یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

از آماتور بودنت لذت ببر

من از اون دست آدمام که می دونم دارم چیکار می کنم.یعنی اگه هر روزی برام خوب یا بد بگذره اون طوری می گذره که خودم خواستم، بد و خوبشو خودم انتخاب کردم و هر جور بگذره می دونم مخلوق خودم بوده من ساختمش و خب همیشه هم که نباید همه چی عالی و بی نقص بگذره.حتی سازه های بد و بی ریخت و فوق العاده خسته کننده ام رو هم دوست دارم.ته تهش می دونم امروز زندگی من شبیه هیچ آدم دیگه ای نبوده و این خوبه برام.یادمه همیشه سال که نو می شد به خودم قول می دادم تا آخر سال یه کارایی رو انجام بدم و یه کارایی رو نه.اما هنوز دو هفته از سال نگذشته بود که یادم می رفت و برمی گشتم به روال سابقم.من آدم کلیشه و برنامه ی مدون نیستم.آدم روزای خودمم.نمی دونم فردا قراره چه اتفاقی بیافته و دیروز نمی دونستم امروز چه روزی خواهد بود و همین وجه جالب و فوق العاده و سورپرایز کننده ی زندگی منه.الان نیاید بگید هدف و برنامه تو زندگی لازمه و چه و چه و چه و نمی شه دست رو دست گذاشت و تلاش نکرد و همین جوری گذروند.منظور من اصلا اینا نیست. منظورم زندگی کردن بدون باید و نبایدهای خسته کننده است .بدون دویدن های همیشگی برای رسیدن .خوب و بدش رو نمی دونم اما من تو لحظه زندگی کردن رو دوست دارم، از داشته ها لذت می برم، راضی ام به زهرایی که هست، خودمو واسه رسیدن به اهداف ریز و درشت ابتدا و انتهای لیست اذیت نمی کنم، کلیشه ها رو دوست ندارم، اصول و قوانین و مقررات سخت و دست و پا گیر رو تو زندگی نمی پسندم .هدف ها و برنامه ریزیا باعث می شن چشمم بهشون خشک بشه و تا موهام رنگ دندونام بشه حسرت رسیدن بهشون آزارم بده.بعدش چشم باز کنم ببینم تموم زندگی همین جوری تو حسرت "دست پیدا کردن ها "گذشته.تو دویدن های مداوم و نرسیدن های معمولا همیشگی.تا جایی که زندگی آروم از کنارم رد شده دست تکون داده و من ندیدمش.همین معمولی بودن و لذت بردن رو به مشهور بودن و معذب بودن ترجیح می دهم.من از اون دست آدمام که دلم نمی خواد فیلسوف یا پرفسور باشم اما می دونم می خوام قهرمان زندگی خودم باشم.من نویسنده ی معروفی نیستم اما گاه گاه چیز می نویسم و تحسین می شوم و ته ته وجودم از این راضی است.من نوازنده نیستم اما موسیقی را می شناسم و آهنگ های خوب گوش می کنم و همین برای روح من بس است.من عکاس نیستم اما عکس می گیرم و از اینکه حرفه ای نیستم باکی نیست.آماتورها هم می توانند با دوربین 5 مگاپیکسلی گوشی هایشان زیبایی خلق کنند و لذت ببرند و تحسین شوند. شاید بشود چیزهای بیشتری از زندگی خواست به جای شنونده بودن شاید بشود نواخت ، می شود عکاس قابلی شد حتی، می شود تا ته ته یک حرفه رفت و پروفشنال شد اما گاهی لذت آماتور بودن کم از حرفه ای بودن نیست.لذت آزادی دادن به زندگی کم از رسیدن به هدف های دور نیست.حتی به نظرم خیلی حرفه ای است که از آماتور بودنت لذت ببری.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
تگ ها : زندگی شهری

ظهر جمعه چکار می کنیم

داستان جنایی می خونم به زبان اصلی حتی.بعله:)

