یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

 

اولین باری که دلم خواست داخل یه کلیسا رو ببینم سال اول دانشگاه بودم.داشتیم با فاطمه از کریم خان رد می شدیم که بی مقدمه به کلیسای سر نجات اللهی اشاره کردم و گفتم بریم تو؟

در مقابل سوال ظاهرا ساده ی من طوری واکنش نشون داد که انگار بهش پیشنهاد دادم بریم بیکن با مارتینی بخوریم.بارها از جلوی کلیسای سرکیس مقدس رد شده بودم ،اسمش رو گوگل کرده بودم و شیفته معماری اون سه تا گنبد سفید و بنفشش بودم.چند سال پیش که رفتیم اصفهان هم بابا منو برد تا "وانک" رو ببینم.می گفت نقاشی های روی دیوارا و سقفش معرکه است اما کلیسا بسته بود و با این که یک ساعتی هم همون دور و اطراف وقت گذروندیم باز نشد.چند بار هم از جلوی یه کلیسای بسته تو طالقانی رد شدم و هر بار می رفتم پارک هنرمندان درش بسته بود.فاطمه می گفت :"کلیساها فقط یکشنبه ها بازن.تازه ما مسلمونیم و اجازه نداریم بریم تو .اگه خیلی هنر کنیم بریم تو مسجدهای خودمون نماز جماعت بخونیم."اما من مسجد دوست نداشتم.چند باری با مامان بزرگم رفته بودم مسجد اما همش از پیرزن هایی که پادرد مزمن داشتند غر شنیده بودم.می گفتن یه بچه وسط صف جماعت، نماز بزرگترها رو به هم می زنه.چند باری هم به خاطر این که نمی دونستم نباید سوره ی حمد و توحید رو بخونم بعد از نماز توسط یکی از همون پیرزن های جمع توبیخ شدم.همش باید ساکت می شدی و یکی همش حرف می زد.یه چادر بزرگ و کلفت کشیده بودن بین مردها و زن ها که بچه های کوچیکتر شیطنت می کردن و از بین اش رفت و آمد می کردن که همین بیشتر کفرشون رو درمی آورد.سجده هم که می رفتی دماغت به فرش بدبویی می خورد که انگار سال ها بود شسته نشده بود.به خاطر همه ی این موارد دفعه ی بعد که مامان بزرگم چادر و مقنعه ی گلدارم رو گذاشت تو کیفش تا با خودش منو ببره مسجد گفتم مسجد دوست ندارم و عملا از همونجا انگ بی دین و ایمانی خورد روی پیشونی ام.

در عوض کلیساهایی که تا اون موقع ندیده بودم مسجد زیاد دیده بودم اما.مسجدهایی که با مسجد کوچیک سر کوچه مون زمین تا آسمون فرق داشتن.از شیخ لطف الله اصفهان و وکیل شیراز و آقا بزرگ کاشان و اموی دمشق و ایاصوفیه ی استانبول بگیر تا مسجد النبی مدینه.

بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر تحت تاثیر قرارم دادند.دیده بودم که غیر مسلمون ها می تونستن وارد مسجد اموی یا ایاصوفیه بشن پس چرا ما نمی تونستیم بریم کلیسا؟ می دونستم که به عنوان یک مسلمان چیز عجیبی نیست وقتی در حیاط یک مسجد قدم بزنی و خطوط اسلامی دور سقف رو بخونی و از حاشیه های محراب به جای مانده از دوران عثمانی عکس بیندازی و روی سنگ های سرد شبستان نماز بخونی.

فاطمه هر چه بیشتر مقاومت می کرد، من تشنه تر می شدم برای این که داخل حیاط سرکیس مقدس را ببینم.پرده ی کلفتی مثل پرده ای که جلوی در مدرسه ها می زدند جلوی کلیسا بود.فاطمه رو سمت دیگه ی خیابون ویلا جا گذاشتم و خودم با احتیاط وارد حیاط شدم.نگهبان جلوی در برگشت سمتم و یقینا اولین چیزی که دید کوله ی سورمه ای خاکی و صورت خیس عرقم بود.گفتم اومدم کلیسا رو ببینم.(انگار که مثلا بگم اومدم موزه رو ببینم و منتظر باشم تا بهم بلیط بفروشه)گفت دارن اون تو دعا می خونن.گفتم اشکالی نداره منم برای دعا اومدم.فهمید که نسبتی با کلیسا ندارم و کاملا از سرکنجکاوی می خوام ببینم اونجا چه خبره. دستش به در ورودی داخلی اشاره کرد.فاطمه همچنان جلوی کترینگ سر ویلا ایستاده بود و من یک قدم دیگه داشتم تا به خنکای داخل کلیسا برسم.در رو هل دادم و بوی پارافین سوخته و عطر خاصی خورد توی دماغم.بعدها نه "سنت آنتوان" استانبول و نه "بانوی مقدس" لبنان هیچ کدام به ابهت و زیبایی اینجایی که ایستاده بودم نبودند. جلوی در ایستادم و سعی کردم ببینم بقیه دارند چکار می کنند.نه کسی موعظه می کرد نه غر می زد.حتی آدم پیرهاشون هم با مال ما فرق داشت.تک و توک روی نیمکت های چوبی روبروی مسیحی که بالای پله ها پشت یه پیانوی کهنه به صلیب کشیده شده بود نشسته بودند و آهسته کتاب دعایشان را می خواندند.انقدر فضا خنک و مطبوع بود که دلم می خواست امتحان فردا رو هم همینجا بشینم بخونم.قبلا انجیل رو خونده بودم ولی انجیل این ها خط عجیب و غریبی داشت که نمی شد خوند.رفتم سمت شمع ها و شمع نصفه و نیمه ی خاموشی برداشتم و با شعله ی یکی از شمع ها روشن اش کردم.یه خانم مسن شمع کاملی رو از کیفش درآورد و گرفت طرفم.تردید داشتم در قبول کردنش.یه بار یکی از همون خانوم مسن ها توی مسجد بین همه زیارت عاشورا پخش کرد و در حالیکه همه فکر می کردند نذره پولشو از بقیه خواست:))

بدون این که پول شمع رو بگیره در چوبی سنگین رو کشید و خارج شد.همونجا فهمیدم دین آدما هیچ اهمیتی نداره.همه به یک نسبت محترم اند و چه بسا برخی محترم تر.وقتی می شه به همدیگه بی هیچ چشمداشتی محبت کرد.

 

 

ا

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩
تگ ها :

...

من آدم ترسویی هستم.از وارد شدن به خانه ی تاریک در نیمه های شب تا وقتی خودم را به اولین کلید برق برسانم می ترسم،از گیر کردن در حمام و دستشویی وقتی کسی خانه نیست تا نجاتم دهد،از قفل کردن تمام درها از داخل.من آدم های شجاعی را که آخر هفته از تهران خارج می شوند و صد و بیست هزار تومان می دهند تا سوار کایت شوند و تهران کثیف و دود زده را از آن بالا تماشا کنند و یا با یک طناب پوسیده که مرگ و زندگیشان به همان بستگی دارد از ارتفاع چندین و چند متری خودشان را پرت کنند پایین درک نمی کنم.اصلا به آدم هایی هم که جانشان کف دستشان است حسودیم نمی شود.یکبار توی پیست آزادی داشتم با ماشین مسابقه ام چپ می کردم،چند بار دور خودم چرخیدم و احساس کردم کسی که پشت سر من داشت با سرعت می راند همین الان له ام می کند.گوش هایم گرفته بود و نزدیک بود دسته ی عینکم بشکند.با هزار بدبختی خودم را انداختم توی مسیر اصلی و وقتی خط پایان را رد کردم راهنما گفت این ها هرگز چپ نمی کنند فقط از مسیر منحرف می شوند.

