یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

ذوق می کنیم

وقتی بنتاتی برایت کارت تبریک عید می فرستد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
تگ ها : روزهای رنگی

داستانی ها بخوانند

به حساب چه بگذاریم وقتی بدون ذکر منبع مجله ی محبوبت یا بهتر بگویم تا یکی دو ماه پیش محبوبت عکست را چاپ می کند.رعایت نکردن قانون کپی رایت مثل همیشه یا رفتن نفیسه مرشد زاده از مجله.هر چه هست دارم فکر می کنم چه عاملی باعث می شود مجله ای به محبوبیت داستان حقوق مخاطبانش را اینقدر راحت زیر پا بگذارد و تنها به تیتر"عکس هایی که شما از داستان گرفته اید" اکتفا کند.

پ.ن.1چند وقت پیش شخصی برایم کامنت گذاشت که از یکی از مطالب شما بدون ذکر منبع در رادیو استفاده کرده ام و پشیمانم و چه و چه...
باید بگویم فلسفه ی اینگونه سرقت های ادبی را درک نمی کنم و نمی دانم پشت این کپی برداری هایی که حاصل تراوشات ذهنی کسی دیگر است چه می گذرد اما شاید پذیرش  این دسته از کپی برداری های بدون ذکر منبع و بدون رضایت نویسنده ی اصلی متن از سوی آدم های عادی به مراتب آسان تر باشد از مجله ای به وزینی و پر تیراژی همشهری داستان .

پ.ن.2:آدم مجبور می شود در چنین شرایطی روی عکس هایش واتر مارک نصب کند،سیستم راست کلیک وبلاگش را ببندد،فامیلیش را آن گوشه سمت راست به نام نویسنده ی وبلاگ اضافه کند تا بفهمند وبلاگ صاحب دارد و هزار تمهید امنیتی دیگر مثل کسی که خانه اش را دوربین مدار بسته می گذارد و میله می کشد تا امن تر شود برای خودش و غیر قابل دسترس برای سارقان.اینجوری راحت نیستم اما ظاهرا" مجبورم.

پ.ن.3:اینترنت نا امن است و هزار و یک مشکل دیگر دارد و ما هنوز فرهنگ استفاده از خیلی چیزها را یاد نگرفته ایم.بنابراین کافی است سرتان را بگردانید و مطالب و عکس هایتان را در جاهای دیگر خیلی راحت تر از آن چه فکرش را می کنید پیدا کنید،می گویید نه وقت بگذارید و سرچ کنید لطفا" و آرامش خود را هم حفظ کنید در عین حال.محیط مجازی خیلی بی در و پیکر است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

من هنوز خودم را نتکانده ام

این روزها دارم سعی می کنم خودم رابتکانم و به کمی کمتر از 365 روزی که گذشت فکر کنم، کمد لباس ها را مرتب می کنم و به مردادی فکر می کنم که اولین پست وبلاگم رو نوشتم و حالا دارم 298 پستم را می نویسم، روی میز دستمال می کشم و گلدان گل مصنوعی سنبلم را رویش تنظیم می کنم و به پارسالی فکر می کنم که در گیر بودم میان پذیرفتن و نپذیرفتن میان اجبار و اختیار.پرده ها با آب و کف غلت می خورند توی ماشین لباسشویی و من توی شیشه ی کفی اش خودم را می بینم که یک سال بزرگتر و به تعبیری درست تر پیر شده ام.آدم ها از یه سنی به بعد دیگر بزرگ نمی شوند انگار پیر می شوند شاید از 25 سالگی.بخار اتو فضای به هم ریخته ی خانه را پر می کند و هر بار که خالی می شود میان چین و چروک های گلدار پارچه من حتی به مدت ها قبل تر فکر می کنم ، خیلی قبل تر از 365 روز پیش حتی.آن وقت ها که از دانشگاه می آمدم و توی شلوغی شب عید میدان ونک گم می شدم و هوا عجیب بوی بهار می داد و آدم ها از گل فروشی بزرگ کنار اتوبان حقانی پامچال خریده بودند و بنفشه و به هم گره می خوردند و جعبه های شیرینی گاندی روی دست هایشان کج می شد و تاکسی ها همه دربست می شدند .به کاکتوس های کنار پنجره ام آب می دهم و فکر می کنم چجوری می فهمند بهار نزدیک است که دوباره قد می کشند و بیدار می شوند از خواب زمستانی.پرده ها آویزان می شوند و توپی های کوچک بلوری لوسترها گردگیری و این وسط چیزی که در من جابجا می شود این است که به قول شادان ثانیه ها من هنوز خودم را نتکانده ام، هنوز گرد و غبارم لابلای روزهای پشت سرم جا مانده است، هنوز معلق ام، باید بچرخم، تکانده شوم چند بار، پهن شوم روی بند روبروی آفتاب، تاب بخورم، صاف شوم و با احترام ، دستی من را بیاویزد آن بالا بالاها شاید.باید درزهایم گرفته شود قبل از آویختن و دکمه های کنده شده ام را بدوزند حتی.من عاشق دوختن دکمه های افتاده ام...