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥

روز "دوست داشتن" مبارک

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
تگ ها : روزهای رنگی

هوای ارزش هامونو داشته باشیم

ارزش ها خیلی مهم ان.ممکنه یه چیزی الان ارزش باشه و چند روز بعد دیگه نه.ممکنه هم تا ابد ارزش بمونه و یا جاشو برات با خیلی چیزا عوض کنه.اگه یه چیزی همین امروز جزو ارزشامون باشه باید حسابی قدرشو دونست، ازش استفاده کرد، دورش یه لایه ی نفوذناپدیر پیچید تا حفظ بشه تا بعدا حسرت نخوری که نشد، که نتونستم از ارزش های اون روزهام درست استفاده کنم.یه چیزایی تا یه مدتی تو ذهنت هستن، تا یه مدتی شب و روز بهشون فکر می کنی، تا یه مدتی همه ی تلاشتو می کنی که برات ارزش باقی بمونه و اگه توی اون روزا نتونی برات علی السویه می شه بعدش.می خوام بگم هوای ارزش هاتونو داشته باشید.همین الان.تو لحظه.که اگه وقتش بگذره و ارزشه ضد ارزش بشه و بی مصرف و خاک گرفته و دیگه حالتونو خوب نکنه احساس خود باختگی بهتون دست نده.که اگه دیگه هر نشونه ای از اون ارزش دلتون رو گرم نکنه و خیلی راحت شیفت دیلیت بشه بره کنار بقیه ی ارزش های تاریخ انقضا گذشته آه از نهادتون بلند نشه.که بعد از چند سال نیاید ایمیل هایی که یه زمانی برای هدف خاصی تو فولدر مخصوصی سیوش می کردید حالا راحت از کنارش بگذرید یا به خاطرش آیکون سطل آشغال رو کلیک کنید، نیاید جعبه ی کلکسیون هاتونو زیر و رو کنید و بگید من چرا اینقدر تمبر، اینقدر تیله، اینقدر عکس آدامس لاو ایز، اینقدر چوب کبریت جمع می کردم مثلا و ته تهش به چیزی نرسید.یه زمانی همین "اینقدرها "برامون بدجوری مهم هستند و شاید روزی مثل امروز دیگه نه.فولدرها، آلبوم ها، کلکسیون ها شاید یه روز یه علامت سوال بکشن تو ذهنمون.ما دنبال چی بودیم که اینقدر خاطره جمع کردیم ؟اینقدر تشنه ی نگه داری چیزهایی بودیم و هستیم که شاید یه روزی به کارمون بیاد؟ وبعد که از هول جمع کردنشون می گذریم دست می کشیم و توقف می کنیم و دیگه برامون ارزش نیستند.درست مثل دانشجوهایی که تازه فارغ التحصیل شدن و چشمشون تو آگهی روزنامه ها و سایت های استخدامی فقط دنبال اسم رشته شون می گرده و هر چیزی که فکر می کنن یه روز ممکنه تو کار به دردشون بخوره رو سیو می کنن اما 2 سال بعد وقتی با انبوهی از فولدر و فایل های ورد هنوز بیکارند خیلی راحت از کنار هر آگهی و ایمیل می گذرند حتی اگه بدونند شاید یه روز به کارشون بیاد.اون فولدره دیگه ارزش این سال های اون ها نیست .یا شاید بهتر باشه بگم ارزشی که یه کم دیر به دادش رسیدند و خاک گرفت و مرد و از بین رفت.بعضی وقتا زمان درست رسیدگی بهشون از دستمون در میره و اونوقت دیر می شه.خیلی دیر.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
تگ ها : آدم ها

