط احساس عذاب وجدانِ به زبون آوردنش و حس ترحمی که بعدش به سراغتون می آد فقط چند ثانیه طول بکشه ولی کافیه چند دقیقه از گفتن این "نه"جادویی بگذره و با خودتون بگید چقدر عالی که الان درگیر کاری نیستم که اصلا"دوستش نداشتم.
"نه"گفتن خیلی آسونه وقتی به آرامش بعدش فکر کنیم.


  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳
تگ ها :

احوالپرسی های روتین روزانه

از جواب های روتین در احوالپرسی های روزانه متنفرم.می پرسند خوبی؟همیشه می گیم:بله ممنون.می پرسند چه خبر؟ همیشه میگیم:سلامتی.می پرسند:چکار می کنی.همیشه می گیم هیچی همون کارای همیشگی.
علی رغم اینکه حالمون بده،خبرای بد و خوب زیادی داریم،هزار تا بلا از صبح تا حالا اومده سرمون و خیلی کارا هست که انجام دادیم،داریم انجام می دیم و بعدا"قرار انجام بدبم.
اما از هیچ کدوم از اینا حرفی نمی زنیم.
چرا واقعا"؟بعد هی غر می زنیم که ما تنهاییم و درد ما رو هیچ کس نمی فهمه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
تگ ها :

بدون شرح

آدمای خوبم این روزا بد می شن....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
تگ ها : مینیمال

از راننده اتوبوس تا به امروز

زمان بچگیِ من از هر کسی می پرسیدی می خواد در آینده چکاره بشه اگه دختر بود می گفت دکتر یا معلم و اگه پسر بود می گفت مهندس یا خلبان.اما من از همون بچگی هم عوالمم با بقیه بچه ها فرق می کرد و اصلا"دوست نداشتم دکتر یا معلم یا چیزی تو این مایه ها بشم.به جاش دو تا شغل رو دوست داشتم داشته باشم که البته خب بعدا"نظرم عوض شد.اما اون موقع عاشق شغلای انتخابی خودم بودم  که یکی از اونا ناظم مدرسه بود و یکی دیگش راننده ی اتوبوس.تصور یه همچین شغلایی برای یه دختر بچه ی حدودا"8، 9 ساله هم خنده دار و هم دور از ذهنه ولی واقعیتشو بخواین اون موقع خیلی جدی بهش فکر می کردم.دلیلم برای راننده اتوبوس بودن این بود که جاش تو اتوبوس از همه بهتر بود و صندلیش از همه بلندتر تا جایی که می تونست به کل خیابون احاطه داشته باشه ،بعدشم خیلی از آدما به من احتیاج پیدا می کردن واسه اینکه هر روز برن به مقصد مورد نظرشون.حتی مخاطبای من از مخاطبای یه دکتر هم اینجوری بیشتر می شد و منم که کلا"عاشق مخاطب داشتنم.دلیلم برای ناظم بودن هم این بود که عاشق ژست گرفتن برای بچه ها بودم و بدم نمی اومد یه کم خشونت و صلابت داشته باشم تا بچه ها ازم حساب ببرن و خب هر دو مورد خشونت و صلابت رو ناظم مدرسه داشتچشمکشایدم ناظم مدرسمون در اون موقع انگیزه ی من شد برای داشتن این آرزو.چون عاشق قد بلند و پشت صاف و بدون قوز کرده اش بودم و چند بارم به مامانم گفتم یکی از اون مقنعه بلندایی که اون سرش می کنه رو برام بدوزه که اینکارو نکرد که شاید اگه برام می دوخت الان ناظم یه مدرسه بودم و چقدر خوب شد که ندوختچشمک .برخلاف بقیه دخترا که تو سن و سال من آرومن و معمولا"کمتر شیطون هستند، من شیطنتم بسیار زیاد بود چیزی که الان برای خودمم غیر قابل باوره.
به هر حال اون دوران گذشت و من الان دارم فکر می کنم چقدر خوب شد به این 2 تا شغل دوران کودکیم نرسیدم من واقعا".تشویقکلا"الان هم راننده ی اتوبوسا رو اعصابمن و هم ناظمای مدارس.
از یه دورانی به بعدم دلم می خواست همزمان این 3 تا کارُ داشته باشم:کتابفروش یه کتابخونه ی بزرگ،صاحب یه کافی شاپ آروم و دنج و گوینده ی رادیو. که خب الانم کمابیش بدم نمی آد داشته باشمشون و یه جورایی شغل الانم با یکیشون در ارتباط نزدیکه.در راستای رسیدن به 3 شغل ذکر شده دارم سعی خودمو می کنم و از خونه شروع کردمخنده،به این صورت که یه کتابخونه ی خوب تو خونه دارم که دارم گسترشش می دم،درست کردن انواع چایُ،دم نوشُ قهوه رو تو خونه تمرین می کنم و برنامه ی کتابخونی مدونی رو در دستور کار دارم تا شبا بشینیم با چای برگزارش کنیم.می گم این سه تا شغل چه سنخیت عجیبی با هم دارنا.نه؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
تگ ها : کودکی

عکس تو رو به هیشکی نشون نمی دم

شِل سیلوراستاین رو از بچگی دوست داشتم.امروز در حال مرتب کردن کتابام به 2 تا کتاب ازش برخوردم که همیشه می خوندمشُ کلی باهاش می خندیدمُ عکساش برام خیلی جالب بودن.به نظرم شعرهای شِل فقط مختص بچه ها نیست و تازه بزرگترا رو بیشتر به وجد می آره .علاوه بر اون واقعا"نمی شه از کنار شعراش به سادگی گذشت همشون به آدم یه چیزی رو گوشزد می کنن حتی در قالب طنز.شِل نوشتن رو از وقتی پسر بچه ی کوچیکی بود شروع کرد .اون از این قضیه که دیگران تمایلی به معاشرت باهاش نداشتن نهایت استفاده رو کرد و تموم وقتش رو به نوشتن گذروند و سبک خاص خودش رو بوجود آورد.شِل به جز شاعر، کاریکاتوریست،آهنگساز،ترانه سرا و خواننده ی فولکولور و فیلمنامه نویس هم بود.
درسته که خوندن اشعارش به زبان اصلی حس نویسنده و منظورشو بهتر منتقل می کنه اما ترجمه اشعار هم تا حدی خوبه.
مثلا"این قطعه رو ببینید:
جرج گفت:خدا چاق و کوتاهه
نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه
لَن گفت:یه ریش سفید بلند داره
جان گفت:نه.صورتش سه تیغه اس
ویل گفت:سیاهپوسته
باب گفت:سفید پوسته
رونداروز گفت:دختره
من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته  و برام فرستاده بود رو به هیچ کدومشون نشون ندادم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢

