یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

وقتی جذابیت ها در دو قدمی ام رنگ می بازند

این روزها آدمها خیلی زود دلم را می زنند مثل وقت هایی که زیاد شیرینی می خوری و از گلوکز اشباعی.دور نمای خوبی دارند بعضی هایشان تا جایی که دلت می خواهد خیلی بهشان نزدیک شوی و از کتاب بگیر تا ترافیک و آلودگی هوا و چرا تهران این زمستان برف ندارد باهاشان حرف بزنی.انقدر نزدیک شوی که دلت بخواهد راست دستش را بگیری ببری بنشانی اش روی یکی از همان صندلی لهستانی های قهوه ای خوشرنگ یکی از کافه های پارک پرنس و ازش بپرسی لاته یا کاپوچینو یا موکا حتی؟ و بعد راجع به آخرین رمان خالد حسینی حرف بزنید و او بگوید برنامه ی امشب رادیو هفت رو از دست نده.اما وقتی دو ساعت نشستید و حرف زدید و انگشت هایتان را روی رومیزی شطرنجی سفید قرمز میز کشیدید و هی ته فنجان های همدیگر را نگاه کردید پوووف همه چیز انگار به ریتم یکنواخت سابقش برمی گردد.انگار توی یک پاساژ بزرگ به یک آینه بربخورید و خیال کنید این آدم توی آینه چقدر شبیه شماست و بعد بفمید نه این آدم خود شمایید و کمی جا بخورید یا حتی بترسید.شبیه این موقع ها ترسناک می شوند بعضی وقت ها آدم ها.و من از ظاهر ساده ی آدم ها از دور می ترسم از اینکه بهشان برسی و حرف بزنید و ببینید چیزی ندارند در چنته اشان.من اسم این را می گذارم جذابیت های کاذب فریبنده از راه دور.اینجوری شده ام این روزها.جذابیت ها وقتی به دو قدمی ام می رسند رنگ می بازند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
تگ ها : آدم ها

اکسپو کافکس در برج میلاد تهران

غرفه ی آیکافی در نمایشگاه

دستگاه اسپرسو ساز آیلی در غرفه ی آیکافی.کافیه فقط یکی از اون کپسول های آماده ی اسپرسو رو داخلش قرار بدید و پس از چند ثانیه یه لیوان اسپرسوی داغ و خوشمزه تحویل بگیرید.آیلی یکی از بهترین تولید کننده های قهوه و صنایع وابسته در دنیاست مثل استارباکس.

و این هم استیکرهایی که می تونید به ماگ،یخچال یا جاهایی از این قبیل بچسبونید



آیکافی وب سایت جامعی درباره ی انواع قهوه ها،کافه ها و باریستاهاست که از ژانویه 2010 با محوریت آموزش و اطلاع رسانی در مورد قهوه و با شعار"قهوه آدم ها را به هم نزدیک تر می کند" راه اندازی شده.این وب سایت به معرفی کافه های شهرهای مختلف ایران و همچنین آموزش تهیه انواع قهوه می پردازد.می تونید اپلیکشن ios آیکافی رو دانلود کنید،به وب سایتش سر بزنید یا از طریق ساوند کلود به صداهای یک دقیقه ای ضبط شده از کافه های شهر توسط آیکافی گوش کنید.آیکافی در شبکه های اجتماعی هم فعاله.مثلا"عکس های کافه گردی هاتون رو می تونید در اینستاگرام با هشتگ #قهوه_نگار برای آیکافی تگ کنید.