دیالوگ

نشسته اند روبروی هم و خیلی الکی دارن همدیگه رو تایید می کنن.روی میز کتاب معماری هست از انتشارات سمت و یه دوربین کنونه نمی دونم چه مدلی،یه شال گردن درشت بافت و یه دفترچه سیمی و یه خودکار کانکو.می گه بگو تا بنویسم.می گه بنویس دلم می خواد برم یه کلاس موسیقی.حالا هر چی.یه سازی بزنم.هوووم هارمونیکا یا درام.می گه خوبه موافقم.منم درسم که تموم بشه باید به فکر سربازی باشم.
جلوی اسم اون می نویسه موسیقی و جلوی اسم خودش سربازی.
-حالا اگر هم بشه شاید تا اون موقع مجموعه داستانمم چاپ کردم.باید ببینم چی پیش می آد.این نشست های داستان نویسی خیلی خوبه.آدم دلش نمی خواد هیچ وقت تموم بشه.الان داستان با لحن سوم شخص خیلی طرفدار داره.یه جورایی مخاطب پسندتره.داستان پر از دیالوگ دیگه قدیمی شده
-دقیقا.من هر چی تو بنویسی رو دوست دارم.خب طبیعیه که بعد از سربازی هم باید دنبال یه کار درست و حسابی باشم.
یک طرف نوشت داستان نویسی و یک طرف نوشت کار
-این روزا دارم سعی می کنم اگه بشه با غوغا برم سر تمرینای تئاترشون .غوغا می گه تو خیلی استعداد حروم شده داری.تو ذاتا بازیگری.چرا که نه.شاید امتحانش کردم
-من چرا خودم این رو در تو کشف نکردم .هان؟تو صدات عالیه برای دیالوگ های نمایش.اوووم موافقم
یک طرف نوشت تمرین تئاتر و یک طرف پس انداز و پول پیش اجاره خونه
-دیدی؟اونقدرام که فکر می کردی شروع زندگی سخت نیست.بلند شو الان سانس فیلم شروع می شه
-نه اونقدرام

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
تگ ها : آدم ها

نقد می کنیم

در این 9 روزی که از شروع جشنواره فیلم فجر می گذره به من یکی ثابت شد هیچ موضوعی به جز شک،عشق یا خیانت به ذهن کارگردان های ایرانی نمی رسه تا ازش فیلم بسازن.در "خط ویژه"نامزد کاوه از زندان بودنش سو استفاده می کنه و با یکی دیگه ازدواج می کنه،برادر شوهر شکاک و دعوایی فیلم "تمشک"هم به زن برادرش به شدت مشکوک می شه و بدون اینکه علت شکش رو بپرسه خیلی دیوانه وار مردی رو که فکر می کرده تو این جریان دستی داره رو می کشه،"زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" که کلا" نمونه ی تمام عیار شک و خیانت بود و از بس از سر و تهش به خاطر این موضوع زده بودند که در نهایت انتهای فیلم برای مخاطب مجهول موند و نفهمیدیم ساناز با متین رفت یا نرفت."شیفتگی"مسئله ی تجاوز رو مطرح می کرد و زنی که خودش رو به هیبت مردی در آورده بود در تمام طول فیلم دنبال متجاوز خواهر زاده ی عقب افتاده اش می گشت."چند متر مکعب عشق"داستان عشق یه پسر ایرانی با یه دختر افغانی بود که در نهایت به صورت نافرجام به پایان می رسه."فصل فراموشی فریبا" داستان شک و گذشته ی سیاه و کتک و دعوا بود."طبقه ی حساس" هم یه کمدی لوس بود که غیرت بی حساب و کتاب مردی رو نسبت به زنش بعد از مرگ نشون می داد.