English day

هر چقدر زبان انگلیسیت خوب باشه بازم احتیاج داری هر چند وقت یه بار دانسته هاتو مرور کنی.مخصوصا"لغات رو.چرا که خیلی زودتر از بخش های دیگه فراموش می شن.
برای اینکه لغات جدید زیادی هم یاد بگیریم خوندن کتاب های داستان به زبان انگلیسی می تونه خیلی کمک کننده باشه به شرطی که آسون از کلمه هایی که بلد نیستیم نگذریم.
اون کتاب قرمزه که خیلی نازکه و اسمش هستcommon mistake in english (توی عکس)توی به کار بردن جملات صحیح کمکتون می کنه.برای تقویت زبان انگلیشتون می تونید از سایت های زیر هم کمک بگیرید:

fa.forvo.com

http://testyourvocab.com

public.wsu.edu/~brains/errors/errors.html

roadtogrammar.com

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢

دوستی های آرامش بخش

الان تو روایط دوستیم احساس بهتری نسبت به گذشته دارم.از اولشم دلم می خواست روابطی رو برای خودم ایجاد کنم که مجبور به جواب پس دادن نباشم.سطح توقع طرف مقابل از من در حدی باشه که من از اون انتظار دارم و یه جورایی دست و پای همدیگه رو نبندیم و واسه تصمیم گیری در مورد هر چیزی آزاد باشیم.الان احساس بهتری دارم چون دقیقا"به چیزی که می خواستم رسیدم.معتقدم توی دوستی ها آدما مجبور نیستن هر روز که از خواب بیدار می شن به هم اس ام اس بزنن و تا شب حداقل 6،7 بار با هم تماس تلفنی داشته باشنُ روزی یه بارم با هم برن بیرونُ آخر شب هم به هم اس ام اس شب بخیر بگن.
یه جورایی اینجوری حس آزادی بیشتری دارم.الان دوستای اندکی دارم شاید به تعداد انگشتای هر دو دست برسه تعدادشون، اما هر وقت دلم براشون تنگ بشه بهشون زنگ می زنم،براشون ایمیل می فرستم ،هر وقت چراغ جیمیلشون روشن بود با هم چت می کنیم و گاهی هم با اسکایپ همدیگه رو می بینیم.هیچ اجباری توی این نوع رابطه نیست و من آدم مستقل و آزادیم اینطوری و تازه کلی هم از معاشرت باهاشون لذت می برم و ازشون انرژی می گیرم.اینجوری نه من از اونا توقع های عجیب و غریب دارم نه اونا از من،در عین حال احساس تنهایی هم نمی کنم و کنترل امور و جریان زندگیم یه جورایی دست خودمه.اینجور دوستی ها خیلی بهم آرامش می ده.اعتقاد شدید دارم که من آدمِ یه همچین دوستی هایی هستم فقط.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
تگ ها : دوستی ها

بحث کردن با آدمها بی فایده است

"نه با کسی بحث کن،نه از کسی انتقاد کن.هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودتو خلاص کن.آدم ها عقیده ات را که می پرسند،نظرت را نمی خواهند.می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی.بحث کردن با آدم ها بی فایده است"

بخشی از کتاب.چراغ ها را من خاموش می کنم.زویا پیرزاد.نشر مرکز.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱

سه گانه های محبوب کیبورد

3 تا کلید هست روی کیبورد کامپیوترم که من واقعا"تحسینشون می کنم.یعنی کلا"کارشون حرف نداره و دو برابر بقیه کلید های کیبورد کاربرد دارند.جدا"دستشون درد نکنه که هستن و کارشونم خوب انجام می دن.که اگه نبون یا من کارکرد سه گانه شونو با هم یاد نمی گرفتم الان اینجوری شده بودماسترسیا اینجوریکلافه.
حالا کاربرد این کلیدا چیه؟
کاربردشون اینجاست که وقتی من به اشتباه صفحات مرورگرم رو می بندم اینا با همدری هر چه تمامتر وارد می شن و صفحات بسته شده مرورگر رو برام دوباره باز می کنن اونم درست به همون ترتیبی که بستمشون.که اگه خوب بهش فکر کنیم جدا"کار سختی هم هست. من خودم که صفحه ها رو باز کردمُ بستم نمی دونم کدومو اول بستم که همونو اول باز کنم دیگه اینا که جای خودشو دارهچشمک.
به هر حال خدا خیرشون بده که با فشردن همزمانشون من را از یکی از پر استرس ترین وضعیت ها  می رهانند.
راستی عذر می خوام من هنوز معرفی شون نکردم:
بچه ها، آقایانِ  T،shift،ctrl

آقایانِ T،shift،ctrl ،بچه ها

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
تگ ها : کامپیوتر

سرمای تابستانی

مسئله اینه که به شدت از سرما متنفرم.گرما رو یه جورایی می تونم تحمل کنم اما سرما رو اصلا".از همین الان برای رسیدن فصل سرما ماتم گرفتم و فکر کنم یکی دو هفته دیگه لباس زمستونیامو از تو چمدونا در بیارم.حالا بدتر از اون اینه که درست وسط تابستون احساس سرما کنیُ هیچ نوع وسیله یا لباس گرمی ام دم دستت نباشه که باهاش خودتو گرم نگه داری. من که همیشه سیستم گرم کننده رو حتی تا نزدیکیای خرداد هم از تو خونمون جمع نمی کنم تنها با این دلیل کاملا"موجه که هوای بهار متغیره و معلوم نیست بعدش چی پیش می آد،حالا درست وسط مرداد هوس بخاری کردم باز.یعنی می خوام بگم دمای بدن من از هوای بهار متغیرتره.حالا من تو این فصل سال بخاری از کجا بیارم؟ناراحت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
تگ ها :

از فرهنگسرای نیاوران تا باغ موزه هنر ایرانی

از اولین باری که نمایش"چشم هایی که مال توست"با اجرای بهاره رهنما و کارگردانی نسیم ادبی در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه رفت دلم خواسته این نمایش رو ببینم اما به دلایل مختلف فرصت این کار دست نداده.تا اینکه می شنوم نمایش برای بار چهارم دوباره به روی صحنه رفته و این بار در باغ موزه هنر ایرانی .امیدوارم ایندفعه از دستش ندم و برم ببینمش .گاهی فکر می کنم تا من نرمُ اجرا رو نبینم شاید به خاطر من اجرا به بار دهم یا بیستم هم بکشه.من راضی به زحمت عوامل این نمایش نبوده و نیستم و قول می دم ایندفعه مثل یه بچه ی خوب برمو نمایش رو ببینم.البته کاش تئاتر هم مثل سینما بعد از یه مدت می اومد تو شبکه نمایش خانگی تا امثال من اینقدر حسرت نخورن واسه ندیدن نمایش های مورد علاقه شون خب . الان حسرت ندیدن خیلی از نمایش های دیگه ای رو هم می خورم که دلم خواسته ببینمشون اما فرصت نکردم .بعضی هاشون بیشتر از 1 بار هم روی صحنه رفتن.یکیشون همین "زمستان 66"محمد یعقوبیافسوس
آخه من کِی از به روی صحنه رفتن ِ چند باره ی نمایش ها درس می گیرم؟ هان؟

پ.ن:معمولا"یا تو پستام عکس نمی زارم یا عکس هایی که خودم انداختم رو می زارم.این اولین پستی است با عکسی از جایی دیگر.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱

دانستنی خیلی مهم

عجبسوالابله

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها :

آدم های فوق العاده تخصصی

بعضی ها رو دیدید برای خریدن هر چیزی یه جای مخصوص دارن؟مثلا"نون خامه ای هاشونو از ناتلی می خرن،دوناتاشونو از شیرینی گاندی،ناپلئونیا رو هم از شیرینی لادنچشمک بعد همین آدما وقتی مریض می شن-حالا هر نوع مریضی ای- از سرما خوردگی ساده تا مشکل کبد و کلیه و نوار قلب و مغز و شکستگی دست و پا برای درمان فقط به پزشک عمومی مراجعه می کنن.استراتژی شونو درک نمی کنم واقعا"سوال

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها :

دسته اول یا دوم،مسئله این است..