پ.ن:این پست در لینک زن:http://linkzan.ir/archives/22490

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

رهاش کنیم بره بچه ها

من به خیلی چیزها عادت کرده ام.اتفاقات زندگی گاهی خیلی قشنگ پوست کلفتت می کند و تنها به لبخندی ساده اکتفا می کنی و به قول مه سا یه "رهاش کن بره رییس"می گی و ادامه ی زندگیت رو نفس می کشی.نمی شه اصول ساده و قواعد زندگی خودت رو به خاطر دیگران به هم بریزی، نمی شه دوست داشتنی هات را به خاطر خوشایند بعضی ها کنار بزاری.من عادت کرده ام به آدم هایی که مدام حواسشان به آدم های دیگر است به جز تو.عادت کرده ام به آدم هایی که دلواپسی های آدم های دیگر برایشان دغدغه است اما تو جزو آن آدم ها نیستی، عادت کردم به آدم هایی که خیلی حواسشان هست که شیشه ی دل کسی ترک برندارد، کسی دلخور نباشد ازشان، کسی را ناراحت نکنن و نرنجانند اما تو هیچ وقت جزو این "کسی"ها نبوده ای.عادت دارم به آدم هایی که مدام در حال رعایت کردن اند و تنها رعایت حال تو را نمی کنند اما.عادت دارم به آدم هایی که به حرف های نسنجیده ی دیگران با دل و جان گوش می دهند و حرف های تو را ریشخند می کنند .عادت دارم به آدم هایی که تعریفشان را می کنی می روند می نشینند روی قله ی قاف و خیال پایین آمدن هم ندارند، به آدم هایی که توی صورتت به زور می خندند اما می دانی که ته تهش از تو متنفرند.عادت دارم به آدم هایی که خنده ها و خوشرویی ات را به پای نفهمی ات می گذارند و ساده از تو رد می شوند.این روزها خوب بودن گناه کبیره است.اما من عادت کرده ام به آدم هایی که به سادگی آب خوردن احساست را به بازی می گیرند و زهر مار می کنند روزهای پایان سالت را و تو هی با خودت می گویی"مهم نیست.عادت کردن گاهی وقت ها خوب است ته تهش می دانی همیشه همین  طور بوده و تازگی ندارند این آدم ها برایت."مه سا جانم بیا و بگو "رهاش کن بره زهرا"رهاش کن بره لطفا...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
تگ ها : آدم ها

بعدازظهری دلچسب را می گذرانیم

مجله ی گردشگری،وبگردی و چای

گمان کنم همین ها برای گذراندن یک بعدازظهر دلچسب نزدیک به بهار کافی باشد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٢

خیلی خوب است

دوست داشته شدن خوب است.شیرین است.نفس هایت را عمیق تر می کند، چشمانت را روشن تر و قدت را بلندتر.اینکه یکدفعه به تو بگویند چقدر خوب می نویسی و نوشته هایت را دوست داریم خوب است، اینکه بگویند سرزندگی از سر و روی وبلاگت بالا می رود و انرژی می گیریم ازت خوب است، اینکه دل کسی گرفته باشد و با خواندن وبلاگت حالش خوب شود خوب است، اینکه ناگهان کسی در اینستاگرام پیدایت کند و بگوید ع این تویی؟ چقدر خوشحالم که اتفاقی نویسنده ی "یک فنجان چای در بعدازظهر"را پیدا کردم خوب است، اینکه به تو بگویند بهترین دوست یعنی "تو" خوب است، این که صفحه های خصوصی برای تو عمومی شود خوب است، این که ریتم زندگی ات هنوز بوی سال های اول دانشگاهت را بدهد خوب است و خوب است که بقیه فکر کنند تو نوزده سالت بیشتر نیست، اینکه تنها با یک کامنت دوست می شوید و راه تعریف را برای همدیگر باز می کنید خوب است، خوب است که آدم های زندگی امان  را بزرگ و بزرگ تر کنیم و دایره ی بودنشان را وسیع و وسیع تر، خوب است گاهی به تو می گویند کجایی پس؟ بیا و زودی دوباره بنویس.خیلی خوب است ایمیل های دوستانه ی غیرمنتطره، خیلی خوب است وقتی به تو می گویند تا به حال به تو گفته بودم چقدر دوستت دارم ؟ حتی تنهاترین آدم ها هم اگر خودشان بخواهند هیچ وقت تنها نیستند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦
تگ ها : دوستی ها

یادمان رفت در بهار یک دل سیر گوجه سبز بخوریم...