این موضوع تمام فیلم هایی بود که ما تو جشنواره ی امسال البته تا به اینجا دیدیم.واقعا"کارگردان های ما موضوع دیگه ای به جز این موضوعات به ذهنشون نمی رسه تا بسازن؟فیلمسازها فکر می کنن مخاطبانشون هنوز به دنبال دیدن عشق های آبکی و غیرت های بی جا و شک های نا به جای آدم ها در فیلم هستند؟نسل امروز ما سلیقه و نگاهش به فیلم نسبت به گذشته متفاوت شده و هنوز فیلمسازان به این نکته پی نبرده اند.شاید هنوز فکر می کنند دوره ی سینمای ایران دوره ی فیلم های "قرمز" و "شوکران" است که مردم با لذت بسیار روی صندلی های نه چندان راحت سینماهای درجه سه تخمه می شکستند و ساندویچ فلافل گاز می زدند.فیلمسازان فکر می کنند هر چه دیالوگ در فیلم هایشان کمتر باشد،کلوز آپ های بیشتری بگیرند،صدای قدم زدن آدم ها در فیلم شنیده شود،فیلم الکی الکی نامفهوم و پیچیده شروع شود،شخصیت های زن در فیلم موهایشان را فرق از وسط باز کنند و شال چروک بی رنگ بندازند روی سرشان و چهره اشان رنگ پریده تر باشد و پای چشم هایشان گود افتاده و همیشه یک لیوان چای دستشان باشد خیلی با کلاس تر است و خاص است و سیمرغ می برد حتما".مردم به محض آمدن اسم بازیگر محبوبشان روی پرده جیغ و هورا می کشند اما همین بازیگر در متن فیلم ناامیدشان می کند. این روزها سینما مخاطب ندارد و شاید یکی از دلایلش بلیط گران باشد دلیل دیگرش شاید عدم محتوای فیلم ها و تکراری بودن موضوع باشد.حالا هر چقدر هم روز سینما و "سلام سینما" بگذارند و بلیطش را هم رایگان کنند مردم می آیند فیلم می بینند پاپ کورن می خورند اما علاقه مند نمی شوند .می آیند چون رایگان است و چیز رایگان را نباید از دست داد قاعدتا" اما حاضر نیستند در شرایط دیگری برای همین فیلم پول بپردازند.سینما این روزها اینجوری ست.

پ.ن.این یادداشت من را در "لینک زن"بخوانیدhttp://linkzan.ir/archives/21847

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
تگ ها : جشنواره فجر

اتفاق های ساده ای که عوض نمی شوند با چیزهای دیگر

گاهی یه اتفاق خیلی ساده خوشحالت می کنه.گاهی فقط یه پیاده روی کوتاه به اندازه ی 10 دقیقه.گاهی فقط دستکشی که یکیش دست تو باشه و یکیش دست دیگری و دست های آزادتون توی جیب به اندازه ی همه ی لحظه های خوب دنیا می ارزه.گاهی حتی حلقه کردن دستات دور لیوان کاعذی چای داغ خیلی خوبه.نشستن روی یه صندلی راحت، خوردن یه لیوان آب خنک، دیدن برف بازی بچه ها تو خیابون حالت رو حسابی جا میاره.گاهی به اندازه ی تکیه دادنی و بستن چشم ها حال خوبت دوباره برمی گرده.این روزها حاضر نیستم این لحظه های کوچیک و اتفاق های ساده خوشایند رو با چیزی عوض کنم.به اتفاق های ساده و خوشایند بیشتر فکر کنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
تگ ها : زندگی شهری