برای من کتابا دو دسته هستن.دسته اول کتابایی هستند که یکبار می خونمشون و اونقدر خوبن که وادارم می کنه تا دوباره بخونمشون و یا حتی چند باره.دسته دوم هم کتابایی هستند که آرزو می کنم زودتر تموم شن تا از شر قصه های بدشون خلاص بشم.کتابای دسته اول کتابایی هستن که ازشون چیزای خوبی یاد گرفتم و همین منو ترغیب به دوباره یا چند باره خوندشون کرده.این کتابا رو یا از فروشگاه برای اولین بار خودم خریدم یا از کتابخونه قرض گرفته ام و با دیدن موضوعشون و کششی که برام ایجاد کرده تصمیم به خریدشون گرفتم.اما کتابای دسته دوم کتابایی هستند که یا موضوع های کلی و تکراری دارند و تمِ داستان به صورت گاه به گاه در کل کتاب تکرار می شه و یک روند تکراری و خسته کننده ایجاد می کنه مثل "جاده" از کورمک مک کارتی که به سختی تمومش کردم و کل محتوای داستان علی رغم محبوبیت نویسنده اش کسل کننده و تکراری بود و یا مترجمان خوبی ندارندمثل "خشم و هیاهو" که هنوزم نفهمیدم چجوری تمومش کردم.
بعضی کتابام علی رغم اسمشون هیچ کششی نداشتن مثل "کشش ها".
از اونجایی که اعتقاد دارم هر کتابی که خریده می شه باید حتما"خونده بشه ولو یکبار،همه ی کتابایی رو که می خرم می خونم و اینطور نیست که مثلا"از اواسط داستان چیزی عذابم بده و منو به خودش جذب نکنه و من کتابو برای همیشه بزارم کنار و هیچ وقت بهش فکر نکنم.
اتفاقا"کتابایی که جذبم نمی کنن ذهنمو بیشتر به خودشون مشغول می کنن که:"اصلا"این چی می خواست بگه؟"
یادمه وقتی داشتم "جاده"رو می خوندم از حرکتُ جابجاییُ ایستاییِ پدر و پسر داستان حسابی کلافه و خسته شده بودم ولی بالاخره هفته به آخر نرسیده بود که کتاب کسالت آور مک کارتی رو تموم کردم و یه علامت سوال تو سرم نقش بست و با خودم فکر کردم بعضی نویسنده ها چه الکی الکی مشهور می شن آ .روند داستان اینجوریه که یه روز صبح از خونه میای بیرونُ می بینی همه چی به هم ریخته است و دنیا به آخر رسیده و تو دست پدرتو می گیریُ از این شهر به اون شهر دنبال رد پای یه آدمیزادی چیزی هستی.و کل داستان اینه که اونا هی می رنُ و هی خسته می شنُ و استراحت می کننُ و دوباره باز میرن. حالا این وسطه یه چند تا آدم جدیدم واسه تنوع میان تو داستان که دقیقا"نقششون معلوم نیست.خب که چی آخه ؟سوال
ولی یه چیزی که این وسط خیلی جالبه اینه که داستان و درون مایه کتابایی که دوست نداشتم مثل چسب به ذهنم چسبیدن و سریع به یادشون می آرم.حالا مثلا"بگن داستان کافه پیانو که 3 بار خوندیُ می شه واسه ما تعریف کنی؟ و این منم که می گم:خب...بذارید ببینم...ها...یه کافه بود که...گل گیسو...توش قهوه می دادن...نه اسم قهوه اش گل گیسو نبود...بذار ...پرفورمنس...چیز...یادمه ها..

کتابای چند بار خونده شده

کتابهای یکبار خونده شده

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها : کتابخوانی

خونه تکونی ذهن

بعضی وقتا چیزای اضافی زیادی ذهنمونُ پر می کنه و فضای خالی برای فکر کردن باقی نمی گذاره.چیزایی که اصلا"انباشته کردنشون تو ذهنمون ضروری نیست اما شاید به دلایل متعددی از قبیل ترس از فراموش کردن چیزهای بعضا"مهم اونا رو می ریزیم تو مخزن ذهنمونُ هر روز هم هی پر و پرترش می کنیم ،غافل از اینکه ذهن های آزاد بهتر می تونن فکر کنن و تصمیم بگیرن.ما عادت داریم شماره تلفن همه ی آدمای دور و برمونُ حفظ کنیم،نام کاربری همه ی اکانت هامون،شماره حساب همه ی بانک ها،شماره دانشجویی،کد پرسنلی،کد ملی خودمون و آدمایی که بیشتر باهاشون سر و کار داریم،رمز عبور همه ی عابر بانک هامون(که البته کم هم نیستند و هر ایرانی کمِ کم 5 تا کارت عابر بانک تو کیفش داره!)،شماره بیمه ،شماره پلاک ماشین خودمون و نزدیکانمون،شماره گواهینامه،شماره کارت پایان خدمت،رمز کارت سوخت،تعداد دقیق روزهای تعطیل تا پایان سال،اسم تموم خیابونا و میدونا،ریزِ قیمت تموم وسایل الکترونیکی،نام ژنریک تموم داروها و اسم همه ی گیاهان آپارتمانی ...
بعضی ها حتی به خودشون می بالن که تموم این اعداد و ارقام رو حفظ اند...
بیایم یه نگاهی به ذهن های آشفته،پر از اعداد و رقم و شلوغمون بندازیم و یه سر و سامونی بهشون بدیم،بعضی چیزا تنها با یادداشت کردن حل می شن.خیلی چیزا هستن که کار حفظ و نگه داری رو تو این روزا که هممون اطلاعات زیادی برای حفظ کردن داریم برامون آسون کردن،از برگه های ساده ی رنگی که دور مانیتور می شه چسبوند،استیکی نوت های ویندوز کامپیوترمون، فضاهای ابری در دنیای مجازی تا نرم افزارهای امنی مثل  evernote .
مطمئنم همه مون به یه خونه تکونی اساسی ذهنی نیاز داریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها :

از اینجا می شه ستاره ها رو دید

اگنس پرسید:تا حالا از پله ها بالا رفتی؟

گفتم:نه.چرا باید برم؟

- خب از کجا می خوای بدونی که واقعا"در طبقه بیست و هفتم زندگی می کنی؟

...

-خیلی وقتا می آی این جا پشت بام؟

-اوایل تقریبا"هر روز می اومدم.الان نه چندان.در واقع اصلا"

اگنس پرسید:چرا؟از اینجا می شه ستاره ها رو دید

من چرا اینقدر سوالای این اگنسُ دوست دارم؟ و ایضا"جواب هاشو

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها : اگنس ، پیتر اشتام

بازی ابرها و خورشید

یعنی یه جورایی عاشق هوای ابری و بارونی درست تو وسط تابستونم من.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها : مینیمال

فاصله میان خواستن و توانستن

دلم کرواسان شکلاتی با چای لیمویی می خواد
اما دارم نان تخت کنجدی با چای اِرل گری می خورم....عجبسوال

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٩
تگ ها : خوردنی ها

فواید در هم شکستن

"تنهایی پر هیاهو" از "بهومیل هرابال" یه جمله داره که از تورات نقل شده و الان نیم ساعته دارم بهش فکر می کنم.
"ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم"
دارم فکر می کنم قرار گرفتن در وضعیت "در هم شکستن" چه راه خوبیه واسه شناخت خودمون و همین طور آدمای اطرافمون.تو این شرایط هم خودتو محک می زنی و هم میزان همراهیُ همدردی آدما برات مشخص می شه. بهومیل باید یه چیزی به این جمله اضافه می کرد.یه چیزی که بگه ما جوهر دیگران را هم می شناسیم.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٩