دو سال پیش توی پارک آبی پشت دختر بچه ی پنج ساله ای توی صف سرسره ی آبی به نظر خودم وحشتناکی تیوپ به دست ایستاده بودم و هی این پا و آن پا می کردم.تا به آن ساعت، 6 نفر را متقاعد کرده بودم که زودتر از من بنشینند روی لبه ی سرسره و سر بخورند.دختر بچه ی جلویی من آرام بود،مایوی صورتی قشنگی پوشیده بود و تیوپ زردش را گرفته بود دستش و هیجان داشت تا نوبتش شود.تا نشست روی لبه ی سرسره من چشم هایم را بستم اما کمتر از یک دقیقه بعد از آنور سرسره بیرون آمد و برای مادرش از آن پایین دست تکان داد.با خودم گفتم خجالت بکش.فقط پنج سالش است. خودم را متقاعد کردم آب ترس ندارد.من فقط از آب نمی ترسیدم از محیط های سربسته هم می ترسیدم و سرسره سرپوشیده بود.آب دهنم خشک شده بود.نمی دانستم تا رسیدن به آن پایین چه اتفاقی می افتد.عینکم را در آورده بودم،مشکل قلبی هم نداشتم.فقط می ترسیدم به آن پایین نرسم،آنقدر آب بخورم که آن تو دست و پا بزنم و خفه شوم.نشستم روی لبه ی سرسره و کسی انگار از پشت سر هلم داد توی آن سیاهچاله ی وحشتناک.نمی دانم چه اتفاقی افتاد.اما انگار من 15 ثانیه نفس نمی کشیدم،زنده نبودم،حتی نمی توانستم فریاد بکشم،چشم هایم را بسته بودم و به ته سرسره فکر می کردم،هیچ دعایی یادم نمی آمد،ستون فقراتم انقدر به سرسره خورده بود احساس می کردم فلج شده ام،تهوع داشتم.چرا به نور نمی رسیدم؟آخرش رسیدم به آن جایی که باید و خودم را هزار بار لعنت کردم.از دست خودم عصبانی بودم.کجای این ماسماسک اینقدر ترس داشت که بچه ی پنج ساله ای از پسش برمی آمد اما من نه؟وقتی می رسیدی پایینی دیگر ترسی نبود اما آن بالا که تیوپ به دست توی صف منتظر بودی ترس هی نوبتت را به بقیه می داد.آن روز جرات نکردم چیزهای دیگری را امتحان کنم.بعد از آن افتضاح پیست کارتینگ و حالا هم اینجا دلم می خواست یک کار خارق العاده بکنم تا به همه نشان بدهم که ترسو نیستم.دوست داشتم با چتر نجات از برج میلاد بپرم پایین یا با پاراگلایدر از وسط کوه ها مانور بدهم .می خواستم ثابت کنم نمی ترسم.می خواستم بگویم به خاطر ترس نبوده هیچ وقت که شنا کردن بلد نیستم.اما ته تهش خودم می دانستم که هست. که بوده.دفعه ی بعد زمستان پارسال سوار ترن هوایی ابوظبی شدم.ساعت ها توی صف ایستادیم تا نوبتمان شد.دخترهای ژاپنی جلویمان از خنده ریسه رفته بودند و با دوست پسرهایشان توی صف پاپ کورن می خوردند.دو ساعت توی صف ایستادن برای یک دقیقه هیجان.وقتی نشستیم روی صندلی های قرمز ترن و آن دکمه ی لعنتی زرد زده شد.انگار روحم داشت بدنم را ترک می کرد،دندان هایم قفل شده بود و حتی جیغ هم نمی توانستم بزنم.اصلا نفهمیدم ترن 5 ثانیه وارونه روی پل توقف کرده بود حتی .توی عکسی که یواشکی ازمان انداخته بودند دستم روی صورتم است و عملا چیزی از من معلوم نیست.آن شب توی لابی فراری ورلد بالا آوردم و قسم خوردم هیجان را از زندگی ام حذف کنم و از ابراز ترس ام نترسم.

 حالا شب ها جلوی تلویزیون فقط چشمم را به روی آدم هایی که با مونو پادهایشان از صخره های به چه بلندی می پرند ته دره و توی قایق های بادی مسخره وسط یک رودخانه ی مسخره تر هی اینور و آنور می کنند و آدرنالین امان را از پشت 46 اینچ شیشه بالا می برند،می بندم و آرامم.ترس هایم را دوست دارم و برای اثبات شجاعتم به بقیه آن را انکار نمی کنم.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٤
تگ ها :

ما داستان می ساختیم اما خودمون افسانه شدیم

یه روزی می آد که دوتایی سر سعدآباد تو سراشیبی همون کوچه ای که تهش خیابون ولی عصره می شینیم لب جدول جوب و بستنیای در شرف آب شدنمون رو لیس می زنیم و به دستای نوچ مون می خندیم.آره یه روزی می آد که سوار یه جیپ آبی تو ظل گرمای تابستون منو می بری وسط کویر مرنجاب و بهم شربت لیمو سکنجبین می دی و منم ستاره های نزدیک غروب رو می شمرم.یه روز سرمونو دوباره از همون پنجره که روی هره اش یه دونه کولر آبی بود و یه گلدون پلاسیده ی شمعدونی در میاریم و خورشیدو بین خودمون قسمت می کنیم.می دونی یه روز جلوی شیرینی فرانسه دستای یخ کردمو می زاری تو جیب کاپشنت و برام مافین شکلاتی داغ می خری.ماها هیچ وقت نتونستیم بریم بام تهران و از اون بالا از شهر زیر پامون عکس بگیریم.هیچ وقت نتونستیم بریم جمشیدیه و پامونو بزاریم جای پای اون غول گنده هه ی اول پارک و اندازه بزنیم.هیچ وقت نتونستیم بریم پاساژ گاندی و هیچ وقت هم توی لانجین رول اسفناج با چای دارچین نخوردیم.می دونم یه روز صبح زود جمعه کله ی سحر بار و بندیلمونو می بندیم می ریم دربند املت می زنیم و تو بهم افتخار می کنی یه روزی.یه روزی که خیلی دور نیست تو به خاطر این که بلدم صدای شیهه ی اسب رو خیلی خوب تقلید کنم یا توی دو ساعت هزار تا درنای کاغذی بسازم یا با شیر روی قهوه اسم تو رو بنویسم بهم افتخار می کنی.یه روز که خیلی هم دور نیست از این که تو پیاده رویا زود خسته نمی شم و همش تو صندلی کمک راننده لم نمی دم و از آبگوشت و کله پاچه متنفر نیستم بهم افتخار می کنی.ما دلمون می خواست پشت همه ی چراغ قرمزای دنیا با صدای خواننده ی توی پخش ماشین فریاد بزنیم و زمستونا کاتر پیلارامونو بپوشیم و بریم توچال دل و جیگر بزنیم .ماها دلمون می خواست عین فیلما متکاهامون پره پر بود وصبحا با اس ام اس صبح بخیر هم بیدار می شدیم.ماها خیلی دلمون می خواست از بالای برج میلاد دولا بشیم روی اتوبان حکیم و زوم کنیم روی پل یادگار و از آدمای شهر قصه ببافیم.دختری که تو ماشین بغلی نشسته دانشجوی ارشد شهر سازیه که داره می ره یه بوت مشکی براق واسه زمستونش بخره.اون خانومه که کنار اتوبان وایساده از بیمارستان میلاد میاد.خسته اس.شاید پرستار شیفت شب بوده.اون آقاهه که توی اون ماشین شاسی بلند سفیده اس مدیر عامل یه شرکت کله گنده اس که شاید امروز تولدشه...ما داستان می ساختیم اما خودمون افسانه شدیم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٢
تگ ها :