خیلی وقت ها خیلی چیزها یادمان می رود

بعضی وقت ها یادت می رود خیلی چیزها.از خاموش کردن شعله ی زیر کتری و کشیدن پریز اتو از برق تا برداشتن شال گردن و دستکش برای این روزهای سرد و یا حتی نوشتن دخل و خرج های روزانه.مثلا یادت می رود وقتی چیزی می خری تاریخ انقضایش را خوب نگاه کنی یا در بطری آبمعدنی را محکم تر ببندی تا مهم ترین ورقه های توی کیفت را غیر قابل استفاده نکند.یا یادت می رود قرصت را فلان ساعت بخوری و موقع بیرون رفتن از خانه چراغ ها را خاموش کنی.گاهی یادت می رود با خودت قرار گذاشتی که به آدم هایی که خودشان هزار و یک مشکل دارند و نمی توانند حلال مسایل و مشکلات آدم باشند تکیه نکنی و راه حل نخواهی ازشان،یادت می رود که از دیگران به اندازه ی توانشان توقع داشته باشی،یادت می رود که فراموش کنی گاهی حتی.یادت می رود که بعضی وقت ها هم باید یادت برود و اینقدر توی ذهنت دنبال چرا و اما و اگر نباشی و رهایش کنی و بگذاری برود آن ته ته های ذهنت و فراموشت شود.یادت می رود قول و قرارها و عهدهای خودت با خودت را.زیر خیلی چیزها می زنی اینطور وقت ها.جایی که نباید مهربان باشی هستی و جایی که نباید حال کسی را بگیری می گیری.بعضی وقت ها باید به خودت گوشزد کنی آدم های اطرافمان همینی هستند که هستند،بپذیریشان،تغییرشان ندهی،بخش های آزاردهنده ی وجودشان را بفرستی برود آن دور دورها و بخش های خوبشان را هم بدانی که مطلق نیست،همیشگی نیست.بعضی وقت ها باید یادت برود سهم آزادی و عدالت و حق انتخابت را در ارتباط با آدم ها.برای اینکه بتوانی راحت تر نفس بکشی و ناخن هایت رانجوی و زیر پوستی حرص نخوری.باید یادمان برود و گاهی به خودمان یادآوری کنیم که راه حل همه ی این ها سکوت و نفس عمیق است .همیشه جایِ پارک حاضر و آماده و صندلی های خالی برای نشستن توی کافه ی مورد علاقه ات وجود ندارد.گاهی وقتی چند ثانیه دیر می رسی فروش بلیط های نمایش محبوبت تمام شده است،سرویس اداره درست در سردترین روزهای سال ممکن است جایت بگذارد و حتی گل و شل کف خیابان خیس و خسته ات کند.همه ی این ها بخش هایی از زندگی ما هستند .باید رهایشان کنیم ،بگذریم و تقصیر را به گردن روزهایمان نیندازیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
تگ ها : زندگی شهری

جشنواره ی فیلم فجر.روز دوم

جشنواره ی فیلم فجر.روز دوم.به تماشای "میهمان داریم" می نشینیم.فیلمی از محمد مهدی عسگر پور.

پ.ن.فیلم را دیدیم.اشک ریختیم.صحنه های خوب دیدیم، دیالوگ های خوب شنیدیم.فیلم پر از شمعدانی و حوض آبی وسط حیاط و ماهی قرمز و تیله و چرخ و فلک و لباس چین دار گل گلی بود.پر از وسایل قدیمی و پنجره های ساده ی رنگی و قاب عکس و آشپزخونه صمیمی و صندوقچه و چمدون بود.قشنگ بود و من بهش رای خیلی پسندیدم دادم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
تگ ها : جشنواره فجر

جایی که آسمانش آبی تر است

وقتی جایی باشی که آسمانش از تهران خیلی خیلی آبی تر است

و کوه ها اینقدر به تو نزدیک اند

و حیاطش درخت هایی دارد در انتظار بهار و یک حوض آبیِ کوچکِ تنها که بنشینی زیر آفتاب کم رمق زمستانی اش و پاهایت را دراز کنی و چای بنوشی

و برفی که دارد کم کم آب می شود به خاطر بهاری که همین نزدیکی هاست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢
تگ ها : سفر