برای کسی که من را می فهمد

آدمای کمی پیدا می شن که انرژی های درونیشون با انرژی های ما یکی باشه و بتونن برای ما دوستای خوبی بشن.این روزا همه یه جورایی دنبال کسی می گردن که نه کاملا"اما در اغلب موارد باهاشون وجه اشتراک داشته باشه تا بتونن به دیگران و از همه مهمتر خودشون ثابت کنن که تنها نیستن.تنهایی از نظر من تنها در این خلاصه نمی شه که آدمای کمی رو اطراف خودت داشته باشی،بلکه کسی که اطرافش پر از آدمه اما از طرف اون آدما درک نمی شه،باهاشون هیچ وجه اشتراکی نداره،دنیای اونا باهاش فرق می کنه و هیچ جوره نمی تونن حرف همدیگه رو بفهمن آدمای تنهایی هستن.اطراف همه ی ما پر از آدماییِ که هیچ وقت تحت هیچ شرایطی نتونستن دنیای ما رو کشف کنن و توش سرک بکشن و ببینن اصلا"اوضاعمون از چه قراره.برای اینجور آدما درک رفتار ما کار دشواریه و به سخره گرفتن علائق و احساسات ما آسون.
بعضی وقتا به شخصه به آدمایی برمی خورم که به کتابخونه ی من با دیده ی تعجب نگاه می کنن و بهم می گن:یعنی تو همه ی این کتابا رو خوندی؟ یا خب که چی این همه کتاب؟یا حیف نیست واسه ی دیدنِ تئاتر پول می دی؟چرا تفریحات ارزون رو انتخاب نمی کنی؟اوه می تونستی به جای کتونی آدیدایس یه چیزه دیگه بگیری که ارزون تره اما با قالب آدیداس مو نمی زنه،آخه اینم موسیقیه تو گوش می دی صدای آب و پرنده و جک و جونور یا این که اصلا"خواننده نداره پس خواننده تو این آلبوم کِی می خونه؟حوصله داریا اینقدر کتابُ مجله ورق می زنیا بیا این سریال ترکیه ایِ رو ببین که خیلی از کتاب بیشتر مزه می ده.....
اونوقت با خودم فکر می کنم دنیای من کجای دنیایِ اونا قرار می گیره؟
دنیای من همونطور که پر از کتاب و موسیقیُ اینجور چیزاست توش بازیُ شیطنتُ خوابُ شوخی گرفتن زندگی هم هست گاهی.معتقدم آدم نباید همش به زندگی جدی و سفت و سخت نگاه کنه .در واقع حفظ تعادل در انجام هر کاری لازمه. لازمه گاهی کنار نوشته های همه معتبرترین نویسنده های دنیا یه مجله ی ساده  بگیری دستتُ بیوگرافی بازیگرا و خواننده ها رو از نظر بگذرونی ... و گاهی حتی سریال های آبکی ببینی،اما آدمایی هم هستند که هیچ وقت به فکر یه تغییر اساسی تو زندگیشون نیافتادند و هیچ وقت این سوال به ذهنشون نرسیده که از خودشون بپرسن:آیا راهی وجود داره که به چیز بهتری ختم بشه؟
من خوشحالم که کسی رو دارم که علائق من براش مهمه ،پا به پای من در یک مسیر حرکت می کنه،از سریال های آبکی بدش می آد،تشویقم می کنه بیشتر بخونمُ و بنویسم،به فکر تعالی و پیشرفت منه و ...  و چقدر داشتن یه همچین آدمی تو این روزا  غنیمته بزرگیه...



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٩
تگ ها :

به صَرف نمایشنامه

نمایشنامه خوانی با آقایان اریک اشمیت،دیوید ممت، نیل سایمون ،چخوف،یون فوسه و خانم ها مارگریت دوراس و ورونیک اولمی.
شما هم دعوتید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸
تگ ها : نمایشنامه

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش...

از یه زمانی به بعد تصمیم گرفتم عاشق مایکروسافت بشم.قبلش هیچ شرکت فناوری دیگه ای به جز گوگل نمی تونست من رو مجذوب محصولاتش کنه.درست از زمانی که مایکروسافت عرضه تبلت سرفیس اش رو شروع کرد تصمیم گرفتم یکی از طرفدارای پر و پا قرصش بشم ،هر روز اطلاعات بیشتری راجع به مایکروسافت جمع می کردم.موتور جست و جوی خودمو از گوگل به بینگ تغییر دادم و از سرویس ابری اسکای درایو هم که 1 گیگا بایت فضای رایگان در اختیارم می ذاشت برای یه مدتی استفاده کردم.حتی تصمیم گرفتم وضعیت آب و هوا رو به جای گوگل از MSN جست و جو کنم و یه اکانت هات میل هم برای خودم ساختم تا سرویس میل مایکروسافت رو به جای جی میل استفاده کنم.استفاده از اسکایپ هم که دیگه جای خودشو داشت.اما در کمال تعجب همه ی اینا رو برای تقریبا"دو هفته تونستم تاب بیارم (البته به جز اسکایپ که فکر کنم تنها محصولی از مایکروسافته که همیشه محبوب می مونه) .راستش کوچ کردن از گوگل به مایکروسافت این خوبی رو داشت که قدر گوگل رو بیشتر بدونم و به فضای ساده و کاربر پسند و دوستانه اش بیشتر نزدیک بشم و مثل قبل دوستای خوبی برای هم بمونیم.درسته که هنوزم مرورگر محبوب من موزیلاست و هنوز نتونستم با گوگل کروم دوست بشم و شبکه اجتماعی گوگل پلاس رو هم دوست ندارم اما به دوست گذشته  ی خودم گوگل وفادار می مونم ،دوباره مثل قبل به بروزر محبوب خودم برگشتم،از گوگل ترانسلیت استفاده می کنم،با جی میل ِ دوست داشتنی ایمیل هامو چک می کنم،با ی و ت ی و ب ویدیو می بینم،با گوگل اسکالر مقاله سرچ می کنم،الان طرفدار Nexus 7 هستم ،هر جایی رو روی نقشه پیدا نمی کنم می رم سراغ گوگل مپ و تا قبل از بسته شدن سرویس گوگل درایو توسط گوگل فیدها م رو از اونجا دنبال می کردم .خلاصه در حال حاضر یه جورایی به اصل خودم برگشتم و از این بابت خوشحالم.

پس زنده باد گوگل محبوب من.

پ.ن:اگه چیز جدیدی وسوسه تون کرد تا امتحانش کنید حتما"اینکارو بکنید چون امکان مقایسه همیشه در امتحان کردنه که فراهم می شه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧

دوستی با پادکست ها

یه وسیله که بشه باهاش فایل صوتی گوش کرد،هندز فری ،دانلود یه پادکست خوب از یه سایت خوب تر و بعد نشستنُ گوش دادن.گاهی با گوش دادن به پادکست ها چیزای مهمی دستگیرمون می شه.اینکه فایل های صوتی هم واسه خودشون حرفهایی برای گفتن دارن.بعضی وقتا بد نیست چشماتو ببندی و آیپدتو بزاری کنار دستت و بزاری یکی دیگه برات حرف بزنه.از همه ی پادکست ها ،پادکست هایی رو بیشتر دوست دارم که پر از داستان کوتاه باشه و توشون به عنوان زیر صدا موسیقی ملایمی پخش بشه.پادکست های قصه و شعر هم خوبن .این کار با باز کردن پیچ رادیو و گوش دادن بهش فرق داره .ما محتوای پادکست ها رو براساس علائق شخصیمون انتخاب می کنیم،اون را دانلود کرده گوش می دیمُ لذت می بریم اما برنامه های رادیویی قابلیت انتخاب ندارن و نمی شه یه برنامه از چندین برنامه رادیو را تنها برای شنیدن انتخاب کرد و یا اونو عقبُ جلو کرد و به جایی که دوست داشت رسید.اما در پادکست همه ی این ها مهیاست .اولین بار که یه پادکست شنیدم فهمیدم چه تفاوت بزرگی هست بین وقتی که خودمون چیزی رو می خونیم با وقتی که با صدای یه نفر دیگه مطلب مورد علاقمون رو می شنویم.