این روزها تهران شبیه زنی ست که مردی دیوانه وار عاشقش است

آدم دلش می خواهد این روزها با شال گردن صورتی اش زیر باران یوسف آباد توی شیشه ی تمام ماشین هایی که پارک شده اندخودش را برانداز کند و از ته دل لبخند بزند.حالِ این روزها انقدر خوب است که آدم دلش می خواهد تمام گربه های شهر را که ماشین از رویشان رد شده و پایشان شکسته را ببرد خانه و دوا درمانشان کند.این روزها که توی بی آرتی پای کسی را لگد می کنم یا وسط اتوبان همت با آدم های دیگر به نوک برج میلاد زل می زنیم یا سر بلوار فرحزادی با هم سوار یک تاکسی می شویم به این فکر می کنم که بی خیال دنیایی که پس فردا معلوم نیست سر کدام چار راه یا خیابانش نیست شویم یا توی کدام بازی اش به کسی ماهر تر از خودمان ببازیم.آدم این روزها حال دلش خیلی خوب می شود وقتی مغازه ی شکلات فروشی توی پاساژ هنر،تریدنت هایی با طعم جدید می آورد و روی قیمت نوتلاهای متوسط تخفیف می زند.قبل تر ها کسی بود توی دبیرستان کیان که عاشق رنگ چشم های سبز سیرش بودم و با من تمام راه را توی سرویس لکنته ی مدرسه چرت می زد و چاق بود و صدای نفس هایش را از صندلی عقب پشت راننده هم می شد شنید.این روزها شبیه اوست تا حدی.شبیه دختر چشم سبز سیری که دندان های جلویی اش روی هم افتاده بود و از تهرانپارس تا وحیدیه را با من می آمد و موهایش انگار همیشه خیس بود.این روزها که دلم می خواهد بی چتر از تجریش تا زعفرانیه و از ونک تا پارک ساعی را زیر باران قدم بزنم بیشتر از هر وقت دیگری حس می کنم تهران این روزها شبیه صوناست.دختر قد کوتاه چاقِ سفیدِ بوری که با این که دندان های جلویی اش را دوست نداشت همیشه لبخند می زد و مفصل انگشت هایش روی جملات کتاب قوس برمی داشت.چقدر این روزهای تهران خوب است.آدم صبحانه اش را برود هتل پارسیان آزادی بخورد و ناهارش را توی رستوران شیک هتل پارسیان استقلال و شامش را توی پارسیان...

چقدر تهران بزرگ و پر نور و درست و حسابی است این روزها.چقدر تو را یاد ساز دهنی زدن بچه های دانشکده روی نیمکت های خیس پارک ملت می اندازد.اصلا تهران چقدر شبیه زنی است که مردی دیوانه وار عاشقش است.آدم دلش می خواهد دستش را بیندازد دور گردن تجریش و تا سر قلهک با هم آش سید مهدی بخورید و او شال گردنت را سفت گره بزند زیر گلویت.نه اصلا دلت می خواهد سر سه راه ضرابخانه بایستی و از روی پل همت برای اتوبان دست تکان بدهی.این روزها حتی شبیه زنی است که صبحِ اولین روز عاشقی اش را شروع کرده است.بلند شده است،موهایش را شانه زده،چای پوست سیب دم کرده و بوی هل و دارچین اش را توی خانه راه انداخته است.این روزها شبیه بچه ای است که بالاخره برایش دوچرخه خریده اند.شبیه سربازی که فردا روز آخر خدمتش است و شبیه بیکاری که از ساعاتی دیگر توی اداره ی بهمان می نشیند پشت میزی و بهش می گویند کارمند.آدم شک می کند این روزها مال خودش باشد.که تمام روز زیر پنجره همشهری ورق بزند و کتری روی گاز قل قل بجوشد و آن طرف پنجره صدای خنده ی دختر و پسرهایی را بشنود که یکی شال گردن دیگری را محکم زیر گلویش گره می زند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱
تگ ها :

من را با دهان پر از مربای آلبالو بخندان

تو به من یاد دادی قانع نباشم به خواسته های کوچک و بزرگم و به بلند پروازی هایم پر و بال بدهم.من یاد گرفتم روی آدم ها حساب ویژه ای باز نکنم و پسوند "جان"را از انتهای اسم خیلی هایشان بردارم و محبتم به آدم ها را تعدیل کنم.من یاد گرفتم با تو روزهای ابری در خیابان های خلوت قدم بزنم و کیک پنیر بخورم و تلفن آدم هایی که دوستشان ندارم را ریجکت کنم.من یاد گرفتم عاشق موهای فرفری و چال لپ و دست هایت شوم که وقت پیاده روی می روند توی جیب هایت و اینطوری ساعت مچی ات بیشتر به چشم می آید.من یاد گرفتم کلاس های دانشگاه را به خاطر تو بی خیال شوم و ساعت ها بدون پلک زدن زل بزنم به دیوار سفید پشت سرت.من و تو یاد گرفتیم آدم ها به تناسب خاصیتشان در زندگیمان حضور داشته باشند.یاد گرفتیم می شود دو تا شیرینی خامه ای خرید و با لذت در خیابان گاز زد.یاد گرفتیم توی عکس های دوتاییمان از ته دل بخندیم و شکلک دربیاوریم.من و تو یاد گرفتیم تیتر روزنامه های صبح را برای هم با صدای بلند بخوانیم و قهوه و شکلات و پن کیک دوست داشته باشیم.ما یاد گرفتیم صبح روزهای جمعه به خیار و گوجه امان آبلیموی تازه و فلفل سیاه بزنیم و آهنگ های قدیمی سال های پیش را گوش بدهیم.من یاد گرفتم جای همه ی بند کفش های یک شکلم روبان ببندم و تو یاد گرفتی توی دوربین جوری بخندی که چال لپت توی چشم باشد.من توی عکاسی به مهارت رسیدم و تو هر روز برایم از گلفروش زیر پل سیدخندان گل خریدی.ما توی پرورش کاکتوس استاد شدیم و من پول هایم را توی شیشه ریختم تا آخر تابستان به سفر برویم.ما یاد گرفتیم خوشبختی امان را دوتایی بین خودمان تقسیم کنیم.توی چمدان بستن،درست کردن پاستا آلفردو،پوشیدن ونس های بدون بند،دیدن پاریس توی گوگل ارث،خریدن دستگیره های گل گلی،پختن پن کیک برای صبحانه ی فردا و نشستن پشت میزهای عهد بوق کافه های قدیمی.ما یاد گرفتیم خوشبختی توی چیزهای ساده و کوچک این مدلی است.توی پیاده روی های عصرگاهی،فنجان های قهوه ای که هی پر و خالی می شوند،حلقه ی دست های تو دور شانه ام وقتی غم بال هایش را دور سرم باز کرده است،شیشه های خالی سس که تویشان را می شود پر از دمنوش های گیاهی و ادویه های معطر کرد.خوشبختی همین چیزهای ساده ایست که خیلی ها نمی بینندش حتی.که تو بنشینی و من با دهان برایت آهنگ بزنم و تو هر صبح توی بشقابم پنیر بگذاری و نان سنگک ها را تست کنی و من را با دهان پر از مربای آلبالو بخندانی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۱
تگ ها :