دلم تابستان می خواهد.الان.همین حالا

این روزها درست وسط زمستان دلم تابستان می خواهد.دلم یک پارچ پر از شربت آلبالوی خنک می خواهد که از راه رسیده یا نرسیده مقنعه از سر برداشته یا برنداشته با موهایی که از گرما به پشت گردنت چسبیده اند لیوان پشت لیوان سر بکشی و بعد از هر لیوان یک "آخیش "بگویی و درجه ی کولر را روی دور تند بگذاری و روی کاناپه ی جلوی تلویزیون ولو شوی و تازه ساعت سه باشد و کلی وقت داشته باشی تا شب تا غروب آفتاب و روشنی چراغ ها .تابستان یعنی پارچه ی نم داری که عزیز جون روی پنکه می انداخت و تو هر دفعه جلویش می نشستی و توی پره هایش هوووو می کردی و صدایت می پیچید و بعد گم می شد و دستی برایت یک کاسه برگه ی خیس خورده ی زرد آلو می آورد که چند تکه یخ در آن در حال شنا کردن بودند.تابستان یعنی صدای دوچرخه بازی بچه ها در کوچه درست وسط ظهرهای داغ وقتی که تو نمی توانستی بینشان باشی و صدای افتادن توپ چل تیکه توی حیاط و دستی که هر بار دوباره پرتش می کرد توی کوچه و غر نمی زد حتی اگر صد بار دیگر هم تکرار می شد.تابستان یعنی وقتی از هرم گرمای خیابان کلافه ای و مدام خودت را با هر وسیله ی ممکن باد می زنی و هیچ نوشیدنی خنکی جواب نمی دهد زنگ بزنی تا برایت شربت آبلیموی خنک درست کنند.یعنی بساط دفتر و کتابت را گوشه ی حیاط رها کنی و هوس آبپاشی به سرت بزند و بخار بلند شده از زمینِ گرم و ورم کرده ی بعدازظهر های تابستان را بو بکشی و کیف کنی و تند تند هندوانه ی قاچ شده بخوری.الان در 36 امین روز زمستان درست هوس تابستان کرده ام .هوس یک کاسه بیدمشک با سیاه دانه هایی که تویش در حال غرق شدن هستند.هوس گوجه سبز،آلبالو،شاتوت و گیلاس.دلم برای پیراهن های آستین کوتاه و بستنی های یخی نارنجی تنگ شده است.برای شمدهای رنگی و خنک حتی.برای رختخواب هایی که شب های تابستان به پشت بام هجرت می کردند و صدای جیرجیرک ها و سیر سیرک ها و حشراتی که آخر هم نفهمیدم اسمشان چه بود.برای چرت های کوتاه بعد از ناهار اهل خانه و شیطنت های من به دور از همه ی آن چشم ها و گوش ها.اینجا زمستان است اما دل من هوس تابستان کرده است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦
تگ ها : ماه های سال

من و هفته ای که گذشت

من در هفته ای که گذشت:

-خرید بلیط جشنواره ی فیلم فجر امسال

-آپدیت نرم افزار ساخت ویدیوی فلیپاگرام

-خرید شیرینی خامه ای از ناتلی

-صحبت کردن با یک دوست قدیمی

-پیاده روی و عکاسی

-شرکت در آموزش مجازی ساخت پادکست

-خرید یه سارافون چهارخونه ی سبز و مشکی از رنگار

-پیدا کردن یه وبلاگ خوب

-همشهری داستان خوانی بهمن ماه و خواندن دوباره "غسل تعمید آتش" از روایت های مستند

- دوخت و دوز با یه عالمه پارچه ی رنگی و گل گلی

-پیدا کردن یه جای خوب برای خرید انواع غذاهای ارگانیک(کفشدوزک)

-رویت آلودگی تهران بر فراز پارک پرواز

-نوشتن ،نوشتن و باز هم نوشتن

-خواندن خبرهای خوب و امیدوار کننده ،خواندن خبرهای بد و دردناک

-کارتینگ آزادی،سرعت و سرمای یک شب زمستانی

-آخرهفته :خونه،نظافت،مطالعه،بیرون گردی،تلویزیون و شکستن تخمه به مقداری متنابه

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
تگ ها : زندگی شهری

به همین سادگی می شود مهربان بود

گاهی خیلی کوچیک می شه مهربون بود و تاثیر خیلی خیلی بزرگش رو دید.مهربونی یعنی کسی بداند دندان تازه پر کرده ات با چیزهای سرد درد می گیرد و برایت سیب قرمز بگذارد بین دو قلب تا گرم شود.به همین سادگی...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥

درخت های انار و پرنده

وقتی درخت های بلوار کشاورز با انار و پرنده به بار می نشیند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤
تگ ها : بیرون گردی

گفت و شنود دو نفره ی من و مه سا راجع به چیزهای خوب زندگی

حرف می زنیم راجع به چیزهایی که دوست داریم.گپ دو نفره ی من و مه سا رو بخونید.