غرفه ی "امیر شکلات" در نمایشگاه

قهوه سبز که برای اولین بار دیده بودم.یه چیزی شبیه همون چای سبز خودمونه در مقایسه با چای معمولی

این هم اسپرسو سازهای دستی رنگی



و تست کردن قهوه توسط ما

نمایشگاه تا ساعت 21 امروز جمعه در طبقات اول و دوم تجاری برج میلاد ادامه داره.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧

بوک مارک

ایده از رنگی رنگی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
تگ ها : ایده

شمعدانی ها و جین وبستر

عاشق شمعدونی های تو تراس اتاق خوابش بود .صبح به صبح موهاشو می بافت و یه سنجاق که روش یه گل بنفشه چسبونده شده بود رو می زد پشت گوشش.پشت پنجره ی تراسش تو زمستونا شده بود خونه ی گنجشکا و کبوترای سرما زده و گرسنه.بعدازظهرها به هیچ تماسی جواب نمی داد و فرو می رفت زیر پتوی نرم پشم شیشه ایش و توی تخت "دنیای سوفی"می خوند،عادت داشت شبا موقع خواب یه نوری رو از یه جایی روشن بزاره تا خوابش ببره.از عکس انداختن با دهن بسته متنفر بود می گفت چند سال دیگه که پیر بشم و هیچ دندونی برام نمونده باشه اونوقت قدر این لبخندهای دندون نمای ردیف رو می فهمم و حسرت نمی خورم که عکس این مدلی نداشتم.یه وقتایی جمعه ها فقط می رفت کوه تا توی کوه فریاد بکشه و بعد آروم و بی صدا برمی گشت به همون اتاق کوچیک و تراس رو به خیابونش.از تو اتاقش آبیِ یه استخر بزرگ پیدا بود اما اون دلش دریا می خواست و شمعدانی های بیشتر.توی کمدش پر بود از چیزای قدیمی.کلکسیون تلفن های قدیمی و دوربین های عکاسی دو لنز داشت یه ماشین تایپ دستی آبی خوشرنگ و کلی هم صفحه گرام .سرمایی بود و همچین که بوی پاییز می پیچید تو اتاقش شال و کلاه می کرد و جورابای پشمی و دستکش هاشو از تو چمدون بالای کمدش درمی آورد.دوست داشتی ساعت ها درهای کشویی کمدش رو باز و بسته کنی و برای بار هزارم آلبوم عکسای بچگی و دانشجویی و خانوادگیشو ببینی که توی همه ی اونا یه لبخند پهن با دندونای مرتب و سفید مشترک بود.حتی از غذاخوردنشم تو بچگی عکس داشت.اولین باری که شنا یاد گرفته بود و کنار یه استخر کوچولو با عینک شنا روی موهاش ژست قهرمانانه گرفته بود،وقتی با اسپاگتی توی بشقابش بازی می کرد و کل صورتشو نارنجی کرده بود،وقتی اولین بار تو عمرش فهمیده بود همه ی نمره های زندگی به 20 ختم نمی شن و جلوی دوربین مامانش زار زده بود،اولین باری که از تنها بودن توی خونه ترسیده بود و هی تند و تند از خودش و وسایل خونه عکس گرفته بود،روز اول دانشگاه،اولین باری که تو حیاط دانشکده خم شده بود و از کفش هاشون عکس گرفته بود و بعد دوتایی زده بودند زیر خنده،اولین باری که فهمید موهای فر با فرق از وسط رو بیشتر از هر مدل مویی دوست داره و هی جلوی آینه از خودش کلوز آپ گرفته بود و این آخری ها آلبوم خالی بود تقریبا.شوقی به عکس گرفتن نداشت و اگر هم عکسی می گرفت ظاهرش نمی کرد.این روزها فقط محصور بود بین تراس پر از شمعدانی هایش و چهارگوشه ی دنج و گرم تختش.بعضا"کتابی همراه با آن شاید.و تمام زندگی اش شده بود عکس های سیاه و سفیدی از جین وبستر که به در و دیوار اتاقش چسبانده بود و نگاهش دائم از مو به یقه و از آن جا به دست های جین در نوسان بود.دلش شمعدانی و یک گپ دوستانه ی چند ساعته با جین وبستر می خواست.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
تگ ها : آدم ها

سبد مجله ها

وقتی برای مجله ها جای تازه ای درست می شود...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
تگ ها : مجله خوانی

کول کاپ در یک شب زمستانی سرد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٠
تگ ها : خوردنی ها