 سایت رنگی رنگی هر هفته روزای جمعه یه پادکست خوب تو سایتش می زاره.پیشنهاد می کنم بهش یه سری بزنین.

پس یه پادکست،یه وسیله که بشه باهاش فایل های صوتی گوش کرد و یه هندزفری.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧
تگ ها : پادکست

گربه ای که شهر کتاب را می فهمد

و گربه ای که عاشق شهر کتاب می شود..

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
تگ ها : شهر کتاب

آویشن قشنگ نیست

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم.خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد از خواب که بیدار شدم درباره اش حرف می زنیم .خرس به خواب زمستانی رفت و ندانست که عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

بخش هایی از مجموعه داستان "آویشن قشنگ نیست" .حامد اسماعیلیون.نشر ثالث.1391

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
تگ ها : کتابخوانی

where are you? I'm here

توی خونه یه بازی ابداع کردیم که نه سر و ته داره نه قاعده خاصی داره نه وسیله خاصی لازم داره اما کلی می چسبه و بهمون مزه می ده و خلاصه حالمونو خوب می کنه
اسم این بازی هست where are you? I'm here.
ترجمش همون کجایی؟من اینجام می شه.تنها قصدی که در این نوع نام گذاری بوده بالا بردن تنوع بیشتر در نامگذاری،با کلاس کردن نامگذاری با عبارات بیگانه و مهم جلوه دادن بازی می باشدچشمک
بعله حالا این بازی رو چجوری بازی می کنن در ادامه توضیح می دم.

این بازی یه جورایی نسخه ی بامزه ،یه کم لوس و روشنفکرانه و البته کمی هم من در آوردیِ قایم موشک خودمونه.با این تفاوت که فرد قایم شده در پاسخ به سوال where are you? فردِ منتظرِ حمله خودش را از مخفیگاه خارج نموده و به دشمن فرضی می نمایاند و با گفتن جمله I'm here اعلام وجود می کند و فرد پرسشگر با اولین،نرم ترین ،پارچه ای ترین  و البته دم دستی ترین وسیله ممکنِ دم دستشِ فرد پنهان شده را نشانه گرفته و ترجیحا"سر او را هدف قرار می دهد.این دور تسلسل ادامه پیدا می کند تا جایی که خنده امان دو طرف را بریده و از فرط آن به حالت ضعف کف زمین ولو شوند.

پ.ن.1:این بازی هیچ خاصیتی به جز فراهم کردن اندکی اوقات مفرح در این بعدازظهرهای گرم ندارد

پ.ن.2: بازی برای افرادی که ترس از برخورد با اشیا دارند مناسب نمی باشد

پ.ن.3:استفاده از ایده ی بازی مجاز می باشد اما کپی برداری با ذکر منبع مجاز بوده و در غیر اینصورت سرقت تفریحی محسوب می شود

پ.ن.4:عجب آدم های بیکاری هستیم ماچشمک

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
تگ ها : بازی ها

آداب و رسوم کتابخوانی من

یکی از بزرگترین لذت های زندگی من اینه که واسه خودم یه نوشیدنی درست کنم و یه کتاب بگیرم دستمُ هر جایی شد بشینمُ کتاب بخونم.در توضیح جمله ی قبل باید بگم که نوشیدنی می تونه بسته به فصلی که توش قرار داریم سرد یا گرم باشه،کتاب می تونه هر چیزه خوندنی باشه از کتابی که به تازگی خریدمش و هنوز کشفش نکردم تا کتابی که شاید واسه چندمین باره که می خونمش و با هر بارخوندنش چیزای تازه ای کشف می کنم، حتی می تونه مجله،روزنامه،کاتالوگ لوازم آشپزخونه،کاتالوگ مواد آرایشی بهداشتی،بولتن ها و خبرنامه ها،جزوه های درسی، صفحات تبلیغاتی و یا حتی کاتالوگ گالری های هنری باشه.منظورم اینه هر چیز خواندنی که تعدادی صفحه داشته باشه که به هم منگنه شده باشن یا با چسب به هم چسبیده باشن در حکم فیوریت های من برای مطالعه قرار می گیرن و کافیه من یکی از این موارد رو پیدا کنم و جزئیاتشون رو ذره به ذره و دونه به دونه بخونم یا به تعبیری درست تر ببلعم.کلا"به مرض خوانش مبتلا هستملبخندکه البته مرض خوبی است و در این بین کلی اطلاعات نصیبم می شه که یادداشتشون می کنم.که هم به درد خودم می خوره در آینده و هم به درد بقیه که مثلا"یه دفعه به اطلاعاتی احتیاج پیدا می کنن و چند تاشونُ من حتما"در چنته دارمتشویق

از طرفی معتقدم چیزِ خوندنی باید با دست لمس بشه اصولا" و بشه راحت لم بدی و بگیریش تو دستتُ ورقاشو با دستت احساس کنیُ حتی از چیزیم که می خوری یه خوردشم بدی به کتاب محترم و کلی لکه ی غذاو نوشیدنی و بستنی و شکلات رو به جا بذاری روش(من از تمام جامعه کتابدارا عذر خواهی می کنم بابت این جمله ی آخر ولی گاهی این غذا دادن به کتابا ناخودآگاه پیش می آد دیگهچشمک)هنوز با لپ تاپ راحت نیستم مقاله یا ای بوک بخونم و گاهی ام که می خونم فکر می کنم چیزی نخوندم .حتی کیندل فایر آمازون هم نمی تونه منو از کتابای کاغذیم جدا کنه.کلا"یه همچین فرد متعصبی هستم من نسبت به جنس کتاب.
جای کتاب خوندنم هم معمولا"یه جای مشخص نیست.روی مبل،پایین مبل،روی تخت،رو صندلی های آشپزخونه...

مدل کتاب خوندن هم همین طور:خوابیده،ایستاده،در حال راه رفتن،لم داده و در نهایت نشسته

مهم لذت بردنه دیگه

اما تنوع همه ی اینا به کنار آدمی هستم که فقط تو خونه ی خودمون و در شرایط سکوت می تونم بخونم.یعنی موقع مسافرت با خودم کتاب می برم اما هیچ وقت نمی خونم چون دو شرط گفته شده دربالا در زمان مسافرت برقرار نیست و این دو شرط ،شرط لازم و  کافی برای پروسه کتابخوانی من می باشد.حالا با علم به این قضیه من نمی دونم چرا تو مسافرت هم با خودم کتاب می برمسوال
شرط بعدی هم سکوته.یعنی کلا"همه ی عالم و آدم موقع کتاب خوندن من باید ساکت باشن تا من لذت کتاب خوندن رو با تک تک سلولای بدنم حس کنم که بیشتر مواقع هم شرایط فراهمه.