مه سا:بیا یه بازی شروع کنیم.از همونا که من یه کلمه می گم تو راجع بهش حرف می زنی.

من:اوهوم.موافقم.شروع کن.

مه سا:لحاف چل تیکه

من:ع چه جالب.گرم،دوست داشتنی،رنگی تو شبای زمستون با چایی البته

مه سا:توت فرنگی

من:همه چیش رو دوست دارم.از مربا و کیک بگیر تا تارت و دونات و نون خامه ای

مه سا:چوب بستنی

من:مطب دکتر.گلو دردنگران

مه سا:پاریس

من:اوووه کافه با صندلیای کنار خیابون،ایفل،نور،باله،فیلم،کرواسان،ثریا در اغما.خب یه جورایی شهر رویاهای من

مه سا:کول کاپ

من:بهترین فینگرفودی که تا حالا خوردم.شبای سرد زمستون توی ماشین با بخاری روشن

مه سا:ناخن با لاک قرمز

من:با کلاسخنده.هیچ وقت نتونستم مرتب بزنم مخصوصا دست راستمو.ولی ناخن کوتاهش رو به بلندش ترجیح می دم.

مه سا:کفش پاشنه ده سانت

من:تا حالا نپوشیدم به خدا.بعضیا چجوری باهاش راه می رن؟

مه سا:منم مث تو یه بار پوشیدم بعدش وسط خیابون در آوردم پا برهنه راه رفتم.هه،

گل لوسین توس

من:ماشین عروس.خخخ

مه سا:قهوه ترک

من:دوست دارم تو اون استکان کمر باریکا بخورمش یه روزی.

مه سا:بعد اونا مگه مال چایی نیست؟

من:نه ترکا تو اونا قهوه می خورن مثلا.

مه سا:اوهوم.جاده

من:بعضی وقتا دوست ندارم زود تموم بشه.

مه سا:داستان نویسی

من:دوست دارم.می نویسم و یه روزی از خوباش می شم.بعله:دی(آیکون آدم از خود مچکر)

مه سا:چرا؟ما هم پزت رو می دیم خبچشمک.جغد

من:مد شده الان هر کی رو می بینی یه چیزه جغدی داره.همه گیری.

مه سا:ونک

من:دانشکده،پیاده روی،شلوغیای سر شب و گیرنیومدن تاکسی،دونر کباب و یه عالمه خاطره

مه سا:چه ونک خوشگلی

من:آره ونکِ من خیلی خوشگله.یه جورایی همه ی خوشمزه ها و خاطره ها واسه من تو ونک ان.

مه سا:اسب آبی

من:نظری راجع بهش ندارم.شکموی گندهنیشخند

مه سا:سیب زمینی سرخ کرده

من:در هر شرایطی ازش نمی گذرممژه

مه سا:قوری سفیدی که عکسش تو وبت هست

من:عاشقش شدی حسابی رفت هاچشمک.روزای خستگی و سرماخوردگی

مه سا:نگار جواهریان

من:مهربون و رنگی

مه سا:شام سبک

من:خیار،گوجه،کلم بروکلی و دیگر هیچ

مه سا:زهرا

من:حساس،عاشق کتاب و موسیقی و پیاده روی،کمی تا قسمتی مهربون،سعی می کنه از لحظه لحظه ها لذت ببره و الان دلش یه پیتزای پپرونی می خواد

مه سا:آره منم پیتزا می خوامخوشمزه.چه زهرای خوبی. دوستش دارم

من:و چه مه سای خوبتریلبخند

مه سا:اسنک با پنیر

من:ببین این دم ظهری چجوری معده ی آدمو به چالش میگیرینیشخند

مه سا:خندهو acup of tea in the afternoon?

من:جایی واسه نوشتن از دوست داشته هام با کلی دوستای خوب.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢
تگ ها : دوستی ها

وقت چای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