آدم بزرگ می شود و دوستانش هم بزرگ می شوند

من دوستی نداشته ام که نقاش حرفه ای باشد از آن ها که گالری های بزرگ راه می اندازند و تابلوهای فوق بزرگشان را با زنجیر نیم بند به دیوارهای گالری آویزان می کنند تا برایش گل ببرم و روز افتتاحیه ی نمایشگاهش روسری قرمز با مانتوی زرد بپوشم و مسئول پخش کردن تارت توت فرنگی و سن ایچ انگور و تا کردن بروشورها باشم.همانطور که هیچ وقت کفش های پاشنه بلند نپوشیده ام ،از پنت هاوس هیچ برجی زمین زیر پایم را نگاه نکرده ام، صبح های نیمه تعطیل پنج شنبه اتوبان های خلوت را به مقصدی نامعلوم پشت سر نگذاشته ام و جمعه ها هوس لواسان و فشم و آهار و دماوند نکرده ام.من دوست ورزشکار و مجسمه ساز و نوازنده و بازیگر تئاتر هم نداشته ام.من دوستانی که بتوانم چیز به درد بخوری از آن ها یاد بگیرم نداشته ام.کسی که من را ببرد پای بوم و رنگ ها را نشانم بدهد یا دستم را روی کلیدهای پیانو بگذارد و یا زبان فرانسه یادم بدهد.بهترین دوستان من در دانشگاه فقط بلد بودند درس بخوانند و نق بزنند و بعد از دانشگاه ظرف بشویند و نگران رابطه ی خود با شوهران و بزرگ شدن بچه هایشان باشند.آس ترین دوستان من دست کم بلد بودند سالی یک بار نمایشگاه کتاب بروند و اسم رستوران رفتن هایشان را بگذارند تفریح و توی مرکز خریدها دنبال بوت و پالتو و رژگونه بگردند.من هیچ وقت اسکی نکرده ام،سوار کشتی نشده ام،وافل شکلاتی نخورده ام،اکانت فیس.بوک نساخته ام و حیوان خانگی نداشته ام اما عاشق تئاتر و موسیقی و عکاسی وتماشای مستندهای کوتاه بوده ام.عاشق ساختمان تئاتر شهر که فکر می کردم جایش آنجا که باید باشد نیست.من کمتر دوستی داشته ام که وقتی باران می بارد چترش را همراهش نیاورد.کمتر دوستی داشته ام که با من به یک سفر کوتاه یک روزه بیاید و کمتر دوستی داشته ام که زنگ بزند قرار بگذارد تا برویم فقط عکاسی کنیم.اما این روزها دوستان عکاس و نقاش و نویسنده دارم.دوستانی که خودشان برای خودشان کسب و کار راه می اندازند،عکس های خوب می گیرند،می شود به فراوانی ازشان چیز یاد گرفت،به تو جاهای خوب معرفی می کنند،برایت ماکت خانه ی رویاهایت را می سازند و می شود روز افتتاحیه ی نمایشگاهشان سن ایچ انگور و تارت توت فرنگی پخش کنی و بروشورها را تا بزنی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
تگ ها :

....

تهران عاشق شده است یا از عاشقش کتک خورده است که وسط تابستان اشک می ریزد؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٩
تگ ها :

کسی باید زشتی های آدم را بلد باشد دوست داشته باشد

آدم کسی را می خواهد که بلد باشد زشتی هایش را دوست داشته باشد وگرنه زیبایی را که همه دوست دارند.آدم کسی را می خواهد که صورت آرایش نکرده ی تازه از خواب بیدار شده اش را دوست داشته باشد.زیر چشم های گود رفته ی سیاهش را.پوست پر از کک و مک اش را.زانو و آرنج پینه بسته اش را.ابروهای پر و دست نخورده اش را.دل همه امان کسی را بیشتر می خواهد که آدم را توی تمام فین فین کردن های سرما خوردگی اش با دستمال های خیس و چشم های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده های از ته دل و دندان های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.کسی که صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با نی بیشتر می پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را.همه ی ما کسی را بیشتر می خواهد که منه زشتمان را بیشتر از منه زیبایمان دوست داشته باشد.کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان ما را به او نزدیک تر کند.کسی که دلش برای شکستن ناخن مان ریش شود تا برای ناخن های مانیکور کرده امان غنج برود.ما همه امان دلمان کسی را بیشتر می خواهد که سال ها بعد برای چروک های زیر چشم و خط های مورب دور دهانمان بمیرد.کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد،عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی مان دوست داشته باشد و مراقب شکستنی هایمان باشد.قلب مان و حتی استخوان هایمان.همه ی ما پیرزن و پیرمردهای غرغرو و خودآزار و خودخواهی خواهیم شد که فرشته هایی می خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند.پیرزن ها و پیرمردهایی که بیماری،خروپف،فراموشی،زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی مان خواهد شد قطعا".مثل فیلم عشق میشائیل هانکه شاید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩
تگ ها :