از یه زمانی هم دیگه گوشه های بالای کتابامو به نشونه ی "تا اینجای صفحه رو خوندم" تا نمی زنم و بوک مارک های تبلیغاتی می زارم .به نظرم تا زدن  از غذا به خورد کتاب دادن بدتره. مزیت مهم و می شه گفت تنها مزیت غذا دادن به کتاب اینه که می فهمی وقتی داشتی فلان صفحه رو می خوندی همزمان داشتی چی می خوردی.مثلا"من تو صفحه 73 کتاب آنا کارنینا روی کلمه "ورونسکی" یه لکه شکلات دارم یا تو کتاب مرگ قسطی اونجا که قهرمان داستان شبا توی خیابون می خوابه لکه گریه افتاده تو صفحه و تو صفحه 286 کتاب ابله هم یه لکه قرمزه که یا شاتوته یا آلبالو یا شایدم دستم بریده و خون باشه.اما تا زدن کتاب هیچ مزیتی نداره.
بله اجرای آداب و رسوم کتاب خوندن من مثل یاسای چنگیزی می مونه و مو لای درزش نمی رهلبخند

و اینم بوک مارک ها:

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
تگ ها : کتابخوانی

زمین مثل هوا یا هوا مثل زمین

"کاش زمین مثل هوا بود.مال هیچ کس نبود و هر کس برای خود خانه ای داشت"
نمی دونم این جمله مال کیه اما مال هر کی هست جمله تفکر برانگیز و در عین حال سوزناکیه.
این روزا فصلِ اسباب کشیه .توی هر خیابون محاله ماشین های حمل بار و اثاثیه منزل به چشمتون نخوره و توی هر مشاور املاکی رو هم که یه نگاهی بندازید پر هستند از آدمایی که سر قیمت چند متر فضای زندگی با مسئول مربوطه چونه می زنند تا شاید شرایط بهتری رو برای سکونت یک ساله خود فراهم کنند.کارتن های خالی هم این روزها طرفدار پیدا کردن و یه جورایی کمیاب شده ان و حتی نایاب.بعضی ها مساحت خونه براشون خیلی مهمه و بعضی های کیفیت و استانداردها.بعضی ها با وجود چند بچه ی بعضا"حتی دبیرستانی هنوز مشکل مسکن دارند و بعضی ها هم زوج های جوان اند.
زندگی در شهرهای بزرگی مثل تهران هنوز با مشکلات زیادی روبروست و خب مسکن هم یکی از اوناست و کاریشم نمی شه کرد ...

با خودم فکر می کنم با توجه به این وضعیت شاید تا چند سال دیگه هوا مثل زمین بشه و آدما از کمبود جا روی زمین به آسمون نقل مکان کنند و ترجیح بدن خونه هایی معلق و ارزان روی هوا داشته باشند تا خونه هایی مستحکم روی زمینچشمکالبته شاید بعد از اون وضعیت مسکن روی هوا هم در صورت هجوم جمعیت مثل زمین بشه

چه قوه ی تخیلی داریم ما واقعا"..خنده

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
تگ ها : اسباب کشی

نخ های یاد آوری کننده

بعضی روابط تو زندگی ما آدما هست که واسه اینکه وسوسه برگشت بهشون دست از سرمون بردارن مدام مجبور می شیم به نخی که به انگشتمون بستیم نگاه کنیمچشمک

روابطی که از در آن ها قرار گرفتن لذتی نمی بریم،چیزی یاد نمی گیریم،رضایت خاطر نداریم و به نظرمون مفید نمی آن اما به خاطر عادت یا ترس از تنها شدن و دوست داشته نشدن یا عذاب وجدان بعدش همچنان خودمونو به طرز عجیبی برای ادامه دادن تحت فشار می زاریم اما می دونیم که آخرش هیچ نتیجه ای برامون متصور نیست و یه جورایی فقط خودمون وقتمون و ارزش هامونو سرِ کار گذاشتیم.

نتیجه اخلاقی:از روابطی که توشون احساس آرامش و مهم بودن نمی کنید و چیزی یاد نمی گیرید خارج شید.و اینکار رو بدون هیچ تاملی انجام بدید.بدون حتی ذره ای عذاب وجدان بعدش.

شما چند تا نخ به انگشتتون بستید؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥
تگ ها :

یک بعدازظهر تابستانی در بوستان جمشیدیه

جای پای غولِ پارکلبخند

چرت بعدازظهری یک سنجاقک

من و میوه کاج

دوست جونایی که در کمین ماهی ها نشستن(تربیت لازم می باشند)

و این هم کاملا"اتفاقی:

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥
تگ ها : پارک

سلام یوگا

حداقل مزیت یوگا اینه که بهت یاد میده یه جورایی بی خیال همه چی بشی و فقط به آرامش خودت فکر کنی و این تو دنیای این روزای ما مزیت مهمیه.این روزا آرامش خیلی سخت بدست می آد و اصولا"چیزها یا کسانی هستند که تمام سعیشون اینه که تو بدترین شرایط ممکن اونو از ما دریغ کنن.پس معطل چی هستین.به یوگا سلام کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
تگ ها : یوگا

کودکی هایی که گذشت

بچه که بودیم وقتی می رفتیم مهمونی دوست داشتیم از هر چیزی که اونجا بهمون تعارف می کنن یه دونه برداریمُ امتحان کنیم.یه جور کشف و شهود داشتیم بین خوراکی هایی که روی میز بودند و منتظر فرصتی بودیم تا حواس بزرگترا پرت بشه و بریم چند تاشونو بزاریم تو جیب شلوار لی جدیدمون تا بعدا"سر فرصت کالبد شکافیشون کنیم و ته توی مزه شونو در بیاریم.بزرگترا قبل از مهمونی کلی نصیحتمون می کردنُ توصیه ی اکید داشتن اگه چیزی بهمون تعارف شد فقط یه دونه برداریمُ حتما"حتما"تشکر کنیم و سریعم نخوریمش چون کلی بی ادبی می شه و از این حرفاچشمک اون موقع دل هممون غنج می رفت واسه یواشکی چیز برداشتنُ پنهونی تو کشف مزه چیزا فرو رفتن.حالا نمی دونم چه حکمتی بود که همه ی اینا فقط تو مهمونی بود که مزه می داد و اگه بسته ی اون خوراکی خوشمزه حی و حاضر تو خونه خودمون روی میز بود و همشم مال خودِ خودمون بود و هیچ محدودیتی هم برای خوردنشون وجود نداشت اینهمه کِیف نمیداد...

حالا بعد از گذشت سال ها از اون موقع ها با خودم فکر می کنم کاش بزرگترا می ذاشتن اون موقع به کشف و شهود عالم بچگیمون با فراغ بال رسیدگی کنیمُ اینهمه جلوی کشف تجربه های جدید رو نمی گرفتن.چون الان دیگه این اونا هستن که تو مهمونیا اصرار می کنن و ما دیگه حس و حال تجربه کردن نداریم مثل اون موقع هاافسوس

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
تگ ها : کودکی

تب هایکو

توی یکی از شبکه های اجتماعی کاربران از چینش کتاباشون عکس انداختن و به اشتراک گذاشتنشون.اسمشم گذاشتن هایکو کتابمتفکر نمی دونم چرا این اسمو گذاشتن روش واقعا"!!!
هر چی فکر می کنم آیا بین شعر ژاپنی با چیدمان کتاب ارتباطی هست آیا؟ به نتیجه ای نمی رسم.سوال کسی می دونه به منم بگه؟

به هر حال یه جورایی هم نباید دست رد به سینه ایده های خوب زد حالا اسمش هر چی می خواد باشه.