هیچ وقت های من

من هیچ وقت های زیادی رو تجربه کردم. هیچ وقت آهسته کتاب نخوندم،هیچ وقت زودتر از ساعت 12 نخوابیدم و ادعا هم نکردم سحرخیزم اما گاهی هم بوده ام،هیچ وقت تو مهمونیا کفش پاشنه بلند نپوشیدم. هیچ وقت دوست نداشتم غیر مستقیم مخاطب قرارم بدن و هیچ وقت تا حالا سوار کشتی نشدم.هیچ وقت نتونستم این قاعده رو رعایت کنم که تا وقتی کتابی دارم که نخونده مونده کتاب دیگه ای نخرم و هیچ وقت جیمیلم رو تو لپ تاپ شخصی ام ساین اوت نمی کنم.اما هیچ وقت های مهم تری هم هست مثلا"هیچ وقت ادعا نکردم چیزهای خوبی که دیگران در موردم می گن به هیچ وجه واقعیت نداره به عبارتی هیچ وقت شکسته نفسی نکردم.به تواناییام ایمان دارم و برای خوشایند کسی هیچ وقت بیخودی ازش تعریف نمی کنم.من هیچ وقت دلم نیومده جواب خیلی ازحرفای آزار دهنده ی آدمای دور و اطرافمو بدم.از اون دست آدمام که وقتی چند ساعت از یه اتفاق می گذره جواب های صحیح مورد نظر به ذهنم می رسه و هی بابت این قضیه خودمو عذاب می دم.هیچ وقت دیرتر از کسی که قراره راس یه ساعتی یه جایی باشه نرسیدم .می دونم با آدما چطور کنار بیام یا بهتر بگم اگه مطابق سلیقه ی من نیستن آروم بفرستمشون تو حاشیه.خودمو اسیر یه رابطه ی بی هدف و بی سرانجام و اعصاب خورد کن نمی کنم هیچ وقت و روحمو نجات می دم در اسرع وقت.هیچ وقت دوستی نداشتم که یه دفعه بی مقدمه زنگ بزنه و بهت بگه چقدر دلش می خواد امروز تو رو ببینه و یا از اون مدل آدما باشه که حرف نزده اون ته ته قلبت رو می خونن و بهت می گن :یالا بگو خب چته تو امروز هان؟هیچ وقت صدای زنگ تلفن یا ویبره اس ام اس شگفت زده ام نکرده یا هیچ وقت خبری اعصابمو اساسی به هم نریخته.هیچ وقت الکی رای موافق ندادم و دلمو به همرنگ جماعت بودن خوش نکردم.من آدمی هستم که اگه بهم رای مخالف بدن شماره شونو هیچ وقت از تو گوشیم پاک نمی کنم بلکه نادیده اشون می گیرم و گاهی حتی اسمایل های معنی دار هم  براشون نمی فرستم.زندگی کردن تو جمع این همه آدم ریز و درشت و متفاوت تو یه جامعه ی بزرگ و بی قاعده بهم یاد داده نادیده بگیرم.بگذرم.سرد بشم و اون آدم سابق نشم دیگه هرگز.خودِ سابقم رو بفرستم بره اون دور دورا و یه خودِ جدید رو کنم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧

خوب بخونیم،خوب ببینیم

کتاب که می خونم لابلای تموم جمله ها و سطرهاش دنبال چیزایی می گردم که رنگ و بوی زندگی داشته باشند و حالمو خوب کنن.توی یه کتاب عاشق همه ی شال های ساده ی بنفش می شم و فرداش یه شال بنفش خوشرنگ ساده برای خودم می خرم.توی یه کتاب شخصیت اصلی تموم خرت و پرتای کیف و کمدشو می ریزه بیرون و دوباره با دقت بعد از گرفتن خاکشون و به یاد آوری خاطراتی که پشت هر کدومشون هست مرتب برمی گردونه سرجاشون،منم می رم سراغ کمد و کیف و کشو ها و جالباسی های نامرتب و به هم ریخته.سرِ کتاب"جیب های بارانی ات را بگرد"هوس الویه کردم و وقتی ماکان تو بازداشتگاه داشت ساندویچ الویه اش رو گاز می زد دلم ضعف رفت و مزه ی الویه دوید زیر زبونم.از "کارت پستال"یاد گرفتم هر چیزی بوی خودشو داره حتی اگه اون چیز بویی نداشته باشه و نسبت دادن بو بهش نامتعارف باشه یا چیزایی تو این مایه ها مثلا بعد از اون مزه ی بارون شیرین شد وبوی فکر آدما مثل خرمالوی نرسیده گس شد برام.حتی از همون کتاب هم بود که عاشق "تکه دوزی" شدم. تک تک خیابونای پاریس رو با "ثریا در اغما"یاد گرفتم.کافه پیانو رو که می خوندم دلم همش قهوه ی فرانسه می خواست و کافه گردی و شدیدا" عاشق اسم "گل گیسو"شده بودم.تو "تریو تهران"عاشق ژاکت های بافت رنگی رنگی و مسافرت با قطار شدم.اونقدر که ژاکتت رو بندازی جلوی پنجره اش و تو تموم طول سفر یا کتاب بخونی یا وبگردی کنی .وقتی "آلبوم خانوادگی" رو خوندم به عکس ها دقیق تر شدم و با آلبوم ها دوست تر.توی هر عکس دنبال مکان و زمان و اتفاق بودم و با جزییات بیشتری عکس ها رو نگاه می کردم.با خوندن یه کتاب لاک می زدم با دیگری هوس ماشین سواری می کردم با یکی دلم می خواست جوراب های پشمی بلند که روی ساقشون چین می خوره بخرم و با یکی دیگه قواعد یه بازی سخت رو یاد می گرفتم...

حتی فیلم ها هم همین طور بودند برای من.حوض نقاشی رو که دیدم تصمیم گرفتم کلکسیونر دکمه بشم و علاقه ام به فلفل دلمه های رنگی از "سعادت آباد "شروع شد.حتی از همون فیلم بود که یکی از سبدهای مخصوص نون رو اختصاص دادم به داروهای مصرفی خونه.بعد از دیدن "یه حبه قند"هم نگاهم دنبال لباس های گل گلی و سر آستین های دگمه دار بود حتی.و...

وقتی میزان تاثیر پذیری اینقدر زیاده پس خوب بخونیم و خوب ببینیم لطفا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦
تگ ها : کتابخوانی

دسته بندی

نمی دونم این جمله رو جایی خوندم -تو کتابی،وبلاگی ..- یا جزو تقسیم بندی های ذهن خودمه اما هر چی هست به نظرم عین واقعیته و یه ذره هم جای افسوس داره البته.جمله هه اینه:"آدما دو دسته اند اونایی که نمی فهمند و اونایی که هیچ وقت قرار نیست بفهمند." اوضاع دسته ی دوم اما خیلی بده.این روزها دسته ی سومی هم وجود نداره حتی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
تگ ها : آدم ها

یک فنجان چای

فنجان چای در "پینترست"

و فنجان چای در "یک فنجان چای در بعدازظهر"



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٤

یک روز برفی

و آدم برفی ای که ساختیم:

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
تگ ها : ماه های سال

صدای آماده کردن صبحانه

چند دقیقه به صدای آماده کردن صبحانه گوش دهید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٩
تگ ها : صدای من

جمله های خوب این ماه

بهترین جمله های داستان همشهری این ماه از نگاه من:

داستان"شب و روز" از شهریار توکلی:"آدم از چهل سالگی به بعد سلائقش پشت و رو می شه و کم کم تبدیل می شه به نگاتیو خودش" و "چیز ناپیدایی وسط بازی و خوشی های این روزهاست که مثل مزه ای نامنتظره دائم می آید و می رود و کامت را تلخ می کند"

داستان"چرا شب را دوست دارم"از جانت وینترسن:"زندگی کوتاه تر از آن است که همیشه روز باشد.شب کمتر نیست بیشتر است"