عادت می کنیم

آدم عادت می کند به وبلاگش،عروسکی که شب ها کنار تختش می خواباند،آل استارهای کهنه و کثیفش،کوله ی مشکی بزرگش،آدم به نوشتن عادت می کند،به خندیدن وسط گریه های شبانه عادت می کند،آدم به گربه های خیابان هشتم عادت می کند،به ناهار خوردن در ساعت 4 بعدازظهر عادت می کند،به زنگ نخوردن تلفنش تا مدت ها عادت می کند،آدم به همه ی اس ام اس های تبلیغاتی همراه اول عادت می کند و با صدای اس ام اس دیگر از جا نمی پرد،آدم به این که کسی منتظرش نباشد عادت می کند،به این که حالش برای کسی مهم نباشد عادت می کند،آدم به تنهایی عادت می کند،به وانت سبزی فروشی که هر صبح توی کوچه داد می زند عادت می کند،به چشم های خمار و پف کرده و سردردهای مزمن اش عادت می کند،آدم به حال و روز بدش عادت می کند به عکس های الکی خوش آب و رنگ و دلخوشی های مصنوعی اش عادت می کند.آدم به بی تفاوتی و بی خیالی عادت می کند،به همبرگرهای نیم سرخ شده و شلوارهای تا زانو پاره عادت می کند،آدم به قهوه ی صبح زود و آخر شب عادت می کند،به چسباندن عکس های روزهای خوشحالی اش به یخچال،به هم زدن مدام پیاز داغ توی ماهیتابه.آدم به دیدن سریال های بی سر وته و خواندن کتاب های عامه پسند عادت می کند،به باد کلافه کننده ی مستقیم کولر عادت می کند.آدم از یک جایی به بعد یاد می گیرد غر نزند عادت کند.آدم به روزمرگی هایش عادت می کند،به پتویی که می کشد روی دماغش تا از سرما سرخ نشود عادت می کند به دمپایی هایش و کیف پولش حتی.آدم یاد می گیرد الکی جلوی تمام دوربین های دنیا بگوید سیب و دندان های ردیفش را نشان بدهد و چلیک عکس الکی حالش را جا بیاورد.آدم به شیشه ی عینکش که خیلی وقت پیش شکسته عادت می کند به جای زخم هایی که ساعت روی دست چپش گذاشته و به ریختن موهایش وقت برس کشیدن بعد از حمام.آدم به جویدن ناخن هایش  عادت که هیچ دل می بندد حتی.آدم آدمه عادت کردن است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٠
تگ ها :

دوست داشتن چیزی شبیه نه گفتن به دونات شکلاتی شیرینی گاندی است

دوست داشتن سخت ترین کار دنیاست.دوست داشتن تو را وادار می کند بگردی و از بین تمام پیراهن های موجود بهترینشان را بدهی برایت کادو کنند.دوست داشتن تو را هل می دهد تا پشت ترافیک چهار راه جهان کودک از تاکسی پیاده شوی و دو هزار تومانی مچاله ی عرق کرده را از شیشه ی باز جلوی بیندازی روی صندلی و تا میدان ونک زیر باران بدوی تا به دوست داشتنت زودتر برسی.دوست داشتن چیزی شبیه نه گفتن به دونات شکلاتی شیرینی گاندی است وقتی کسی دارد با حسرت به دست های تو نگاه می کند.آدم گاهی تمام خیابان ها را برای دوست داشتنش زیر و رو می کند،می رود شلوار ماسیمو دوتی می خرد و بند ساعت های هایپر گرند که دلش را برد از اینترنت سفارشش می دهد و همه را می پیچد توی کاغذ کادوی دلش تا دوست داشتنش را ثابت کند.آدم گاهی فکر می کند اگر شیرینی های روز عشقش را از کوکی باکس بخرد تا قنادی خوشه بیشتر دوست داشتنش را نشان داده.این است که برای خریدن یک کیلو شیرینی می کوبد می رود آن سر شهر تا دوست داشتنش دیده شود.آدم ها قربانی دوست داشتن می شوند گاهی.آن جا که دلت باقالی پلو با ماهیچه می خواهد و به خاطرش جوجه ی بدون استخوان سفارش می دهی.و یا دلت مانتوی سبز یشمی می خواهد با بندهایی روشن تر از خودش ولی به کوله پشتی مای پکی که قولش را به او داده بودی فکر می کنی و مانتوی یشمی از یادت می رود.آدم به خاطر دوست داشتنش خودش را فراموش می کند.خود خودش را که تیلور سوئیفت دوست ندارد گوش کند و از همه ی آهنگ های ابی بدش می آید اما هدفونش را با خوشحالی توی گوشش می گذارد و جمله های سوئیفت را به عمق جانش می کشد .بعضی هایمان  به دونات های شکلاتی گاندی نه گفته ایم و زیر باران از چهار راه جهان کودک تا ونک را دویده ایم.اما همیشه ورق برای آدم هایی که خودشان را فدای دوست داشتنشان می کنند برمی گردد.جای تو را پیراهن های چارخانه ی آبی سفید می گیرند و کاکتوس های پشت پنجره و تاریخ انقضای بیمه ی اتومبیل و اجاره خانه ی سر برج و انگشت گذاشتن روی دستگاه اثر انگشت اداره راس ساعت هشت صبح هر روز.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٩
تگ ها :

کسی یادم داد شکلات بستنی ات را آخر بخور

یک روز باید همه ی آدم هایی که توی زندگی امان بودند و ازشان بهترین چیزهای زندگیمان را یاد گرفتیم و حالا دیگر نیستند را به یاد بیاوریم.برای من یگانه اولین کسی بود که ستاره کشیدن را یادم داد.تا قبل از آن من با گچ روی آجرهای بهمنی حیاطمان شکلی شبیه ستاره ی کیبورد لپ تاپ می کشیدم.اما نمی دانم الان یگانه کجاست.دوچرخه سواری را با سمیه یاد گرفتم.آن وقت ها دوچرخه ی من چرخ کمکی سوم داشت و مال او چرخ کمکی نداشت شاید چون یکسال از من بزرگتر بود.یک روز همانطور که بی هوا آمده بودند و همسایه امان شده بودند بی هوا هم رفتند و همسایه ی آدم های دیگه شدند.دبلنا را از شیرین یاد گرفتم و سر انداختن دانه های شال گردن را از صبا.صبا در یک روز سرد زمستانی رفت و شهرداری خانه ی شیرین دبلنایی من را کوبید.فاطمه را سه سال است که ندیده ام.می گفت به رنگ های آسمان دقت کن.به جز رنگ آبی تویش هزار رنگ دیگر هم هست.هر روز قرار می گذاشتیم تا من رنگ چیزها را برایش نام ببرم.یادم داد هر چیزی هزار رنگ دارد حتی همه ی آدم های دور و برمان.از الهام یاد گرفتم نوشته هایم را یک جا جمع کنم تا یک روز چاپشان کنم.توی فیس. بوک دیدم اش.ازدواج کرده و یک دختر 2 ساله دارد و حساب کردم 12 سال است ندیدمش.نماز خواندن را عزیز یادم داد که هشت سال است او را هم ندیده ام و دیگر هم نمی بینمش هیچ وقت.از ویدا خط کشیدن زیر جمله های مهم کتاب هایم را یاد گرفتم و سیما یادم داد همیشه بهترین و خوشمزه ترین چیزها را بگذارم آخر سر بروم سر وقتشان مثل شکلات روی بستنی،خامه ی روی کیک،خیار شور لای ساندویچ ، پسته های توی آجیل و ته دیگ سیب زمینی ماکارونی.من به خاطرش از سیما ممنونم.ویدا هیچ جای دنیا و در هیچ شبکه ی اجتماعی ای نیست و کاش یکی از همین روزها بتوانم سیما را پیدا کنم و بگویم من هنوز هم خوشمزه ترین ها را می گذارم آخر سر می خورم مثل سالاد شیرازی کنار لوبیا پلو را.اینکه می شود توی چای کمی لیمو چکاند و یا با هل و دارچین و زعفران و زنجبیل دم اش کرد کار سارا بود که الان در کِبِک در یک کافه ی فرانسوی کار می کند،کرواسان می گذارد جلوی مشتری ها و بعدازظهرها هم تورلیدری می کند.از فرزانه  توی کلاس حرفه و فن کوک دندان موشی یاد گرفتم و آقا جون یادم داد چطور می شود بذر شاهپسند را کاشت و شاخه های درخت مو حیاط را هرس کرد.فرزانه عکاس خبری یورو نیوز شده و آقا جون هم الان کنارِ عزیز در آرامش است.یک روز باید همه ی آدم هایی که توی زندگی امان بودند و ازشان بهترین چیزهای زندگیمان را یاد گرفتیم و حالا دیگر نیستند را به یاد بیاوریم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
تگ ها : آدم ها