و اینجوری شد که :

خب اینم یه هایکو از کتابهای کتابخونه ی منلبخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
تگ ها : هایکو

اندر احوال مینیمال ها

یعنی کلا"عاشق مینیمال های وبلاگی هستم.از همونا که فقط یه جمله داره و حالا یا سوالُ نظرسنجیه یا یه جمله خبری.کلی ذوق می کنم باهاشون.خودمم یه دونه ازشون دارم.رجوع شود به پست پنجملبخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
تگ ها : مینیمال

یه دعوت

این روزها در گالری شهر کتاب مرکزی نمایشگاه کاریکاتورهای کامبیز درم بخش با موضوع کتاب و کتاب خوانی بر پاست.کاریکاتورهای زیبایی ست.به دوستانی که فرصت دارند پیشنهاد می کنم اگر گذرشان به شهر کتاب مرکزی افتاد حتما"کاریکاتورها رو هم ببینند نمایشگاه تا اول شهریور ماه ادامه دارد.

همشهری داستان خون های حرفه ای "درم بخش" را از بخش "داستان های دیدنی" این مجله می شناسند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤

کِرِمی به نام دور چشم

این کِرِم های دور چشم کرم های خوبی هستند.جلوگیری از چروک دور چشم،آبرسانی به پوست اطراف چشم و از بین بردن سیاهی و کبودی دور چشم...

برای تمام این مزایا رفتم و یکی از اونا رو که ترجیحا"برند معتبرتری هم داشته باشه از یه داروخونه معروف و بزرگ و تر و تمیز خریدم و از اون به بعد هر شب جلوی آینه مقداری از اونو با احتیاط هر چه تمامتر و با ملایمت هر چه بیشتر به کل پوست اطراف چشمم مالیده و بعد یه نفس عمیق می کشیدم و سرخوش از آبرسانی پوست دور چشم می خوابیدم.
اما امروز با کمال تعجب 3 تا خط ریز نسبتا"طولانی زیر پوست چشم چپم دیدم و خب باید با توجه به استفاده از کِرِم دور چشم چی فکر می کردم؟ یعنی چی اونوقت این چروکای ریز خب؟؟؟؟؟تعجب

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
تگ ها :

یه همچین آدمهایی هستند بعضی ها...

آدمایی هستن که وقتی پیششونی مدام ازت تعریف می کنن تا جایی که فکر می کنی دیگه زیادی خوبی و از خوب بودن خودت خجالت می کشی اما به محض اینکه اندازه ابعاد یه مربع 10 در 10 ازشون فاصله می گیری به خوب بودن لحظه ی قبلت  شک می کنی،آدمایی هستن که وقتی پول کم می آرن،کار پیدا نمی کنن،می خوان برن یه مهمونی مهم ُ بچه هاشون مزاحمن زنگ خونتو به صدا در می آرنُ وقتی همه اینا برای تو اتفاق می افته یه جورایی دیگه اصلا"نیستن انگار ازاولشم اصلا"نبودن،آدمایی هستن که گاهی به اشتباه تمام وقت و انرژیتو واسشون می زاری و هیچ وقت ازشون انرژی نمی گیری،آدمایی هستن که روز تولدتُ هیچ وقت یادشون نمی آد اما ازت توقع دارن بهترین ها رو واسه تولدشون فراهم کنی،آدمایی هستن که از اول یه جوره دیگه ان اما اصرار دارن جوری باشن که نیستن،آدمایی هستن که هیچ وقت حالی از تو نمی پرسند چون به گفته خودشون همیشه گرفتارند اما کافیه تو چند روزی گرفتار باشی...،آدمایی هستن که همیشه در وسوسه و فکر انصراف تو هستند از چیزهایی که عاشقشونی، این آدما تو بد جلوه دادن همه چیزهایِ خوبِ مورد نظر تو استادند...آدمایی هستن که تا وقتی طرف زنده است نزدیکش آفتابی نمی شنُ اصلا"نمی دونن چه خصوصیاتی داشته اما به محض اینکه می میره لباس سیاه می پوشن،عزادارِ مجلس می شن،دسته گلای بزرگ می آرن ،اشک تو چشاشون بدجوری حلقه می زنه و همش از خوبی ها و خصوصیات اخلاقی منحصر به فردش حرف می زنن...

یه همچین آدم هایی هستند بعضی ها...

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
تگ ها :

من و کتابها در هفته ای که گذشت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
تگ ها :

ایستاده می میرند

این روزها حال چنارهای ولی عصر خوب نیست. برایشان دعا کنیم....

عکس از:شهر فرنگ

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
تگ ها :

نگرانی مادر یک کاکتوس...

توی خونمون 4 تا کاکتوس داریم که البته یکیش کاکتوسِ کاکتوسم نیست یه جورایی احساس می کنیم باید از اعضای خانواده کاکتوسا باشه و خب اینجوریه که بهش می گیم کاکتوس.لبخندسعی می کنم از وسوسه زیاد آب دادنشون دوری کنم اما یه چیزی هست که مانع می شه... این که یه دونه از اون کاکتوسا که مالِ منه همین جوری از وقتی خریدیمش کوچولو مونده و اصلا"خیال نداره بزرگ بشه.منم هی می شینم روبروشو  به توپیِ کوچولو و تیغ تیغیش نگاه می کنم و هی بهش می گم:آخه تو چرا هنوز اینقدی؟ حالا من نمی دونم چرا این کاکتوسِ من بزرگ شدن بقیه کاکتوسا رو می بینه انگیزه نمی گیره و دچار دپرشن و بی انگیزگی حاد شده.شایدم به گفته روانشناسا ناشی از لوس کردن بیش از حد می باشد.چشمک کاکتوس جان بزرگ شو لطفا"

پ.ن:کاکتوس مورد نظر  همینه که جلو نشسته.لطفا"شما نصیحتش کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢
تگ ها : کاکتوس ها

در ستایش موراکامی

تا قبل از خوندن"از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم"فکر می کردم نویسنده های خوب دنیا به تولستوی و چخوف و کافکا و بالزاک و نهایتا"سلین ختم می شه. اما بعد از اون به نویسنده قَدَری ایمان آوردم که داستان نویسی مدرن رو با واریته های بسیار در داستان هاش تزریق کرده.تا قبل از اون فکر نمی کردم ژاپنی ها بتونن کتابای خوبی بنویسن و یه جورایی فقط می تونن فیلم بسازن.اما هاروکی تو دنیای داستان نویسی ژاپنی یه دفعه همه تصوراتمو به هم ریخت و اینجوری شد که من طرفدار پر و پا قرص داستانهاش شدم.از"از دو ..." شروع شد و با"دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل"ادامه پیدا کرد و فکر نکنم تا وقتی هاروکی زنده باشه به چیزی ختم بشهنیشخند.چیزی که به من می گه داستاناشو بخونم یکی روح کلی نوشته هاست که هیچ وقت از یک روند کلی تبعیت نمی کنه و غافلگیری داره  اما در عین حال همیشه سادگی و روانی و صمیمیتشو حفظ می کنه ،دیگه موضوع داستان هاست که اغلب راجع به زندگی روزمره آدماست از صبح که بیدار می شن تا لحظه ای که عاشق می شن و تا وقتی که میمیرن و سومین دلیلم عنوان های طولانی کتاباشه لبخند

هاروکی تو ژاپن به دنیا اومده و اغلب داستان هاش تو حال و هوای ژاپنی می گذره .خانواده خوبی داشته و تحصیلات خوبی کرده  اما چیزی که خیلی تو زندگینامه اش منو به تحسین وا می داره و کلی ازش خوشم میاد اینه که کلوپ جازی رو که با همسرش راه انداخته بوده می فروشه تا بتونه نویسنده بشه و داستان هاشو منتشر کنه ..و بشه یه نویسنده معروف از کشوری که تعداد نویسنده هاش به تعداد انگشت های دست هستن

همه اینا رو گفتم تا آخرش بگم که واسه رسیدن به هدفامون و چیزی که دوست داریم به دستش بیاریم باید تصمیم بگیریم،تلاش کنیم و در نهایت چیزایی رو از دست بدیم تا بهترش رو بدست بیاریم .شاید اگه موراکامی همچنان اون کلوپ جاز رو نگه می داشت زندگی بدی نداشت اما این اتفاق نمی افتاد:رسیدن به چیزی که دلش می خواست .