می نشینم فکر می کنم چرا امسال تمام نمی شود؟ چرا لحظه لحظه اش دارد کش می اید و تو را هر روز با اتفاقات غیر منتظره ی تازه ای روبرو می کند؟ نشسته ام فکر می کنم به چیزهایی که این روزها دلم را خوش می کند و خوش نمی کند، حالم را خوب می کند و حالم را می گیرد، دست می اندازد دور گردنم و دوستانه با من قدم می زند و دندان های تیزش را نشان می دهد و ترسناک می شود.دارم به چیزهایی فکر می کنم که وصلم می کند و طناب اتصالم را با بی رحمی می برد.دارم فکر می کنم به درخت خرمالویی که امسال میوه نداد و آدم هایی که امسال مردند و آدم هایی که همیشه می میرند و ما نمی فهمیم هیچ وقت.دارم به نیامدن برف، سرفه ی مداوم آدم ها در اتوبوس و 2 متر فضای خسته و سنگین و سیاه بالای سر ادم ها در شهر فکر می کنم، به پاییز امسال که پاییز نبود و زمستانش که حداقل برای ما تهرانی ها رنگ زمستان نداشت.به ماه هایی که یادمان رفت مناسبت های مهمش را ، به بهاری که یادمان رفت مثل هر سال یک دل سیر گوجه سبز بخوریم و گیلاس ها نیامده تمام شدند و خرمالو ها گس تر از همیشه بودند و پرتقال ها بی مزه تر از قبل.به خیابان هایی که خلوت تر از همیشه شدند و آدم ها که بی رحم تر و به اینکه امسال بوی عید نمی آید، هر چقدر سبزه سبز کنیم و پامچال بگیریم بکاریم در باغچه های نیم وجبی حیاط هایمان بوی عید نمی آید، نشسته ام دارم فکر می کنم به سالی که نفس های آخرش را می کشد و سر وته یلدایش را با هندوانه های نه خیلی شیرین و یک کاسه اجیل هم آوردیم و نوروزش را هم حتما با چند سین از اینور و آنور جور می کنیم و لباس نوهایمان را نمی پوشیم مبادا مسخره امان کنند و  همین که سال نو شد اولین عید دیدنی امان را مثل هر سال می رویم و طبق معمول هر سال به بهانه ی رشد قدی و سنی عیدی نمی گیریم و از خلوتی اتوبان های تهران لذت وافر می بریم و سریال های بی سر و ته نوروزی نگاه می کنیم و زاپنی ها و کدوها را تند تند می شکنیم و آخرش هم با یک قابلمه آش و توپ و پتو و فلاسک چای می زنیم به دل مثلا طبیعت و حالش را برای یک سال جا می آوریم.دارم فکر می کنم به چارشنبه سوری هایی که توپ می ترکانیم و گاز منفجر می کنیم و زن های باردار را می ترسانیم و از پیرزن های محل فحش می شنویم و نان بیمارستان های سوانح و سوختگی را توی روغن می اندازیم و کشته می دهیم و قطع عضو  و عبرت هم نمی گیریم هیچ وقت.به سپندارمزگان فکر می کنم که آدم ها ولنتاینش را ترجیح می دهند چون باکلاس تر است و خارجکی است و  شکلات های گران خارجی می خرند و قلب های گنده ی قرمز می چسبانند و مک بوک پروها و گلکسی های کادوگرفته اشان را در اینستاگرام به رخ همدیگر می کشند، به مهرگان که فراموش شده است و اگر هم نمی شد حتما جور دیگری برگزارش می کردیم، به عروسی هایمان که قلیان می گذاریم جلوی مردم و هزار جور غذا سفارش می دهیم و همان هزار جور را دور می ریزیم و  خوشحالیم در عین حال  و حتم داریم اینجوری خوشبخت تریم لابد.دارم به تمام مناسبت ها فکر می کنم که دیگر مناسبت نیستند، رنگ باخته اند و آنطور که باید حقشان ادا نمی شود

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤
تگ ها : زندگی شهری