بلد نبودم خط سینوسی نمودارم را آنقدر بکشم تا به موازات محور ایکس ها شود

آن روز با هم تمام گربه های پارک ملت را شمردیم و تو اول یک کتاب شغل یابی را برایم امضا کردی و زیرش با خط خرچنگ قورباغه ات نوشتی که دوست داری در کارم بهترین باشم.من بچه ی خوبی نبودم.به حرفت گوش ندادم و در کارم یک چیز معمولی شدم.خیلی معمولی.من دلم می خواست یک بوک ریدر درست و حسابی از آن ها که آمازون هی راست و چپ تبلیغش را می کرد توی چشم هایمان بخرم و گوشه ی تختم ببری خان را بکشم تا روی گوش هایم و آن زیر غرور و تعصب جین آستین بخوانم اما تو تئوری های مدیریت را ورق بزنی،مدیریت ریسک بخوانی و دلت به استراتژی های اوت لاین شده ات خوش باشد.من هر روز سفیر را جیم می زدم و تو روی صندلی های ماهوت سبز کتابخانه ی ملی انتگرال می گرفتی و هزینه سودمندی حساب می کردی و از خرد و کلان زندگیت کپی می گرفتی و جمله هایش را های لایت می کردی.من حجم خالی سرم را با ابله و برادران کارامازوف و سه تفنگدار پر می کردم و توی سر تو آدام اسمیت داشت نظریه صادر می کرد.من از افست فروشی های انقلاب بوف کور می خریدم و تو مذاکره ی هوشمندانه ی جان پتریک دولن.من شب قبل از امتحان کنکور تا صبح با سحر مادام بواری فلوبر را به نقد کشیدم و صبح با چشم های پف کرده روی صندلی دست راستی که برای من نبود با بدبختی تست زدم  و آفتاب توی چشمم بود و کلاس شما مراقب های مزاحم نداشت و خنک بود .بدبختی از آن جا شروع شد که من به رنگ و لعاب فکر کردم و تو به عمق و معنا.دل من کوردن بلو باسس پستو می خواست و تو که مدیریت ریسک خوانده بودی همان جوجه ی همیشگی ات را سفارش می دادی.من به پیانو و باله و زبان فرانسه و تاریخ هنر و نوشتن در روزنامه های محلی و گویندگی در رادیو پیام نرسیدم و تو روی مسیر مستقیم زندگیت نخ نمودارهای سینوسی را آنقدر کشیدی تا به موازات بردار ایکس ها بدون بالا و پایین رفتن های غیر قابل پیش بینی باشد.من کله خر بودم و با تمام کله خری و بلند پروازی هایم درجا زدم و تو که پاهایت را از خط قرمز جلویت آنورتر نمی گذاشتی از من جلو زدی.من هنوز به زیر و رو کردن خاک تپه ی سیلک فکر می کنم،به موزه ی سکه ی بانک سپه،به سردر باغ ملی و به آسیای صغیر.من به کلاویه هایی فکر می کنم که زیر دست های من هرگز نلغزیدند و به کتاب هایی که هرگز نوشته نشدند.من به همخوانی با خواننده ی آهنگ شماره ی هشت آیپادم ادامه می دهم و تو آن سر دنیا بعدازظهرها رو به تایمز گاردین ورق می زنی و ادوارد مایا استی تو نایت را در گوش ات زمزمه می کند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦
تگ ها :

حجم لاپرلایی ات را بینداز دور

داشتیم به پیتزاهایمان گاز می زدیم اما من به سیزده روزی فکر می کردم که خیلی چیزها توی دلم جابه جا شده بود،به کتابخانه ی به هم ریخته ام فکر می کردم و به تصمیم های امسالم.گفت توی کیفش عطری دارد که روی همه ی وسایلش می زند تا کسی را به یادش بیاورد که سال ها پیش گذاشته بود و رفته بود و من با خودم فکر کردم زنده نگه داشتن آدم ها از بین بردن تدریجی خود آدم است.دست های سسی مان را که داشتیم پاک می کردیم فکر کردم تمام دستمال های دنیا بوی عطر لاپرلا می دهند.توی سرم جا نمی گرفت آدم همه چیزش بوی لاپرلا بدهد حتی برگه های دفترچه ی بیمه ی تامین اجتماعی اش.عکس می گرفت،زندگی خوبی داشت،تا حالا برج ایفل و دیوار چین را دیده بود و از معبد بودایی های پاتایا هزار تا عکس داشت ولی حالش خوب نبود.همه ی کامواهای دنیا را زمستان ها شال گردن می کرد و هر روز صبح روی یکی از میزهای رو به خیابان سام کافه اسپرسو و کرواسانش را با طمانینه می خورد اما حواسش پی اولین روز آذری بود که دستکش نداشت و نوک دماغش از سرما قرمز شده بود و داشت توی سربالایی اندیشه با خودش می شمرد.حالا با یک عالم لاپرلا نشسته بود روبه روی من و با بند نیکونش بازی می کرد،همیشه چیزی هست که کسی از آن خبر ندارد.همیشه تمام زندگی ما بوی لاپرلا می دهد.اول آذر ها همیشه هستند با چند ماه پس و پیش.زندگی مان را می کنیم،لابه لای ترافیک دود را به ریه هایمان می کشیم،توی تمام کارگاه های نقاشی و مجسمه سازی اسم می نویسیم،پشت میز تمام کافه ها قهوه ی تلخ می نوشیم،از مجسمه ی آزادی عکس می گیریم و برای همدیگه از سر برج پیزا دست تکان می دهیم.اما نفس امان بالا نمی آید چون حجم سنگینی داریم که با خودمان هی اینور و آنور می بریم.حجم سنگینی که بوی لاپرلا می دهد .بوی یک روز خوب یا بد در تقویم را.نوشتم"حجم سنگین لاپرلایی ات را جایی همین دور و برها رها کن.به دست های سنگینی فکر کن که روزی می توانست شیشه ی لاپرلایت را بشکند"و وقتی رفت تا پول پیتزاهایی را که خورده بودیم حساب کند انداختمش میان همان حجم سنگین با بوی آزاردهنده اش.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥
تگ ها :