داستان "توهم بزرگ" از سید فیلد:"انتخاب های ما همیشه ما را به جایی می رسانند که قرار بوده برویم"

داستان "وسط هوا"از فرانک کانروی:تو باید به کلیشه ها دل بدی.باید زندگیشون کنی تا بفهمی چقدر درستن"

 



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸

برای روزهای سرد و بارانی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
تگ ها : ماه های سال

2014

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧
تگ ها : روزهای رنگی

در یک ظرف نمی گنجند

پشت چراغ قرمز مطهری توی تاکسی نشسته ام و دارم به اینکه دنیا عجب جای نامتعادلیه فکر می کنم.پیرمرد بادکنک فروش هر روزه رو دارم می زارم کنار پورشه ی مشکی براقی که کنار ما پشت چراغ قرمزه و راننده اش پک های محکم و عمیقی به سیگارش می زنه و با آیفون فور اس اش هم داره همزمان حرف می زنه.کنار هم جا نمی گیرند این دو تا تصویر.تو فکر بالا پوش نازک پیرمرد تو هوای سرد این روزهام و اینکه با آلودگی زیاد این روزهای تهران نباید او بیرون باشد الان.باید کنار بخاری حافظ بخواند شاید یا اخبار گوش بدهد و سوپ جو بخورد حتی.باید کنار دست رادیو چرت دم ظهرش را بزند و سرش هر بار بیفتد روی شانه هایش.باید شمعدانی های پشت پنجره اشان را آب بدهد یا احیانا برای ناهار ظهر دو تا سنگگ کنجدی بگیرد و یه بسته ی پاستیل برای نوه اش که قرار است بعدازظهر بیاید به دیدنش.باید از این جلیقه ها بپوشد که بند ساعت می خورند و هر از گاهی برای ژست ساعتش را از جیب جلیقه اش دربیاورد، باید روی صندلی گهواره ای تو ای پری کجایی گوش بدهد باید جای دیگری باشد پیرمرد الان.

تضادهای اجتماعی این روزها به شدت آزارم می دهند.رادیو دارد نمایشنامه پخش می کند.نمی فهمم موضوع بر سر چیست.تصمیم هم ندارم بفهمم.چند دقیقه ی دیگر بین هیاهوی جمعیت آدم ها و ماشین ها و شلوغی پل سیدخندان و فریاد رانندگان تاکسی و آلودگی خفه کننده ی شهر من هم گم می شوم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧
تگ ها : زندگی شهری

شب های داستان یا داستان های شب

شب های داستان در برج میلاد.سوم تا نهم دی.از ساعت 18

پیشنهاد من البته اینه که برید بشینید یه گوشه ی دنج تو خونه ترجیحا کنار لوازم گرمایشی و همشهری داستان این ماه رو خودتون برای خودتون بخونید

نقاط ضعف:نویسنده های خیلی خوب و مطرحی دعوت نشدن.سعی کرده بودن فقط یکی دو تا نویسنده ی مطرح رو توی هر شب بگنجونن تا بدین وسیله مردم رو بکشونن اونجا و بقیه ی نویسنده ها به اصطلاح نخودی یا نیمچه نخودی البته.مثلا شب اول پیمان خاکسار و ناهید طباطبایی مطرح بودند،شما اگه شاهرخ گیوا یا قباد آذر آیین رو می شناسید به منم بگیدچشمکبه جای اینکه از نویسنده های مطرح تر در آخر هفته دعوت کنند که وقت آزاد بیشتری هست امروز رفتیم دیدیم فقط احمد پوری هست و چند نفری که نه خوانده ایمشان نه می شناسیم .داستان های کوتاه به داستان های بلند و کشدار و خسته کننده تبدیل شده بود که مخاطب ها رو خیلی بی حوصله می کرد و خوابالو البته،نویسنده ها با اینکه یکی از داستان های منتشر شده یا نشده ی خودشون رو به انتخاب شخص خودشون می خوندند اما اصلا در خوندن داستان ها مهارت و آمادگی نداشتند و داستان خوانی ها همراه با تپق های بسیار و سرفه های ممتد و عذرخواهی بود (چند جا حتی اومدم پا شم برم میکروفن رو از نویسنده بگیرم بقیه شو من ادامه بدم.در این حد اعتماد به نفس دارم من)و در نهایت فضای کمی برای مخاطب ها در نظر گرفته شده بود و کلا فضا مطلوب نبود.