گاهی بهش فکر کنیم....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱

ایده بدهید لطفا"

کسی برای گذراندن بعدازظهرهای گرم این روزها ایده ای دارد آیا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
تگ ها :

جایی به نام شهر کتاب

شهر کتاب مرکزی از اون دسته جاهاییِ که فاصله زمانی ورود و خروجت محاله کمتر از 2 ساعت باشه.بوی چوب و کتاب و کارهای دستی و قژ قژ راه پله هایی که می رن به بخش کودکان و لوازم التحریر و خلاصه خیلی چیزای دیگه حس موندگاریتو بیشتر می کنه.انقدر لابلای انواع کتاب و سی دی های موسیقی و صنایع دستی می چرخی که اصلا"یادت می ره یه نگاهی ام به ساعتت بندازی.تازه انتهای شهر کتاب هم یه کافه با این صندلی لهستانیای چوبی روشنفکرانه هست که می تونی بری روشون بشینی و به آقای کافه چی بگی برات یه دمنوش به لیمو تو این فنجونای شیشه ای همه چی توش معلوم! بیارهچشمک بعدش با خیال راحت بشینی و ذره ذره دمنوشتو  مزه مزه کنی و کتابی که از یکی از قفسه ها برداشتیُ ورق بزنی و اصلا"هم نگران این نباشی که یکی بهت بگه خیلی وقته اینجا نشستی و میز خالی برای بقیه نیست.یعنی در واقع با خیال راحت می شینی ُ اونجا می شه یه گوشه از ملک مطلق خودت.بعد خیالتو می فرستی بره سمت دیوید ممتُ مارگریت دوراسُ اریک امانوئل اشمیتُ بقیه دوست و رفیقاش.حالا اگه نشستن روی این صندلی های چوبی براتون دلنشین نیست می تونید اسباب و وسایلتون رو به صورت کامل به یکی از مبل های نرم و توپی کنار هر بخش که واسه مطالعه تعبیه شده منتقل کنید و تا دلتون می خواد با موسیقی ملایمی که پخش می شه کتاب بخونید و لذت ببرید.حتی دمنوشتونم ببرید با خودتون.یعنی در این حد راحتی.هر از چند گاهی ام یه معرفی کتاب،نمایشگاه کاریکاتور یا عکس ،نمایشنامه خوانی و ... توش برگزار می شه که حسابی سر ذوقتون میاره.کلا"هم گالریه هم نمایشگاه هم سالن تئاتر می شه هم کافه است هم البته شهر کتاب.حتی می تونید کارت پستالهای رایگانش رو بردارید با خودتون به خونه بیارید و مثل من بچسبونید به یخچالخنده (این پایینن ). دیگه اینکه تو روز بدون نایلکس هم که 21 تیر می شه بهتون به جای نایلکس از این پاکت های کاغذی قند در دل آب کن می دن که من که کلی باهاشون ذوق می کنم.خلاصه زندگی در شهر کتاب به طرز زیبایی جریان داره و...یه همچین بهشتی ست شهر کتاب من.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
تگ ها : شهر کتاب

آنا گاوالدا خوانی در این روزهای گرم

او نمی داند چطور خوش بگذراند،من از فرط خوشگذرانی نمی توانم بخوابم.او بازی کردن را دوست ندارد،من دوست ندارم ببازم.او دست و دلِ گشاده دارد،من اما،مهربانی ِ اندکی نم کشیده دارم.او هیچ گاه عصبانی نمی شود،من ساعت ها قیل و قال می کنم.او می گویددنیا از آنِ آنان است که صبح زود از خواب برمی خیزند ،من التماسش می کنم بلند حرف نزند تا بیشتر بخوابم.او احساس گراست و من عمل گرا.او ازدواج را تجربه کرد،من از این شاخه به آن شاخه می پرم.او نمی تواند با کسی باشد مگر آن که عاشق شود،من نمی توانم با کسی باشم مگر آن که مطمئن شوم بیماری خاصی ندارد.او...او به من نیاز دارد و من به او.

گریز دلپذیر.نوشته آنا گاوالدا.ترجمه الهام دارچینیان.نشر قطره

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩

از چیزهایی که می ترسیم...

شماره گذشته همشهری داستان داستانی داشت به نام "چرا می ترسی؟" از سروش صحت .با خواندن این نوشته تصمیم گرفتم من هم از ترسهام بنویسم.ترس هایی که گاهی مورد خنده دیگران واقع می شه اما خوب در نوع خودش برای من  ترسه .همه ما به نوعی از چیزی می ترسیم بزرگ و کوچک هم نداره  به نظر من ترس یه چیز کاملا" منطقی و طبیعیه که اگر وجود نمی داشت باید نگران می شدیم پس اصلا"نباید به خاطر برخی از ترسهایمان خودمان را سرزنش کنیم.

من از خودم شروع می کنم .شما هم می تونید از ترساتون بنویسید.

ترسهای من:

ترس از بیماریهایی که مزمن می شن.از گیر کردن تو آسانسور.از سرما خوردن بعد از حمام.ایستادن در رکاب اتوبوس.از دست زدن به پنجره وقتی رعد و برق می شه.از پایین اومدن از راه پله های فلزی و فاصله دار.از پیدا نکردن تکه ای از لیوانی که شکسته.از نگاه کردن از ارتفاع به کف زمین.از زل زدن به بدر کامل ماه از پشت بوم.از جاده ای که مسیرش رو بلد نباشم و قابل پیش بینی هم نباشه.از ریختن چای داغ در لیوان سرد.از موجودی به اسم مار.از قرار گرفتن یا خوابیدن زیر کتابخونه ای که قفسه هاش مملو از کتابن.ازلحظه ی ورود به خونه در شبی تاریک تا زمانی که چراغ روشن شود.از جارو کشیدن زیر مبل ها وقتی می دانی وسیله مهمی را گم کرده ای.از بریده شدن انگشت با در قوطی کنسرو.ازصدای بی موقع زنگ تلفن .ازموی بدن گربه و بیماری توکسوپلاسموز.از از دست دادن عزیزانم.از اتفاقات ناخوشایندی که گه گاه خواب شبت را به هم می ریزد مثل خودکشی دختر همسایه.از دندان لقی که می ترسی شبی در خواب کنده شود و تو قورتش بدهی.از دکترهایی که مهربان نیستند و درد آدم را هم نمی توانند درمان کنند.از ساعت سازهایی که یک دایره ذره بینی روی یکی از چشم هایشان می گذارند.از ایستادن زیر برج های بلند و ساختمان های نیمه ساز.از موتوری هایی که پیاده رو جولانگاه همیشگی شان است.از معلوم نبودن کرایه تاکسی ها که وقتی به مقصد می رسی باید منتظر یک رقم غیر منتظره باشی و...

به نظر شما زیادی ترسو هستم؟:)

پ.ن. برخی از ترسهای من با ترس های نویسنده داستان "چرا می ترسی؟" مشابهت دارند که کاملا"اتفاقی می باشند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧

آغاز

برای شروع حتما"نباید منتظر موقعیت ویژه ای بود و دنبال لحظه ی خاصی گشت همین که تصمیم می گیری از جایی شروع کنی کافیه. تصمیم میگیری و شروع می کنی. و امروز روز شروع منه. بی هیچ توضیح دیگری...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢
تگ ها :