سالنامه ای برای تمام روزهای بد سپری شده

نود و سه خوب نبود.حداقل نه آنقدرها که از ته دل بخنداندمان،نه آنقدرها که دستمان را بگیرد و در یک خیابان خلوت در یک عصر جمعه ی غمگین پا به پای تو راه بیاید،نه آنقدرها که با تو بیاید توی بستنی فروشی و بگذارد شکلات های روی بستنی را تو اول بخوری.نود و سه خوب نبود حداقل نه آنقدرها که بتوانی سرت را بگذاری روی شانه اش و دلت بخواهد همیشه سرت روی شانه هایش باشد،نه آنقدرها که لذت ببری از خوردن چای دو نفره ای روی هره ی پشت بام .نود و سه خوب نبود چون نگذاشت دلمان را به چیزهایی هر چند الکی خوش کنیم،نود و سه نگذاشت ته دلمان قنج برود از زمستان برفی اش.نود و سه برف نداشت،هوا نداشت،نفس نداشت،سالم نبود.نود و سه پیرزنی بود که آسم داشت خفه اش می کرد،آرتروز گردن داشت و همین روزها می بردند می انداختنش خانه ی سالمندان.نود و سه شبیه دعواهای بچگی امان نبود،شبیه دعواهای بزرگترها در خیابان بود.نود و سه جذام داشت،خود درگیری داشت،بیمار روانی بود.نود و سه نگذاشت از ته دل بخندیم اما گذاشت از ته دل بغض کنیم و اشک بریزیم.نود و سه خمیازه ی عصرگاهی بعد از یک چرت کوتاه بود،سرماخوردگی مزمن و آبریزش بینی ای بود که قطع نمی شد،نود و سه آمده بود که بین سال ها فاصله ای نیفتتد،آمده بود تا نگویند سال بعد از نود و دو چه شد.نود و سه توی بازی جر زد بعد ایستاد گوشه ای و به ریشمان بلند قهقهه زد.نود و سه هنوز هم دلش نمی خواهد برود،مثل آدم پیری شده است که دنیا را دو دستی چسبیده است و ولش نمی کند،مثل رئیسی که دلش نمی آید از صندلی اش بلندشود،مثل بچه ای که ول کن آبنبات چوبی اش نیست.نود و سه بدجنس بود،خائن بود و مثل کسی که همیشه ساز مخالف می زند کسی دوستش نداشت.خوب است که سال ها هیچ وقت دوباره تکرار نمی شوند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
تگ ها :

مثل ماندن یک کلاه کپ گوشه ی ذهنت تا همیشه

آدم گاهی خیال برش می دارد برود تمام آن چیزهایی که یک روزی جایی، پشت ویترین مغازه ای، توی بساط دست فروشی دیده بود و ساده و با یک آه از کنارشان رد شده بود را بخرد.چیزهایی که گاهی به بهانه ی بی پولی، کم پولی، پس انداز، آینده نگری و هزار مزخرف دیگر خریده نمی شوند اما فکرشان همیشه با شما هستند.چیزهایی مثل کلاه کپ، حوله ی صورتی، دمپایی لا انگشتی، شال گردن،پیژامه ی راه راه آبی قرمز،پاپیون های گل گلی دوک، جا کلیدی تن تن، پیراهن آستین بلند ال سی وایکیکی،پتوهای دو نفره ی پشمی بنفش، ساعت های رنگی سواچ  و ..آدم گاهی دلش را بین خروارها چیز به درد نخور و به درد بخور جا می گذارد.انقدر نمی خردشان تا برایش مفهومی عجیب و غریب می گیرند.دور می شوند.انگار دستت دیگر هیچ وقت بهشان نمی رسد.بعد سه سال دیگر که از کنارشان رد شوی همه چیز عوض می شود برایت.هنوز همان قدر می خواهی اش اما جور دیگر.حالا شاید اگر از دور هم نگاهی بهشان بیندازی راضی ات می کند.اگر توی کیفت، روی تختت، توی تنت هم نباشند همین که لیستی داری ازشان و گاهی نگاهت بهشان می افتد کافی ست.شاید از یک جایی به بعد دیگر حتی نخواهی داشته باشی اشان.همین که ذهن تو مالکشان باشد خوب است.شاید اگر ذهنت مالک چیزی باشد بیشتر دوام بیاورد برایت حتی.آنوقت مثلا یک روز که با دخترت توی خیابان قدم می زنی می گویی ببین روزی این فروشگاه کلاه کپی داشت که می توانست مال من باشد و هزار سال پیش دور انداخته شده باشد اما من هرگز نتوانستم بخرمش و هنوز توی ذهنم نو نو است، نشسته است درست همان گوشه ی ویترین و تا همیشه از آن من خواهد بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

حتی لمیز هم نمی تواند احساسمان را عوض کند

دیروز مردی را دیدم که دامن پوشیده بود و صورتش را سیاه کرده بود و جلوی فرهنگسرای ارسباران لابلای ماشین های در ترافیک گیر کرده می رقصید و آواز می خواند و مردم محل سگ هم بهش نمی گذاشتند و دست هایشان را روی بوق ماشین هایشان بیشتر فشار می دادند و سرهایشان را بیشتر از شیشه بیرون می آوردند و فحش هایشان با آهنگ حاجی فیروز قاطی شده بود.دیروز آدم هایی را دیدم که بی اعتنا بودند به آسمان آبی و ابرهای پنبه ای خیلی بعید تهران و چراغ قرمز چهار راه جهان کودک را رد کردند و خندیدند به آدم های پشت خط ایست مانده و دور شدند.دیروز آدم هایی را دیدم که توی ماشین های اندازه ی اسباب بازی اشان در مدرس می راندند و از آن فاصله ای که من ایستاده بودم پورشه و پراید تفاوتی نداشتند با هم.دیروز راننده های تاکسی خط میدان مادر سیدخندان یک غیر راننده ی تاکسی را به باد کتک گرفتند و بی تفاوت از کنارش گذشتند و زنی در بلوار میرداماد به پانصد تومانی های پاره اعتراض می کرد و جلوی پایتخت پسری زل زده بود به آیفون های سیکس و نوکیا ان هفتادش را هی این دست و آن دست می کرد.دیروز فهمیدم شیک با تریدنت قطعا فرقی ندارند وقتی شیرینی هردویشان فقط 2 دقیقه زیر زبانت می ماند و نفهمیدم چرا مانتوهای جمهوری با میرداماد اینقدر اختلاف قیمت دارد و آدم ها چطور دلشان می آید جلوی چشم بچه های تا دماغ چسبیده به شیشه توی رستوران رو به خیابان برج اسکان سالاد بوقلمون و کتف کبابی به نیش بکشند.دیروز گربه ای سر جلفا رفت زیر ماشین و کسی سرش را به علامت تاسف تکان نداد.دیروز توی همه ی رستوران ها پر بود از صدای خنده و کش آمدن پیتزاها و سر رفتن گاز نوشابه ها روی میز.لمیز روی لیوان هایش نوشته "به زودی احساس بهتری خواهید کرد".اسپرسو، لاته، موکا و کاپوچینویش را امتحان کرده ام اتفاقی نیافتاده است هنوز.حتی اگر لمیز هزار تا شعبه بزند در این شهر.احساس خیلی از آدم ها عوض نمی شود هیچ وقت

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
تگ ها :

دوری...