نقاط مثبت:این داستان خوانی هر عیب و ایرادی هم که داشت در کل دو تا نقطه ی قوت داشت برای من:1. پی بردم نویسنده هایی که داستان می نویسند الزاما داستان خوان های خوبی نیستند.من با لحن هیچ کدوم از نویسنده ها ارتباط برقرار نکردم2.نوشیدنی های گازدار و کیک های پذیرایی آخر داستان خوانی خیلی چسبیدنیشخند

نتیجه گیری:با توجه به اینکه داستان خوانی به این شکل برای بار سومه که اجرا می شه اجرا و برگزاری این گردهمایی از طرف من بسیار ضعیف ارزیابی می شه پس مهسا جون و بقیه ی دوستان  اصلا غصه نخورید که تهران نبودید و نمی تونستید برید شب های داستان.

پ.ن.از اونجایی عکس خاصی نداشت این مراسم به جز همون بنر معروف آبی رنگ که می تونید تو همشهری داستان،اتوبان حکیم و یا جاهایی از این دست ببینید این پست عکس ندارد به همین راحتی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٥
تگ ها : بیرون گردی

Merry Christmas

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٥
تگ ها : روزهای رنگی

چی دوست داریم...

کتاب:کافه پیانو 

نوشیدنی:چای ارل گری با طعم برگاموت

موسیقی:گروه پالت

کفش:آل استار

ساز:هارمونیکا

بازی:دبلنا،بینگو

کتابفروشی:نشر چشمه

کافه:کافه رئیس شریعتی

برند:استارباکس،بنتون،آدیداس

رنگ:زرد،بنفش

مجله:همشهری داستان

رادیو:روغن حبه انگور

شکلات:اسنیکرز،تابلرون

بازیگر سینما:نگار جواهریان

فیلم:نیمه شب در پاریس،حوض نقاشی

کدام بازیگر کدام فیلم:نگار جواهریان در حوض نقاشی،ترانه علیدوستی در یک پذیرایی ساده،لیلا حاتمی در جدایی نادر از سیمین،طناز طباطبایی در هیس...

آرزو:عکاسی در شهرهای دنیا

شبکه اجتماعی:اینستاگرام

گالری:طراحان آزاد

خیابان:ولی عصر

هنر:موسیقی،عکاسی

شاعر:رسول یونان،شمس لنگرودی

کیک:پای سیب،دونات شکلاتی،کاپ کیک

رستوران:سان لیو ونک

ورزش:یوگا،دوچرخه سواری

مجری:منصور ضابطیان

پل:همت تقاطع مدرس

کارتون:آپ،آیس ایج

حیوان:جغد

ادویه:کاری،آویشن

پاتوق:شهرکتاب مرکزی

سایت:رنگی رنگی

سرگرمی:کتاب،عکاسی،وبگردی،موسیقی

دوست داشتنی هاتونو از هر چیزی بنویسید....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳

آغاز فصل سرد

روزهایی هم هست مثل همین حالا که بنشینی روبروی بخاری گرم اتاق و "آغاز فصل سرد"بخوانی و بوی فلفل دلمه ی سرخ شده پیچیده باشد توی دماغت و آستین هایت را مثل بچگی ها بلندتر کنی تا سر انگشت هایت و بگذاری روی دماغ یخ زده و قرمزت و بگویی:"می شود آن آهنگی که داری گوش می دهی را بلندتر کنی؟"و آهنگ بلندتر شود و کسی در گوشت بخواند"این زمستونم به یاد تو می مونم"

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢
تگ ها : ماه های سال