یک هفته است می خواهم بنویسم دوری از من . انگار من سنگریزه ای کف اتوبان تهران قم ام و تو در ایرباس ماهان خیلی وقت است اوج گرفته ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها :

اینجا باران، نیویورک برف، اهواز خاک

دیروز که باران می خورد به شیشه ی جلویی ماشین و برف پاک کن ها مدام کار می کردند و ما توی ترافیک سنگین پل سیدخندان گیر افتاده بودیم فکر کردم به آدم هایی که تا به امروز از روی پل رد شده اند و آدم هایی که از روی ترافیک سنگین پل تابلوی مجتمع فنی تهران و موسیقی عرفان و کانون فرهنگی آموزش را خوانده اند و آدم هایی که شاید از روی این پل خودشان را پرت کرده اند درست اول خیابان سهروردی شمالی و تمام شده اند.دیروز همان طور که باران روی سقف ماشین ضرب می گرفت فکر کردم توی خیابان های شهر چقدر آدم هست که بالا و پایین می رود.چند نفر امامزاده صالح هستند ، چند نفر توی بولینگ عبدو دارند شام می خورند، چند نفر توی پارک ساعی دارند سگ لرز می زنند و چند نفر زیر طاقی بانک ها و موسسات مالی اعتباری از باران پناه گرفته اند.با خودم فکر کردم چند نفر به چترهای بقیه با حسرت نگاه کرده اند و چند نفر از عرض خیابان که داشتند رد می شدند به ماشین های بی ملاحظه فحش داده اند.دیروز داشتم فکر می کردم چند نفر توی نایب دارند شیشلیک به نیش می کشند و چند نفر دارند از باران فرار می کنند.شاید کسانی که پنجره ای را باز کرده اند تا دود سیگارشان را بفرستند بیرون همان قدر زیاد هستند که آن هایی که کنار خیابان منتظر تاکسی های معمولی هستند و تاکسی ها در روزهای بارانی نیست و نابود می شوند.پالیزی را که دور زدیم فکر کردم چیز عجیبی نیست که اینجا دارد باران می بارد، نیویورک برف و اهواز خاک.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
تگ ها :

فردا ها آرام بیایند و بروند و بشوند دیروزها

دلم نمی خواهد به روزهای بدی که از سر گذرانده ام فکر کنم و به روزهای بدی که شاید در انتظارم باشد.دلم نمی خواهد توی هیچ خیابانی بغضم بگیرد و آدم هایی که انگار خودشان هیچ وقت اشک نریخته اند زل بزنند به چشم های قرمز و خیس و پف کرده ام.دلم نمی خواهد به سفرهایی که از دم کنسل می شوند فکر کنم، به چیزهایی که هرگز نخریدم و به چیزهایی که قرن هاست توی کمدم خاک می خورند.دلم نمی خواهد به مرگ فکر کنم ، به آرزوهای هنوز دست نیافته و سایه ی شوم بیماری هایی که مدام توی سرمان وول می خورند و دست از سرمان برنمی دارند، نمی خواهم به رفلاکس و سیروز کبدی و ام اس و سرطان فکر کنم و نمی دانم چرا به سرطان نمی گویند سرطان و می گویند کانسر.انگار اگر بگویند کانسر از شدت فاجعه کم می شود، انگار بار کلمه سبک تر می شود ، انگار شکل بهتری می گیرد به خودش، انگار راحت تر از حنجره امان در می آید، انگار ترسش کمتر می شود.ترس بچه ای که مدام از این راهرو به آن راهرو می رود در بیمارستان های تنگ و تاریک و خفه و موهایش را از ته تراشیده اند و نگاهش دلت را به درد می آورد و هی به خودت می گویی چرا بچه ها.چرا زمین بازی آن ها باید بیمارستان باشد.من نمی خواهم به ترس هایم فکر کنم، ترس از ارتفاع، تاریکی، جاهای تنگ، رها شدن، لیز خوردن در پیاده روی خیابان و دیر رسیدن به پرواز.دلم نمی خواهد به تنهایی فکر کنم، به دست های یخ زده و نوک دماغ قرمزم وقت پیاده روی های عصرهای سرد و بدون برف تهران.دلم نمی خواهد به رفتار بد آدم ها فکر کنم به آدم هایی که راحت دروغ می گویند و خیال خودشان را راحت می کنند و خیال بقیه را ناراحت.دلم به پل های شلوغ، آسانسورهای تا خرخره پر،ماشین های کیپ هم در اتوبان همت،داروخانه های شبانه روزی،صف طولانی پمپ بنزین نمی خواهد فکر کند.نمی خواهم به خیانت فکر کنم و آدم هایی که این روزها راحت می زنند زیر حرف هایشان.من نمی خواهم به مهشید و باران و سمیه و رویا فکر کنم .می خواهم دست هایم را فرو ببرم در جیب هایم و فردا همین طور که امروز آمده است بیاید و برود و بشود دیروز و توی دل کسی آب از آب تکان نخورد.نه کسی بمیرد، نه کسی بیمار شود، نه کسی کسی را رها کند، نه کسی سر کسی را کلاه بگذارد، نه کسی اخراج شود، نه کسی دلش بگیرد، نه کسی از غصه بترکد.فردا آرام بیاید و برود و بشود دیروز.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٩
تگ ها :

یه جمله از الان ات.همین الان

 آدم وبلاگ داشته باشه، فرت و فرت هم تو اینستاگرام عکس آپلود کنه ولی احساس کنه از دنیای مجازی کاملا اشباع نشده مسلما می ره سراغ یه چیز دیگه.یه چیزی مثل توئیتر که از مدت ها قبل حساب کاربری اش رو ایجاد کرده بودی اما توش فعالیتی نداشتی.دیشب در اقدامی متهورانه دوباره بهش رو می آری و ازش راضی هستی.من دنیای مجازی رو دوست دارم حتی بیشتر از این دنیای حقیقی .فرق خوب و اساسی اش اینه که حداقل اونجا می دونی اگه کسی خودش نیست تا آخر همینه.همینش خوبه که روبه رو شدنی در کار نیست و اون پشت ها تو می تونی بدون قضاوت بقیه خودت باشی یا خودی که دوست داری باشی.شاید واقعیت این باشه که من تو دنیای مجازی بیشتر خودمم برخلاف بقیه حتی.یه چیزایی نمی زاره آدم تو دنیای حقیقی خودش باشه.دنیای حقیقی دنیای آدمای دورو و دروغگو ئه.اصلا انگار هر چی رابطه هات حقیقی می شن بیشتر احساس می کنی تنهایی.حقیقی شدن توقع می آره.وقتی تو حقیقت قدم می زنی انتظار داری همه چی حقیقی و ملموس پیش بره و اگه پیش نره تنها و افسرده و خسته و سرخورده می شی.اما این لطف و محبت ها اگه تو دنیای مجازی نباشه آدم کمتر به آدما دل می بنده، کمتر به آدمای بی ثبات وابسته می شه و پایدارتره.عمر دوستیای حقیقی در اثر برخورد مدام استهلاک پیدا می کنه اما فالوور های مجازی شاید زمان طولانی تری لایکت بزنند، حالت رو بپرسند، از غیبت طولانی مدتت نگران بشن و تا سال ها فالوور پر و پا قرص تو باقی بمونن.این همه حرف زدم بگم توئیتر خیلی خوبه.توئیتر حال و روز لحظه ایه آدماست .چیزی که خیلی وقتا بهش احتیاج داریم تا یه جمله بدون هیچ توضیح اضافه ای از الانمون بنویسیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد